خبرگزاری کتاب ايران (IBNA) - آخرين عناوين نقد و معرفي :: نسخه کامل http://www.ibna.ir/fa/new_books Wed, 21 Feb 2018 15:33:58 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 /skins/default/fa/normal3/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط خبرگزاری کتاب ايران (IBNA) http://www.ibna.ir/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام خبرگزاری کتاب ايران آزاد است. Wed, 21 Feb 2018 15:33:58 GMT نقد و معرفي 60 وقتی دلتنگ خانه باشیم http://www.ibna.ir/fa/doc/book/258031/وقتی-دلتنگ-خانه-باشیم خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)_ سندی مومنی:  خاما دومین رمان نویسنده است. رمانی که بر اساس زندگی شخصیتی به نام خلیل عبدویی(راوی رمان)، در شش فصل روایت می‌شود. خاما به کردنشینان ماکو می پردازد. کردهایی که پس از ناکامی در قیام و مطالبه گری‌هایشان، از محل اصلی زندگی‌شان تبعید شده‌اند. کردهایی که اقلیتی آسیب‌پذیر هستند و سلطه حکومت، وضعیت جدیدی را با قدرت هر چه تمام‌تر بر آن‌ها تحمیل می‌کند. رمان درواقع عشق شورانگیز خلیل عبدویی را از سیزده سالگی تا پایان میان سالگی‌­اش روایت می‌کند. عشقی که در خیال شکل می‌گیرد و موتور پرقدرت فرار و زندگی خلیل عبدویی است. درواقع خاما رمان شخصیت است. شخصیتی که دیگریِ مهم زندگی‌اش را در خود درونی کرده است. رمان همچنین در کنار روایت‌های ذهنی و  زندگی شخصی خلیل عبدویی، روایتگر وقایع تاریخی سال‌های 1310 تا سال‌های 1341 است و در بستر این زمان به موضوعاتی همچون شورش کردها و حمله قزاق‌ها و اصلاحات ارضی نیز می‌پردازد. رمان خاما، سه ویژگی برجسته دارد. زمان‌مند بودن، مکان‌مند بودن و مسئله کیفیت موضوع اصلی. این سه ویژگی، تصویر مشخصی از خاما به مخاطب می‌دهد. پایه‌های اساسی خاما به اعتقاد نگارنده، دو مفهوم تبعید و سکوت است. خاستگاه تبعید، خشونتی ساختاری است که آگاهانه با سلطه حکومت در جهت منافع دولت اعمال می‌شود و ریشه سکوت در حوزه کنش فردی و ساحت شخصیت‌پردازی راویِ رمان معنا پیدا می‌کند. همچنین رمان از منظر باورهای عامیانه و تصویرسازی‌ها و جایگاه زنان، محل بحث است. سرفصل‌های نقد و بررسی این رمان، اختصاص به سه ویژگی یاد شده و دو مفهوم برجسته رمان و پرداختن به باورهای عامیانه و تصویرسازی ها و جایگاه زنان دارد.    خلاصه ای از رمان همان‌طور که اشاره شد، رمان در شش فصل به رشته تحریر درآمده است. به اختصار رویدادهای هر فصل را مرور می‌کنیم. فصل اول: در این فصل خواننده با خلیل عبدویی و خانواده‌اش آشنا می‌شود و از عشق‌اش به خاما مطلع می‌شود. موضوع اصلی فصل اول علاوه بر ارائه تصویر اعضای خانواده راوی و عشقش، تصویرسازی آغگل، قیام کردها و شکست‌شان و تبعید خانوارهای آغگل به ارس باران است. رویداد تاثیرگذار این فصل، حمله قزاق‌ها به آغگل و صحنه کارزار ناجوانمردانه‌ای بین کردها و قزاق‌هاست که با به آتش کشیدن نیزارها به اوج خود می‌رسد. همچنین در این فصل شهادت یگانه، پسرعموی راوی را شاهد هستیم که پیش از این رابطه عاشقانه‌اش را با فاطمه، خواهر راوی دیده بودیم. احمد برادر بزرگتر راوی نیز در درگیری‌ها به نوعی آسیب می‌بیند. به گونه‌ای که از حرف زدن و رفتار معمولی باز می‌ماند. فصل دوم: این فصل اولین تبعیدگاه کردها را به تصویر می‌کشد. فصل دوم تقریبا دو سال از اقامت کردها را در کنار ترک های ایل شاهسون روایت می کند. در این فصل شخصیت خلیل و خواسته‌هایش را بیشتر می‌شناسیم. خانواده خدایار،خانواده‌ای هستند که از آغاز تا پایان فصل بسیار دوستانه و همدلانه در کنار خانواده اصلی رمان به چشم می‌خورند. فرزندان دو قلوی این خانواده و ماجرای تولدشان، محبتی که خلیل به خدایار دارد، تصویرهایی که از تفاوت زندگی کردها و ترک‌ها از چشم راوی می‌بینیم، ازدواج فاطمه با برادر خدایار، از رویدادهای این فصل هستند. فصل سوم: در این فصل تبعیدگاه بعدی کردها به تصویر کشیده می‌شود؛ روستای زاغه تبعیدگاه بعدی کردهاست. روستایی که کردهای مافی در آن اقامت دارند. محل تازه‌ای که قزاق‌ها برای زندگی کردها در نظر گرفته‌اند. البته قزاق‌ها، کردها را در روستاهای مختلفی پراکنده می‌کنند چون اعتقاد دارند کردها وقتی کنار هم نباشند هوس شورش و انقلاب نخواهند داشت. در این فصل زندگی خانواده خلیل عبدویی را در کنار دادالله و نیمتاج همسرش می‌خوانیم. زن و شوهری که فرزندی ندارند و معیشت‌شان از راه کاشت هندوانه است. محصولی که کردهای رمان، پیش از این ندیده بودند. پیش از ورود به روستای زاغه، کردها به قزوین می‌روند. در این فصل مشخصا با تاریخ 1312 روبه رو هستیم. کردها را برای عملگی و مرمت خیابان سپه می‌برند. تصاویر شهر قزوین و دروازه رشت آن و مسجد جامعش در این فصل ارائه می‌شود. عملگی در قزوین و حادثه‌ای که برای خلیل پیش می‌آید، ورود به زاغه و کاشت هندوانه و زدن چاه، حساسیت خلیل نسبت به برادرهایش که گمان می‌کند او را به حساب نمی آورند و نهایتا تصمیم‌اش برای فرار از زاغه، از رویدادهای این فصل است. لازم به یادآوری است که خیال خاما در لحظه‌های مختلف زندگی خلیل، در این فصل حضوری پررنگ دارد.  فصل چهارم: این فصل یکی از مهم ترین فصل‌های زندگی خلیل عبدویی است. فصلی که خانواده را پشت سر می گذارد و فرار می‌کند. به این نیت که به آغگل بازگردد و خاما را بیابد. اما سرنوشت دیگری پیدا می‌کند. از رویدادهای این فصل می توان به تغییر نام خلیل عبدویی به حسن مهاجر، گرفتن سجل، یادگیری پینه دوزی، سفر با سردار سعید و دختری که تصور می کرد خاماست، ورود به روستایی تازه، ازدواج با زنی به نام قدم بخیر که پیش از او دوبار ازدواج کرده بود، است. در این فصل خواب ها و خیالات شخصیت را با خاما برجسته می بینیم و هم چنین تصمیم خلیل-حسن برای سکوتی طولانی را شاهد هستیم. فصل پنجم: در این فصل حسن مهاجر در روستا شناخته شده است. روزگار او و وخانواده اش را در این فصل می خوانیم. حضورش در دورچال و آباد کردن باغی که ویرانه ای است. رابطه شخصیت با همسر و تنها پسرش فریدون و دخترهایش را در این فصل می خوانیم. هنوز شخصیت به خاما فکر می کند. هنوز در خیالاتش او را می بیند و با او حرف میزند و هوای آغگل را دارد. رویدادهای این فصل، روابط خانوادگی خلیل-حسن با اعضای خانواده اش است و نیز این مسئله که دیگر کار کردنشان بیگاری برای صاحب زمین نیست. آن ها در محصول زمین به طور مساوی با صاحب زمین شریک هستند. این موضوع تحولی در زندگی خلیل-حسن و خانواده اش محسوب می شود. بعد از این مسئله، در این فصل اصلاحات ارضی و صاحب زمین شدن نیز به میان می آید.در حوزه تصمیم های شخصی راوی، دو اتفاق اساسی در این فصل به وقوع می پیوند: اول: تصمیم خلیل-حسن برای فرستادن نامه ای به آغگل. او از آقای گل محمدی می خواهد برای او نامه ای کوتاه بنویسد و به روستای آغگل در ماکو بفرستد. آن هم بدون نشانی فرستند و و گیرنده! دوم: اعتراف خلیل-حسن برای مشدی محمدعلی، علیرغم اینکه خاما مدام او را به لال ماندن دعوت می کند. در آخرین جملات این فصل خواننده می خواند که حسن مهاجر اعتراف به خلیل عبدویی بودن می کند. فصل ششم: فصل پایانی رمان، فصل پایانی زندگی خلیل نیز محسوب می‌شود. فصل لال شدنش. فصل انتشار داستانی که گفته و در همه جا نقل می‌شود و باعث حیرت دیگران می‌شود. فصل ششم فصل باز شدن زبان دل خلیل است.                       سه ویژگی رمان همان طور که در مقدمه به آن اشاره شد، رمان خاما سه ویژگی برجسته دارد که در زمان مند بودن و مکان مند بوئدن و کیفیت موضوع اصلی رمان خود را نشان می دهد. برای هر کدام از ویژگی ها، مفهومی آورده می شود تا در یک نمای کلی خاما را بهتر دریابیم.در واقع هر کدام از ویژگی های نام برده مسئولیتی در شکل گیری رمان خاما دارد که بدون شک نمی توان از آن ها صرف نظر کرد. ویژگی اول: زمان مند بودن رمان خاما، روایت گر چند دهه مشخص از زندگی راوی است که مابه ازای کاملا مشخصی در دنیای بیرونی دارد. توجه به زمان در موقعیت و رویدادهای رمان، باعث شده است که رمان در بستری مناسب، روایت گر تاریخی مشخص باشد. در واقع زمان به نوعی یکی از شخصیت های اصلی رمان محسوب می شود؛ چراکه کنش گری می کند و تاریخ را تا جایی که بتواند و مورد نیاز رمان باشد، بازنمایی می کند. در زمانی که روایت های ادبیات داستانی معاصرمان، توجه مشخصی به زمان ندارند و به همین جهت رمان ها و داستان های کوتاهی می خوانیم که در بی زمانی به سر می برند، استفاده از زمان مشخص، توجه به کارکرد زمان در ساخت و پرداخت رمان، می تواند ویژگی قابل قبولی باشد. البته نویسندگانی که روایت هایشان در نوعی بی زمانی به سر می برد این ادعا را دارند که بی زمانی، امکان خوبی به روایت شان می دهد که به همه زمان ها تعمیم پذیر باشد. این نکته قابل پذیرش است. مضاف بر آنکه برخی از موضوعات ازلی و ابدی بشر که تمایل به انعکاس در روایت های داستانی دارند، اساسا تن به زمان مشخصی نمی دهند؛ اما مسئله این جاست که قابلیت های استفاده از زمان مشخص در رمان، بستر مناسبی برای شکل گیری حافظه تاریخی داستان های ما در ادبیات معاصر دارد. در این بخش نکته ای وجود دارد که یادآوری آن ضروری است. به طور قطع در پاسخ به این سئوال که آیا خاما، رمانی تاریخی است، از پاسخ مثبت پرهیز می شود. خاما، رمانی تاریخی نیست. چراکه تمایل دارد به بزنگاه های تاریخی دوره مشخصی اشاره کند؛ اما قصد ندارد رمانی تاریخی باشد. در واقع تاریخ به مثابه یکی از مصالح شکل گیری رمان، نقشی بر عهده دارد و توانسته است در بازنمایی برخی رویدادهای تاریخی، موفق عمل کند. ویژگی دوم: مکان مند بودن رمان این ویژگی در رمان از دو جهت کلی مورد بحث است : مکان مندی در مقابل بی مکانی و شهری نویسی انبوه. الف: مکان مندی در مقابل بی مکانی در آثار ادبی خاما، مکان های مشخصی را روایت می کند. در واقع رویدادهای رمان در مکان های مشخصی روی می دهند. مکان هایی که در جغرافیای پهناور کشورمان قابل مشاهده است. به طور مثال در فصل اول، روستای آغگل و کوه آرارات دو نشانه اصلی آغاز رمان هستند. این دو مکان به نوعی در حافظه شخصیت اصلی رمان تا پایان زندگیش باقی می ماند و در حسرت دیدن دوباره روستای آغگل و آرارات از دنیا می رود. در ادامه ارس باران، روستای زاغه، روستای فشک، روستای میلک و شهر قزوین، مکان های مشخصی هستند که در رمان به آن ها پرداخته می شود. حضور شخصیت اصلی و شخصیت های مکمل در این مکان ها و روایت آوارگی و تبعید خانوارهای کرد در این روستاها، محل اصلی روایت خاما به حساب می آید. رمان توانسته است با توجه به مکان های مشخص، از فضاسازی های بکر و تازه و به نمایش گذاشتن زندگی روستایی متکی بر دامداری و کشاورزی، بهره فراوان ببرد. بی مکانی در آثار ادبی، همان هدفی را دنبال می کند که بی زمانی دنبال می کرد. تعمیم مکان های روایت اثر به همه مکان ها و البته با توضیحی که در بحث بی زمانی داده شد، برخی از موضوعات اساسا مکان خاصی برای روایت نمی طلبند و بی توجهی به مکان خدشه ای در ارائه شان وارد نمی کند. اما مسئله این جاست که خالق اثر،می تواند با استفاده از مکان های تازه، روایت های خاص تر و  فضاسازی های متنوع تر را داشته باشد. به نظر می رسد استفاده از کارکرد مکان برای به نمایش گذاشتن فرهنگ ها و خرده فرهنگ های کمتر دیده شده و نوشته شده، به اثر جذابیت های هنری و تحلیلی و تفسیری می بخشد.   ب: شهری نویسی انبوه در ادبیات معاصرمان با انبوهی از شهری نویسی ها روبه رو هستیم که یا در بی مکانی روایت می شوند و یا در کلان شهرها. (عمدتا تهران). توجه به ظرفیت مناطق روستایی برای خلق آثار ادبی، اگر نگویم به کلی نادیده گرفته شده است، به شدت به حاشیه رانده شده است. البته این مشکل (توجه به شهری نویسی در ادبیات معاصر و تمرکز بر روایت کلان شهرها) تنها مختص حوزه ادبیات داستانی نیست. در سینما نیز شاهد این نوعِ نگاه هستیم. سینماگران نیز مایل هستند تصاویر و داستان های آدم های شهری را به تماشاگران خود ارائه بدهند و گه گاه برای چاشنی این روایت بصری، چند لوکیشن از شهرهای شمالی نیز اضافه کنند. یکی از خروجی های این دو موضوع(بی زمانی و بی مکانی در آثار ادبی) گلخانه ای شدن ادبیات(همشکلی عجیب آثار) است. مخاطب بعد از خواندن رمان ها و داستان های کوتاه، متوجه می شود که گویا شخصیت های اغلب آثاری که مطالعه کرده است، یکی هستند. دغدغه های شان یکی است. فضاها و مکان ها و موقعیت ها شبیه به هم هستند. این ادبیات همشکل، در طولانی مدت، خواننده را خسته و دلزده خواهد کرد. علاوه بر این، استفاده از زمان و مکان مشخص برای روایت آثار ادبی، به نوعی مکان ها و زمان های مشخص را واجد روایت می کنند. روایتی که در حافظه فرهنگی خوانندگان خواهد ماند. روایتی که محصول ذهن خواننده است و به نوعی معنابخشی تازه به مکان ها و زمان ها محسوب می شود. شاید بهتر باشد برای این موضوع مثالی بیاورم. داستان کوتاه شرق بنفشه از مجموعه ای به همین نام نوشته شهریار مندنی پور، نمونه خوبی است. در این داستان مکان مشخصی وجود دارد. حافظیه. دو شخصیت داستان ذبیح و ارغوان در کتابخانه حافظیه با هم آشنا می شوند. ارغوان کتاب مورد علاقه اش را از کنار در ورودی حافظیه از ذبیح دریافت می کند و... رمان شوهر عزیزمن نوشته فریبا کلهر نیز نمونه قابل قبولی است. این نویسنده، شهر تهران و مشخصا خیابان هایی در آن را (خیابان های گیشا و فاضل)به گونه ای خاص توصیف می کند. به نظر می رسد مخاطبی که بعد از خواندن داستان شرق بنفشه به حافظیه می رود و یا به خیابان گیشا در تهران، مواجهه دیگری با این مکان ها خواهد داشت. او در حافظه خود روایتی تازه و هنری را در این مکان ها ثبت کرده است. روایتی که مختص ذهنیت اوست. حالا می تواند برای این مکان ها خاطره ای تازه از نوع داستانی به وجود بیاورد. این مسئله(توجه به مکان و  ثبت خاطره ای از آن در حافظه مخاطب) در دنیای معاصرمان به نظر موضوع مهمی است. در پایان این دو ویژگی ضروری است که عنوان شود، اشاره به مکان و زمان در ادبیات، مسلما می تواند در شکلی هنرمندانه بدون در نظر گرفتن واقعیت های عینی باشد. امید که خوانندگان این متن، تصور نکنند توجه  به این دو موضوع، از ارزش مسئله ذهنیت خاص و تخیل نویسنده و خلق زمان ها و مکان هایی فراواقع می کاهد. سومین ویژگی: کیفیت موضوع رمان اگر رمان خاما را رمانی عاشقانه، روایتی از دلبستگی خلیل عبدویی به خاما بدانیم، این عشق که در واقع موتور پرقدرتی برای پیش بردن زندگی خلیل و تصمیم ها و انتخاب هایش به حساب می آید، از دو جهت مورد بررسی است. موضوع عشق به عنوان بستری مناسب برای ارائه موضوعات دیگر و کیفیت این موضوع در مقام برانگیختن حسی نوستالژیک. الف: موضوع عشق به نظر می رسد عشق موضوع محوری رمان باشد. اما این عشق ابعاد دیگری را نیز در خود دارد. بستر مناسبی است برای طرح مسئله تبعید و تاریخ آوارگی کردها و ناکام ماندنشان در مطالبه گری هایشان و از طرفی عامل کنشگری شخصیت اصلی محسوب می شود. استفاده از عشق برای بیان بطن های چندگانه زندگی راوی، هوشمندانه صورت گرفته است. چرا که تنها عشق است که می تواند آبستن لایه های درونی و بیرونی زندگی شخصیت اصلی باشد. به تعبیری دیگر، قابلیت های بالقوه موضوعی چون عشق، در رمان خاما، بالفعل شده است. ب: کیفیت عشق یکی از مولفه های دنیای امروزی ناپایداری است. این مفهوم در تار و پود زندگی سوژه مدرن (انسان نوعی) رخنه کرده است و گویا بسیار سخت است که بتوان از آن دوری کرد. مصرف گرایی بودن جامعه را در نظر بگیرید. مصرف به عنوان یکی از ویژگی های زندگی امروزی امری بدیهی است. اما شیوه مصرف سوژه در دنیای مدرن با شیوه مصرف سوژه در دنیای پیشامدرن، تفاوت دارد. سوژه ای که در دنیای پیشامدرن زندگی می کرد، اساسا زمانی کالایی را خریداری می کرد که به آن نیاز داشت. بنابراین مصرف، کاملا بر پایه نیاز سوژه مطابقت می کرد. اما سوژه ای که در دنیای امروزی زیست می کند، الزاما برای مصرف کالا، نیازمندیش را در نظر نمی گیرد. او می خواهد فلان کالا را داشته باشد. این جاست که تفاوت بین نیاز و خواسته نمایان می شود. از طرفی همان سوژه در دوران پیشامدرن برخوردی کاملا متفاوت با کالایی خریداری شده داشت. او کالا را می خرید تا مدت زمان طولانی از آن استفاده کند اما سوژه مدرن، نگاهی کاملا تاریخ دار به کالای مصرفی خود دارد. دیگر کالایی را به نیت اینکه عمری از آن استفاده کند خریداری نمی کند. مثالی که زده شد،مسئله جایگزین شدن خواسته سوژه مدرن به جای نیاز هایش و هم چنین نگاهی که تاریخ مصرف مشخصی برای کالای مصرفی قائل است، در مجموع نوعی ناپایداری را به وجود آورده است. این ناپایداری به فضاهای دیگر زندگی مدرن تسری پیدا کرده است. به همین جهت می توانید ناپایداری را در روابط فردی و بین فردی و اجتماعی و نهادهایی همچون خانواده و ساختارها و نظام های دنیای مدرن نیز   مشاهده کنید. بعد از پذیرش و زیست در این دنیای ناپایدار، رمان خاما را می خوانید. رمانی که در آن عشقی وجود دارد که حضور فیزیکی ندارد و فقط در خواب و خیالات شخصیت اصلی است؛ اما در چند دهه زندگی شخصیت اصلی رمان حضور و دوام دارد. کیفیت این عشق، نوعی حس نوستالژی را در مخاطب بر می انگیزاند.   مفاهیم اساسی رمان: تبعید و سکوت همان طور که در مقدمه اشاره شد، به اعتقاد نگارنده، دو مفهوم تبعید و سکوت پایه های اساسی معنابخشی رمان محسوب می شوند. این مفاهیم خاستگاه های مشخصی در رمان دارند. تبعید با مفهوم خشونت و سلطه حکومت در پیوندی تنگاتنگ قرار دارد و سکوت در ساحت شخصیت پردازی راوی، کنش گری اصلی را عهده دار است. اشاره به زیرمجموعه های این دو مفهوم، کمک به سزایی در تحلیل رمان خواهد کرد. مفهوم نخست: تبعید در فصل اول رمان، مخاطب با قیامی آشنا می شود که عقبه ای تاریخی دارد. سرنوشت این قیام در همان فصل اول مشخص می شود. دولت ایران در راستای حمایت از دولت ترکیه، به منطقه کردنشین حمله می کند.خانوارهای کرد غافلگیر می شوند. قیامی که به سرکردگی احسان نوری پاشا در کوه های آرارات استقرار دارد، شکست می خورد. حکومت با همراهی امنیه های قزاق، خانوارهای کرد را به مکانی به نام ارس باران تبعید می کند. خشونت در ساختارهای حکومتی که می خواهد اقلیتی را سرکوب کند و تبدیل به چیزی کند که از اصل خود دور شود  به نوعی بیانگر مفهوم طرداجتماعی است . به طور مشخص در سطح اول خشونت ساختاری حکومت را علیه اقلیت کرد شاهد هستیم.