پربيننده ترين مطالب
  نسخه تلکس
  اخبار در تلفن همراه
  خروجيهای RSS
  سايتهای ديگر
داخلی يادداشت روز تاريخ و جغرافيا

  «پرتره‌ي مرد ناتمام» فردا برمی‌گردد

3 آذر 1388 ساعت 8:00
شيما زارعي: هشت داستان مجموعه‌ «پرتره‌ي مرد ناتمام»؛ نوشته اميرحسين يزدان‌بد، برخلاف اسلافش قرار نيست مجموعه‌اي از داستان‌هاي تصادفي باشد که خواننده هر از چند گاهي هوس کند و يک نام را به دلخواه برگزيند و آن را بخواند بلكه خواننده براي ادامه بايد چينش نويسنده را مراعات کند._
خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا)، شيما زارعي: هشت داستان مجموعه‌ «پرتره‌ي مرد ناتمام»؛ نوشته اميرحسين يزدان‌بد، برخلاف اسلافش قرار نيست مجموعه‌اي از داستان‌هاي تصادفي باشد که خواننده هر از چند گاهي هوس کند و يک نام را به دلخواه برگزيند و آن را بخواند. در عين حال که هر داستان استقلال هويتي داستاني‌اش را حفظ کرده، اما با خطي نامريي در مسيري مشخص و معين حرکت مي‌کند. خواننده پس از خواندن دو داستان نخست درمي‌يابد براي ادامه بايد چينش نويسنده را مراعات کند.

داستان‌ نخست، «يک دقيقه...»، با اين جمله آغاز مي‌شود: «مهرداد ناصري فرنگي نشسته، زنش ايراني». تا چند سطر بعد اين جمله اهميت چنداني ندارد و تا حدي گنگ و نامفهوم به نظر مي‌رسد. تا جايي که تقابل ايراني و فرنگي هم چراغ روشني را در برابرت نمي‌گذارد. در ادامه است که ديگر توالت ايراني و فرنگي، دو روش گوناگون مي‌شوند و تقابل معنادارشان بازنمود مي‌يابد. خواننده باور مي‌کند توالت فرنگي، همان ديگري است که به حريم خودي پاي نهاده است.

خط ممتد اين باور در مقاومت مرد براي استفاده از آن به چشم مي‌خورد. جايي که پاي زن همسايه به آن باز مي‌شود و نشانه‌هايي که از خود باقي مي‌گذارد، بازگوکننده‌ تن دادن به هجمه‌ ديگري و سست بودن عنصر خودي براي تداوم مقاومت است. کم‌کم اين ديگري است که براي مرد ارزش مي‌يابد تا جايي که تبديل به جايگاهي براي خوردن و خواندن مي‌شود و مرد آهسته‌آهسته خود را فراموش مي‌کند. زندگي مي‌شود دريچه‌اي که از آن  بايد به ازدحام کوچه‌ خوشبخت نگريست. صد البته انتخاب چنين محيطي و قرار دادن چنين تقابلي، بازگوکننده‌ تيزبيني نويسنده و بسيار غبطه‌انگيز است.

در داستان دوم قرار است نويسنده خود را جاي زني بگذارد و با زباني زنانه با جنينش حرف بزند. هرچند نويسنده بسيار کوشيده که ساحت‌هاي ذهني يک زن را دريابد اما به گمانم در برخي مواقع از ساختار ذهني زن غفلت کرده است. بارها شنيده‌ايم که براي کوبيدن مرام و باوري بايد از در مصالحه‌ با‌ آن وارد شد و به زبان خودي آن را تخريب کرد.

نويسنده در اين زنانه‌ترين داستان مجموعه، بسيار ظريف به تخريب زن مي‌پردازد، آن‌جا که از رانندگي زن‌ها مي‌گويد يا حتي اشاره چندباره به ترک مادر و تخريب او. اين‌جاست که مچ مردانگي نويسنده باز مي‌شود و با تعاريفي که از مردان داستان مي‌کند اين باور را دو چندان مي‌کند که داستان از ذهن يک مرد نوشته شده است.

داستان سوم، «داد زن»، هم از جمله داستان‌هايي است که به گمانم بازگوکننده‌ ديد قوي نويسنده نسبت به محيط است. او از ميان اين ‌همه شغلي که ديگر کليشه‌ داستاني شده‌اند، دست بر شغلي مي‌گذارد که کم‌تر ديده شده يا حتي اصلا ديده‌ نشده است. با اين حال پايان داستان بيش‌تر از آن‌که به مديوم داستان نزديک باشد شکل و شماي سينمايي دارد.

