يادداشتي بر اثر یکی از نویسندگان ادبیات مهاجرت رمانِ شکست
| 25 شهريور 1388 ساعت 17:49 |
شهرام رحیمیان، متولد 1338 تهران از سال 1356 در هامبورگ آلمان زندگی می کند. وی زمستان سال 1380 نخستین داستان بلند خود را با عنوان «دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد» از سوی نشر نیلوفر روانه بازار کتاب کرد که با استقبال مخاطبان رو به رو شد و در 1384 به چاپ دوم رسید. رحیمیان همچنین سال 2005 مجموعه داستانی را تحت عنوان «مردی در حاشیه» توسط نشر باران به چاپ رساند. گرچه همیشه بحث ها و اما و اگرهایی درباره ادبیات مهاجرت و نقطه ضعف ها و قوت های این نوع ادبیات به میان می آید... خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا) فرشاد شیرزادی: «دکتر نون...» کتاب قابل تأملی در عرصه ادبیات مهاجرت محسوب می شود. ادبیات مهاجرت معمولا زودتر از یادها فراموش می شود. این امر شاید دلایل عدیده داشته باشد. اما خبرنگار حوزه کتاب هم نمی تواند گره ای از موضوع بگشاید. شاید بتوان بر گوشه ای از تاریک روشنای ذهن مخاطبان شمعی نحیف روشن کرد. پس قرعه زدیم و قرعه به نام رحیمیان افتاد.
1) در صفحه نخست کتاب، «نویسنده» انگار به شکلی ناخودآگاه مثل اولین سطرهای رمان «شریفجان، شریفجان» تقی مدرسی دست به نوشتن می زند. او در همان ابتدای داستان، ماجرای وقوع رمانش را به شکل فهرست وار -و البته کامل- برای خواننده شرح می دهد و سپس شروع به بافتن و ساختن کلاف های داستانش می کند. به واقع می توان رمان را به دو بخش تقسیم کرد: یکی بخش نخست که راوی ماجرا را به کل تشریح می کند و دیگری، صفحه هایی ست که در پی یادآوری ذهن راوی از پس سطرهای آغازین قصه می آید.
2) ابتدا و انتهای داستان طنزی در دل نهفته دارد که صد البته جنس طنز، طنزی هولناک است. به طرزی که اگر بخواهیم بگوییم نوعی تراژدی در آن دیده می شود پر بیراه نگفته ایم.
3) رحیمیان زبان داستانی را خیلی خوب می شناسد و از آن به شکل جسورانه ای بهره می برد. وی عناصر زبان را شناخته و یکی از همین عناصر را که بی شک شناخت واژه و سطح وسیع دایره واژگان است، همه سویه فراگرفته و در داستان بازتاب می دهد. مثلاً در صفحه هشت با استفاده صحیح از کلمه «جناب» جمله ای خوش ریخت می سازد که همراه با بار، وقار و سنگینی واژه، آن را به مضحکه می کشاند:«گفتم: جناب، جناب گفت: جناب بی جناب!» و یا در صفحه 10 بار مفهومی تکه ای از گزارش داستانی اش را بر دوش دو کلمه «درازا» و«رباینده» وا می نهد و می آورد: «در درازای مدتی که دو مرد رباینده، تن بی جان در پتو پیچیدۀ ملک تاج را به اتاق خوابش می بردند و...» اگر نویسنده به جای «درازای مدت» هر واژۀ دیگر یا فی المثل می گذاشت «طول مدت» یا برای دو مرد رباینده توصیف «قد بلند» یا «کوتاه قد» را یا هر چیز دیگر که می توان به ذهن متبادر کرد جایگزین می كرد، معنای گوشه ای از داستان، کم رمق و بی رمق می شد.
4) اما یکی از ایرادهای کار نویسنده می تواند در در صفحه 11 نهفته باشد . به واقع رحیمیان گول همان چیزی را می خورد که احمد محمود در رمان «همسایه ها» به آن تسلیم می شود. یعنی برای ایجاد میل و رغبت مطالعه ماجرای رابطه محسن و ملک تاج را به میان می کشد. اما رحیمیان خود نمی داند که بدون بیان رابطه محسن و ملک تاج، رمانش برای خواننده جذاب است و نیازی به ایجاد انگیزه های گوناگون برای پی گرفتن موضوع از سوی مخاطب نیست و داستان به خودی خود کشش و جذابیت ویژه اش را دارد. این موضوع از سوی نویسنده تا جایی پیش می رود که گاه نقطه محوری داستان، خودش را گم می کند... اگر بخواهیم کمی بی پرواتر حرف بزنیم باید اشاره داشت که رحیمیان مانند هر نویسنده صاحب ذوق -غیر از بالزاک فرانسوی- نمی تواند منتقد خوبی برای آثار خودش باشد.