از دید گالتونگ خشونت را می توان به صورت زیر طبقه بندی کرد: خشونت هدفمند در مقابل خشونت بی هدف. خشونت آشکار در مقابل خشونت ساختاری. خشونت فردی در مقابل خشونت ساختاری. خشونت فیزیکی در مقابل خشونت روانی. خشونت معطوف به قربانی در مقابل خشونت بدون قربانی. در خشونت فردی معمولا فرد عامل خشونت شناخته می شود و مشخص است رفتار خشن معطوف به قربانی است و به صورت آشکار اعمال می شود و باعث وارد شدن صدمات بدنی یا انواع دیگر صدمات به فرد می گردد. در صورتی که خشونت های ساختاری معمولا به صورت پنهان صورت می گیرند و نمی توان فرد خاصی را به عنوان عامل خشونت در نظر گرفت و اعمال خشونت بر خلاف خشونت فردی به صورت غیرمستقیم است. تظاهرات خارجی خشونت ساختاری را تنها می توان به شکل تقسیم نابرابر اقتدار و تقسیم نابرابر شانس های زندگی مشاهده کرد نه به صورت صدمات بدنی. هر دو خشونت (فردی و ساختاری) بر روی یکدیگر تاثیر متقابل دارند و یکدیگر را تقویت می کنند. هدف هر دو نوع خشونت تاثیرگذاری بر افراد به منظور کاستن از امکان تحقق توانایی های بالقوه فرد است. به گفته گالتونیک با نهادینه کردن خشونت ساختاری و درونی کردن خشونت فرهنگی خشونت مستقیم نیز به صورت خشونت نهادینه شده در جامعه وجود خواهد داشت. یعنی به عبارت دیگر آن جایی که فرهنگ خشونت وجود دارد. خشونت نیز امر طبیعی تلقی می شود (جهانبگلو،1384 :93). خشونتی که علیه خانوارهای کرد اعمال می شود، مشخصا و آگاهانه به نیت پراکندگی کردها و دور نگه داشتن آن ها از اصالت خود است. سلطه حکومت با این هدف، وضعیت و موقعیت جدیدی را به کردها تحمیل می کند. این وضعیت و موقعیت جدید در تبعید و آوارگی خلاصه می شود. در عدم استقرار در جایی معین. همان طور که در رمان می خوانید، خانوارهای کرد آغگل ابتدا به ارس باران تبعید می شوند و بعد از آن به روستاهای دیگر. در هر روستا و مکان تازه ای خانوارهای کرد را پراکنده می کنند. در جایی خلیل عبدویی از خاما نقل می کند: «خاما گفته بود کردها همیشه خدا هی زاد و ولد کردند و هی شدند آواره مرزها. یک گروهی را شاه عباس فرستاد سمت هرات. یک عده را فرستادند سمت شمال.» (علیخانی،1396 :133). در جایی دیگر از زبان باب علی می خوانیم: «ما را پراکنده می کنند تا بی رگ بشویم.» (علیخانی،1396 :167). در فصل سوم نیز که جابه جا شدن ها با مشقت فراوان همراه است دایه می گوید: «کاری کرده اند که به همین کنار هم بودن قانع باشیم.»(علیخانی،1396 :129) در جایی دیگر از زبان احمد و دایه که می دانند تبعید به چه منظور است می خوانیم: «احمد گفت: همیشه کردها را کوچانده اند یا برای جنگیدن و حفاظتِ جایی یا... دایه گفت: یا که بین باب و پسر و دایه و دختر را جدایی بیاندازند.» (علیخانی،1396 :71). مصداق خشونت هایی که علیه کردها  از ناحیه دولت به جهت جلوگیری از قیام های بعدی،اعمال می شود در فصل های اول و دوم و سوم که تبعیدگاه ها روایت می شود به وضوح دیده می شود. در جملات پایانی فصل اول، از زبان قزاقی می خوانیم: «اگر دستور نداشتم با کامیون ببرمتان ارسباران، همه تان را در همان آتش نی زارهای تان هلاک می کردم. حیف گلوله!» (علیخانی،1396 :62) این صحبت در حالی است که صحنه کارزاری نابرابر را در صفحات قبل می خوانیم و از میزان خشونت انبوه حکومتی ها بر خانوارهایی که تقریبا بی دفاع هستند متعجب می مانیم: «هنوز باب دو قدم از خانه دور نشده بود که آسمان آبادی زلزله شد. طیاره پشت طیاره بالای آبادی به حرکت در آمدند. هنوز دو قدم آن طرف تر از شب را نمی شد دید که آسمان خودش را محکم به زمین کوبید و آبادی لرزید و شیشه ها صدا کردند و خاک بالا رفت و آن وقت شعله های آتش رسیدند.»(علیخانی،1396 :49) در ادامه و تصویر به آتش کشیدن آغگل، می خوانیم: «فرش آبادی را تکان تکان داده بودند انگار. انگار هزار سال کسی خاکش را نتکانده بود. از فرش آبادی همین طور خاک در هوا ماند تا نفس ها برگشت و زمین خاکش را پس گرفت و تازه متوجه شدیم این فرش را از هزار جا به آتش کشیده اند.»(علیخانی،1396 :51) در فصل اول جنگی نابرابر، خشونت را نمایندگی می کند. در فصل دوم، خشونتی پنهان و موذی رخ می نماید. آن جا که استقرار را برای کردها جایز نمی دانند و دام های شان را مال خود می کنند و به تبعیدگاه بعدی می برند: «دومین سال آمدن مان هم گذشته بود و گوسفندان مان دوباره بیشتر شده بودند و داشتیم آماده می شدیم برای احمد بروند خواستگاری یکی از دخترهایی که فاطمه نشان کرده و پچه پچه کرده بودند با دایه و مردیسی و باب که ریختند سرمان...من نبودم آن وقت. بعدها تعریف کردند که وقتی امدند چنان با غیظ فرمانده شان که سروان غلامی نبوده، خوابانده بود توی آبگاه باب که باب، نرسیده بود قیچی تیزش را نیزه بکند سمت شان. چند نفری ریخته بودند سر احمد و تا خورده بود زده بودنش. دایه بلند شده بود بیاید چوب بردارد که امنیه ای، تیری پیش پای اش در کرده بود و صدایش در دشت پیچیده بود.» (علیخانی،1396 :125) این حجم از تحقیر و خشونت علیه کردها،نمایش دردآور نابرابری قدرت و عقیم کردن پرورش هر نوع توانایی برای زیستن در جایی مشخص را به نمایش می گذارد. در واقع خشونتی که اعمال می شود به نوعی توامان خشونت جسمی و روانی است. نگاه کنید به سطرهای ابتدایی فصل سوم که از زبان دایه بیان می شود: «پرت مان کردند از بهشت مان به زمینی که خودشان می خواستند. تا آمدیم به زمین شان خو بگیریم، تا آمدیم زمین شان را آباد کنیم، تا آمدیم زمین تازه را بهشت کنیم، باز هم آواره مان کردند.» (علیخانی،1396 :128) همان طور که قبلا اشاره شد، تحمیل وضعیت جدید در قالب تبعید، آگاهانه و در جهت ختم هر گونه خیالی درباره قیام است. حکومت سلطه در همین راستا کردها را از سرزمین و حرفه شان دور می کند. کاری می کند که نه در جای تازه ای ریشه بدوانند و نه بتوانند به کاری بپردازند که پیش از این انجام می دادند. در فصلی که خانوارهای کرد به قزوین می روند، صحنه هایی دیگر از خشونت علیه کردها را شاهد هستیم. آن جا که مردان جوان به عملگی می روند تا خیابان سپه را مرمت کنند. راوی در صحنه ای غربت و دلتنگیش را این گونه بیان می کند: «و من ردی از آرارات در میان تخته سنگ ها نمی دیدم. تخته سنگ هایی بودن در خیابان دم درازی که از یک سر می رفت پایین و از یک سو به بالا نگاه می کرد که ته اش ساختمان عالی قاپو بود که شب توی تاریکی دیده بودم... باید پتک زد به دردی که سنگ شده و سنگ را باید آزاد کرد تا شاید خاک درونش با نرمه بادی به پرواز در آید. منتظر نمی ماندم تخته سنگ ها را بیاورند نزدیک تر. با پتک افتاده بودم به میدانی که جنگاورانش تخته سنگ ها بودند و سر از تن شان جدا می کردم و پیش می رفتم. هر چه داد می زدند گوش هایم کر شده بودند و چیزی نمی شنیدم.» (علیخانی،1396 :143) تصاویر آوارگی کردها بعد از ناکامی قیامشان و خشونتی که عامدانه علیه آن ها اعمال می شود، در جای جای رمان دیده می شود. خلیل عبدویی، نماینده روایت آوارگی ها و تبعیدی است که قومی داشته اند. شخصیت اصلی رمان، در واقع تصویری است از چهره زخم خورده قومی که دلتنگ خانه اش است و امیدی برای بازگشت ندارد. مفهوم دوم: سکوت پیش از این که به سکوت به عنوان کنش انتخابی راوی بپردازیم بهتر است نگاهی به نمای کلی زندگی شخصیت اصلی رمان بیاندازیم. چون همان طور که قبلا به آن اشاره شد، سکوت در ساحت شخصیت پردازی راوی معنادار می شود. رمان خاما، رمانی است زندگی نامه ای که محوریت اصلی آن را زندگی خلیل عبدویی تشکیل می دهد. و زندگی این شخصیت،عشق خاما و آرزوی برگشت به آغگل است. در واقع زندگی راوی، پنج بخش و یا بزنگاه دارد. هر بزنگاه با بحرانی خاص روبه رو می شود: بخش اول: عاشقی و قیام. هر دو در آغگل از دست می روند. قیام شکست می خورد و از خاما هیچ خبری مبنی بر زنده بودن و یا اسیر شدنش در دست نیست. نقطه بحرانی این بخش از دست دادن و ناکام ماندن است. بخش دوم: آوارگی حاصل از تبعید و همنشینی با ترک های شاهسون و کردهای مافی در روستای زاغه و تجربه حرفه ای تازه داشتن.(مشخصا منظورعملگی و چاه زدن و هندوانه کاشتن است.). نقطه بحرانی این بخش ناامنی حاصل از یک جا نماندن است. بخش سوم:  فرار کردن و پینه دوزی و حسن مهاجر شدن. این بخش مهم ترین بخش زندگی خلیل عبدویی است. او تصمیمی می گیرد که تمام زندگی پیش رویش را تحت الشعاع خود قرار می دهد. نقطه بحرانی این بخش، فاصله گرفتن از خود واقعی و تضاد حل نشده و ناکامی در رسیدن به خودآرمانی ست. بخش چهارم: ازدواج با قدم بخیر است. ازدواجی غیرمتعارف که سرانجام خوشایندی ندارد. نقطه بحرانی این بخش، ناکامی حسن مهاجر از برقراری ارتباط سازنده با همسرش است که به تبع آن، در ارتباط با فرزند پسرش فریدون نیز به بن بست می انجامد. در واقع قدم بخیر بار دیگر ناامنی را برای حسن مهاجر به وجود می آورد. به خصوص در قسمتی که فریدون را ترغیب می کند سند زمین را به نام خودش بگیرد و کاری به پدرش نداشته باشد.  بخش پنجم: اعتراف به خلیل عبدویی بودن است و لال شدن. این بخش در واقع نقطه بحرانی ندارد. با افشاگری خلیل عبدویی و تکذیب هویت جعلیش، شخصیت به سمتی می رود که فقط او و خاما موجودیت دارند. پنج بخش یاد شده، در واقع دوپاره اصلی شخصیت اصلی را به نمایش می گذارد. شخصیت دوپاره راوی این گونه است: پاره ای در واقعیت به سر می برد. پاره ای دیگر در خواب ها و خیالاتش با خاما. پاره دوم در واقع بخش سرکوب شده شخصیت اصلی است. پاره اول حسن مهاجر است که جعلی بودن خودش را تنها خودش می داند و خاما و پاره بعدی، خلیل عبدویی است که می خواهد پنهان بماند و آرزوهایی دارد که در اندازه آرزو باقی می مانند. دوپارگی شخصیت اصلی رمان، به خوبی مفهوم تبعید و عشق را نمایندگی می کند. بخش تاریک و روشن شخصیت که در تضادی درونی، سرنوشتش را به سمتی نامعلوم می برد. برای فهم بهتر سکوتی که راوی اتخاذ می کند می بایست شخصیتش را تحلیل کرد. چراکه این انتخاب(انتخاب برای سکوت کردن و نگفتن خود واقعیش)، یکی از وجوه شخصیتی او را به نمایش می گذارد. برای تحلیل شخصیت، از نظریه شخصیت یونگ بهره می بریم. به همین منظور به طور مختصر با این نظریه آشنا می شویم. یونگ، روانشناسی تحلیل گرایانه را مطرح کرد. این روانشناس، از اصطلاح روان برای اشاره به کل شخصیت استفاده کرد. او برای این روان انرژی خاصی در نظر گرفت که آن را معادل لیبدو در نظر می گرفت. لیبدو انرژی فرایند زندگی است.او این انرژی روانی را در افکار و احساسات شخص متجلی می دانست. یونگ معتقد بود لیبدو طبق دو اصل هم ارزی و آنتروپی کار می کند.منظور از هم ارزی این است که افزایش در جنبه ای از کارکرد روان می تواند با کاهش جبرانی کارکرد بخشی دیگری از روان، یا کاهش جنبه ای از کارکرد روانی با افزایش جبرانی کارکردی دیگر همراه باشد. به طور مثال افزایش موفقیت شغلی هم ارز کاهش دل مشغولی با زندگی معنوی خواهد بود و برعکس. اصل آنتروپی نیز می گوید عناصری که قدرت نابرابری دارند دنبال تعادل روانی هستند. در واقع این اصل بیان گر این موضوع است که رشد  تحول یک جانبه شخصیت به بروز تعارض، تنش و فشار منتهی می شود. حال آن که توزیع انرژی باعث پرورش شخصیتی پخته میی گردد. مفاهیم کلیدی نظریه او در ارتباط با شخصیت، ایگو، ناهشیار شخصی، ناهشیار جمعی، کهن الگوها، نقاب، سایه، آنیما و آنیموس و خود است.(رایکمن،1393 :85-84). شخصیت جعلی حسن مهاجر،طبق دو اصل لیبدو این گونه تحلیل می شوند: مخاطب رمان شاهد این است که با فرار خلیل از روستای زاغه و پشت کردن به خانواده اش و تبدیل شدن به حسن مهاجر، فصل جدیدی در زندگیش رقم می خورد. این فصل جدید، موقعیت و وضعیت های متفاوتی را برای او ایجاد می کند. هر چه قدر در روستای زاغه به عنوان مردی جوان و اهل کار و موفق سر زبان ها می افتد همان قدر از خانواده اش و اصالتش دور می شود. هم چنین شخصیت حسن مهاجر نمی تواند تبدیل به شخصیتی پخته شود چراکه روان او در تضادی همیشگی با دو قطب مخالف وجودیش قرار دارد. خلیل واقعی درونش که عاشق خاماست و حسن که می خواهد با زنی دیگر(قدم بخیر) ازدواج کند. این کشمکش های ذهنی و عینیِ شخصیت دوپاره، باعث می شود فشار و تنش در شخصیت بروز پیدا کند. این فشارها در خواب ها و خیال هایش با خاما دیده می شود. خلیل از طرفی با خاما هم صحبت است و از طرفی حسن، شوهر قدم بخیر است. از یک طرف می خواهد به آغگل برگردد و خانواده اش را دور هم جمع کند و خاما را پیدا کند و از طرفی در روستای فشک کنار قدم بخیر می ماند. دو گانگی بین ارزش ها و انرژی های نابرابر روانی شخصیت موجب می شود، شخصیت نه در حسن بودن رضایت داشته باشد و نه بتواند خلیل بماند. برزخی بین این و آن بودن. مفهوم نقاب نیز در تحلیل شخصیت کارآمد است.نقاب یا ماسک، پوششی است که خود برای پنهان کردن ماهیت حقیقی خود در برابر جامعه ایجاد می کند. در واقع ما با نقاب صورت اجتماعی خود را در معرض دید قرار می دهیم. نقاب ها می توانند همه جنبه مثبت و هم جنبه منفی داشته باشند و هم عامدانه استفاده بشوند و هم غیرعامدانه. هر وقت با دیگران در ارتباطیم از این پوشش استفاده می کنیم. منظور این است که بر دیگران تاثیر مطلوبی بگذاریم. شکل نقاب ها بستگی به نقش ها و انتظارات جامعه و دیگران از ما دارد. ضروری است که هر فرد گاهی اوقات نقابی بر چهره بگذارد تا در جامعه رفتاری عادی داشته باشد زیرا تا حدودی از خود آسیب پذیرش حمایت می کند. مشکل آن جا اتفاق می افتد که شخص کاملا با نقاب خود همانند سازی کند و از برداشتن نقاب هراس داشته باشد. چنین شخصیتی بسیار محدود و در معرض عصبیت های فراوان است(اسنودن،1388 :90-89). حسن مهاجر نقابی است که خلیل عبدویی به چهره می زند. کرد بودن و تبعیدی بودن این نقاب را به خلیل تحمیل می کند. ترس از آشکار شدن ماهیت اصلی و اینکه به راستی اهل کجاست و از کجا آمده است او را وادار می کند در چند دهه از زندگیش با نقابی زندگی کند که از خود واقعیش دور است. در واقع شخصیت در ابتدا قصد داشت با نقاب حسن مهاجر بودن از خلیل و موقعیت آسیب پذیرش در جامعه حمایت کند. اما رفته رفته این نقاب زندگی شخصیت را دوپاره کرد.نگاه کنید به قسمتی که نقاب می خواهد به هویت اصلی شخصیت در قالب سجل تبدیل شود. اطلاعاتی که شخصیت می دهد، همگی به جز نام پدر اشتباه است. «اسم؟ حسن. شهرت؟ مات نگاهش کردم. چی باید می گفتم. فکر کردم الان است که لو بدهم کی هستم و امنیه ها بریزند سرم. پرسیدم شهرت؟ جوابی نداشتم. امنیه ای که مرا آورده بود، جواب داد: حاجی گفتند بنویسید مهاجر. نام پدر؟ علی. متولد؟ قزوین. آغگل انگار داشت بهم دهن کجی می کرد. خاما قهقهه زد توی سرم.» (علیخانی،1396 :226). در واقع می توان شخصیت اصلی را در وجه خودآرمانی، خلیل عبدویی دانست که می خواهد به آغگل برگردد و در کنار عشقش خاما  و خانواده اش باشد. خود واقعیش خلیلی است که زیر نقاب حسن مهاجر مانده است و مجبور است خواسته هایش را سرکوب کند و خودی که به نمایش می گذارد حسن مهاجر است که با قدم بخیر ازدواج می کند و فرزندانی دارد و در روستایی زندگی می کند. خودهای شخصیت فاصله های بعیدی از یکدیگر دارند و همین فاصله ها باعث می شود که تعارض و تنشی در درون شخصیت اصلی وجود داشته باشد. نظریه یونگ افراد را به دو نوع اساسی طبق جهت یابی نیروی روانی تقسیم می کند. این دو نگرش را درون گرایی و برون گرایی و دو نوع روانی را درون گرا و برون گرا نامید. طبق نظریه او افراد درون گرا  و برون گرا این مشخصات را دارند: درون گراها نیروی روانی شان را، از محیط اطراف به ذهن خود متوجه می کنند یعنی آن ها بیشتر علاقه مند به دنیای افکار درون و احساسات خود بوده به دنیای بیرون از خود کمتر توجه دارند. رفتارشان بیشتر تحت تسلط عوامل ذهنی است. آنها افرادی متفکر و مردد بوده، انزواطلب اند و بیشتر مشغول خودشان اند. اغلب احتیاط می کنند... درون گراها نیازمند خلوت و فضای خصوصی هستند. در مقابل افراد برون گرا، نیروی روانی شان را متوجه جهان خارج می کند. بیشتر به عینیت توجه دارند. یعنی علاقه مند به جهان خارج و روابط هستند و رفتارشان تحت سلطه عوامل عینی است. آنها معاشرتی و صریح اند و شخصیت های سازگار و همکار دارند. آنها نیازمند عمل  و افراد  پیرامون خود هستند(اسنودن،1388 :138). یونگ اعتقاد داشت که کوته نگری است اگر بخواهیم همه افراد را در یکی از این دو گروه قرار بدهیم. او دریافت که هیچ کس دقیقا در یکی از این دو نوع تقسیم بندی قرار نمی گیرد و مسئله این است که کدام نگرش در ما تسلط بیشتری دارد. در بحث شخصیت خلیل-حسن، نگرش درون گرایی بر برون گرایی مسلط است. وقتی رمان را می خوانید متوجه خواهید شد که خواب ها و خیالات شخصیت با خاما بخش عمده هم صبحتی های اوست. او آن قدر که در خیالش خاما را می بیند و با او حرف می زند، با همسرش که وجودی عینی و حاضر دارد هم کلام نمی شود. حتی زمانی که در کنار همسرش است تمنای حضور و خیال خاما با او همراه است. این بخش از شخصیت او کاملا درون گراست؛ اما بخش دیگر شخصیت او برون گراست. آن جا که فردی اهل کار و تلاش است و مهارت های خوبی نیز دارد. بخش برون گرای شخصیت در جهت تامین معیشت و ارتباط با سایر اهالی روستا خود را نشان می دهد. یونگ در نظریه شخصیت خود، در کنار نگرش های بنیادی درون گرایی و برون گرایی، چهار کارکرد یا چهار شیوه ارتباط با دنیا را نیز عنوان کرد و به تبع آن هشت نوع تیپ روانی نیز ارائه داد:  این چهار کارکرد حس کردن، فکر کردن، احساس کردن و شهود هستند. یونگ اعتقاد داشت فکر کردن و احساس کردن از کارکردهای عقلانی هستند و حس کردن و شهود کارکردهای غیرعقلانی هستند. اگر یکی از این کنش ها در فرد پیشتر رفته باشد، آن وقت مقابل آن کمتر پیش رفته و حتی سرکوب می شود. یونگ معتقد بود انسان کامل و یکپارچه کسی است که از همه چهار کارکرد یاد شده استفاده کند. او بر اساس این چهار کاکرد، در نظریه تیپ های روانی یک تقسیم بندی هشت جزیی دارد که عبارتند از: متفکر درون گرا (این تیپ تحت تاثیر عقاید است اما عقاید در ذهنیت او ریشه دارد نه در داده های عینی. او دنباله رو عقایدش است اما نه در مسیر بیرون بلکه در مسیر درون)و متفکر برون گرا(این تیپ در جستجوی عقاید و آرمان های خود، احساساتش را واپس می راند). احساسی درون گرا(به نظر یونگ زن ها مصداق این نوع تیپ هستند. آنها انسان هایی ساکت و غیرقابل دسترسی اند که درکشان دشوار است. شخصیت احساسی درون گرا خود را فاش نمی کند و نشان نمی دهد) و  تیپ احساسی برون گرا(این تیپ انسان هایی هستند که احساسات و رفتارشان تحت تاثیر هنجارهای اجتماعی و انتظارات دیگران از آن ها ست. این تیپ روانی، بر اساس وضعیت های عینی و واقعی و ارزش های عمومی زندگی می کنند). حسی درون گرا(این تیپ، غیرعقلانی اند و تحت امر حس ذهنی هستند که محرک عینی دارد. آن ها سخنان عادی دیگران را می گیرند و تفاسیر عجیب و خیالی از آن می کنند) و حسی برون گرا (یونگ مردان را عمدتا مصداق خوبی برای این نوع تیپ می داند.این نوع تیپ شخصیتی واقع گرا دارد غایت و هدف او تقریبا تجربه کردن حس ها است. هر تجربه ای برای او نقش راهنمای تجربه ای جدید را برای او بازی می کند. افرادی زودجوش و خوشحال هستند و ظرفیت بالایی برای خوشگذرانی و لذت بردن دارند)و شهودی درون گرا (در این نوع تیپ ها قوه شهود تقویت شده است و همین امر باعث شده که آن ها را از واقعیت بیرونی دور کند. چنین شخصیتی از نظر نزدیکان خود اسرارآمیز است.در کچنین آدمی آسان نیست. او به راحتی نمی تواند با دیگران ارتباط برقرار کند)و شهودی برون گرا(دل مشغولی این نوع تیپ بهربرداری از فرصت های بیرونی است. این شخصیت هر چیز تازه و در شرف وقوعی را بو می کشد) (رایکمن،1393 :93). شخصیت رمانِ خاما، از چهار کارکرد یاد شده تفکر و شهود را در خود دارد. تفکر در معنای فکر کردن و قضاوت و ارزیابی در ارتباط با دیگران و انتخاب شغل و شهود در ارتباط با رابطه خیالیش با خاما و آرزوهایش درباره آغگل و خانواده اش. به همین منظور تیپ روانی این شخصیت دو گانه ای از تیپ متفکر درون گرا و تیپ شهودی درون گراست. مسئله مهم در ارتباط با نگرش مسلط و تیپ روانی شخصیت رمان این است که او نتوانسته است مراحل رشد و تکامل را به خوبی طی کند. مسئله دیگری در این بخش و در ارتباط با تحلیل شخصیت قابل ذکر است.