داستان چهارم، «براي مارسياي رذل عزيز»، محبوب‌ترين داستان اين مجموعه است. تصاويري که از عشق ارايه مي‌شود جان‌دار است و در اوج زبان‌آوري. چند صفحه‌ نخست داستان چنان نوشته شده که مي‌توان بارها و بارها آن را خواند و با تصويري کاملا امروزي از عشق مواجه شد. بيش از فضاي داستان، شاعرانگي هواي داستاني دقيقا منطبق است با همان «چيزيت» خاصي که کش مي‌آيد تا داستان بعدي و چنان تداوم دارد که نام داستان بعدي مي‌شود «چيزي شبيه سونيا». در هر دو داستان، زنان نام‌هاي غيرايراني دارند، يک نام روسي و يک نام يوناني.

اين مساله مجددا تداعي‌کننده‌ توجه به ديگري در برابر عنصر خودي و در نهايت مقهور شدن است. نويسنده حتي از نام‌هاي متعارف هم آشنايي‌زدايي مي‌کند. وقتي پاي عشق در ميان است حتما بايد نام ديگري داشت. انگار عشق به سياره و زادبومي غير از زمين و زمانه‌ تو متعلق است. اما به گمانم در داستان «مارسياي رذل عزيز» درخشندگي نثر تداوم ندارد؛ مي‌شکند و اين شکست سرآغاز فروکشاندن التهاب است براي ورود به دنياي «سونيا».

دنيايي که گرچه شباهت‌هايي با دنياي «مارسيا» دارد اما جسورانه‌تر و رسوب‌کننده‌تر از آن است. پس براي ورود به دنياي او بايد مارسيا را فراموش کرد و براي چنين فراموشي‌اي بايد زبان از آن اوج شاعرانگي فاصله بگيرد تا داستان بعدي که زباني سرراست و دست‌يافتني دارد، بهتر درک شود.

داستان «الترا لايت» که بايد به اعتبار نامش، سبک‌ترين و حتي ملايم‌ترين داستان مجموعه باشد، بسيار بر ذهن مخاطب سنگيني مي‌کند. خواننده که تا پيش از اين، ذهن و روحش را به فضايي کاملا آرام و تمپويي با نوسان ثابت عادت داده است، ناگهان با يک فشار شديد اطلاعات و سردرگمي روبه‌رو مي‌شود.

ازدحام اطلاعات و رد و بدل شدن پينگ پنگي مکالمات، ذهن خواننده را کمي به درد مي‌آورد. اين داستان نقطه‌ اوج زد و خورد مخاطب و نويسنده است که در نهايت به پيروزي نويسنده ختم مي‌شود. پس از پايان داستان تنها حسي که در مخاطب مي‌ماند آسوگي خيال است براي جان سالم به در بردن از چنين فضايي.

«هنوز يوسف» را پيش از اين در مجموعه‌ داستان‌هاي شهرکتاب خوانده بودم. شايد تغييرات خاصي کرده باشد که به دليل گذر زمان در ذهنم آن تغييرات نمانده است. اما به گمانم حال که در ارتباط اندام‌وار با ديگر داستان‌هاي مجموعه قرار گرفته، و گريزهاي بينامتني در آن بيش‌تر نمود يافته، خواندني‌تر شده است.

«جنوار» يا آخرين داستان اين مجموعه يکي از بهترين‌هاي «پرتره‌ي...» است. در اين داستان نيز نويسنده با تاريخ و اجتماع و زبان يک تنه کشتي مي‌گيرد و از پس همه‌ آن‌ها نيز برمي‌آيد. به رغم آن‌که نويسنده دايره‌ واژگاني تحسين‌انگيزي در چنته دارد و از پس ديالوگ‌نويسي شاهکار بازپرس و حسينقلي به خوبي برمي‌آيد اما درباره‌ آيدين بيش از حد مسامحه مي‌کند.

در تمام اين مجموعه آن‌چه تکرار مي‌شود تنهايي عميق شخصيت‌ها و ميل به گفت‌وگوي غيرمستقيم با ديگري است. نويسنده راه‌هاي گوناگون اين گفت‌وگو را باز مي‌کند، از دريچه‌ دستشويي، گفت‌وگو با جنين، با نامه و... در تمام اين داستان‌ها به رغم گسستگي افراد از هم اين واژگان‌اند که مي‌خواهند خلا‌هاي ايجاد شده را پر کنند. بيان مکنونات براي ديگري، مجال از دور ديدن را فراهم مي‌کند و به کار زاويه‌ ديد مي‌دهد. انگار نويسنده در حين خلق با زاويه‌ به اثرش نگاه و درباره‌ي آن قضاوت مي‌کند.

«پرتره‌ي مرد ناتمام» پس از مدت‌ها لذت خواندن يک مجموعه‌ داستان- با مسامحه- همگن را فراهم مي‌آورد و خواننده را هم‌چنان اميدوار مي‌کند به بازگشت نويسنده با پرتره‌ي مردي که اين بار تمام شده است.
کد مطلب : 55452
ارسال اين مطلب به دوستان دريافت فايل مطلب نسخه قابل چاپ
جلد كتاب
جلد كتاب
تايپ فارسیتايپ انگليسی
آدرس ايميل :
نظر شما :
نمايش آدرس ايميل