معجزه شگفتانگيز رمانهايش
مهدي محبعلي، روزنامه نگار : وقتي مي خواهم كتابي را براي چندمين بار بخوانم، هميشه به دنبال اين هستم كه حسي دروني مرا وادار كند تا بار ديگر به سمت كتابخانه قديمي و رنگ و رو رفتهام ... خبرگزاري كتاب ايران (ايبنا)، مهدي محبعلي، روزنامهنگار : وقتي ميخواهم كتابي را براي چندمين بار بخوانم، هميشه به دنبال اين هستم كه حسي دروني مرا وادار كند تا بار ديگر به سمت كتابخانه قديمي و رنگ و رو رفتهام بروم تا خيلي اتفاقي باز هم همان كتاب را بيرون آورده و شروع كنم به خواندن.
اين مي شود براي من نوستالژي دردآوري كه مطالعه اين كتاب در روزهاي گذشته حس خوشايندي درونم ايجاد مي كرد، كتابفروشي كه از آن خريد كردم، دوستي كه همراهم بوده و يا خاطراتي كه در گذشته پشت سر گذاشتهام.
اما خاطره را كه مي گويم نه تصويري ذهني در تخيلم جان ميگيرد، نه حال و هواي روزهاي گذشته به سرم ميزند و نه ...، خاطرههاي من شدهاند كتاب از خواهري كه مدتي است نميبينمش و اين بسيار دردآور شده است.
در آستانه نوروزي كه بايد فرصتي براي بازنگري در رفتارهاي خودمان باشد.بدانيم اگر اشتباهي كرديم كه از سر ناداني بود يا جهالت و بي تفاوت به غروري كه در مذهبمان جايي ندارد، بسان بزرگان باور كنيم در رفتارمان خلايي بزرگ بوده كه شايد نديدهايم آن را.
اما در اين مدت كه نبوده و من نداشتمش؛ كتاب هايش با من حرف زدهاند، رفيق شدهاند، كنار آمدهاند ، تحملم كردهاند مرا و البته كه بسيار آموختند.
يادم ميآيد مدتها پيش «روياي تبت» را هديه كرد تا بخوانم. اساسا عادت او اين بود كه كتاب به تعداد كساني كه دوست داشت ميخريد تا همه از اين لذت محروم نشوند.
اين روزها باز هم سراغ كتابش رفتم. بي آنكه بدانم از اين كتاب چه ميخواهم ؛ اما جادوي ادبيات اين است كه هر لحظه و هربار مي تواني نگاهي ديگر گونه به هر اثري داشته باشي كه پيش از اين برايت حرف تازهاي نداشت.كتاب را كه تمام كردم، (آن را براي يادآوري خاطراتم با او بي وقفه خواندم)، يادم آمد كه به او قولي داده بودم كه از انجام آن سرباز زده بودم. اگر رمان را نميخواندم چه؟ پس چه حق داشت دلگير بشود از من.
به اميد كشفهاي تازهاي كه بي مدد خواندن ميسر نبود، كتابي را يافتم كه به من داده بود براي خواندن ؛ اما خودش هم گفته بود:« اين امانت نيست ها، اين را بخوان و پس بياورش.» اما «مرشد و مارگريتا» آنجا بود و به خاطر آوردم كه تمام نوروز سال گذشته سر مست اين بود كه اين رمان لذتي به او داده بود كه تمام غصههايش را فراموش كرده بود و من به ياد آوردم كه چه بي مهر بودم كه او را اين چنين آزرده كردهام.
كم كم باورم مي شود كه «كتاب» مي شود راه دريافتن همه اشتباهات انساني ما.مگر اين نيست كه ما آينه همه كارهايي هستيم كه دوست داريم حال چه فيلم باشد چه رمان و شعر و چه نقاشي و تئاتر؟من كه شبيه هيچ يك از اينها نبودم؟
كتابهايي را برايش كنار گذاشته ام تا زماني كه مرا بخشيد براي جبران آنچه نبودهام به او هديه كنم و بدانم اگر اين كتاب و رمانها نبودند، آيا درك و آگاهي ما نيز بود؟ کد مطلب : 63896 |
 |
|