حضور انگیزه های ناآشکار (ناهشیار) شخصیت در رمان قابل پیگیری است. شاید بهتر باشد ابتدا تعریفی از انگیزه های ناآشکار و ماهیت و ویژگی های آن  آورده شود: این انگیزه ها نیازهای ناهشیار بادوامی هستند که رفتار فرد را به سمت دستیابی به مشوق های اجتماعی خاص برانگیخته می کنند. انگیزه ناآشکار نیازی روان شناختی است که از فکر و هیجان و رفتار فرد استنباط می شود. نیازهای ناآشکار منشا اجتماعی دارند و از ترجیحات به دست آمده از طریق تجربه و جامعه پذیری سرچشمه می گیرند. زبان ناهشیار، امیال و احساسات فرد است. ویژگی انگیزه های ناآشکار این انگیزه های بر مبنای واکنش های هیجانی ما استوارند. چیزی که فرد در قالب انگیزه های ناآشکار نیاز دارد، تجربه کردن الگوی خاصی از هیجان است. دیوید مک کللند پژوهشگر حوزه انگیزه های ناآشکار او متوجه شد بین آنچه افراد می گویند می خواهند انجام بدهند با آنچه واقعا انجام می دهند تفاوت وجود دارد.به اعتقاد این پژوهشگر افکار و احساسات و رفتارهای فرد تحت تاثیر نیروهایی قرار دارد که حتی برای خود فرد نامعلوم است؛ یعنی انگیزه های ناهشیار(مارشال ریو،1395 :250-249). بر اساس تعریفی که از انگیزه های ناآشکار فرد و ویژگی های آن گفته شد، می توان بخش سرکوب شده شخصیت رمان را در این بعد معنا کرد. نیاز ناهشیار شخصیت اصلی، عشق خاما و بازگشت به سرزمین مادری اش است که بادوام است و تا آخرین لحظه زندگیش او را همراهی می کند. شکل گیری این نیاز کاملا منطبق بر تحولات اجتماعی زندگی شخصیت روی می دهد. چرا که اگر تبعید و آوارگی برای او و خانواده اش اتفاق نمی افتاد، مسیر زندگی و نیازهایش دستخوش تغییر می شد. هیجانی که محرک اصلی این نیاز ناآشکار است، عشق و تبعید است که خود را در سکوت و فراری خودخواسته به نمایش می گذارد. عشق نماینده هیجانی لذت بخش و امیدوارکننده است و تبعید نیز نشان از هیجانی سراسر ترس و دلهره است.همان طور که در سراسر رمان شاهد هستید، زبان گویا و برجسته شخصیت اصلی،امیال و احساساتش است. در واقع گفتار عینی شخصیت را بسیار کم می بینیم ولی گفتار ذهنی شخصیت مستمر است. موضوع دیگری که در ارتباط با تحلیل شخصیت باید به آن توجه کرد خواب های شخصیت است. در نظریه یونگ، خواب ها از ارزش بسیاری برخوردارند. اولین خوابی که خلیل بعد از فرارش می بیند، بیانگر میزان اضطراب وجودی این شخصیت است و نقطه آغازی است برای اینکه نخواهد خلیل باشد: «اسماعیل و محمد تفنگ های شان را زمین انداخته بودند و می دویدند . صدای دایه می آمد که می گفت: هرجا خلیل را دیدید امان ندهید! چیله گریه می کرد. مردم دسته دسته توی چاه هایی می رفتند که من ومحمد و اسماعیل کنده بودیم. دادالله ایستاده بود و بازنش از مردم پول می گرفتند تا توی چاه ها بروند. باران بند امده بود. یکی داد می زد: چاه ها خشک شده اند. اسماعیل می گفت: خلیل گفت چاه ها آب دارند. دادالله ایستاده بود رو دایه و باب که: به من دروغ گفتین. این چاه ها به آب نرسیدند. دایه التماس می کرد: پول ها را خلیل برده. بعد همه شان تفنگ های شان را برداشتد و رو به من گرفتند که: بگیریدش!» (علیخانی،1396 :209). بعد از این خواب است که خلیل به خاما می گوید من خلیل نیستم. در واقع یکی از دلایل فرار خلیل از روستای زاغه این بود که برادرهایش پول چاه کنی را دریافت کرده بودند و قصد نداشتند به خلیل پولی بدهند چون او را هنوز کوچک می دیدند و همچنین عدم رابطه خوب خلیل با برادرش اسماعیل. حالا او در خوابش می دید که متهم به دزدی شده آن هم از جانب مادرش. گویا این خواب نوعی مکانیزم دفاعی روان شخصیت است برای این که پشت سر گذاشتن خانواده اش را توجیه کند و سعی کند کمتر به آن ها و دل نگرانی های شان نسبت به گم شدنش فکر کند. خوابی که خلیل در دکان پینه دوز در قزوین می بیند، نشان از ترس و دلهره ای دارد که در رفتن خلاصه می شود: «کلید را در قفل صدا کرد و نور پاشید توی حجره. یک پا امد داخل؛ کفش به پا نداشت. پا آهنی بود. شلواری به پا نبود. پا پیش آمد. خوابیده بودم همچنان. پا آمد بالای سرم. کفش های نو را از زیر سرم برداشت. خواب بیدار نشستم سر جایم. پا آمد جلوتر. پا بلند شد. کفش ها حالت فرار گرفتند. پا کوبید روی سرشان. زورم نمی رسید کفش ها را بردارم. پا حشری بود انگار. کفش ها ترس خورده مانده بودند کناری. پا قدرتمند فشار آورد که فرو برود در لنگه کفشی. کفش جیغ می زد. جیغ می زد. جیغ می زدم.» (علیخانی،1396 :222). البته این خواب در صفحه بعد ادامه پیدا می کند. خاما و دشت و گاوها به خواب اضافه می شوند و پاهایی که آهنی هستند. اگر پا را نماد رفتن  بدانیم و کفش را وسیله ای برای رفتن، متوجه می شویم که شخصیت در ابتدای فرارش تردید دارد. می ترسد. گویا انتظار دارد کسی بیاید و کفش هایش را ببرد. همان طور که در خواب می بیند. در نظر داشته باشید کفش هایی که زیر سر شخصیت است کفش های جدیدی است که پینه دوز برایش دوخته است که در واقع نشانه ای از راه تازه و پیش روی شخصیت دارد. یکی دیگر از خواب های شخصیت درباره خانواده اش است. شخصیت بعد از فرار کردنش هنوز به خانواده اش فکر می کند و نمی داند چه سرنوشتی بعد از او خواهند داشت: «وقتی کبک را دراز کردم بگیرند، مردها کنار کشیدند. سه تا دختر نشسته بودند زیر پای سه تا مرد. دختر اول را نگاه کردم. سرش را بالا آورد. فاطمه بود. گفتم: کبک آوردم از رودبار. دومی سرش را بلند کرد. مردیسی بود. رو برگرداند. مردها برگشتند سمت من. احمد بود و محمد و اسماعیل. اسماعیل با صورت برافروخته نگاهم کرد. محمد سرش را برگرداند. احمد شماتت بار نگاه می کرد. دوباره نگاهم را به خواهرهایم برگردانم. چیله بلندتر گریه کرد: چیله! جواب نداد. چیله! منم خلیل! چیله سر بلند کرد و گفت: پدر و مادرمان را کشتند. مردیسی نالید: جوانی پدر و مادرمان را کشته و آمدیم جنازه اش را از رودبار ببریم. آمدم کبک را رها کنم که صدای کسی از آن سمت کوه آمد که می گفت: کار همینه. این پدر و مادرتان را کشت.» (علیخانی،1396 :254) شخصیت در خواب خواهرها و برادرهایش را می بیند. خواهرها از او رو بر می گردانند و برادرها با غضب به او نگاه می کنند. در دنیای بیداری این خلیل است که خانواده را ترک کرده و نامش را عوض کرده است و در دنیای خواب، خواهرها و برادرها او را نمی شناسند حتی با وجودی که او خود را خلیل معرفی می کند. این مسئله اول خواب است. مسئله دوم خواب، خبر قتل پدر و مادرش است. مسئله سوم، معرفی قاتل است. سردار سعید در خواب، خلیل را نشان خواهرها و برادرهایش می دهد و می گوید او مادر و پدرتان را کشته است. سه گزاره ای که در خواب وجود دارد، همگی در بیان اضطراب و نگرانی خلیل از فرار و فکرهایش درباره وضعیت پدر و مادرش بعد از اوست.   شخصیت اصلی رمان با همه تحت فشار بودن ها و نقاب زدن ها، شخصیتی منحصر به فرد دارد. سکوتش، نحوه ازدواج کردنش، انتخاب آگاهانه برای حسن مهاجر بودن، فرار از تبعید به نیت برگشتن به سرزمین مادریش و حتی نحوه کشاورزیش، به هیچ کدام از شخصیت های مکملش در رمان شباهت ندارد. به بیانی دیگر او شخصیتی است پیشرو.  می توان برای  پیشرو بودن شخصیت چهار دلیل آورد: نخست: شخصیت اصلی رمان، فردیتی قابل ملاحظه دارد. با توجه به زیست شخصیت در جامعه ای بسته و سنتی در نزدیک به پنج دهه پیش، انتخاب آگاهانه او برای فرار، از او شخصیتی پیشرو می سازد. در نظر داشته باشید موقعیت بسته جامعه در آن روزها و زیست روستایی، ایجاب می کند که شخصیت، هویت خود را در گروهی که به آن از نظر قومی و مذهبی تعلق خاطر و نزدیکی دارد، حفظ کند. خلیل عبدویی، همه این امکان ها را که در زمانی مشخص برای او وجود دارد، پشت سر می گذارد و انتخابی دیگر می کند. دوم: شخصیت اصلی رمان تصمیم به دیگری بودن می گیرد که همان زدن نقابی مشخص برای مصونیت از خطری است که در اجتماع حس می کند. آگاهی از خود به نمایش گذاشته شده  و خود واقعی و آرمانی شخصیت نیز نوعی آگاهی مدرن محسوب می شود. از این جهت نیز شخصیت اصلی، شخصیتی پیشرو محسوب می شود. سوم: بحث کیفیت و چگونگی اعتماد در شخصیت اصلی گواه دیگری بر پیشرو بودن این شخصیت است. پیش از ورود به مصادیق کنش شخصیت در این حوزه به مفهوم اعتماد از دیدگاه آنتونی گیدنر اشاره ای خواهیم کرد. به طور کلی نظریات وی درباره اعتماد را می‌توان به چهار بخش تقسیم کرد: الف: اعتماد و امنیت وجودی: که مربوط به دوران کودکی است و با آنچه اریکسون آن را اعتماد بنیادی می‌‌نامد، مطابقت دارد. گیدنز اعتماد را عامل احساس امنیت وجودی می‌داند که موجود انسانی منفرد را در نقل و انتقال‌ها در بحران‌ها و در حال و هوای آکنده از خطرهای احتمالی قوت قلب می‌بخشد و به پیش می‌برد. ب: اعتماد به نظام‌های انتزاعی و تخصصی: گیدنز نظام‌های انتزاعی را نظام‌های انجام کار فنی یا مهارت تخصصی می‌داند که حوزه‌های وسیعی از محیط مادی و اجتماعی زندگی کنونی ما را تشکیل می‌دهد. مثل نظام پزشکی، نظام معماری و غیره. به نظر وی ما از اعتماد به نهادهای مدرن و نظام‌های انتزاعی در موقعیتی که بسیاری از جنبه‌های مدرنیت جهانی شده باشد، ناگزیریم. یکی از معانی قضیه بالا این است که هیچکس نیست که بتواند از نظام‌های تخصصی در نهادهای مدرن کاملا دوری گزیند زندگی در دوره مدرن توسط نظام‌های انتزاعی تخصصی تکه‌تکه می‌شود و یک نفر نمی‌تواند مانند گذشته همه یا بیشتر کارهای خود را به طور مستقل انجام دهد. البته به نظر زتومکا اعتماد می‌تواند به مقولات انتزاعی دیگری مانند اعتماد به نظم، دموکراسی، علم و غیره نیز تعلق پیدا کند. ج: اعتماد در روابط شخصی: در دوران پیشامدرن، روابط شخصی تابع ضوابط بیرونی همچون تعهدات خویشاوندی بود، در حالی‌که در دوران مدرن روابط شخصی که بیشتر به صورت رابطه ناب در می‌آید، وابسته به اعتماد متقابل است که آن را باید به وجود آورد و اعتماد طرف مقابل را جلب کرد. ارتباط ناب ارتباطی است که معیارهای بیرونی در آن تحلیل رفته باشد. ارتباط ناب تنها برای پاداشی به وجود می‌آید که از نفس ارتباط حاصل می‌گردد. در ارتباط ناب اعتماد چیز مطمئن و از پیش تعیین‌شده‌ای نیست. د: زمینه‌های اعتماد در دوران پیشامدرن و مدرن: گیدنز اعتماد را از مولفه‌های اصلی مدرنیته می‌داند و معتقد است که چهار زمینه محلی اعتماد یعنی خویشاوندی، اجتماع محلی، سنت و کیهان‌شناسی مذهبی بر فرهنگ‌های پیش از مدرن تسلط دارند، حال آنکه در دوران مدرن اعتماد به نظام‌های انتزاعی و نمادها و نظام‌های کارشناسی جای این نوع اعتماد را گرفته است. شخصیت اصلی در واقع به نوعی بی اعتمادی اجتماعی دارد و در مسیر این بی اعتمادی، اعتماد تازه خود را در محیطی نو، اکتساب می کند. به تعبیری دیگر بی اعتمادی شخصیت اصلی در مناسبات اجتماعی جامعه روستایی آن زمان، او را مجبور به انتخاب نقاب می کند. این نقاب همراه با سکوتی طولانی همراه است که ریشه در اعتماد جنسیتی شخصیت اصلی دارد. اعتماد جنسیتی شخصیت اصلی به این معناست که او از طرف دختری که همراه سردار سعید است به لال بودن ترغیب می شود: « کاش می شد مرا هم مثل او به کدخدای شهرستانات تحویل می دادند. انگار چشم هایم را خواند که به کرمانجی گفت: لال بمان! سر تکان دادم. گفت: اگر بخواهی دوام بیاری فقط لال بمان!» (علیخانی،1396 :259). در ادامه خاما نیز او را به لال ماندن دعوت می کند: «خاما کنارم ایستاد و مثل من دید که دختر رفت به خانه ای که دیگر نه من دیدم اش و نه خاما. رفت! عاقل بود. کاش بماند. می ماند. از کجا می دانی؟ چاره ای ندارد. گفت لال بمان. پس لال بمان.» (علیخانی،1396 :260). شخصیت اصلی در مرحله اول به دلیل اعتماد جنسیتی به دو زن، سکوت اتخاذ می کند و در ادامه با بی اعتمادی به تمام اشخاصی که بعد از این سکوت با آن ها روبه رو می شود نوعی اعتماد اکتسابی را برای خود فراهم می کند. اعتماد به ارباب های روستا و بزرگان روستا برای کسب معیشت و ازدواج. مسئله اعتماد، به نوعی، آگاهی مدرن محسوب می شود و نتیجه شرایط امروزی و توجه به فردیت سوژه مدرن است. پیش از این نهادها و اشخاصی مسئول اعتمادسازی بودند به خصوص در جوامع سنتی و بسته روستایی که اعتماد انتسابی به ریش سفیدان و مذهب متصل بود. اما در جوامع امروزی، اعتماد انتسابی اقتدار خود را از دست داده است و سوژه مدرن در پی اعتمادهای اکتسابی است. چهارم: افشاگری شخصیت در پایان رمان دلیل دیگری بر پیشرو بودن شخصیت است. در این مرحله، با وجود اینکه خاما دوباره شخصیت را به سکوت دعوت می کند، او لب به سخن می گشاید. بعد از افشاگری شخصیت، او لال می شود. در این جا نیز با انتخابی آگاهانه برای اعتراف حسن مهاجر به خلیل عبدویی بودن روبه رو هستیم. افشاگری شخصیت در انتهای رمان، به معنای کنار زدن نقاب و هویت جعلیش است و نیز روایت داستان زندگیش؛ که در نوع خود هر دو موضوع، پیشرو بودن شخصیت را نشان می دهند. تصویرسازی ها در رمان زبان گوهره اصلی ادبیات است. تصویرسازی های رمان نیز به مدد همین زبان ترسیم شده است. زبان یک نقش اصلی(ایجاد ارتباط)و سه نقش فرعی(تکیه‌گاه اندیشه و حدیث‌نفس و ایجاد زیبایی هنری)دارد...دومین نقش زبان یعنی تکیه‌گاه اندیشه چندان در خور ارزش و اهمیت است که می‌توان آن را هم‌سنگ نقش اصلی دانست. الف: ایجاد ارتباط زبان پیش از هر چیز برای ایجاد ارتباط میان افراد جماعتی معین به کار می‌رود...نخستین و اساسی‌ترین نقش زبان همین است زیرا بشر در اجتماع ناگزیر است که تجربه‌اش را به دیگران منتقل کند . متقابلا تجربه‌ دیگران را دریابد و برای این منظور ابزاری ساده‌تر و در عین حال کامل‌تر و کارآمدتر از زبان در اختیار ندارد. ب: تکیه‌گاه اندیشه زبان علاوه بر این‌که به کار ارتباط می‌رود ابزار تفکر منطقی نیز هست چندان که اگر فعالیت ذهن آدمی در قالب زبان انجام نگیرد جای شک است که بتوان نام اندیشه بر آن نهاد.قدر مسلم این است که هر گونه فعالیت فکر حتی در تنهایی و خاموشی به مدد کلام صورت می‌گیرد. ج: حدیث‌نفس انسان در بسیاری از موارد زبان را برای بیان حالت‌های عاطفی شخصی و تحلیل احساسات فردی خود و نه لزوما به منظور ایجاد ارتباط با دیگری به کار می‌برد و بنابراین در این موارد معمولا به واکنش شنوندگان احتمالی توجه‌ی چندانی نمی‌کند یعنی به خلاف کاربرد زبان روزمره از ایشان انتظار رفتار متقابل و حتی تفاهم ندارد گویی که در تنهایی با خود سخن می‌گوید. د: ایجاد زیبایی در کلام که آن را می‌توان نقش هنری زبان نیز نامید. چون در زبان روزمره باید نقش ارتباطی خود را هرچه سریع‌تر و ساده‌تر انجام دهد گوینده معمولا به خود کلام و حتی به درستی عبارت توجه چندانی ندارد و همین‌قدر که مقصود او فورا حاصل شود برایش کافی است.اما در بعضی موارد خاصه در جایی که رفع نیازمستقیم و مبرمی در میان نباشد،گوینده به تزیین گفته‌ی خود می‌پردازد (نجفی،۱۳۷۸ :۳۴تا۳۸). مطلبی که آورده شد، زبان گفتار را مد نظر دارد اما خوانندگان می توانند کارکردهای نام برده شده را به زبان نوشتار، مشخصا ادبیات مکتوب تعمیم بدهند. زبان در خاما، در وجه ارتباطی خود به خوبی عمل کرده است. این وجه بر سایر وجوه کارکرد زبان در اثر برتری دارد. دلیل عمده آن تصویری بودن زبان است. زبان رمان علاوه بر القای احساس و جمله سازی ها و استفاده از آرایه های ادبی که بیشتر بر تشبیه و استعاره تکیه می کند، قصد دارد خواننده خود را به دیدن خاما دعوت کند نه تنها خواندن خاما. تصویرسازی در خاما، به مدد زبانی کاملا بصری، توانسته است با وجود حجم بالایش خوش خوان باشد. گرچه به اعتقاد نگارنده رمان می توانست کم حجم تر باشد. به مدد  زبان روان و تصویری رمان، موقعیت های خاص رمان به خوبی تصویرسازی شده است. به طور مثال در فصل اول مرگ فرستاده خالد آقا این طور ارائه می شود: «هنوز به نیمه خط میدان مردان ایل و قزاق ها نرسیده بود که صدای تیراندازی بیشتر و بیشتر شد. سوار را نشانه گرفته بودند. مرد ایل زیگزاگی می تاخت و از تیرها فرار می کرد اما از مردان قزاق فرار نمی کرد. هنوز خیلی مانده بود به صف قزاقان برسد که گلوله ها اسب را زمین گیر کردند و مرد ایل تا بلند شد تیرها هل اش دادند به عقب و مرد ایل ایستاد. هی شانه راستش به عقب افتاد. هی شانه چپ اش عقب افتاد. شکمش تا شد. سرش پایین افتاد و زانوانش قلم شدند و بر خاک افتاد»(علیخانی،1396 :55) مسئله دیگری که در بحث زبان می گنجد نحوه بیان راوی است. به نظر می رسد انتخاب کلمه ها و توصیف های راوی با سطح سواد و موقعیت او همخوانی چندانی ندارد. در برخی مواقع نیز آرایش بیش از اندازه صحنه ها با تشبیه ها و استعاره ها، زبان را به حوزه حدیث نفس راوی کشانده است. گویا دیگر برای او مهم نیست مخاطب از خواندن توصیف های او خسته می شود. مشخصا به این دلیل که توصیف هایش به تکرار افتاده است. البته ممکن است گفته شود به طور مثال جاهایی که خلیل در خیالش با خاماست، می بایست برای ابراز عشقی که به او دارد و نحوه برخورد با او از تشبیه و استعاره دره و چشمه و... استفاده کند اما یکی از خصوصیات راوی شاعرانگی اش است که حتی اگر بگوییم نشات گرفته از عاشق بودنش است با شخصیت او در زمان نوجوانی و جوانی اش که فردی روستایی است که سواد ندارد، هماهنگی ندارد. به نظر می رسد این زبان نویسنده است که در کام راوی می چرخد نه خود راوی. موضوع دیگر در زبان رمان، استفاده از شخصیت های کرد و ترک است که گویا مخاطب را با رمانی ترجمه شده از ذهن نویسنده روبه رو می کند. هرچند این زبان روان است و به مدد تصویرسازی های خوبش توانسته در این روزگار که یکی از ویژگی هایش بی حوصلگی و شتاب است، مخاطب را تا انتهای رمانی چهارصد چند صفحه ای بکشاند، باز هم جای سئوال است که چگونه می توان رمانی نوشت که همزمان شخصیت های ترک و کرد مقابل هم بدون اینکه زبان یکدیگر را بدانند زندگی کنند و همصحبت بشوند و مخاطب با هیچ چالشی از سمت یادگیرندگان زبان، روبه رو نشود. باورهای عامیانه در رمان باورهای عامیانه ریشه در فرهنگ دارند که خود را در آداب و رسوم جلوه گر می کنند. رمان خاما به باورهای عامیانه توجه داشته است و یکی از نقاط قوت رمان، از همین توجه و پرداختن به موضوع باورهای عامیانه نشات می گیرد. باورهای عامیانه، نوعی ارزیابی شناختی را برای شخصیت ایجاد می کند و نهایتا با توجه به این نوع ارزیابی شناختی، شخصیت دست به کنشگری می زند. برخورد نجات علی در مقابل سبز مار می تواند مثال خوبی برای این موضوع باشد. راوی او را در حالی که مثل چوب خشک ایستاده است می بیند و متوجه می شود ماری دیده است: « خب تو که اینقدر ترسیدی، می زدی می کشتی. سبز مار بود. خب سبز مار یا سیاه مار. مار ماره خا. سیدِ مار بود. اینقدر ترس داشت؟ داشت زبان ات بند می آمد. آقامار بود.» (علیخانی،1396 :288). در واقع نجات علی به خاطر باور داشتن به مقدس بودن سبز مار(باور عامیانه)، ارزش خاصی برای او قائل بود (ارزیابی شناختی)و در مقابلش بی حرکت مانده بود(کنشگری). در فصل های مختلف رمان، داستان ها و شعرها و مراسم مختلفی را شاهد هستیم که مصداق بارزی از فرهنگ جامعه روستایی به حساب می آیند. داستانی که خدایار تعریف می کند و نشان از محبت بین زن و مرد دارد در صفحه 84، نو کردن خانه برای سال جدید در صفحه 115، اشاره به مراسم چهارشنبه سوری در صفحه 116، داستان دوم خدایار که نشان می دهد باید حواس مان به آرزوهایی که می کنیم باشد در صفحه119، نماز باران خواندن و رفتارهای بعد از نماز باران در صفحات 160 و 161 توصیه پینه دوز برای اینکه راوی با کفش نو ابتدا پای چپ را در دستشویی بگذارد تا کفش عمری کار بکند در صفحه  225، ماجرای انداختن چوب بر زمین و باوری که مردم دارند مبنی بر اینکه اگر چوب را دست کسی بدهند دعوا می شود در صفحه293 و ماجرای بسم الله گفتن پیش از ریختن آب جوش در صفحه433. فرهنگ را از جهتی به فرهنگ مادی و فرهنگ معنوی تقسیم بندی کرده اند.