5) روایت، مدام از گذشته به حال می رود و برعکس. شکل ساختارگرایی داستان تودرتو و رودر روست و نویسنده تلاش دارد تا بافت های داستان را با یکدیگر متصل کند که البته از عهدۀ این کار هم به خوبی بر می آید. نهایتاً به نظر می رسد فرم داستان پلکانی ست. 6) نویسنده در صفحۀ 36 وارد فضایی می شود که متأسفانه هیچ اطلاعی از آن ندارد و هرچه پیش می رویم متوجه می شویم که خیر، داستان نویس ما، چند صفحه ای راه را اشتباه آمده و باید فرمان قلمش را کج کند و دوباره مسیر بازگشت را پیش بگیرد تا به دوراهی نخست گریز بزند: «دکتر مصدق توی دفترش از جا بلند شد و دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت: محسن تو مثل پسر من هستی. همه از علاقه من به تو خبر دارن. ولی ببین جانم. من علی رو وزیر دارایی کردم، اگر تورو هم وزیر کنم، هی میگن فک و فامیل خودشو سرکار گذاشته و بهشون پست و مقام میده. می فهمی که چی میگم؟ من می دونم که تو با اون مقاله های درخشانی که توی روزنامه ها به نفع من نوشتی، و اون دوندگی های شبانه روزیت چطور راه نخست وزیری منو هموار کردی. اینو جدی می گم. نصف نخست وزیری من هم مدیون مقاله ها دوندگی های توست. هیچ حرفی هم توش نیست. برای وزارت دادگستری کی از تو بهتر؟ کی از تو واجد شرایط تر؟ دکترای حقوق از سوربن نداری، که داری. پدر و عموت از آزادی خواهان به نام انقلاب مشروطه نبودن، که بودن. پدر و عموت پونزده سال زندان و تبعید و هزار جور زجر نکشیدن که کشیدن. و با همین کنش در داستان، شخصیت مصدق، شخصیتی دلال مآب جلوه می کند. رحیمیان در ادامه از زبان مصدق می نویسد: «همه شرایط خوب، توی تو جمع شده، ولی آخر ما قوم و خویش نزدیک هستیم و این توده ایها به خاطر گذشته مثلاً اشرافیمون و تتمه ثروت خانوادگیمون دنبال بهونه می گردن که برامون پاپوش درست کنن. حالا که علی رو وزیر کردم، مصلحت اینه که تو رو مشاور خودم بکنم. این طور بهتر هست. هرجا که می رم، با همیم. خواهش می کنم از من دلخور نباش.»
جالب اینجاست که بدانیم در سیاست پیچیده دولتمردان جهان، هیچ گاه فردی چنین واضح، ولو به برادرش وعده و وعید نمی دهد. یعنی به واقع امر، سیاست چنان پیچیده و دشوار می شود که دیگر «سکوت» در میان کنش های اشخاص به کلام در می آید و به فرض یک حرکت چشم، گونه، یا لرزش انگشتان دست، می تواند مفهومی را ولو همراه با اندکی ابهام ولی با یقین به دیگران القاء کند. در صفحۀ 37، دیگر فضای همین تکه رمان از رمانتیک بودن هم پا فراتر می گذارد و شاید بتوان به جرأت گفت به سانتی مانتالیسم نزدیک می شود: «گفتم آقای مصدق، من ارادت خاصی به شما دارم و اگر شما بفرمایین می رم رفتگر خیابونا می شم. خوشبختی من با شما و کنار شما بودنه. وزارت چیه؟ من فقط به خاطر علاقه ای که به شما دارم وارد سیاست شدم.
چند قطره اشک از چشمان آقای مصدق، که بالای سرم ایستاده بود، روی نوک دماغم افتاد. آقای مصدق پیشانی دکتر نون را بوسید و گفت: سپاسگزارم. الحق که پسر پدر مرحومت هستی. نور به قبرش بباره که چنین فرزند رشیدی بزرگ کرده.»
7) اما در کنار همین ضعف چند سطری، والبته با گذران چند صفحه ای از کتاب، مخاطب در می یابد رحیمیان، در صفحه 42 و 43 بسیار بدیع و زیبا ماجرای به سلول کشیدن دکتر نون را توصیف می کند. خب، پر واضح است که نویسنده خوب تجربه داشته و توانسته زیبا بنویسد: «دکتر نون کاشی های دیوار و موزائیک های کف حمام را صدها بار شمرد. مساحت، محیط، حجم تقریبی سلول را صدها بار حساب کرد. هی دوش گرفت و هی آواز خواند و هی قدم زد. مرغ نشده خروس شده واق واق کرده و عوعو کرده عرعر سر داد و له له زد... اما تنهایی نرفت که نرفت. با لگد به در می کوبید و التماس می کرد: «در رو بازکنین!» و همچنین در صفحه 46 آمدن مگس را از روزنه حمام به داخل سلول بسیار زیبا می سازد و در صفحه 65 به وسیله حس شامه نویسندگی سرنوشت یک سیاستمدار را خوب، پیش بینی می کند: «کودک می شود و یا مجنون و سرگشته می ماند.»
8) صفحه 77 جزو نقطه عزیمت های داستان محسوب می شود؛ اما هنوز عشق ملک تاج به محسن کاملاً بی رنگ و بو نشده است. 9) در صفحه 80و81 دکتر نون مجنون می شود و انگار ملک تاج هم دیگر مجنون شدن او را پذیرفته و باور کرده است. 10) رمان، رمان تشویش، اضطراب و تعارض است و شاید هم رمان شکست. به قول «دکتر نون» دولت مصدق شکست می خورد، ولی خود او هم که زنده می ماند، برنده بازی نیست: «شماها باختین، اما منم نبردم...» صفحه 92
کد مطلب : 48171 |
 |
|