فرهنگ مادی را شامل همه وسایل و ابزارهای مادی و آنچه به دست بشر از ماده طبیعی ساخته می شود و شیوه ها و فرایندهای ساخت و ساز آنها می دانند و فرهنگ معنوی را شامل ارزش ها،دیده ها و باورها،اندیشه ها و فن ها،یعنی آداب و سنت ها،علوم و فلسفه و ادبیات و هنر همه فراورده های ذهنی انسان. بنابراین فرهنگ شامل همه سازمایه های مادی و معنوی زندگی اجتماعی است که فرد انسانی در درون آن زاده و پرورده می شود و از این راه دارای آن چیزی می شود که در اصطلاح روان شناسی شخصیت می نامیم.از این راه به فرد انسانی چیزی ارزانی می شود که نام اش هویت فرهنگی است و این هویت کل گرایش های رفتاری او را به او می بخشد...(آشوری،1380 :121). با توجه به تعریفی که از فرهنگ ارائه شد، می توان عنوان کرد در رمان خاما، فرهنگ معنوی یا غیرمادی، بخش برجسته فرهنگ در رفتار و کنشگری  شخصیت های رمان به حساب می آید. زنان در رمان خاما سه زن، نقش اصلی و برجسته ای در رمان خاما دارند: دایه مادر راوی، خاما عشقش و قدم بخیر همسرش. دایه به عنوان مادر، زنی است محکم و استوار. زنی است که نقل قول هایش در فصل دوم صفحه 64 به مخاطب گوشزد می کند که راوی چقدر به مادرش توجه دارد. اساسا راوی به زن ها توجه خاص دارد. توجه او به نیم تاج در روستای زاغه و قدم بخیر در ابتدای ورودش به فشک و دختری که با سردار سعید همراه است، گواه این مطلب است. مادر در فصل های ابتدایی حضور دارد و در فصل های دیگر تنها یاد و نامی از او باقی می ماند. خاما در واقع دیگری مهم و عشق راوی است. دیگری مهمی که درونی شده و در ذهنیت راوی شکل گرفته و در واقع این راوی است که به او موجودیت می بخشد. خاما زنی است که راوی را تنها نمی گذارد و در عین قدرتی که در نزد راوی دارد خود را اسیر و بنده راوی می داند. خاما در واقع صورت دیگر راوی است. صورتی که پنهان مانده اما فراموش نشده است. از منظری دیگر، خاما سنگ صبور لحظات راوی است و در مواقعی که او احساس سرخوردگی می کند به او شهامت می بخشد: «خلیل به من قول بده مثل کوه ها محکم باشی. من خلیل هم نتوانستم بمانم. شدم حسن. من چطور کوه بمانم؟ تو کوهی و این بادها و سیلاب ها فقط ازت می گذرند. این ها شعر است. من فقط به کوه تو تکیه دارم.» (علیخانی،1396 :329). قدم بخیر و تاثیر او در زندگی حسن مهاجر، با اثربخشی حضور دایه و خاما متفاوت است. راوی از انتخاب او پشیمان است اما خاما او را متقاعد می کند: «کرد وقتی کاری را کرد تا آخرش می ماند.»(علیخانی،1396 :336). قدم بخیر نمی تواند در نقش همسری آن چنان که باید ایفای نقش کند و ذهن و جسم راوی را مال خود کند. در بخش نهایی رمان زمانی که حرف اصلاحات ارضی بر سر زبان هاست، قدم بخیر به فریدون پیشنهادی می دهد که راوی را سرخورده و کلافه می کند: «خواب بیدار بودم که شنیدم. سر چرخاندم بینم اشتباه می کنم یا نه. قدم بخیر و فریدون گوشه پیش بام نشسته بودند و حرف می زدند. قدم بخیر نگاهی به پشت سرش و اتاقی که من درش خواب بودم کرد و گفت: مآره جان! فریدون! تی سر قربان! زودتر برو به اسم بزن! فریدون مردد جواب داد: آجان پس چی؟ اونی حواس نی. خودت برو. یک چیزی از داخل، قلبم را سوزن می زد. یک جور غریبه گی. یک جور دور بودن. یک جور فاصله. نبودن یا هر اسم دیگری.» (علیخانی،1396 :413). بعد از این ماجراست که راوی قصد می کند نامه ای برای خانواده اش بنویسد و بعد قصه اش را درباره حسن مهاجر نبودن بگوید. ضربه ای که قدم بخیر به روان او زد، درد تمام سال های غربت و دوری از خانواده  و نرسیدن به خاما را در او به یکباره زنده کرد. نتیجه گیری نخست: رمان خاما، رمانی است زندگی نامه ای که بیش از هر چیز بر شخصیت راوی تکیه دارد. دوم: رمان از سه ویژگی زمان مند بودن، مکان مند بودن و استفاده از قابلیت های عشق در روایت های غیرعاشقانه برخوردار است. سوم: پایه های اساسی رمان بر دو مفهوم تبعید و سکوت استوار است. چهارم: خاستگاه مفهوم تبعید خشونت ساختاری سلطه حکومتی است که با تحمیل وضعیت و موقعیت تازه، قصد دارد اذهان اقلیت کرد را از بحث مطالبه گری هایشان منحرف کند. پنجم: سکوت در حوزه شخصیت پردازی راوی معنادار می شود. ششم: شخصیت اصلی رمان از منظر نظریه شخصیت یونگ فردی است که نگرش درون گرایی مسلط دارد. تیپ روانی او ترکیبی از تیپ متفکر درون گرا و شهودی درون گراست. هفتم: شخصیت اصلی رمان پنج بخش اصلی دارد که گویای دو پاره بودن شخصیت است. پاره ای از شخصیت در واقعیت به سر می برد و پاره ای دیگر در خواب و خیال هایش با خاما. هشتم: خودهای آرمانی و واقعی و به نمایش گذاشته شده شخصیت اصلی با یکدیگر فاصله دارند. به همین جهت  شخصیت دچار تضادهای درونی و تنش و فشار است. نهم: یکی از دلایل عدم موفقیت شخصیت برای رسیدن به خودآرمانیش، انگیزه های ناآشکار و یا ناهشیار اوست که با دو هیجان عشق و تبعید در آمیخته شده است. دهم: خواب های شخصیت اصلی نشان از دلهره و اضطراب وجودی او دارد. یازدهم: انتخاب آگاهانه شخصیت برای فرار، تغییر نامش به حسن مهاجر، نحوه ازدواج کردنش، نوع اعتمادش،  سکوت طولانی مدتش، افشاگریش در پایان عمرش، نشانه هایی برای پیشرو بودن شخصیت است. دوازدهم: زبان در رمان به خوبی از پس فضاسازی های زنده و شفاف برآمده است و در بخش کارکرد ارتباطی خود موفق عمل کرده است. سیزدهم: رمان می توانست کم حجم تر باشد. چهاردهم: زبان با میزان سواد و تجربه شخصیت همخوانی ندارد. مخصوصا آن قسمت هایی که زبان با آرایه های ادبی(تشبیه و استعاره)آرایش شده است. در واقع گویا زبان نویسنده در کام شخصیت می چرخد. پانزدهم: باورهای عامیانه که زیرمجموعه فرهنگ هستند و خود را در آداب و رسوم نشان می دهند، در رمان خاما بخش فرهنگ غیرمادی را به خوبی نمایندگی می کند. شانزدهم: سه زن در رمان(دایه و خاما و قدم بخیر) به عنوان شخصیت های مکمل ایفای نقش می کنند که البته نقش قدم بخیر متفاوت از نقش دو زن دیگر است.           نام کتاب: خاما نام نویسنده: یوسف علیخانی نام ناشر: آموت تاریخ و نوبت چاپ: 1396 اول تعداد صفحه: 448 ص. قیمت پشت جلد: 33000تومان.           کتابنامه علیخانی، یوسف(1396). خاما، تهران: آموت. رایکمن، ریچارد(1393). نظریه های شخصیت، ترجمه مهرداد  فیروزبخت. تهران: ارس باران. اسنودن، روت (1388). خودآموز یونگ، ترجمه نورالدین رحمانیان، تهران: آشیان. جهانبگلو، رامین. (1384) ایران در جستجوی مدرنیته تهران: نشر مرکز . آشوری،داریوش(1380)فرهنگ،تهران: نگاه. نجفی،ابوالحسن(1378)مبانی زبان شناسی و کاربرد آن در زبان فارسی،تهران: نیلوفر. گیدنز، آنتونی(1377). پیامدهای مدرنیت، ترجمه محسن ثلاثی، تهران: مرکز.       ]]> نقد و معرفي Wed, 21 Feb 2018 08:56:38 GMT http://www.ibna.ir/fa/doc/book/258031/وقتی-دلتنگ-خانه-باشیم درنگ نویسنده بر معنا باختگی آدم‌ها http://www.ibna.ir/fa/doc/book/258022/درنگ-نویسنده-معنا-باختگی-آدم-ها خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)_ احمد آرام : احساس می‌شود درشیوه داستان سرایی محمدرضا صفدری چرخشی اصولی روی داده ، و  سخت نویسی «من ببر نیستم ...» جایش را داده  به نثرهای منقطع کوتاه، ساده و دلنشین ، اما در عین حال عمیق و پُر از شَر و شورِ یک جنوبی عاصی، که گویا هنوز آن ببر زخم خورده را در خود نهان داشته است. من صفدری را نویسنده‌ای می‌بینم فارغ از دگماتیسم ادبی، و سرشار از پیدا کردن راه‌های نوین داستانگویی ، که این خود برآمده از روحیه‌ای تجربه گراست. بدترین خطری که این روزها نویسندگان ما را تهدید می‌کند محبوس ماندن در موضوعات تکراری و افکار کهنه کلاسیک است، که من حیث المجموع محدودیتی دوزخی ایجاد می‌کند. معلوم است که نویسنده از قلمرو همگانی بیرون پرتاب می‌شود ، و دیگر سخن اینکه رفتار نوشتاری‌اش نمی‌تواند تصویر و زبانی از زمان حال به دست بدهد . بی گمان، نویسنده ، در این چرخش نوشتاری، و حتا ژانری، او ما را در مقابل یک دنیای معناباخته  مملو از تکرارِ عبث وار خود قرار می‌دهد. و البته پیش از این در مجموعه داستان «سنگ و سایه» هم شاهد چنین اتفاقی بوده‌ایم. این تغییر جهت یک ژست انتلکتوئال نیست، بلکه نشان دهنده  عشق نویسنده به فضاهای معناباخته‌ای است که در همه کاراکترهای این کتاب موج می‌زند. می‌توان گفت چنین اندیشه‌ای سرشار از قدرت و تشخص است. در داستان‌های این مجموعه جزییات به درون پیچیده‌ترین رفتارهای انسانی راه باز می‌کند تا آن تصاویر ناپیدایی که ،از درون به کنترل شخصیت مشغول است ، برملا نماید. از این طریق رفتار روانشناسانه ی آدم‌ها وارد آفریده‌ای ملموس و تأثیر گذار می‌شود :« چشمم می‌ماند به کشش انگشت‌های بالای سرم تا کم کم سایه  دست‌هایی را می‌دیدم که به روی دیوار می‌رفت و می‌آمد . چند شب از این سایه بازی گذشته بود که دیدم رخت‌هایم به هم ریخته ...» صفدری در اغلب داستان‌هایش یک اتاقک کوچک نمایشی یا یک جعبه  « شهرفرنگ » قرار می‌دهد تا ما داستان‌های نمایشی را ببینیم. و این شیوه  دیدن که متکی به جهان نمایش است، از ذهنیت بصری‌اش به ما منتقل می گردد. حتا غیرمستقیم « آکسسوار » نمایشی خود را زیرکانه در قلمرو کُنش ها  می‌کارد ؛ و این توجه به اشیاء در داستان‌های مدرن کارایی فوق العاده‌ای از خود به جا می‌گذارد. در این مجموعه 9 داستان وجود دارد که هفتای آن اسم دارند : «مردکلاه آبی»، «مصطمقوظ» ، «مَکمول» ، «کُرزَنگِرو»  ، «پرنده»، «باشب یکشنبه» و «سنگ سیاه »، و دوتای دیگر بی‌اسم‌اند. شاید نویسنده این رخصت را به مخاطب داده است تا با احساس خودش داستان‌ها را نام گذاری کند. به هرصورت می‌توان گفت داستان «‌باشب یکشنبه‌» شریف‌ترین داستان این مجموعه است. نویسنده در این داستان ، علی رغم داستان‌های دیگر ،یک مکث طولانی را نهادینه می‌کند ، و مخاطب در این مکثِ سنگین سهیم می‌شود تا در یابد فضا و مکان چه گونه به شکل نهایی می‌رسد ، و این برخورد در خور اعتناست . داستان «با شب یک شنبه» ، داستان غم انگیزی است، درنگ نویسنده بر سرگردانی شخصیت فرودستی است که فراموشیِ ناشی از فقر او را به دردهای موروثی‌اش وصل می‌کند. می‌توان گفت در ژانر داستان کوتاه ، این داستان ، درخشنده‌ترین داستان این مجموعه است که معناباختگی انسان معاصر را مطرح می‌کند . ]]> نقد و معرفي Tue, 20 Feb 2018 07:07:16 GMT http://www.ibna.ir/fa/doc/book/258022/درنگ-نویسنده-معنا-باختگی-آدم-ها من خودم زمانی مترجم زبان روسی بودم http://www.ibna.ir/fa/doc/book/258014/خودم-زمانی-مترجم-زبان-روسی-بودم به گزارش خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، «مترجم روسی» بعد از رمان «جاسوس‌ها» دومین رمان مایکل فرین است که در نشر چترنگ منتشر می‌شود.   مایکل فرین در یادداشتی که بر چاپ جدید این رمان می‌نویسد، شرح می‌دهد که خودش زمانی مترجم روسی بوده است. فرین روایتی خواندنی درباره خودش و زندگی‌اش و رمان خود می‌نویسد که دریچه خوبی برای آشنایی با این نویسنده و رمان مهم اوست. این شرح در ابتدای کتاب آمده است. او می‌نویسد: «من خودم زمانی مترجم زبان روسی بودم. اوایل دهه پنجاه و در اوج دوران جنگ سرد. بسته‌شدن شرق برلین توسط شوروی ناگهان احتمال جنگ با این کشور را افزایش داد. در سال 1948، دولت انگلستان به این نتیجه رسید که غیر از مهاجران روسی‌الاصل، که احتمالا از نظر وفاداری به دو دسته تقسیم می‌شدند، ما تقریبا هیچ‌کسی را برای اجرای عملیات اولیه جاسوسی، مثل استراق‌سمع ارتباطات دشمن یا بازجویی از اسرا، نداریم. البته تصور ما این بود که با جان به در بردن از کشتار جنگ، دیگر نه نیازی به استراق‌سمع است و نه اسیری برای بازجویی وجود خواهد داشت. در آن دوران در انگلستان خدمات سربازی اجباری بود و بنابراین ما به اندازه کافی نیروی جوان داشتیم. خیلی از آن جوان‌ها هم ظاهراً در زبان‌های خارجی مهارت داشتند. بسیاری از آن‌ها تازه دوران تحصیلتشان را به پایان رسانده بودند و (هرچند اکثر خیلی موفق نبودند) در دبیرستان سعی کرده بودند زبان فرانسه یاد بگیرند. بدین ترتیب طی ده‌سال بعد، حدود شش هزار نفر از ما در دو گروه، بخشی در پادگان‌های نظامیِ قدیمی و بخشی در دو دانشگاه لندن و کمبریج، زبان روسی آموختیم و به‌عنوان مترجم شفاهی و کتبی آموزش دیدیم. با این حال و علی‌رغم عنوان این رمان، این اثر به هیچ‌وجه بازتاب زندگی شخصی من نیست. در واقع دانستن زبان روسی باعث شد پای من به مسکو باز شود و با دنیایی که حوادث این رمان در آن رخ می‌دهد، آشنا شوم. این موضوع مربوط به سال 1956 و زمانی است که به‌عنوان یک دانشجوی کارشناسی معمولی در دانشگاه کمبریج فلسفه می‌خواندم. سه نفر از ما که همزمان در حال گذراندن آموزش‌های خدمات همگانی بودیم، همراه با دو خانم، که آن‌زمان در دانشگاه زبان روسی می‌خواندند، تصمیم گرفتیم به روسیه برویم و سرزمینی را که مردم در آن به این زبان سخن می‌گفتند، از نزدیک ببینیم. به نظر ما فقط کنجکاو بودیم تا بدانیم پشت آن پرده تیره و کاملا بسته چه می‌گذرد و احتمالا به خاطر چنین تلاشی، پاداشمان امکان تمرین عملی زبان روسی بود. یا شاید هم تصمیم ما به این خاطر بود که می‌دانستیم این تلاش وسوسه‌آمیز کاری دشوار است و در صورت موفق‌شدن در آن پیروزی بزرگی به‌دست می‌آوردیم. در سال 1956 درهای اتحاد جماهیر شوروی همچنان بر روی باقی جهان بسته بود. نه از تبادل دانشجو خبری بود و نه از سفرهای شخصی. تنها راه سفر به شوروی این بود که شخص عضو «گروهی تحقیقاتی» باشد و هزینه‌اش را سازمانی سیاحتی تأمین کند. سپس گروه باید توسط یکی از نهادهای دولتی شوروی دعوت می‌شد و در آن صورت نیز تنها اجازه داشت طبق جدول زمانی بسیار محدودی از کارخانجات و مزارع اشتراکی و برنامه‌های کسالت‌آور دیگر بازدید کند. ما تصمیم داشتیم طبق برنامه خودمان و مثل آدم‌های معمولی به شوروی سفر کنیم. پیشنهاد ما این بود که یک ماه در دانشگاه مسکو در رشته تحصیلی خودمان تحصیل کنیم و سپس پنج دانشجوی دانشگاه مسکو به مدت یک ماه در دانشگاه کمبریج تحصیل کنند. خلاصه کلام اینکه قصد داشتیم اولین برنامه تبادل دانشجویی مستقل را میان یکی از دانشگاه‌های انگلستان و یکی از دانشگاه‌های شوروی برقرار کنیم. شاید زمان خوبی را هم برای این کار انتخاب کرده بودیم. سه سال پیش از آن استالین مُرده بود؛ جانشین او مالینکوف هم به قدرت رسیده و سپس رفته بود و دوران حکومت نیکیتا خروشچف آغاز شده بود. تا سال 1956، یعنی تا زمانی که خروشچف در یکی از جلسات محرمانه بیستمین کنگره حزب کمونیست شوروی آن سخنان محرمانه بیستمین کنگره حزب کمونیست شوروی آن سخنان محرمانه را درباره زیاده‌روی استالین در ایجاد جو وحشت بیان نکرده بود، شهرت چندانی نداشت. اما طولی نکشید که اخبار این سخنرانی در سراسر امپراطوری شوروی پخش شد. در انگلستان، روزنامه آبزرور به متن آن سخنرانی دست پیدا کرد و یک شماره کامل خود را به آن اختصاص داد. این اولین نشانه‌ای بود که به غرب نشان می‌داد در شوروی تغییراتی در حال وقوع است. اما این بارقه امید طولی نکشید که از بین رفت. شش ماه بعد، هنگامی که مجارها شورش کردند و دولت کمونیستی‌ای را که شوروی به این کشور تحمیل کرده بود، سرنگون کردند، تانک‌های روسی برای بازگرداندن دولت مجارستان به این کشور گسیل شدند. اما نشانه بهار آن سال هنوز نوری از امید در خود داشت. سردسته ما یک دانشجوی مصمم و خستگی‌ناپذیر رشته روان‌شناسی به نام رکس براون بود. او کسی بود که سال‌ها بعد در زمینه نظریه تصمیم، فرد صاحب‌نامی شد. تا آنجا که به خاطر می‌آورم براون تمام کارها را انجام می‌داد. او نامه‌های بی‌شماری به مقامات روسی، مسئولان دانشگاه خودمان و مقامات دولت انگلستان، که احتمالاً می‌توانستند در این زمینه به ما کمک کنند، نوشت. سپس برخلاف تصور همگان تلاش‌های ما ثمر داد. یا حداقل به نظر می‌رسید که ثمر داد. بالاخره در ماه سپتامبر همراه با ویزاهایی که به سختی گرفته بودیم، سوار کشتی روسی ویاچسلاو اس. مولوتف شدیم. این کشتی در مسیر میان لندن و لنینگراد تردد می‌کرد (البته نام این کشتی هنگامی که مشخص شد ویاچسلاو اس. مولوتف، از اعضای گروه به اصطلاح ضدحزب کمونیست بوده است، به بالتیکا تغییر یافت). در دانشگاه مسکو ما را در بخش تازه‌تأسیس ب اسکان دادند. این بخشِ مناسب برای مهمانان، در ساختمان کاملا نوساز دانشگاه قرار داشت، ساختمانی شبیه کیک عروسی که بر روی تپه‌های لنین (که البته قبل از آن به تپه‌های اسپارو مشهور بود و بعدها نیز به همین نام خوانده شد) ساخته بودند و کاملاً بر افق جنوبی شهر مسکو مشرف بود. سپس برنامه‌ای را که برای ما تنظیم کرده بودند به ما دادند: یک سری دیدار از مزارع اشتراکی، نمایشگاه سراسری کشاورزی، کارخانه پیانوسازی اکتبر سرخ و غیرذلک و البته غیرذلکی دقیق. در یادداشت‌های آن دورانم نوشته‌ام که چه دیدارهای «وحشتناکی» با کسانی داشتیم که مسئول ما بودند و چقدر اعتراض کردیم که آن برنامه‌ریزی برخلاف قرار ماست. سرانجام هم اعتصاب کردیم. تصمیم گرفتیم تا زمانی که آن برنامه‌ریزی عوض نشود از بخش ب خارج نشویم. همه‌جور آدمی، از مسئولان برنامه‌ریزی سفر ما گرفته تا مقامات کموسول (جوانان کمونیست) و دانشجویانی که در جریان بودند، برای منصرف کردن ما به دیدنمان آمدند. می‌گفتند ما در آن کشور مهمان هستیم و نباید چنین رفتاری از خودمان نشان بدهیم! می‌گفتند پیانوسازهای کارخانه اکتبر سرخ آهنگ‌های خاصی را تمرین کرده‌اند تا ما را سرگرم کنند! اگر نمی‌رفتیم و برنامه‌های آن‌ها را نمی‌شنیدیم حتما خیلی دلخور می‌شدند! خلاصه اینکه اگر نمی‌رفتیم خیلی بد می‌شد. اما ما سر حرف خودمان ماندیم. در نهایت هم حرفمان را به کرسی نشاندیم. قرار شد آزادانه و بدون حضور ناظر به هر سخنرانی و کلاس و سمیناری که مایل بودیم، برویم. تا آنجا که می‌دانم آن زمان ما اولین دانشجویانی بودیم که به صورت مستقل، برنامه تبادل دانشجو میان دانشگاه‌های شوروی و انگلستان را برقرار کرده بودیم. یا حداقل به صورت یک طرفه برقرار کردیم. ظاهراً شورش ما شانس گروه دانشجویان روسی را که قرار بود به انگلستان بیایند، از بین برد. سال بعد، هنگامی که من از دانشگاه کمبریج فارغ‌التحصیل شدم، آن‌ها هنوز به انگلیستان نیامده بودند. در دانشگاه مسکو، تا پیش از رفتن ما، کسی با یک آدم غربی ملاقات نکرده بود و بنابراین همه می‌خواستند با ما صحبت کنند. خیلی طول کشید تا بفهمیم ملاقات‌های ظاهراً اتفاقی ما با افراد در سالن غذاخوری یا راهروها، مثل خیلی چیزهای دیگر زندگی در شوروی، پوکه زوک (عنوانی که روس‌ها برای روستاهای پوتمکین و ظاهرسازی‌های دیگر در مقابل واقعیات از آن استفاده می‌کردند) بود و توسط گروه جوانان کمونیست از قبل برنامه‌ریزی شده بود. اما بیرون از ساختمان و در خیابان، پوکه‌زوک معماری شده توسط استالینیست‌های جدید، نمی‌توانست به طور کامل بر روی واقعیات پرده بکشد. چشم‌انداز یادمان‌های زیبا به خیابان‌های فرعی و خاکی منتهی می‌شد که دو ردیف خانه‌های مخروبه احاطه‌شان کرده بودند. سر تقاطع‌ها، پارچه‌نوشته‌هایی از شعارهای زیبا و توخالی خط قرنیز سقف خانه‌ها را قطع می‌کرد و در پیاده‌روها برق محتویات سطل‌های آب‌دهان بی‌اختیار نگاه عابران را به خود جلب می‌کرد. بوی ادکلن آقایان با بوی دود بنزین بی‌کیفیت مخلوط می‌شد. در جنگل‌های غرب شهر، هنوز می‌شد بقایای حماسی خاکریزهای جنگ و کلاهخودهای کهنه را دید. آنجا همان نقطه‌ای بود که سرانجام، با شروع زمستان سال 1941، پیش‌روی قوای آلمان متوقف شده بود. همان‌جا کنار گذرگاه‌ها، کهنه‌سربازان بدون پا داخل چرخ‌دستی‌های دست‌ساز کز می‌کردند و جانبازانی که توان را رفتن داشتند، در حالی که دست قطع‌شده‌شان را در توضیح عملشان در معرض دید قرار داده بودند، دست سالمشان را به علامت نیاز دراز می‌کردند. ده‌سال بعد، یعنی در اواسط دهه 1960، هنگامی که این رمان را نوشتم، بعضی چیزها تغییر کرده بود. دانشجویان غربی زیادی در دانشگاه‌ها شوروی درس می‌خواندند و غیر از آن‌ها بسیاری از دانشجویان مقاطع بالاتر، همچون قهرمان داستان من پاول منینگ، و بازرگانان بسیاری مانند دوست قدیمی منینگ، گوردون پراکترگلد، در شوروی بودند. اما حال‌وهوای شهر هیچ تغییر نکرده بود. آن موقع به عنوان روزنامه‌نگار دوباره به آن کشور سفر کرده بودم و اخبار مربوط به دیدار نخست‌وزیر هارولد مک‌میلان از شوروی در سال 1959 را پوشش می‌دادم. در آن دوران شرحی از گردشم را در شهر مسکو چاپ کردم که باعث شد روزنامه ایزوستیا در مطلبی در صفحه اول خود از من به عنوان «موشک متعفن دوران جنگ سرد» یاد کند. بعد از آن نیز چندین بار دیگر در قالب ماموریت‌های دیگر به مسکو سفر کردم و هر بار هم دوستان روس ناامیدم می‌گفتند: «این شهر باید تغییر کند! نمی‌شود که همیشه همین‌طور بماند!» اما مسکو هر سال به همان شکل قبل بود و شهری که حوادث رمان من در آن اتفاق می‌افتد نیز هنوز دقیقا همان شهری است که در سال 1956 در ضمیر ناخودآگاه من ثبت شد.   حالا که به اوراق کهنه یادداشت‌هایم نگاه می‌کنم، یعنی همان یادداشت‌هایی که در طول اولین اقامتم در شوروی هر شب با بدبختی آن‌ها را تایپ می‌کردم، سعی می‌کنم آن افرادی را که نام برده‌ام به خاطر بیاورم. البته این کار اغلب خیلی سخت است چون من با این پیش فرض که نوشته‌هایم بالاخره کشف و خوانده می‌شدند، اسامی افراد را به دلخواه تغییر می‌دادم. ولی بعضی از افراد نیز هستند که یادآوری‌شان آسان‌تر است، زیرا براساس شخصیتشان شخصیتی داستانی را در رمانم خلق کرده‌ام. بنابراین جمله آشنای صفحه اول که اشخاص و اماکن این داستان خیالی هستند، خیلی هم حقیقت ندارد. مگر در موارد دیگر حقیقت داشته است؟ اما با توجه به شرایط شوروی لازم بود در این مورد تا حد امکان هویت افراد مخفی بماند. شخصیت ساشا در داستان بی‌شباهت به دانشجوی ارشدی نیست که مسئول ما بود: فردی جدی، نگران، وفادار و مهربان که شخصیتی رهبروار داشت. حالا که به گذشته فکر می‌کنم احساس می‌کنم او خیلی شبیه گورباچف بود. البته گورباچف کی سال پیش از رفتن ما به دانشگاه مسکو، از آنجا فارغ‌التحصیل شده بود. فکر نمی‌کنم که در آغاز سفر ماجراجویانه‌مان خبر داشتیم که ام‌جی‌یو (جی به معنای دولتی) دانشگاهی برای نخبگان شوروی است. آن دوران در دانشگاه مسکو بعضی از دانشجویان در مورد مسائل سیاسی بسیار پُرحرف و بعضی دیگر خیلی کم‌حرف بودند، درست مانند دانشجویان دانشگاه کمبریج. البته فکر می‌کنم هر دو خصلت به این واقعیت بازمی‌گشت که آن‌ها از خانواده‌هایی بانفوذ بودند. رایا را براساس شخصیت یکی از همان دانشجویان دختر ساختم. دانشجویی که یادداشت‌های شار روی ورق‌های کهنه بازی می‌‌نوشت و مدام دیگران را دعوت می‌کرد تا در اعمال شرورانه، در آن اطراف، همراهش شوند. کاتیای خودم را نیز براساس یکی دیگر از دانشجویان دختر ساختم. دختری که خودش را به ما می‌چسباند، اما رفتارش اصلا قابل تحمل نبود. دختری که عقاید معصومانه و آسیب‌پذیر مذهبی‌اش باعث می‌شد از تمامی اطرافیان و محیط پیرامونش جدا بماند. کنستانتینِ من هم براساس شخصیتی واقعی است. دانشجویی که فلسفه می‌خواند. بنابه دلایلی که برای خودم هم نامعلوم است، او تصمیم گرفت که به من اعتماد کند و ظرف کمتر از یک ماه با صمیمیتی حیرت‌آور با من خودمانی شد. او افسر شاخه محلی دفتر جوانان کمونیست بود و باز این او بود که به من خبر داد تمام آن ملاقات‌های ظاهراً تصادفی، از پیش برنامه‌ریزی شده بودند. او تصور می‌کرد اگر در فضاهای سربسته صحبت می‌کردیم، حرف‌هایمان توسط میکروفون‌های مخفی یا خبرچین‌ها استراق‌سمع و به همین خاطر فقط در فضای باز و حین قدم‌زدن در خیابان با من حرف می‌زد. همین موضوع هم باعث شد من روس‌ها را به خوبی بشناسم. پیش از ترک آن کشور تا آنجا که توان داشتم با دوستم قدم می‌زدیم. اما حتی همان پیاده‌روی‌های غیرمحسوسی هم احتمالاً لکه‌ای در پرونده او باقی گذاشت زیرا بعد از اینکه ما از شوروی خارج شدیم و او از دانشگاه فارغ‌التحصیل شد، تنها کاری که توانست به دست بیاورد پادویی در یک فروشگاه بود. بعدها، مثل خیلی دیگر از اتفاقاتی که در شوروی روی می‌داد و علتش هم مشخص نمی‌شد، ظاهراً از او اعاده حیثیت شد و توانست در زمینه فانوری جدید کامپیوتر شغلی برای خود دست و پا کند (در سال 1956 علم کامپیوتر به عنوان «علمی ساختگی و متعلق به بورژواها» در شوروی مورد تقبیح بود). او انسان بزرگی بود و تا سال‌ها با هم تماس داشتیم. به نظرم ده سال بعد، هنگامی که در ابتدای رمانم به این موضوع اشاره می‌کردم که هیچ‌کدام از شخصیت‌های این داستان براساس شخصیت‌های واقعی نیستند، امیدوار بودم با این کار باعث شوم کسی به صرافت بازگشت و به گذشته نیفتاده و نخواهد از کم و کیف گفت‌وگوهای ما باخبر شود. شاید هم این کارم تأثیر داشت. سال 1973، هنگامی که بار دیگر به مسکو سفر کردم، موفق شدم با کلی مشکلات او را پیدا کنم و متوجه شدم اکنون او مقامی بالا در اداره‌ای دولتی در گاسپلن، آژانس برنامه‌ریزی دولتی، دارد. ولی مشخص بود میلی ندارد آشنایی گذشته‌مان را به خاطر بیاورد و من هم زیاد اصرار نکردم.   یکی دوماه پس از انتشار رمان، مایکل پاول حق امتیاز ساخت فیلم از روی این اثر را خرید او و امریک پرس برگر، که سابقه همکاری درازمدت داشتند، در زمره شجاع‌ترین و بهترین فیلم‌سازان انگلستان بوده‌اند. کفش‌های قرمز، نرگس‌ سیاه، قصه‌های هافمن، همگی فیلم‌هایی بودند که چهارچوب‌های ناتورالیسم سینمایی را شکسته و وارد جهان به مراتب تخیلی‌تر و فانتزی‌تر شده بودند. اما جدیدترین فیلم او به نام چشم‌چران (بدون مشارکت پرس‌برگر) به شکلی بی‌رحمانه، فقط به این بهانه که فیلم‌ساز از موضوع نگاه‌کردن منحرفانه سوء‌استفاده کرده است، به وسیله منتقدان مورد بی‌توجهی قرار گرفت. ولی فکر می‌کنم حالا این فیلم هم بار دیگر به جمع فیلم‌های مطرح بازگشته است و پاول بار دیگر به شهرت رسیده‌ است. اما آن دوران وضعیت‌ حرفه‌ای او در وضعی بحرانی بود. به نظر خودم اثر من ظرفیت لازم را برای تبدیل شدن به یک اثر سینمایی نداشت، اما اشتیاق شدید و خوش‌بینی پاول‌ شوکه‌ام کرد. البته از طرفی فریب شکوه و جلال دنیایی را خوردم که پاول در آن قدم می‌زد. اغلب صحبت‌های ما به جای خود فیلم، درباره رستوران‌هایی بود که می‌توانستیم طی ساخت فیلم به ‌آن‌ها سربزنیم و هتل‌هایی که می‌توانستیم در آن‌ها اقامت کنیم. باید با پرس‌برگر در اتریش زندگی می‌کرد. پس آیا باید با او در وین قرار می‌گذاشتیم؟ در آن صورت بهتر بود در رستوران بریستول قرار می‌گذاشتیم یا ساچر؟ یا شاید هم بود رستوران تازه‌تأسیس پلِس شوارزنبرگ را امتحان می‌کردیم؟ از طرف دیگر بدون شک در پاریس بیشتر خوش می‌گذشت حتما شام در رستوران تور دارجن باعث می‌شد قوه تخیل ما بهتر کار کند. در یک مقطع قرار دش الک گینِس (که آن زمان پنجاه و چند ساله بود) نقش پراکترگلد را ایفات کند (یعنی یک آدم بیست و چندساله بشود). بعد تصمیم گرفتیم این نقش را به پیتر سلرز بدهیم. پاول در کتاب خاطرات خود با عنوان فیلم میلیون دلاری شرح داده است که چگونه با اتومبیل بنتلی فکسنی روبازش (که خودش برایم تعریف کرده بود مکانیک شخصی‌اش موتور آن را تقویت کرده بود) برای دیدار با پیتر سلرز و تنظیم قرارومدارهایمان به خارج از شهر رفتیم. یک روز خیل سرد ماه فوریه بود. اگر درست خاطرم مانده باشد، پاول عینک رانندگی زده بود و کلاه خلبانی سرش گذشاته بود. من نه، طبق معمول هم پاول با اعتماد‌به‌نفس کامل و سرشار از انرژی آمد، در حالی که من فقط بابت اینکه بنا بود در گفت‌وگوهای بین آن دو شرکت کنم، داشتم از اضطراب می‌مُردم. بعدها که خاطرات پاول را خواندم دریافتم اشتیاق و علاقه او به رمان من صادقانه‌تر از چیزی بود که می‌پنداشتم و سخاوت او در آن مورد واقعی بود. یکی از نکات جذاب رمان من برای پاول، شخصیت‌های روسی بود. ولی ظاهراً روس‌هایی که او می‌شناخت، بیشتر آدم‌هایی بسیار عجیب‌وغریب و مشتریان باله روسی دیاگیلف در مونت کارلو بودند. آن آدم ها خیلی با روس‌های سرسختی که در رمان من حضور داشتند، فرق می‌کردند. همین موضوع و تمام آن صحبت‌ها درباره رستوران‌ها و هتل‌ها باعث می‌شد احساس ناراحتی کنم. مشکل حرفه‌ای دیگری که وجود داشت این بود که چطور باید دیالوگ‌های روسی را به نحوی در می‌آوردیم که بینندگان انگلیسی‌زبان هم آن‌ها را درک کنند. این در حالتی بود که بیشتر موضوع داستان هم به این نکته برمی‌گشت که پراکترگلد زبان روسی را نمی‌فهمید و منینگ هم در ترجمه آن به انگلیسی لجاجت‌های خودش را داشت. مشکل اساسی دیگری هم وجود داشت: چطور باید شهر مسکو را در فیلم نشان می‌دادیم؟ صحنه‌های شهر در فیلم نقش بزرگی داشتند و ما هم کوچک‌ترین امیدی نداشتیم که بتوانیم آن نماها را در مسکو فیلم‌برداری کنیم. در آن‌زمان معمولا از داندی و هلسینکی که بیشترین شباهت را به مسکو داشتند، برای نشان دادن نماهای شهر مسکو استفاده می‌شد. البته پاول و پرس‌برگر در فیلم نرگس سیاه جادوگرانه و با استفاده از امکانات نماهای داخلی، مکان‌هایی به مراتب عجیب و غریب‌تر را بازآفرینی کرده بودند: معبدی در کوه‌های هیمالیا. برای این کار هم از امکانات داخل استودیوها و گلزارهای منطقه ساری استفاده کرده بودند. یادم نمی‌آید چه شد وقتی سرانجام با پرس‌برگر در منزلش در تیرول ملاقات کردیم، او سفر به آن شهرهای دور را رد کرد. در عضو پرس‌برگر پیشنهاد کرد از مکان‌های باز و کاملا آشنای لندن برای فیلم‌برداری استفاده کنیم. قرار شد یک آدم ریزه‌اندام سوار بر دوچرخه ما را همراهی کند و هر زمان که لازم بود اسامی خیابان‌ها را برای صحنه‌های مختلف عوض کند. مثالی هم که دقیقاً پرس‌برگر گفت این بود که آن شخص مثلا تابلو «خیابان سنت جیمز» را به «خیابان گورکی» تغییر دهد. به نظر من که تصمیم شجاعانه و بانبوغی بود. تصمیم کاملا به موازات قالب تخیلی فیلم‌های سابق پاول و در عین حال بسیار مسخره. در نتیجه پرس‌برگر نسخه اولیه فیلم‌نامه را که شامل آن دوچرخه‌سوار نیز می‌شد، نوشت اما به اعتقاد من این همان‌جایی بود که پروژه به‌طور کامل مُرد؛ درست نبش خیابان سنت جیمز که نام دیگرش خیابان گورکی بود. هنگامی که تاریخ قرارداد من با پاول منقضی شد، پیتر سلرز شخصا ساخت فیلم را برعهده گرفت. بعدها نامه‌ای زا بورلی هیلز برای من فرستاد که در آن نوشته بود «دو آدم روشنفکر درجه یک دارند روی نوشتن فیلم‌نامه کار می‌کنند». بعد از آن هم دیگر هیچ خبری از آن نشنیدم. بعدها فیلیپ وایزمن، کارگردان تئاتر آمریکایی، ترغیبم کرد که رمانم را برای اجرای صحنه بازنویسی کنم. دو پرده اول آن را هم نوشتم. خیالم راحت بود که نماهای بیرونی هم روی صحنه نداریم. ولی سرِنوشتن پرده سوم کار را رها کرد. در واقع محدودیت‌های ژانر تئاتر فریبنده بود. تجربه دست‌وپنجه نرم‌کردن با آن محدودیت‌ها باعث شد شعله علاقه دیرینه‌ام به نوشتن نمایشنامه برافروخته شود (یا شاید بهتر باشد بگویم بار دیگر برافروخته شد).   سال 1952 هنگامی که خدمتم در زمینه زبان روسی را آغاز کردم، مدت‌ها بود که محاصره برلین پایان‌یافته بود و بنابراین هیچ‌گاه مجبور نشدم از زندانیان بازجویی کنم یا حتی (برخلاف بعضی از دوستان زبان‌شناسم که مجبور شده بودند) مجبور نشدم رادیوهای روس‌زبان را استراق‌سمع کنم. در عوض مدت‌ها بعد در راهی کاملا صلح‌آمیز از دانش زبان روسی‌ام بهره بردم. تعداد زیادی نمایشنامه روسی را که اغلب آثار چخوف بودند، ترجمه کردم و البته یک نمایشنامه هم راجع به زندگی روزمره مردم مسکو در زمان شوروی سابق ترجمه کردم. حتی یک دو بار ترجمه شفاهی هم کردم. البته خیلی در این کار مهارت نداشتم. اولین تلاشم در این راه مربوط به یک مراسم شام افتضاح روسی بود. مراسم شام را به افتخار پایان اقامت ما در شوروی در سال 1956 برگزار کرده بودند. در همان مراسم بود که ناگهان دریافتم کنار یک بلورشناس فرانسوی مسافر نشسته‌ام و او هم از من خواست سخنرانی‌اش را برایش ترجمه کنم. آن‌موقع کلمه‌ام حسابی گرم بود و صحنه‌ای در این رمان را که منینگ در وضعیتی مشابه است، براساس همان اتفاق نوشتم. برای همین من هم همان اشتباه منینگ را مرتکب شدم. در طول مدتی که سوار قطار سریع‌السیر شبانه تیر سرخ به مقصد لنینگراد بودم و پس از آن هنگامی که سوار کشتی شدم تا به انگلستان برگردم، کم‌کم مستی شب قبل از سرم پرید و دریافتم اگرچه صحبت‌های آن خانم را از فرانسه به خوبی ترجمه کرده بودم (که این کارم را هم از روی صلح‌دوستی و در راستای ایجاد دوستی بین ملل مختلف انجام داده بودم) اما اشتباهی آن‌ها را به انگلیسی ترجمه کرده بودم نه روسی. البته در آن مرحله از مهمانی شبانه ظاهراً کسی متوجه اشتباه من نشده بود. طبیعی است که علی‌رغم گفته‌‌های دوستانم، طی سالیان طولانی شهر مسکو نیز دستخوش تغییرات بسیاری شده است. در حوزه شهر خانه‌سازی‌های بسیار، چهره مناظر اطراف شهر را تغییر داده است. حالا به لطف برنامه‌ریزان شهری خانه‌های نیمه‌ویرانه شهر به‌طور کامل تخریب شده‌اند. لابی هتل‌ها که زمانی در خدمت توریست‌ها و بازرگانان ثروتمند و ارزآور بود، حالا تبدیل به محلی برای زنان خیابانی شیک و باکلاس و دختران تلفنی شده است. بعد هم که نوبت گورباچف و پرسترویکا بود. آخرین بار هنگامی که برای دیدن اجرای یکی از نمایشنامه‌هایم، در سال 1988، به شوروی رفتم، اغلب چیزهایی را که می‌شنیدم و می‌دیدم باور نمی‌کردم. حالا اما دنیای شوروی‌ای که زمانی آن را می‌شناختم، آن دنیای راحت اما خشن و آن دنیای تنبل اما سخت‌کوش، به طور کامل ناپدید شده است. یا شاید من این‌طور فکر می‌کنم. همیشه به من اصرار می‌کنند برای تماشای یکی از آثارم به مسکو بروم. نمایشی که حدود ده‌سال است در فهرست نمایشیِ سالن نمایش مسکو است. ولی مدام این کار را به تأخیر می‌اندازم. دلیل اصلی این کار این است که دلم نمی‌خواهد حتی خودم هم بفهمم چقدر این روزها، روسی گفتاری من ضعیف شده است و چقدر از روزهایی که مترجم شفاهی زبان روسی بودم، فاصله گرفته‌ام. بعد هم فکر نمی‌کنم دیگر آن شهر را بشناسم. ظاهراً یک آدم ریزه‌اندام سوار بر دوچرخه در خیابان‌ها می‌چرخد و اسامی خیابان‌هایی را که می‌شناختم با اسامی‌ای که مدت‌ها قبل از تولد من بر روی آن خیابان‌ها بود، عوض می‌کند، از جمله اسم خیابان گورکی را (که حالا دوباره به نام تورِسکایا تغییر نام داده است). آن مسکوی قدیمی که سعی کرده‌ام نماهایی از آن را در این کتاب به تصویر بکشم، بخشی از گذشته من و البته تاریخ روسیه است و همان‌طور که همه می‌گویند هیچ‌وقت نمی‌توان به گذشته برگشت. البته شاید این کار فقط در داستان‌ها ممکن باشد. مایکل فرین، نویسنده، نمایشنامه‌نویس و مترجم انگلیسی در سال 1933 در حومه لندن به دنیا آمد. او تاکنون 11 رمان، بیش از 20 نمایشنامه و همین تعداد اثر غیرداستانی خلق کرده است. موفقیت نمایشنامه‌هایی مانند «کپنهاگ» و «دمکراسی» و رمان‌هایی مانند «جاسوس‌ها» و «به سوی پایان صبح» او را در جرگه معدود نویسندگانی قرار داده که در هر دو حوزه نویسندگی رمان و نمایشنامه‌نویسی چیره‌دست هستند. فرين در دوره خدمت نظام، زبان روسی را فراگرفت و هم اکنون او را بهترين مترجم آثار چخوف در بريتانيا می‌دانند. این نویسنده طنزنویس در بین سال‌های 1966 تا 2006 موفق به دریافت نزدیک به 20 جایزه ادبی در بخش‌های نمایشنامه و رمان شده که این موضوع نشان‌دهنده جایگاه ویژه او در ادبیات انگلستان است. از جمله معروف‌ترین جوایزی که فرین موفق به دریافت آنها شده می‌توان به جایزه سامرمست موام (1966) برای رمان «مرد حلبی»؛ جایزه لارنس اولیویه (1976) در بخش بهترین کمدی برای نمایشنامه «سال‌های خرها»؛ جوایز حلقه منتقدان تئاتر (1998)، ایونینگ استاندارد لندن (1998)،  تونی (2000) و حلقه منتقدان تئاتر نیویورک (2000) برای نمایشنامه «کپنهاگ»؛ جایزه وایت بِرِد (2002) برای «جاسوس‌ها» و جایزه قلم طلایی (2003) به خاطر یک عمر خدمت به ادبیات اشاره کرد. «مترجم روسی» نوشته مایکل فرین با ترجمه کیهان بهمنی در نشر چترنگ با قیمت 23000 تومان منتشر شده است.  ]]> نقد و معرفي Tue, 20 Feb 2018 06:45:10 GMT http://www.ibna.ir/fa/doc/book/258014/خودم-زمانی-مترجم-زبان-روسی-بودم شخصیت اکثر رمان های فعلی بی فکر و اندیشه‌اند http://www.ibna.ir/fa/doc/book/258019/شخصیت-اکثر-رمان-های-فعلی-بی-فکر-اندیشه-اند به گزارش خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، در ادامه جلسات نقد و بررسی گروه داستان جمعه، روز جمعه 27 بهمن ماه 1396، رمان «سالتو» نوشته مهدی افروزمنش با حضور ابراهیم اکبری دیزگاه به عنوان منتقد در مجتمع ناشران قم، مورد نقد قرار گرفت. دیزگاه در ابتدای صحبتش گفت: افروزمنش جزو معدود کسانی است که از منظر ادبیات به ورزش می پردازد و این ستودنی است. در کشور ما این نگاه هنوز شکل نگرفته است. او در ادامه به نقد ساختاری اثر پرداخت و گفت: این رمان شروع و به ویژه پایان خوبی ندارد. اما ماجرا به خوبی تعریف می‌شود و نویسنده بر داستان مسلط است.    علاوه بر این، نویسنده می‌کوشد که درباره ورزش کشتی بیندیشد. در مرحله بعد از طریق کشتی به زندگی نگاه می‌کند. از نظر من، اندیشه یکی از حلقه‌های مفقوده در رمان فارسی است. شخصیت اکثر رمان‌های فعلی بی فکر و اندیشه‌اند. اما در جای جای این رمان شخصیت‌های اصلی می‌اندیشند و تفکر آن‌ها در راستای داستان است. و این در نوع خود بینظیر می‌باشد. اما تفکرش درباره کشتی تا حدودی ناقص است. به عنوان نمونه در کتاب مقدس، اساسی‌ترین اتفاق مواجه خدا با یعقوب و کشتی آن‌هاست. بجا بود نویسنده به این سنت نیز می‌اندیشید. همچنین به جنبه پهلوانی کشتی نیز توجهی نمی‌شود. به طور کلی عنصر دین در این اثر کاملا کنار گذاشته می‌شود و از این نظر رمان نقص دارد. این منتقد ادبی در ادامه به روایت رمان پرداخت و گفت: مقصود نویسنده، روایت رجال‌هاست اما همه را به روایت رجاله‌ها سوق می‌دهد و به شرح زندگی انسان مفلوک و چگونگی رشد او و نحوه تعاملش با دنیای پیرامون می ‌ردازد. حتی ورزش کشتی که انسان را باید بسازد، تبدیل به یک نوع درندگی و خباثت می‌شود. به عنوان نمونه نادر در قسمتی از داستان می‌گوید آدم ها در این حرفه تربیت نمی‌شوند؛ بلکه متلاشی می‌شوند. نویسنده بیشتر به این جنبه کشتی می‌پردازد. همچنین روایت ناتورالیستی نیز در این اثر به چشم می‌خورد. نویسنده با نگاهی که به زیر پوست شهر دارد، به زندگی قاچاقچی ها و چاقوکش ها و اختلافات بین آن‌ها می‌پردازد.  نویسنده  رمان «شاه کشی» در بخش دوم نقدش به مقوله قضاوت اشاره کرد و گفت: شخصیت اصلی داستان (سیاوش)، قضاوت خونسردی درباره مسائل دارد. نویسنده در این مجال قصد نقد اجتماع ندارد؛ بلکه با نگاه علی السویه تنها در صدد نشان دادن مسائل است. به عبارتی وجود چنین مکان و چنین آدم‌هایی را قبول کرده و به وضعیت این قشر از مردم معترض نیست. در واقع نویسنده معتقد است که مشکل از انسان و درونیات اوست. از نظر من، اعتراض اجتماعی در این رمان نیست اما در حاصل آن هست. دیزگاه در جمع بندی صحبت هایش گفت:این رمان از حیث تاریخی و فرهنگی نیز قابل تأمل است. برش های تاریخی در این رمان حساب شده و بجاست. اگر قصد خوانش این اثر را دارید، آنرا یک نوع سلوک و اندیشیدن به أشیاء بدانید. نویسنده به شما کمک می‌کند که درباره اصل زندگی، ترس و یا روابط بین انسان‌ها بیندیشید. در قسمت‌هایی نیز به شکل هوشمندانه در مورد گذشته نزدیک تأمل می‌کند. درباره انقلاب و سرگذشت‌ها که در هویت کنونی افراد تاثیر دارد. و از همه مهم‌تر به حالات انسانی مثل غرور می‌اندیشد.      ]]> نقد و معرفي Tue, 20 Feb 2018 05:53:14 GMT http://www.ibna.ir/fa/doc/book/258019/شخصیت-اکثر-رمان-های-فعلی-بی-فکر-اندیشه-اند سه گفت‌وگو با ژان‌لوک گدار http://www.ibna.ir/fa/doc/book/257971/سه-گفت-وگو-ژان-لوک-گدار به گزارش خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا) موج نو در سینما همچنان یکی از جریان‌های مهم قابل مطالعه است که تاثیرپذیری سینمای ایران نیز از آن در مقاطعی قابل تامل و پژوهش است. از این میان نباید از نقش ژان لوک گدار غافل ماند. کتاب«سرنوشت(های) سینما» با عنوان فرعی «سه گفت‌وگو با ژان‌لوک گدار» نیز یکی از منابعی است که به شناخت بهتر این مولف بزرگ سینمای جهان کمک می‌کند. مینو ابوذر جُمِهری مترجم کتاب درمقدمه شرحی در ضرورت ترجمه این سه گفت‌و‌گو با  ژان لوک گدار می‌دهد. در بخشی از این شرح آمده است: «این کتاب نه درباره موج نو است نه حتی آن‌قدرها درباره سینما یا کلیت آن. مجموع سه مصاحبه از گدار است از وقتی مشغول تدوین فیلم در ستایش عشق بوده تا بعدتر که آن را اکران کرده است، و این همه در آستانه هزاره سوم یا سده بیست‌ویکم میلادی؛ سده و هزاره‌ای که دست کم تا اینجا چندان به مراد دلِ مصلحان و خیراندیشان و دوستدارانِ انسان و انسانیت که دنیا را از این‌ها برای انسان می‌خواسته‌اند نگذشته است. فاجعه یازدهم سپتامبر در سال 2011 خیلی زودتر از آن‌ها رخ داد که آتش‌زنه‌ای بخواهد در هیزم دلِ آن‌ها که به هزاره سوم امید بسته بودند شراره‌ای ـ هرچقدر خُرد ت به پا کند. و سینما ... آیا سینما، چنان که گدار دست‌کم یک‌بار اندیشیده و به زبان آورده، پایان یافته است؟ نام این کتاب که یک وقتی آینده‌ها یا سرنوشت‌های سینما بوده، و هنوز هم هست و ترجمه‌اش هم با همین عنوان درمی‌‌آید، حالا جلوه‌ای متناقض‌نما یا حتی آیرونیک پیدا کرده است؛ امکانات فن‌آوریِ دیجیتال که گدار در مصاحبه‌اش از آن به‌عنوان ظرفیت یا ترفند و ابزاری بالقوه برای استفاده در سینما یاد می‌کند و همان وقت هم خود ـ تجربه‌گرایانه ـ به کار گرفته است، اکنون کاملاً به فعلیت درآمده و فراگیر شده، آن‌قدر که امروزه کمتر سینماگری پیدا می‌شود که بخواهد خد را به نگاتیو یا میزهای تدوین قدیمی مقید کند، انقلابی در فن‌آوریِ اطلاعات و ارتباطات روی داده، چندان که ضبط و به اشتراک‌گذاریِ‌ تصاویر را بسیار آسان و در دسترس کرده، رسانه‌ها یا افزار رسانه‌ای و اَشکال ارتباط جمعی قویاً دگرگون شده‌اند و مناسبات پخش فیلم‌ها هم ـ شاید همچون خود فیلم ـ بسیار متفاوت شده است. در این میان اما گمان می‌کنم اصالت شکلِ نگاه گدار به همه‌چیز، فارغ از اینکه چقدر همه چیز عوض شده است، بعد از این همه سال هنوز بدیع، جذاب و آموزاننده مانده باشد. جالب اینکه بخشی از این نگاه اصیل که در این مصاحبه‌ها بازتاب پیدا کرده ناظر به ورزش است ـ هم خود ورزش، به‌ویژه تنیس که گدار بسیار دوست می‌دارد، هم به‌تصویر کشیدن و نمایش ورزش. و البته بگویم بعد از در ستایش عشق، گدار نه از سینما و نه از فن‌آوری دور یا عقب نمانده است؛ او از آن وقت تا حالا دست کم سه فیلم بلند ساخته است: موسیقی ما (2004)، سوسیالیسم (2010) و خداحافظی با زبان (2014)، که این آخری را سه‌بعدی فیلم‌برداری کرده و به نمایش درآورده است.» علاوه بر آن کتاب دربرگیرنده مقدمه‌ای از ناشر فرانسوی با عنوان «سوژه» است.  برن و برلین می‌نویسد: «فردیناند هودلر (1853 ـ 1918م.) در بیست‌سالگی ریش گذاشت و تا پایان عمر هر وقت که جلوی دوربین نشست تا از او عکس بیاندازند همواره همان‌طور بود، همان‌ آدم ریشو با همان چهره، و بسیار هم دوست می‌داشت که از او عکس بیاندازند. پس از آن او همیشه، خواسته و دانسته، به شکل عاقل ‌مردی سالخورده و جاافتاده به‌تصویر درآمد؛ هنرمندی که همانا واپسین اثرش را، همچون عصاره حیات‌اش، به سرانجام رسانده بود. مسئله بغرنج و معضل غیرقابل حل او جمع میان دو گزاره ناهمساز بود؛ او می‌خواست فرانسوی نقاشی بکشد اما آلمانی فکر می‌کرد. هودلر به این نکته واقف بود و دریافته بود که ریش، سَبک و جلوه‌ای منحصربه‌فرد برای‌اش فراهم می‌آورد. به گواهِ عکس‌ها آنری ماتیس (1869 تا 1945م.) هم دوست می‌داشته است تا مقابل دوربین عکاس‌ها در آتلیه‌اش مانند مردانِ آداب‌دانِ باوقار و پا‌به‌سن گذشته قیافه بگیرد و البته احتمال دارد که به‌خاطر اینکه طی مدت جنگ (1940 تا 1944م.) همیشه آبِ گرم در لوله‌ها جریان نداشته است قدری کج‌خُلقی هم کرده باشد و پریشان احوال جلوه کند. در آن دوره، او به زندگی‌نامه‌نویسی در قالب لوئی آراگون می‌پردازد که موقع اشغال، بی‌هدف در پی نوشته‌ها و نگاره‌هایی برای مجله هنریِ کمونیستی‌ای در جنوب فرانسه پرسه می‌زده است. صلح که دوباره برقرار می‌شود مصائب تازه‌ای گریبان ماتیس را می‌گیرد. چشم‌های پیرمرد هفتاد و پنج ساله چنان کم‌سو می‌شود که از او می‌خواهند تا بی‌درنگ دست از نقاشی بکشد و قلم‌مویش را زمین بگذارد. رنوآر بیمار هم اواخر عمرش خواسته بود تا نقاشی‌اش را از قید ناتوانیِ جسمانی‌اش رها کند؛ برای همین قلم‌مو را با بند به انگشتان‌اش گره زده بود. ماتیس به قیچی روی آورد و دست به ابداع کم‌وبیش عجیب و شگفت‌آوری زد که خبرگانِ پاریس سال‌ها به او پشت کردند و نادیده‌اش گرفتند. او چه‌کار کرده بود؟ استاد، دستیاران جوان‌اش را وا می‌داشت تا به خودشان ورق‌های پهنِ تک‌فامِ قرمز، آبی، زرد یا سبزگون بپوشانند؛ آن وقت خودش با قیچیِ بزرگی دست‌به کار بریدن می‌شد به‌راستی گامی اساسی، اما پیش‌بینی شده، در نقاشی!‌ علاوه بر این‌ها ساده‌ترین ابزار، یعنی زغال‌چوبی که آن را سرِ میله بلندی بسته بود، به او امکان داد تا برگردانِ صورت شناسانه [آلاپریما یا] لکه‌گذارانه‌ای از دنباله‌های پیوسته و طولانی طراحی با جوهر روی کاغذ یا دیوار سفید ایجاد کند. هم‌زمان آن سوی اقیانوس اطلس در نیویورک، کلان‌شهر و پایتخت هنر دنیای نوین، جکسون پولاک (1912 تا 1956م.) که بسیار جوان‌تر از ماتیس بود میله‌ای کوتاه‌تر یا قلم‌مویی خُشک‌شده دست گرفته بود تا ترکیب‌بندی‌های نقاشانه بنیاد براندازش را روی بوم و کاغذ بیافریند. شگفت‌آور، حیرت‌انگیز، چندان عجیب و غریب که هست ـ چه تقارنی! (لوئی ژووه در فیلم «بندر مه‌آلود» (1938) ساخته مارسل کارنه). ظرف یک سال هر دو هنرمند ما را غافلگیر کردند: اول پولاک با چکه‌ها [یا نقاشی‌های قطره‌ای] و قالب‌های بزرگ‌اش در نگار خانه بازل (1958) و بعد ماتیس با بریده‌های بزرگ گوآش در نگارخانه برن (1959)؛ و این همه مجموعا دربرگیرنده سی اثر. دو نمایشگاه مذکور، توشه و ره‌آوردی برای اندیشه‌گری یا به دیگر سخن، برای بحث و تبادل نظر در سال‌هایی که پیش‌رو بود فراهم کردند. ما با سپهری بصریِ تازه‌ای مواجه می‌شدیم؛ مفهوم تازه‌ای از هنر در فضا پراکنده شده بود. همان وقت‌ها اما گدار هم «از نفس اُفتاده» (1960) را می‌ساخت؛ رویداد دیگری آبستن هیجان‌های تازه. تنها چند سال پیش وی. اس. نایپل (متولد 1932 م)، برنده جایزه ادبی نوبل 2001، ادعا کرد که دوره رمان به‌مثابه گونه‌ای از ادبیات خلاق و نوآورانه سرآمده است؛ به‌خاطر آنکه هر شکل ادبی هم، همچون قریحه و استعداد آفرینشگری که تحلیل می‌رود و از تکاپو می‌افتد و مانند آتش میرنده‌ای خاموش می‌شود، هرآنچه بالقوه قابلیت داشته به فعل در می‌آورد و تمام سرحدات قلمرویی را که می‌توانسته راه بدان ببرد فتح می‌کند و دیگر مجالِ پیش‌تر رفتن برای‌اش ناممکن می‌شود. نایپل که کاملا آگاه است تناقض‌‌گویی چه انرژی‌ای را مهار می‌کند، خود هوشمندانه به‌عنوان هنرمند، خلاف مدعای‌اش را ارائه کرده است: او سال گذاشته، اندکی پیش از هفتادمین سالروز تولدش، رمان دیگری با عنوانِ مهیج «نیم‌زندگی» منتشر کرد؛ کتابی که به‌زعم خودش ماحصل سخت‌کوشی و یادگیری مدام‌اش بوده است. قطعه‌ای رمانی واقعی، یا نگره‌ای جزم گرایانه؟ اخیراً فرصتی دست داد تا دوباره پس از سال‌ها، فریفته و مات‌و‌مبهوت، مقابل «فرشینه بایو» بایستم؛ پرده‌ای گُل‌دوزی شده با هفتاد متر طول و پنجاه سانتی‌متر بلندا از قرن یازدهم میلادی که داستان غلبه نورمَن‌ها بر انگلستان را به‌شکل تصویری روایت کرده است. آنچه پرده بازگو می‌کند حالا در عصر حاضر برای ما، آشکارا جلوه‌ای کُمیک یافته است. یاد دوست‌ام و یادداشتی که او، ده‌سال پیش توی کتاب‌ام درباره بایو در استان نورماندی نوشته بود می‌افتم و بار دیگر تصدیق‌اش می‌کنم: «این فرشینه باشکوه هیچ‌گاه باز نمی‌ایستد ـ نه پیش‌تر از آنکه تمام مبارزه‌ها و نبردها و کارزارهای جهان پایان بگیرد ـ ما همچنان برای زیبایی و هنر می‌جنگیم.» آیا همین زیبایی‌ها در تصاویر نیست که پیاپی هرکدام از پس دیگری می‌آید و در پایان، به‌تمامی داستان فیلم را تعریف می‌کند؟ چرا امروز ما در سینما به این همه داستان، چه داخل فیلم چه پیرامون و درباره فیلم، احتیاج داریم؟ چرا چرخ‌های زمان را به‌سادگی برنمی‌گردانیم تا بازگردیم به ابتدای سینما؛ وقتی فیلم‌ها هنوز صامت بود و از این همه شگرد و پیشرفت نفی و توأمان فن‌آورانه و کارشناسانه که حالا در اختیار داریم خبری نبود؟ این‌ها صرفا پیشنهادهای دیگری است که چه‌بسا به کاربستن‌شان امکان بدهد تا تصاویر از قیدوبندهای ناخوشایندی که گرفتارشان کرده است رها شوند. اقامت‌ام در نورماندی مرا به یاد گدار انداخت و حضورش در مسابقات دو و میدانی «آتلتِیسیما» در لوزان سوئیس که شرکت کرده بود تا چهره حقیقیِ گابریلا سابو [دونده زنِ رومانیایی] را از نزدیک ببیند. فرشینیه منقوش بایو نیز همچنین یادآورِ مفهوم فیلم است. جایی که این فرشینه به نمایش درآمده است هم مانند زمین مسابقه‌ای بدون نهانگاه [و در فضای باز]. نخستین بارها که دور می‌گردی مثل این است که داری خودت را به‌لحاظ بصری گرم می‌کنی [؛ نرمشی دیداری]. بازدید کننده پس از آنکه توقفی می‌کند و نَفَسی جا می‌آورد، بر شتاب گام‌هایش در هر کدام از آن گردش‌های پی‌درپی می‌افزاید تا سرانجام سرعتی بگیرد همانند تصاویر متحرک. تجربیاتی از این دست در موزه‌ها خیالی خام است. این روزها آنچه شتاب و سرعت رفتار و گام‌های ما را تعیین می‌کند درازای جملاتی‌ست که در گوشی‌هایمان می‌شنویم و چنان است که ما را از مشاهده عمیق و غور و تعمق باز می‌دارد و حتی چه‌بسا این طور رویکردها را غیرلازم و قابل چشم‌پوشی بنمایاند. جای دگر همان نرمش‌ها و گرم‌کردن‌های اولیه که پیش‌تر گفتم در قالب کلمه و تصویر در ویدئو اتفاق می‌افتد. تازه بعد مسابقه، برگه‌ها و دفترچه‌ها و کتاب‌هایی که خریده‌ایم به ‌کار می‌آید و آنچه دیده‌ایم را تصدیق می‌کند؛ درست مثل گزارش روزنامه‌‌ها که روز بعد درباره مسابقه یا بازی‌ای که شب قبل برگزار شده است تفسیر و تفصیل می‌کنند و دلیل و مدرک می‌آورند تا شک‌و‌شبهه‌ای راجع‌به آنچه در میدان یا زمین بازی پیش آمده است باقی نماند. این کتاب که به ژان‌لوک گدار اختصاص داده شده است نشان می‌دهد که انسجام و تعالیِ ذهن و کمال فکری چگونه و چقدر می‌تواند در گذار از سده بیستم به سده بیست‌ویکم راه‌گُشا بوده باشد. توضیح و تبیین این گزاره به‌درستی، تمام عیار و بی‌کم‌وکاست، در گفت‌وگوها و رفتار و عزم و آهنگ او بازیافتنی است.» «سرنوشت(های) سینما» با عنوان فرعی «سه گفت‌وگو با ژان‌لوک گدار» با ترجمه مینو ابوذر جُمِهری در نشر ثالث با قیمت 16500 تومان منتشر شده است. ]]> نقد و معرفي Mon, 19 Feb 2018 08:15:21 GMT http://www.ibna.ir/fa/doc/book/257971/سه-گفت-وگو-ژان-لوک-گدار حَسرت نمی‌‌خوریم http://www.ibna.ir/fa/doc/tolidi/257962/ح-سرت-نمی-خوریم به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) «زندگی در کره‌شمالی» با عنوان فرعی «حَسرت نمی‌‌خوریم» اثر مشهور باربارا دمیک است که به تازگی با ترجمه زینب کاظم‌خواه در نشر ثالث منتشر شده است. «حَسرت نمی‌‌خوریم» که در زمره ادبیات سیاسی به شمار می‌رود، برنده جایزه اثر غیرداستانی بی‌بی‌سی نامزد جایزه ملی انگلستان در سال 2010 است. این کتاب که روایتی مستند از زندگی مردم کره شمالی است، داستان پناهنده‌ای را بازگو می‌کند که از چونگ جین کره شمالی فرار کرده‌اند و حالا در کره جنوبی زندگی می‌کنند. کتاب حاصل گفت‌گوهای روزنامه‌نگار لس‌آنجلس تایمز، باربارا دمیک، در زمان سکونتش در کره جنوبی است. این اثر در 2010 جایزه اثر غیرداستانی ساموئل جانسون بی‌بی‌سی را از آن خود کرد. همچنین همان سال جزو آثار راه‌یافته به مرحله نهایی جایزه ملی انگلستان نیز بود. «حسرت نمی‌‌خوریم» برگرفته از موسیقی یکی از فیلم‌های محصول 1970 کره شمالی به نام «هیچ چیز در دنیا نیست که حسرت آن را بخوریم» است. به نظر می‌رسد آن‌ها همچنان به این موضوع باور دارند؛ زیرا درباره زندگی در خارج از مرزهای کشورشان اطلاعات کمی دارند و دولت اجازه ورود اطلاعات گسترده را به این کشور نمی‌دهد. با این همه، در سال‌های اخیر، به لطف قاچاقچیانی که از رودخانه تومن عبور می‌کنند، اطلاعاتی اندک به کشور رسوخ می‌کند اما همچنان رسانه‌های کره شمالی سعی در پوشاندن حقایق دنیای خارج دارند. هنوز رهبر کره شمالی، کیم جونگ اون، نسبت به اطلاعات و محصولاتی که از خارج می‌آید سخت‌گیر است، اما در خیلی موارد هم ناموفق بوده است. یکی از دلالیش شاید این باشد که پلیس را برای آزادکردن قاچاقچیانی که فیلم و سریال به کشور وارد می‌کنند رشوه می‌گیرد، در نتیجه آن‌ها همچنان به کارشان ادامه می‌دهند و نهر باریک اطلاعات از این طریق وارد کشور می‌شود. دمیک در این آثار با بیش از 100 پناهنده گفتگو کرده و روی شهر چونگ جین بیش از همه تمرکز کرده است، زیرا این شهر حتی از پایتخت این کشور، یعنی پیونگ یانگ، برای توریست‌ها قابل عرضه‌تر است. دولتمردان کره شمالی شهر چونگ جین را ویترین این کشور می‌دانند، ویترینی خوش آب‌ورنگ تا توریست‌های اندکی را که به کشور وارد می‌شوند اغوا کنند. این کتاب شش شخصیت اصلی دارد. یک زن خانه‌دار و دخترش، اواک هی، معلمی به نام می‌ـ ران که دختر یک کارگر معدن است، جون سونگ، دانشجوی یکی از بهترین دانشگاه‌های کره شمالی، کیم هیوک پسربچه‌ای خیابانی و دکتر کیم. هر آنچه در این کتاب آمده است براساس خاطرات این پناهندگان است؛ این‌که آیا آن‌ها همان‌قدر که ادعا می‌کنند رهبرشان را دوست داشتند؟ آیا قحطی در این کشور به همان میزانی بود که آن‌ها نشان داده بودند؟ سختی‌های زندگی در کره شمالی و خیلی نکات دیگر، چیزهایی است که فقط می‌توان از میان حرف‌های آن‌ها فهمید. معیاری دیگر بر راستی یا ناراستی حرف‌های آن‌ها وجود ندارد، اما طبق صحبت‌های توریست‌هایی که به این کشور سفر کرده‌اند، مردم آن‌جا همچنان اینترنت ندارند و غیر از پیونگ یانگ که از رفاه برخوردار است، حومه آن همچنان با بحران کمبود غذا مواجه است. «زندگی در کره‌شمالی» نوشته باربارا دمیک با ترجمه زینب کاظم‌خواه در نشر ثالث با قیمت 38500 تومان منتشر شده است. ]]> نقد و معرفي Sun, 18 Feb 2018 12:20:55 GMT http://www.ibna.ir/fa/doc/tolidi/257962/ح-سرت-نمی-خوریم ماجرای اسرارآمیز و پیچیده پرفروش‌ترین کتاب روث ور http://www.ibna.ir/fa/doc/book/257909/ماجرای-اسرارآمیز-پیچیده-پرفروش-ترین-کتاب-روث-ور به گزارشخبرگزاری کتاب ایران(ایبنا) روث ‌ور نویسنده رمان «بازیِ دروغ» از نویسندگان مطرح انگلستان است که در سال 1977 در ساسکس انگلستان به‌دنیا آمد. روث ‌ور پس از فارغ‌التحصیلی از دانشگاه منچستر به پاریس نقل مکان کرد و تا پیش از بازگشت به انگستان و اقامت در شمال لندن، به کارهای خدمتکاری، فروشندگی کتاب و معلمی زبان انگلیسی (به‌عنوان زبان خارجی) مشغول بود. این نویسنده در حال حاضر در لندن همراه با همسر دو فرزند خود زندگی می‌کند و نویسندگی را به عنوان شغل اصلی و تمام‌وقت خویش انتخاب کرده است.  «در یک جنگل تاریکِ تاریک» کتاب اول روث ‌ور در سال 2015 منتشر شد که به‌سرعت جای خود را در میان علاقه‌مندان به مطالعه گشود و به‌عنوان کتابی محبوب و پرفروش در انگلستان و آمریکا شناخته شد. روث ور پس از کتابِ در یک جنگل تاریک تاریک، کتاب دومش را باعنوان «زنی در کابین 10» در سال 2016 به نگارش درآورد و به چاپ رساند. این کتاب، محبوبیتی بیش از اثر اول روث ور دربرداشت و در لیست کتاب‌های پرفروش دنیا قرار گرفت. هر دو کتاب اول روث ور، جزو موفقیت‌های چشمگیر جهانی بودند و در لیست پرفروش‌ترین کتاب‌ها در سراسر جهان قرار گرفتند، از جمله در لیست روزنامه ساندی‌تایمز و نیویورک تایمز. از روی هر دو کتاب اولِ او فیلم ساخته و به بیش از چهل زبان منتشر شده است. سومین کتاب از روث ور با نام «بازیِ دروغ» در سال 2017 منتشر شد. این کتاب  یکی از پرفروش‌ترین کتاب‌های بین‌المللی در سال جاری بوده است. ماجرای اسرارآمیز و پیچیده چهار دوست که آن‌ها را از پس سال‌ها هم‌چنان درگیر خود می‌کند.   در پشت‌جلد این کتاب درباره ماجرای اسرارآمیز و پیچیده پرفروش‌ترین کتاب روث ور آمده است:  پیامکی سحرگاهان به دستش می‌رسد که تنها شامل سه کلمه است: «بهت نیاز دارم.» ایسا همه چیز را رها می‌کند، نوزاد دخترش را برمی‌دارد و یک‌راست به سمت سالتن به راه می‌افتد. او مهم‌ترین روزهای زندگی‌اش را در مدرسه شبانه‌روزی‌ای که اطراف آن‌جا بود، گذرانده است؛ روزهایی که هنوز هم سایه‌شان بر دوش او سنگینی می‌کند. ایسا و سه تن از بهترین دوستانش عادت به بازی دروغ داشتند. آن‌ها برای این که دیگران داستان‌های عجیب‌شان را باور کنند، با هم رقابت می‌کردند. حال پس از گذشت هفده سال از این پنهان‌کاری‌ها، چیزی وحشتناک در ساحل پیدا شده است. چیزی که ایسا را به همراه سه‌زنی که سال‌هاست آن‌ها را ندیده، اما هرگز فراموش‌شان نکرده است، مجبور به رویارویی با گذشته می‌کند، تجدید دیدار گرمی در کار نیست: سالتن برای آن‌ها امن نیست، نه بعد از کاری که کرده‌اند. وقت آن است که این زنان تکلیف داستان‌شان را روشن کنند... بخشی از متن کتاب: «لعنتی!» صدایی که سکوت را می‌شکند، صدای فاطیماست و شدتش باعث شگفتی من می‌شود. «لعنتی!» کیت روزنامه‌ را رها می‌کند و من آن را می‌قاپم. چشمانم به سرعت روی کل صفحه می‌لغزند. پلیس برای شناسایی بقایای جسد پیدا شده در ساحل شمالی ریچ به سالتن احضار شده است... دستم چنان می‌لرزد که به سختی می‌توانم آن را بخوانم و همان‌طور که صفحه را از نظر می‌گذرانم، عبارت‌های جدا، در هم فرو می‌روند. سخن‌گوی پلیس تأیید کرد.. بقایای اسکلت انسان... از شاهد نامی برده نشد... وضعیت بد جسد... پزشکی قانونی... مردم محلی شوکه شده‌اند... آن ناحیه به روی عموم مردم بسته است... تیا با حالتی غیرعادی و مردد می‌گوید: «آن‌ها...» و دوباره ادامه می‌دهد: «آن‌ها می‌دانند...؟» ساکت می‌شود. «آن‌ها می‌دانند که جنازه‌ چه کسی است؟» من جمله‌اش را کامل می‌کنم. صدایم سخت و لرزان است. به کیت نگاه می‌کنم، طوری نشسته که سرش بر اثر سنگینی وزن سؤال‌های ما خمیده است. روزنامه‌ در دستم می‌لرزد و صدایی مانند افتادن برگ‌ها ایجاد می‌کند. «می‌دانند؟» کیت سرش را تکان می‌دهد، نیازی به گفتن حرف‌هایی نیست که می‌دانم. همه ما در حال فکر کردن به آن‌ها هستیم. ـ نه هنوز... تیا می‌گوید: «فقط یک اسکلت است، ممکن است اصلاً ربطی نداشته باشد، درست است؟» اما بعد چهره‌اش در هم می‌رود. «لعنتی، با کی دارم شوخی می‌کنم؟ لعنتی!» با دستی که لیوان را نگه داشته است، مشتی بر روی میز می‌زند و لیوان می‌شکند؛ خرده‌های شیشه همه جا پخش می‌شود. کیت می‌گوید: «آه، تی!»‌ صدایش بسیار آهسته است. فاطیما با عصبانیت می‌گوید: «تی، نمی‌خواهد یک ملکه درام خونی باشی.» به سمت سینک می‌رود تا پارچه و برسی بیاورد.   رمان «بازیِ دروغ» نوشته روث ور با ترجمه سمیه یوسفی در انتشارات مجید با قیمت 32000 تومان منتشر شده است. ]]> نقد و معرفي Sat, 17 Feb 2018 10:58:15 GMT http://www.ibna.ir/fa/doc/book/257909/ماجرای-اسرارآمیز-پیچیده-پرفروش-ترین-کتاب-روث-ور فوران تراژدی http://www.ibna.ir/fa/doc/book/257765/فوران-تراژدی خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)_ احمد آرام: آله‌خو کارپانتیه (1904 -1980)، در پرونده ادبی خود، هم داستان‌های کوتاهِ درخشان دارد، و هم  رمان‌هایی که با رویکردهای ناباورانه‌شان به خلق تصویر، خواننده را به عمق ماجرا می‌کشاند. علاوه‌بر این‌ها، این نویسنده کوبایی، در زمینه موسیقی، معماری و نقاشی هم دانش فراوانی دارد. در مجموع می‌توان گفت تمامی هنرهایی که در او برشمردیم، در نثر ساختمندش تأثیر زیبایی‌شناسانه شگفت‌انگیزی برجا گذاشته است. یکی از شاهکارهای حقیقی کارپانتیه درباره موسیقی تألیف کتاب «موسیقی کوبا» بود. و همین تحقیقات او را قوام‌بخشی تا به نوشتن فکر کند آنچنان که خود می‌گوید: «موسیقی کوبا مرا آماده نوشتن همه‌ی رمان‌های پس از آن کرد.» از همین روی نثری سخت دارد که با توصیف‌های منحصر‌به‌فردش، گاه ما را رجوع می‌دهد به زبانی که گویی از میان اسناد قدیمی لاتینی بیرون زده است. ترجمه آثارش راه‌رفتن روی لبه‌تیغ است، چرا که باید در پس پشت برگرداندن رمان به زبان فارسی، فرهنگ‌های بومی ادبیات اقلیمی  را، که قصد حراست از زبان پسابوم دارد آشنا بود. خوشبختانه مترجم چنین مهمی را از نظر دور نداشته. آله‌خو کارپانتیه نویسندگان لاتین با تکیه بر منابع گوناگون و توانمند بوم، در چرخه‌های روایی، روابط آدم‌ها، جغرافیا، زبان و موسیقی را تبدیل به صدایی مشترک می‌کنند. این همگرایی قومی، روایت‌ها را به‌سمت و سویی می‌کشاند که از دل آن‌ها پدیدارشناسی ادبیات مدرن شکل تازه‌ای به‌خود می‌گیرد. کارپانتیه می‌گوید: «احتمالاً بین رمان‌های من تعقیب را کمتر خوانده‌اند، هرچند ژان پل‌سارتر آن را بهترین رمان من نامیده است» اگر نقل‌قولش از سارتر را بپذیریم می‌توانیم حدس بزنیم که با این توصیف، رمان تعقیب خواننده بسیار داشته است. این رمان ماجرایی درباره «خراردو ماچادو» دیکتاتور کوبایی‌ست که دارد روزهای آخر حکومتش را می‌گذراند. رخدادهای درون رمان از ماجراهای واقعی بهره برده که گویا می‌تواند با «دیوار» سارتر همسویی داشته باشد. در هر دو رمان با یک فعال سیاسی فراری روبه‌روییم که در پایان رمان قربانی بی‌رحم حکومت فاشیستی می‌شوند. با این‌که تعقیب بُن‌مایه‌ای سیاسی دارد معهذا روایت فدای دیدگاه سیاسی نمی‌شود، و این شگرد آله‌خو کارپانتیه است تا پرونده‌های گشوده درون رمان، تاریخ مصرف پیدا نکند. احمد آرام تیموتی برنن در نقد این رمان می‌نویسد تعقیب، با لایه‌بندی روایت‌ها و بازه‌های مقطعش که مفاهیمی مکرر در آن‌ها طنین می‌اندازد، به‌شدت سینمایی است. ما در شروع رمان این رویکرد بصری را می‌بینیم: «... پیکرهایی درهم آمیخته مخاطبان کنسرت در اثنای دقایق آنتراکت که بیش از آن چه باید لباس پوشیده‌اند، شکوه معماری هاوانای قدیم، لباس چروک و خیس از عرق مردی جوان که از مأموران حکومت گریزان است...» وقتی به این صحنه دقت می‌کنیم درمی‌یابیم که کارپانتیه به اهمیت میزانسن در به تصویرکشیدن ترس، با درون‌مایه روانشناختی، بسیار مسلط است. تیموتی برنن همین صحنه را پیوند می‌زند به فیلم «مردی که زیاد می‌دانست» از آلفرد هیچکاک، که بی‌راه نگفته است. دنیای این رمان دنیای دانشجویان انقلابیِ در نبرد با دیکتاتوری‌ای است که بسیار خواندنی است.                      رمان «تعقیب» نوشته آله‌خو کارپانتیه با ترجمه ونداد جلیلی در نشر چشمه و با قیمت 10500 تومان منتشر شده است.   ]]> نقد و معرفي Sat, 17 Feb 2018 09:10:53 GMT http://www.ibna.ir/fa/doc/book/257765/فوران-تراژدی «فراتر از فراموشی» پاتریک مودیانو منتشر شد http://www.ibna.ir/fa/doc/book/257812/فراتر-فراموشی-پاتریک-مودیانو-منتشر به گزارش خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، «فراتر از فراموشی عنوانی است که منوچهر رستمی برای کتاب جدید پاتریک مودیانو انتخاب کرده است. مترجم در پشت جلد این کتاب که در نشر چشمه منتشر شده است، می‌نویسد:فراتر از فراموشی برای اولین‌بار در سالِ 1995 منتشر شد. رمانی که پاتریک مودیانو مثلِ همیشه در آن گم‌شدن و رؤیاها را به‌هم پیوند زده است. مودیانو که متولد آخرین سال جنگ‌دوم جهانی یعنی سالِ 1945 است و جوایز متعددی از جمله جایزه نوبلِ ادبیات 2014 را از آنِ خود کرده است، در رمان‌هایش حال‌وهوایی پروستی را تعقیب و بازنمایی می‌کند با ته‌رنگی پلیسی. منوچهر رستمی درباره رمان پاتریک مودیانو می‌نویسد: فراتر از فراموشی داستانی است که بخشِ عمده‌ای از آن در دهه‌ شصت میلادی می‌گذرد. مردی در جست‌وجوی نام‌هایی از یادرفته پرتاب می‌شود به روزهای جوانی و ولگردی‌اش در پاریس، زمانی که او با زنی زیبا آشنا می‌شود، زنی که دل از او می‌رباید و آن‌‌ها کافه‌ها و خیابان‌های پاریس را وجب‌به‌وجب تجربه می‌کنند. البته این زن مرموز است و در پی چیزی پنهانی و معماگونه. آن‌ها به لندن هم می‌روند و مودیانو برای اولین‌بار جغرافیای این شهر را نیز در رمان خود ترسیم می‌کند. اما همه‌چیز به این سادگی پیش نمی‌رود و اتفاق‌هایی رد راه است... بخشی از کتاب:  نگاهی به ساعتم انداختم. هشت و ربع بود. ترجیح دادم آن‌جا بمانم. از این‌که بیرون و در سرما بیهوده وِل بچرخم، بهتر بود. برای همین غذا سفارش دادم. ساعت شلوغی سپری شده بود. همه سوار قطارهای خود به مقصد حومه شده بودند. آن پایین، در خیابان آمستردام آدم‌هایی پشت‌شیشه‌های آخرین کافه‌ قبلِ میدان بوداپست دیده می‌شدند. نور آن‌جا بسیار زردتر و ضعیف‌تر از کافه خیابان دانت بود. خیلی وقت‌ها از خودم می‌پرسیدم چرا همه این آدم‌ها حوالی سَن‌لازار ناپدید می‌شوند، تا این‌که یک روز فهمیدم این منطقه یکی از پست‌ترین بخش‌های پاریس است. آدم آن‌جا داخل یک سراشیبی دلپذیر می‌افتاد. آن از پست‌ترین بخش‌های پاریس است. آدم آن‌جا داخل یک سراشیبی دلپذیر می‌افتاد. آن زن و شوهر هم گویا نتوانسته بودند مقابل این سراشیبی مقاومت کنند. آن‌ها به هوس لم دادن در اتاقی با پرده‌های سیاه‌رنگ، مانند اتاق هتل لیما، با کاغذ دیواری بسیار کثیف و ملافه‌هایی که ساکنان قبل چروک‌شان کرده بودند قطار را از دست داده بودند. زن حتی روی تخت‌خواب هم پالتو پوستش را درنیاورده بود. شام را تمام کرده بودم. چمدان را در کنار خودم، روی نیمکت گذاشتم و کاردی برداشتم و سعی کردم نوک کارد را در قفل چمدان رو کنم، اما قفل خیلی کوچک بود. قفل با میخ کوبیده شده بود و با انبردست می‌توانستم میخ‌های آن را دربیاورم. اما چه فایده؟... ]]> نقد و معرفي Fri, 16 Feb 2018 15:21:09 GMT http://www.ibna.ir/fa/doc/book/257812/فراتر-فراموشی-پاتریک-مودیانو-منتشر ​پرسشنامه پروست http://www.ibna.ir/fa/doc/book/257763/پرسشنامه-پروست به گزارش خبرگزاری کتاب یاران(ایبنا)، «پرسشنامه پروست»تلخیص و تصویرسازی استفن اُوئه و ترجمه محمدمهدی شجاعی به تازگی در نشر منتشر شده است. این کتاب تصویری امکان خوبی برای آشنایی با یکی از شاهکارهای ادبیات جهان است.  پرسشنامه پروست نیز مانند «مادلن پروست» یا‌«ارکیده‌کاری» (دلدادگی سوآن) به واژگان فرانسه وارد شده است. البته این اصطلاح از مؤلف نیست و مربوط به یک بازی انگلیسی به نام «اعترافات» است. پروست حداقل دوبار این بازی را انجام داده است؛ یک‌بار در سیزده‌سالگی که دفترچه اعترافات آنتوانت فور را پر کرده است (گویا اواخر قرن نوزده داشتن این دفترچه و پرکردن آن توسط دوستان مرسوم بوده است) و بار دیگر در بیست‌سالگی. سؤال‌ها و جواب‌ها نزدیک به هم هستند، اما کاملاً یکسان نیستند. می‌توان هر دو نسخه را در این آدرس مطالعه و با هم مقایسه کرد: http://www.library.illinois.edu/kolbp/proust/qst.html خانواده مارسل پروست: فرانسوا پروست ویرژین تورشو ناته ول آدل برنکستل آدرین پروست ژان ول مارسل پروست روبر پروست   خانواده پدر مارسل پروست در ایلیه سکونت داشتند و مارسل جوان به آنجا می‌رفت و تعطیلات را در خانه عمه‌اش الیزابت آمیو می‌گذراند. این خانم کتاب در جست‌وجوی زمان از دست رفته عمه‌لئونی نام گرفته است و ایلیه الهام‌بخش کومبره بوده است. در سال 1971 ایلیه با تغییر نام خود به ایلیه ـ کومبره صدمین سالگرد تولد مارسل پروست را پاس می‌دارد. و این منطقه از فرانسه تنها منطقه‌ای است که نام خود را از ادبیات وام گرفته است. مارسل پروست، دهم ژوئیه سال 1871 در محله اوتوی واقع در منطقه شانزده پاریس، خیابان لافونتین، پلاک 95 به دنیا آمد و در پنجاه‌ویک سالگی، هجدهم نوامبر سال 1922 در منطقه شانزده پاریس، خیابان آمِلَن، پلاک 44 دیده از جهان فروبست. خانواده‌ای ثروتمند و مرفه داشت. پدرش، آدرین پروست، پزشک مشهوری بود و در پاریس تدریس می‌کرد و هم‌زمان بازرس سازمان بهداشت جهانی نیز بود. مارسل بسیار زود به محافل اشرافی راه یافت و به زندگی پرزرق و برق محافل اشرافی خود گرفت؛ در این محافل با نویسندگان و هنرمندان بسیاری آشنا شد. آثار او عبارتند از: مقاله‌ها و مجموعه شعر و مجموعه داستان خوشی‌ها و روزها، مجموعه‌ای از مقالات و اقتباس از بزرگان اقتباس‌ها و کشکول‌ها و ترجمه کتاب جان راسکین کتاب مقدسِ آمیین از انگلیسی. در سال 1895 مشغول نوشتن اولین رمانش ژان سانتوی شد، ولی آن را رها کرد. این کتاب تا سال 1952 منتشر نشد. سپس در سال 1907 نوشتن در جست‌وجوی زمان از دست رفته را آغاز کرد؛ مجموعه‌ای هفت‌جلدی که بین‌ سال‌های 1913 تا 1927 به چاپ رسیدند: طرف خانه سوآن (1913)، در سایه دوشیزگان شکوفا، طرف گرمانت، سدوم و عموره، اسیر، آلبرتینِ گم‌گشته، زمان بازیافته (1927). اولین جلد، طرف خانه سوآن، خود از سه بخش تشکیل شده است: کومبره، دلدادگی سوآن، نام‌های ناحیه‌ها. دومین جلد در سال 1919 جایزه گنکور را از آن خود می‌کند و سه جلد آخر پس از مرگ مولف به چاپ می‌رسند. تمامِ کتاب در جست‌وجوی زمان از دست رفته با اول شخص روایت شده است، به جز دلدادگی سوآن که در آن، راوی ماجرایی را پیش از تولد خود در پاریسِ 1880 روایت کرده است. اگر در جست‌وجوی زمان از دست‌رفته را مهم‌ترین و اثرگذارترین رمان قرن بیستم فرانسه بدانیم، به گزاف نرفته‌ایم. این رمان تأثیر بسیار زیادی بر نویسندگان پس از خود داشته است. تأثیر آن بر مطالعات ادبی خصوصا روایت‌شناسی، روان‌شناسی و روان‌کاوی را نیز نمی‌توان نادیده گرفت. در این رمان سه رأس مثلثِ راوی، نویسنده و شخصیت در یک نقطه جمع شده‌اند. قهرمان اصلی رمان، زمان است که همه‌جا حتی در روایت داستان حضورش را به رخ می‌کشد؛ زمان که هیچ‌کس از بند او رها نیست و همه گویی در پی راهی هستند تا بر آن فایق آیند و به بی‌زمانی و جاودانگی دست یابند. پروست هنر را تنها راه تفوق بر زمان می‌داند و خود با نوشتن این رمان درصدد رسیدن به این هدف یعنی پیروزی بر زمان بوده است. این رمان، بسیار طولانی است و سبک نویسنده بسیار جذاب و خواندنی؛ چونان راهنمایی دست‌ خواننده را می‌گیرد و از بین جملات طولانی‌اشت که گاه شبیه به هزارتویی می‌شود عبور می‌دهد؛ هزارتویی از جنس شمشاد، باطراوت و خواستنی که حتی اگر ورای این هزارتو به نتیجه خاصی هم نرسیم، نمی‌توانیم لذت گذشتن و چرخ خوردن در آن را نادیده بگیریم و از یاد ببریم. تصویرگر به متن اصلی پروست خدشه‌ای وارد نکرده است و فقط قسمت‌هایی از آن را انتخاب و سعی کرده توصیفات پروست را در قالب تصویر به خواننده نشان دهد. برا‌ی آن‌ها که حجم اثر پروست همیشه دلیلی بوده است که خواندن آن را به تعویق بیندازند، این کتاب بسیار لذت‌بخش خواهد بود، چه‌بسا که آن‌ها را به سوی خواندن کل اثر راهنمایی کند. ]]> نقد و معرفي Fri, 16 Feb 2018 12:38:10 GMT http://www.ibna.ir/fa/doc/book/257763/پرسشنامه-پروست حال ترجمه در حوزه مد و لباس خوب نیست http://www.ibna.ir/fa/doc/longint/257795/حال-ترجمه-حوزه-مد-لباس-خوب-نیست خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) لباس یکی از مهمترین شاخصه‌های فرهنگی جوامع مختلف است که به تدریج با صنعتی شدن جوامع و شیوه‌های تولید، تغییرات فرم پوشاک تحت تاثیر مد قرارگرفته و تصمیم‌گیری برای لباس در مراکز مد انجام می‌گیرد. درواقع مد با تکیه بر ذوق زیباشناختی و استفاده از تمایل طبیعی بشر به تنوع و تحول، ‌چرخه تولید لباس را همواره پویا نگاه می‌دارد. بر این اساس مد و لباس یکی از مهمترین بسترهای طراحی گرافیک و دیزاین در دنیا محسوب می‌شود، هر ساله کتاب‌ها و ژورنال‌های بسیاری در دنیا در این رابطه منتشر می‌شود. در ایران نیز آثاری در این حوزه تالیف و ترجمه شده است که از جمله آن‌ها می‌توان به کتاب‌های‌ «استایلینگ؛ ایجاد یک استایل، مد یا تصویر» نوشته ژاکلین مک اسی و کلر باکلی و «تصویرسازی مد و لباس مردان» نوشته چیدی وین اشاره کرد که به تازگی با ترجمه ملیحه ملایی از سوی موسسه انتشاراتی جمال هنر منتشر شده‌ است. به این بهانه گفت‌وگویی داشتیم با مترجم این آثار که در ادامه می‌خوانید.   چطور شد که به حوزه ترجمه روی آوردید و کتاب «استایلینگ؛ ایجاد یک استایل، مد یا تصویر» را ترجمه کردید؟ کار ترجمه را با ترجمه مقالاتی در زمینه­‌های گوناگون آغاز کردم. در اواخر دوران تحصیل در مقطع کارشناسی رشته­ مترجمی زبان انگلیسی و پس از آنکه تا حدی خود را به عنوان مترجم مقالات علمی پذیرفتم، تصمیم گرفتم تا کتابی ترجمه کنم. آن زمان تنها به این مسئله فکر می­‌کردم که اگر کسی از من بپرسد که با تحصیل در این رشته به چه چیزی دست یافتی، آن کتاب را در پاسخ به این پرسش نشان دهم، اما از آنجایی‌­که گذر زمان افکار انسان را تغییر می‌دهد، دریافتم که کتاب یکی از ابزارهای ماندگاری انسان است- البته کتابی که حرفی برای گفتن داشته باشد- و ترجمه به عنوان یکی از ابزارهای محسوب می­‌شود که بر فرهنگ یک کشور تاثیرگذار است؛ همان­ طور که «آنتونی برجس» می‌گوید: «ترجمه تنها به کلمات محدود نمی­شود، بلکه یک فرهنگ را آشکار و مشخص می­‌سازد.» به یکی از کتابفروشی‌­های بزرگ تهران مراجعه کردم تا کتاب مناسبی پیدا کنم، اما هیچ کتابی توجه مرا جلب نکرد. تا اینکه سال 1393 الناز حدیدی، یکی از استادان رشته طراحی پارچه و لباس، که ویراستاری علمی اولین کتابم یعنی «استایلینگ» نوشته­ ژاکلین مک اسی و کلر باکلی را به عهده داشت، به من پیشنهاد داد تا این کتاب را ترجمه کنم. او اصل کتاب را در اختیار من قرار دارد و در مدت دو تا سه ماه ترجمه آن را به اتمام رساندم. البته من در دوران دبیرستان در رشته­ گرافیک تحصیل کردم و خواهرم در رشته طراحی پارچه و لباس در مقطع کارشناسی تحصیل کرده است. و این مسائل جسارت بیشتری به من می­‌دادند تا ترجمه کتاب‌های این رشته را آغاز و دنبال کنم چرا که خود با بسیاری از اصطلاحات هنری آشنایی داشتم و خواهرم نیز می­‌توانست در انتخاب اصطلاحات مخصوص رشته­ «طراحی و پارچه لباس» به من کمک کند. پس از اتمام ترجمه، با دو ناشر صحبت کردم، اما توافقی حاصل نشد. چندین ماه صبر کردم و منتظر بودم تا شرایط بهتری برای چاپ کتاب فراهم شود. بهار سال 1394 برحسب اتفاق مطلبی از موسسه­ انتشاراتی «جمال هنر» ناشر تخصصی هنر در کانال این موسسه مشاهده کردم که از نویسندگان یا مترجمان در این زمینه دعوت به همکاری کردند. با مسئولین این موسسه تماس گرفتم و در نهایت اولین کتابم در سال 1396 منتشر شد.   در کتاب «استایلینگ؛ ایجاد یک استایل، مد یا تصویر» به چه مباحثی پرداخته شده است؟ در این کتاب تفاوت‌های بین استایلینگ، سرمقالات، تجاری و انواع مهارت‌های مورد نیاز برای این شغل به تفصیل شرح داده شده است. همچنین فرآیند عکس‌برداری مرحله به مرحله طبقه‌بندی شده و آماده‌سازی و ویرایش لباس‌ها و فرآیند پس از تولید توضیح داده شده است. همچنین تصاویر مرتبط با استایلینک نیز به خوبی نمایش داده شده است. همچنین به جنبه‌های مختلف استایلینگ، مانند استایلینگ برای اشخاص، استایلینگ نشریات مد، استایلینگ تبلیغاتی و استایلینگ اشیا مورد بررسی قرار گرفته و شیوه‌های الهام گرفتن از کانسپت انتخاب مدل‌ها، روش‌های تهیه لباس‌ها برای عکاسی و برنامه‌ریزی برای تولید به بهترین نحو توضیح داده شده است تا خواننده با فضایی متفاوت از کار طراحی لباس و دنیای مد آشنا کند.   در همین سال کتاب «تصویرسازی مد و لباس مردان» نیز با ترجمه شما منتشر شد، چطور شد که این کتاب را ترجمه کردید؟ در همان سال، سرپرستان موسسه جمال هنر، به من پیشنهاد دادند تا کتاب «تصویرسازی مد و لباس مردان» نوشته­ چیدی وین را ترجمه کنم و مرضیه هاتف جلیل، استاد دانشگاه، مسئولیت ویراستاری این کتاب و دو کتاب بعدی بنده را به عهده داشت.   چیدی وین نویسنده کتاب «تصویرسازی مد و لباس مردان» از نویسندگانی است که آثار زیادی در حوزه طراحی و مد منتشر کرده است، این کتاب را در مقایسه با سایر آثار او چگونه ارزیابی می‌کنید؟ کتاب «تصویرسازی مد و لباس مردان» در سال 2008 در آمریکا منتشر شد. چیدی وین، هنرمند و تصویرگر اسپانیایی است که در شهر بارسلونا فعالیت می­‌کند و آثار او اغلب درباره­ طراحی و مد هستند. او آثار خود را با مداد، آبرنگ، جوهر و اکریلیک و به صورت دستی خلق می‌­کند. این کتاب یکی از بهترین آثار چیدی وین است و مراحل مختلف طراحی پوشاک مردان از فیگور اولیه تا رنگ­‌آمیزی نهایی را به مخاطبان آموزش می­‌دهد. به نظر من این کتاب در عین سادگی مطالب مختصر و مفیدی را در اختیار خوانندگان قرار می‌­دهد.   مخاطبان این کتاب چه افرادی هستند؟ مخاطبان اصلی این کتاب، دانشجویان و استادان رشته­ طراحی پارچه و لباس و طراحان لباس هستند که می­‌توانند برای رفع مشکلات خود به‌­ویژه هنگامی طراحی و تصویرسازی پوشاک مردان از آن­ استفاده کنند.   وضعیت ترجمه کتاب‌های حوزه مد و لباس در ایران را چگونه ارزیابی می‌کنید؟ در کشور ما، آثار متعدد و بسیار خوبی در این رشته منتشر شده‌­اند، اما بدیهی است پایانی برای علم وجود ندارد. پس هر تعداد کتابی که در این زمینه نوشته، ترجمه یا چاپ شود، برای گروهی از افراد کاربرد خواهد داشت. بهتر است کتاب­‌هایی را انتخاب کنیم که مخاطبان بیشتری دارند و کمتر به آن­ها پرداخته شده­ است، لذا ما نیز چنین تصمیمی اتخاذ کرده‌­ایم تا مطالب متنوع­‌تر در قالب کتاب‌­های گوناگون در اختیار مخاطبان این رشته قرار گیرد. اما ظاهرا ترجمه وضعیت خوبی ندارد و کارهای خوبی ترجمه نمی‌شود و مترجمان هم چون مشکلات مالی دارند، ناراضی هستند و هزینه کمی برای ترجمه به مترجمان پرداخت می‌شود.   استقبال مخاطبان از این آثار چگونه است؟ تا جایی که اطلاع دارم استقبال مخاطبان خوب است چون کتاب‌ها تخصصی هستند و قشر خاصی مانند دانشجویان، استادان طراحی پارچه و لباس، طراحان و افرادی که در این زمینه فعالیت دارند، از این آثار استفاده می‌کنند و مخصوصا اینکه بعدا به عنوان منابع درسی در دانشگاه‌ها استفاده خواهد شود.   در حال حاضر کتاب‌های دیگری هم در دست ترجمه دارید؟ هم­‌اکنون، دو کتاب دیگر در زمینه طراحی پارچه و لباس در دست چاپ دارم که به‌زودی منتشر می­‌شوند. یکی از آن­ها درباره خصوصیات پارچه­‌های مختلف است و دیگری به مبحث سایزبندی الگو می‌­پردازد که باز هم مخاطبان اصلی این کتاب­‌ها، دانشجویان و استادان رشته­ طراحی پارچه و لباس، طراحان و الگوسازان لباس و سایر هنرمندانی هستند که در این زمینه فعالیت می­‌کنند. تصمیم دارم تا در کنار تدریس که حرفه و علاقه دیگر من است، کار ترجمه به‌­خصوص ترجمه کتاب را ادامه دهم. به شدت اعتقاد دارم که باید علم خود هرچند اندک را به دیگران بیاموزم و به این ترتیب از طریق تدریس زبانی دیگر به دانش­‌آموزان و ترجمه کتاب­‌های انگلیسی می‌­توانم به هدف خود، یعنی اشاعه­ علم و دانش نزدیک شوم. در حال حاضر که دانشجوی ترم آخر مقطع کارشناسی ارشد رشته مترجمی هستم، اغلب به این مسئله فکر می­‌کنم که تا چند سال آینده به قدری در ترجمه کتاب­‌های این رشته مهارت کسب کنم، که بتوانم با سرعت و البته کیفیت بهتری کتاب­‌های این رشته را ترجمه کنم و در اختیار علاقه­‌مندان و دانشجویان قرار دهم.     ]]> نقد و معرفي Fri, 16 Feb 2018 10:14:55 GMT http://www.ibna.ir/fa/doc/longint/257795/حال-ترجمه-حوزه-مد-لباس-خوب-نیست جدیدترین رمان پاتریک مودیانو با عنوان «خاطرات خفته» منتشر شد http://www.ibna.ir/fa/doc/tolidi/257813/جدیدترین-رمان-پاتریک-مودیانو-عنوان-خاطرات-خفته-منتشر به گزارش خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، پاتریک مودیانو، سه سال بعد از گرفتن جایزه ادبی نوبل، رمانی منتشر کرده است که مورد توجه منتقدان قرار گرفته است و این نویسنده را بابت انتشار کتاب جدیدش ستوده‌اند. مریم سپهری مترجم این کتاب در مقدمه می‌نویسد: مودیانوی فرانوسی از چهره‌های شناخته شده و مطرح حال‌حاضر در جهان است و برای دوستداران رمان و شیفتگان ادبیات مدرن در ایران نیز نیاز به معرفی ندارد؛ او هفتادوسه‌ ساله، نویسنده و سناریست نوگرا و برنده جایزه نوبل ادبیات سال 2014 است که پیش از این نیز کسب جوایز متفاوت و معتبر ادبی از قبیل جایزه‌ بزرگ آکادمی فرانسه و جایزه گنکور را در کارنامه درخشان خویش دارد. مودیانو در آثارش به‌دنبال کشف هویت و در جست‌وجوی نشان است. مرد خستگی‌ناپذیر خیابان‌های پاریس که با پرسه در خاطرات گذشته، به‌دنبال پرکردن خلأ ذهنی و حفره‌های حافظ است. در این سفر ذهنی، او مرزی برای تخیل و خاطره قائل نیست و می‌کوشد از دل این رویا ـ واقعیت، آدم‌ها، احساسات و اتفاق‌هایی را بیرون بکشد که بی‌رحمانه زیر آوارِ زمان و قشری از فراموشی مدفون مانده‌اند. سپهری در ادامه می‌نویسد: «خاطرات خفته» رمانی اپیزودیک است که حول محور «ملاقات» می‌چرخد و هم‌چون دیگر آثار مودیانو مبتنی بر جزئیات، ترسیم فضاها، نوستالژی و نوسان است. راوی در پی یافتن قطعات یک پازل و تحت تأثیر جادویی از سایه‌های زنانه، مدام بین زمان حال و گذشته در رفت‌وآمد است، خوابگردی است که خود را به کرختی سیال ذهنش می‌سپارد و هم‌چون قایقی در جز و مد خاطرات، گذشته را در می‌نوردد. شخصیت‌های ناآرام و بی قرار رمان‌های او مانند اشباحی شناور در فضای داستان به حرکت درمی‌آیند و در کافه‌ها، هتل‌ها و ایستگاه‌های مترو می‌چرخند تا بلکه هویتی فراموش شده و یا خاطره‌ای دوردست و غم‌انگیز را به دالان‌های تاریک حافظه فرا بخوانند. جوانی، فقدان، ترس از ترک‌شدن، کاوش و گم‌گشتگی از تم‌های آشکار در رمان‌های مودیانو به‌شمار می‌آیند. سبک روایی موجز وی، متکی به کشف مکان‌ها و زمان‌های گم‌شده است و این رنگ‌مایه پروستی ـ پلیسی اغلب در فضاهای شهری و مناسبات اجتماعی رخ می‌دهد: المان‌های ادبیات مدرن که زیر برف یا آفتاب پاریس، تابلویی از تنهایی، تردید، جست‌وجو و سرگردانی انسان معاصر را هنرمندانه به تصویر می‌کشند.   در پشت جلد آمده است:«خاطرات خفته» وقایع‌نگاری صرف و نقل ساده از رویدادهای گذشته نیست. شاید بتوان نام دیگر این کتاب را پرسش‌ها، رازها و یا حتا جنایات خفته عنوان کرد. وقایعی که گاه مثل یک تصویر هولناک ناتمام در ناخودآگاه‌تان جا خوش کرده‌اند و از وجودشان بی‌خبرید. «خاطرات خفته» هم‌چون دیگر آثار مودیانو بر «اسکن حافظه» استوار است، رمانی نوآر در سیاه‌وسفید پاریس سال‌های شصت، اما با رویکردی نو به روابط انسانی. شاید «خاطرات خفته» صدای بیدار وجدان‌مان باشد، موسیقی غم‌انگیزی که مودیانو، استاد بی‌بدیل احضار خاطرات، ما را ساعتی به شنیدن آن مهمان می‌کند. میشل لسبر، نویسنده‌ فرانسوی در این‌باره می‌گوید: «به‌راستی چه چیزی ما را تا این حد به مودیانو وفادار نگه می‌دارد؟ درحالی‌که هر بار پیش از خواندن رمان جدید او، می‌دانیم که مانند دفعات پیش، منگ و گرسنه رهایمان خواهد کرد!» «خاطرات خفته» نوشته پاتریک مودیانو با ترجمه مریم سپهری در انتشارات مجید با قیمت 10000 تومان منتشر شده است. ]]> نقد و معرفي Fri, 16 Feb 2018 10:12:47 GMT http://www.ibna.ir/fa/doc/tolidi/257813/جدیدترین-رمان-پاتریک-مودیانو-عنوان-خاطرات-خفته-منتشر وفاداری به حقیقت http://www.ibna.ir/fa/doc/book/257696/وفاداری-حقیقت خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)_آنژیلا عطایی: روزبه سوهانی شاعری است که او را با سه­‌گانه­‌اش «کشوری با دکمه­‌های باز»، «از نامت چند حرف کبود به دهان­مان پس دادند» و «برسد به استخوان­‌هایت» می­‌شناسیم. سومین مجموعه­ شعر او که به تازگی از سوی انتشارات مروارید وارد بازار کتاب شده است در دو دفتر «پنج پرنده به آسمان اضافه خواهد شد» و «مثل شبان‌ه­ای از شاملو، مثل بداهه­‌ای از شهناز» تنظیم شده است. فصل اول ما را با شاعری روبه­‌رو می­‌کند متعهد به بیان آن چیزی که راوی- شاعر آن را زیسته است، با مردم­اش هم‌زیسته است، در واقع همان چیزی که سوهانی در یادداشت پایانی کتاب به آن اشاره کرده است، توجه به آنچه زمانه را پر زخم کرده­ است و این که شعر بستر رخ‌دادن حقیقت است. شاعر در نگارش این یادداشت به فلسفه­ آلن بدیو و نگاهش به هنر نظر می­‌کند. به عقیده­ بدیو، حقیقت، نقطه­ مقابل عقیده است و بنابراین دارای چنان ارزشی است که می­‌تواند در یک جهان دیگر، فرهنگ دیگر توسط افرادی دیگر پذیرفته شود. روزبه سوهانی این را می­‌داند و در این دفتر نشان می­‌دهد که شعرش در مقابل عقیده قرار می­‌گیرد. علاوه بر این نشان می­‌دهد که شاعری وفادار به رخدادهای پیش آمده است و چنین شاعری قادر خواهد بود که شعری حقیقی بیافریند. بهترین نمونه، شعر وطن است که از درخشان­‌ترین شعرهای این مجموعه است و از آنجا که وضعیت هنری رابطه­‌ای است میان قلمرو حس و فرم، این شعر از فرم و ساختار کاملی برخوردار است. می­‌گویند پاره­‌ای از زمین است با مردمی که بر گورهای مشترک گریه می­‌کنند و با نقشه­‌ای که همیشه تکلیفش با خون روشن شده است آن خون که کمی از تاریخش در رگ­‌های من می­‌گذرد و کمی از تاریخش در رگ­‌های تو وطن می­‌گویم مرز کوچکی­ست به اندازه­‌ی سلولی انفرادی که می­‌شود در آن نام مردگان را با هر آوازی بر زبان آورد یا یک پیراهن است که روزی مرا به احتمال آغوش تو نزدیک خواهد کرد می­‌گویم مرز کوچکی­ست پاره­‌ای از روسری­‌ات که بوی خاک گرفته باشد وطن «برسد به استخوان­‌هایت» نه تنها از منظر جامعه­‌شناسی قابل بررسی است بلکه در تحلیل زیبا شناختی ما را با شاعری روبه­‌رو می­‌کند که از نوشتار هذیان­‌وار پرهیز کرده­ است در عین این‌که از زیبایی در کلام و خیال فاصله نمی­‌گیرد. شاعر به شکل سالم زبان احترام گذاشته­ است و به‌هیچ وجه تسلیم بازی­‌های «شعر زبان» نشده­ است. او می­‌داند از آنجایی­‌که شعر بستر حقیقت است نسبتی با رادیکالیزم مبتذل ندارد. بنابراین درگیر بازی­‌های رایج و بی‌هدف در شعر نمی­‌شود. به عقیده­ آدورنو، هرقدر محصولات فرهنگی بیشتر یکسان شوند، به نظر متفاوت­‌تر می­‌آیند. او معتقد است صنعت فرهنگ، بی­‌محتوایی، پوچی و هماهنگی مردم را تشویق می­‌کند اما شعر روزبه سوهانی نسبتی با حکومت بازار ندارد. از طرفی اگر این مجموعه را از بعد مفهومی ببینیم، با شعری روبه­‌رو می­‌شویم که به‌شدت عاطفه محور است در حالی که در رادیکالیزم مبتذل، عاطفه در شعر یا جایی ندارد و یا بسیار کم­رنگ است. خیلی سخت نیست دریافتن این نکته که حتی از شاعران مشهور تنها شعرهایی ماندگار شده­‌اند که بار عاطفی فراوانی دارند و شاعری موفق است که بتواند آن‌چنان شعری لبریز از حقیقت بسازد که همراه با عاطفه­‌ای عمیق، بالاتر از اندیشه، فلسفه و ایدئولوژی بایستد. شاعر «برسد به استخوان­‌هایت» می­‌داند که بازی­‌های زبانی معمول بازار و یا گرفتارشدن در حصار ساختار، آن رویه از هنر نیست که ماندگار باشد و ضمن این که عامدانه تلاشی برای ماندگاری نکرده و ادعای آوانگاردیسم ندارد، شعری عاطفه­‌مند می­‌سراید بنابراین به شعری می­‌رسد که سهل و ممتنع است:   نشسته بودیم برای گلوی هم گریه می­‌‌کردیم خون یک تصنیف بود که از پیراهن­مان می­‌رفت  البته غلبه­ عاطفه و درون­‌گرایی شاعر باعث شده است حتی در تقطیع سطرهای شعرش، کاملا از درونش دستور گرفته و مقید به رعایت آنچه امروز در تقطیع شعر اتقاق می­‌افتد نیست. از نگاه نشانه شناختی، کاربرد بعضی کلمات با آن ویژگی از شعر مربوط است که از دیدگاه شاعر باید نمایان­‌گر حقیقت باشد. بسامد بالای کلماتی مثل زخم، تاریخ، وطن، حنجره، خون، گلوله حتی استخوان که در عنوان کتاب «برسد به استخوان­‌هایت» آمده است از این دسته­‌اند. شاعر از ایماژها در سرودن شعر بهره­ فراوان برده­‌است، یکی از نمونه­‌های آن را در شعر کوتاه زیر می­‌خوانیم: سهم دیوار از تنت کبودی جای قاب عکس­‌هاست فصل دوم کتاب عموما شعرهای عاشقانه را دربرمی­‌گیرد اما به نظر می­‌رسد شاعر نه تنها عامدانه سعی کرده است تا از رمانتیسم فردی فاصله بگیرد بلکه حواسش هست شعر قرار نیست تنها از خیابان و تاریخ و گلوله بگوید، بنابراین تجربه‌های مشترک او و مردم، یک رمانتیسم اجتماعی را رقم زده‌اند. روزی خواهد رسید که مقابل تنم بایستی و به ماهیانی که حروف نامت را لابه­‌لای استخوان­‌هایم می­‌گردانند نگاه کنی روزبه سوهانی در سرودن اشعار کوتاه بسیار موفق­‌تر از اشعار بلند عمل کرده­‌است. او از هم­‌نشینی عناصری مثل ایماژ، توصیف، فضاسازی و ایجاز بسیار مناسب و آگاهانه استفاده کرده است. نمونه‌اش را در شعر زیر می­‌خوانیم: پنجره را باز می­‌کنم اسبی بر درخت روبه­‌رو نشسته است مردم سوار بر قایق­‌ها از خیابان می­‌گذرند تو جایی از جهان آخرین جرعه­‌ی شرابی کهنه را در دهانت می­‌گردانی در این شعر کوتاه، شاعر توانسته است روایت شعری را با استفاده از تخیلی اثر­گذار به‌خوبی پیش برده و به‌جای تغییر در ساختار زبانی، از هنجارشکنی در لایه­‌های درونی و معنایی شعر بهره بگیرد. اما به نظر می­‌رسد در بعضی شعرهای بلند باید تصاویر موازی از پیکره­ شعر حذف می­‌شدند تا شعر به ساختار محکم­‌تر و منسجم­‌تری برسد. می­‌دانیم که هریک از رویکردهای نقد ادبی می­‌تواند چیزهایی درباره­ متن بگوید اما حرف آخر را خود متن می­‌زند. تاکید بر مسئله­ معنا و بررسی بحران معنا در شعر مدرن، از مهم­‌ترین مضامین کتاب کم نظیر «حقیقت شعر» از مایکل هامبورگر است. سوهانی نشان داده­ است که از دید او نه‌تنها شعر برای شعر و در ذات خود ارزشمند است، بلکه او شاعر را آفریننده­‌ای متعهد و معنا­گرا می­‌داند که باید آنچه را در اطرافش اتفاق می­‌افتد از یاد نبرد، با این حال او با اشاره به این­که «برسد به استخوان­‌هایت» آخرین کتاب از یک سه­‌گانه است، نوید مشاهده­ رویکردی نو در آثار بعدی­‌اش را می­‌دهد.       منابع: سوهانی، روزبه: 1396، برسد به استخوان­‌هایت، انتشارات مروارید سوهانی، روزبه: 1394، از نامت چند حرف کبود به دهان­مان پس دادند، انتشارات مروارید سوهانی، روزبه: 1393، کشوری با دکمه­‌های باز، انتشارات نصیرا بدیو، آلن: 1395، فلسفه و رخداد، ترجمه علی فردوسی، نشر دیبایه تسلیمی، علی: 1388، نقد ادبی، نشر کتاب آمه آدورنو، تئودور: 1384، نظریه زیباشناختی، ترجمه امید مهرگان، گام نو   ]]> نقد و معرفي Thu, 15 Feb 2018 13:33:39 GMT http://www.ibna.ir/fa/doc/book/257696/وفاداری-حقیقت ​ترجمه‌ای جدید از «باغ‌وحش شیشه‌ای» http://www.ibna.ir/fa/doc/book/257768/ترجمه-ای-جدید-باغ-وحش-شیشه-ای به گزارش خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)،تنسی ویلیامز نویسنده معاصر و برنده جایزه پولیتزر است. باغ‌وحش شیشه‌ای تنسی ویلیامز اثر است که نام او را سر زبان‌ها انداخت. پیش از این، نمایش‌نامه‌های او مورد استقبال منتقدان و مخاطبان قرار نمی‌گرفتند؛ اما این اثر که به گونه‌ای زندگی خود ویلیامز و مادر و خواهر او را به تصویر می‌کشد، توانست به یکی از آثار مشهور ادبی جهان بدل شود. همه ما در این نمایش‌نامه نقشی داشته‌ایم، داریم یا خواهیم داشت؛ چرا که راه فراری از هم‌زادپنداری با شخصیت‌ها و حال‌وهوای آن وجود ندارد.  مترجم در مقدمه کتاب نوشته است: در ترجمه چنین اثر بااهمیتی، سعی شده است تمامی اجزا و عناصر نمایش‌نامه به همان شیوه‌ای که در زبان مبدأ بیان شده‌اند، به زبان مقصد انتقال یابند و از نزدیک کردن این موارد به فرهنگ ایران یا زبان فارسی و یا در اصطلاح ایرانیزه‌کردن نمایش‌نامه تا حدی که به زبان فارسی و خوانش آن آسیبی نرسد، اجتناب شده است. به همین دلیل، اسامی و ارجاع‌های فرهنگی نمایش‌نامه در متن ترجمه هم، صورت اصلی خود را دارند تا برای افرادی که قصد اجرای آن را دارند، رهنمودی برای آشنایی با جو غالب نمایش‌نامه و نیز برای خوانندگانی که آن را متصور می‌شوند، مشعلی در تاریکی خیال باشند. ذکر این نکته لازم است که برخی تغییرات و نوآوری‌ها در نوشتار زبان فارسی محاوره‌ای صورت گرفته است تا ترجمه و متن اثر به هم نزدیک‌تر باشند و مقصود نویسنده اثر نیز که نزدیکی نحوه بیان شخصیت‌ها و تماشاچیان است، هرچه بهتر حفظ شود. «باغ وحش شیشه‌ای» نوشته تنسی ویلیامز با ترجمه  امیر محمد جوادی در انتشارات مجید و با قیمت 14000 تومان در 500 نسخه منتشر شده است. ]]> نقد و معرفي Tue, 13 Feb 2018 15:11:51 GMT http://www.ibna.ir/fa/doc/book/257768/ترجمه-ای-جدید-باغ-وحش-شیشه-ای طریقت جنگ‌آوری سامورایی‌ها http://www.ibna.ir/fa/doc/book/257703/طریقت-جنگ-آوری-سامورایی-ها به گزارش خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)،«کتاب پنج حلقه» میاموتو موساشیبا برگردان حسین میرشکرایی به تازگی در نشر ورا منتشر شده است.  میاموتو موساشی، رونین و سامورایی افسانه‌ای ژاپن است. او رهبر نظامی موثر با استراتژی‌های بزرگ بود. هنرهایش از جمله نقاشی، مجسمه‌سازی و خطاطی در تاریخ ژاپن بی‌نظیر است. به دلیل مهارتی که در شمشیرزنی داشت در ژاپن از او به عنوان قدیس شمشیر یاد می‌کنند. کتاب پنج حلقه‌ او که در باب طریقت جنگ‌آوری سامورایی‌هاست هنوز در کشورهای مختلف تدریس می‌شود. کتاب از بخش‌های مختلفی تشکیل شده است. ژاپن در ایامِ موساشی فصل ابتدایی کتاب است. در این فصل می‌خوانید: میاموتو موساشی در 1584 متولد شد، در ژاپنی که بیش از چهار قرن نزاع داخلی را پسِ پشت نهاده و در تقلای بازیابی خویش بود. سلطه موروثی متداول امپراطوران در قرن دوازدهم پس از میلاد فروپاشیده بود، و گرچه هر امپراطور جدید در ظاهر حاکم مطلق سرزمین (ژاپن) بود اما از نفوذ و نیرویش بسیار کاسته شده بود. از آن هنگام، ژاپن جنگ‌های داخلیِ دائمی را میان حاکمانِ ولایات، راهبان جنگجو و یاغیان به خود دیده بود که جملگی بر سر تصاحبِ سرزمین و قدرت درستیز بودند. در قرن پانزدهم و شانزدهم اربابان طوایف که دایمیو نامیده می‌شدند، برای پاسداریِ خویش کاخ‌های سنگیِ سترگی بنیاد نهادند و سرزمین‌ها و شهرهای‌شان در بیرون از دیوارهای کاخ رو به گسترش نهاد. طبیعتاً چنین کارزاری گسترشِ کسب و کار و تجارت را محدود می‌کرد و کشور را یکسره به زوال و فقر می‌کشاند. با این‌حال در 1573، اُدا نوبوناگا از رقیبان پیشی گرفت و ژاپن را در استیلای خود گرفت. او شوگون یا حاکم مطلق نظامی / سپهسالار شد، و طی چهار سال توانست تقریبا تمامی کشور را فراچنگ آورد. هنگامی که نوبوناگا در 1582 به قتل رسید، یکی از سردارانش، با نسبی غیراشرافی به نام تویوتو هیده‌یوشی بر جای او نشست. او بر سبیل نوبوناگا یکپارچه‌سازی ژان را دنبال گرفت، و هر نشانی از شورش را زورمندانه فرو کوبید. او همچنین تمایزِ میانِ جنگجویان ژاپنی ـ سامورایی ـ و عموم مردم را با اعمالِ محدودیت‌هایی در به همراه داشتن شمشیر احیاء کرد. «شکارِ شمشیرِ هیده‌یوشی»، آن طور که شناخته شده است، به این معناست که تنها سامورایی‌ها مجازند دو شمشیر به کمر گیرند؛ شمشیر کوتاه که تقریبا هر کس می‌توانست آن را ببندد و شمشیر بلند که سامورایی‌ها را از سایر مردم متمایز می‌ساخت. گرچه هیده‌یوشی برای آرام‌نمودن کشور کوشش بسیار کرد و تجارت با ممالک دیگر را گسترش داد، در هنگام مرگ در 1589 آشوب و ناآرامی‌های داخلی همچنان برجای بود. یکپارچگی و انزوای کامل با آغاز حکمرانی توکوگاوا ایه‌یا‌سوی بزرگ محقق شد. در 1603 توکوگاوا ایه‌یاسو، از معاشرانِ پیشینِ هر دو فرمانروای درگذشته، هیده‌یوشی و نوبوناگا، پس از شکستِ هیده ـ یوری فرزنده هیده‌یوشی در نبرد سِکیگاهارا و سپس در محاصره بزرگ و طولانی قلعه اوزاکا، رسما به مقام شوگون تازه ژاپن نائل شد. ایه‌یاسو فرمان‌روایی‌اش را در اِدو، توکیوی امروزی، آنجا که کاخی سترگ از آنِ خویش داشت، بنیاد نهاد. حکومت با دوام، صلح‌جو و استوارِ وِی، سرآغازِ فصل دیگری از تاریخ ژاپن گشت که تا بازستانیِ امپراطوری در سال 1868 به درازا کشید. چراکه با وجود درگذشت ایه‌یاسو در 1616، اعضای خاندانِ او به طور پیاپی به حکمرانی ترسیدند و شوگون عنوانی بیش و کم موروثی در خاندانِ توکوگاوا بدل شد. ایه‌یاسو مصمم بود تا دیکتاتوریِ خود و خاندانش را تضمین کند. برای تامین این خواسته، او مجیز امپراطور مقیم کیوتو را می‌گفت که همچنان پیشوای افتخاریِ ژاپن دانسته می‌شد، هرچند که اعمال نفوذ و مشارکت او را در اداره امور کشور محدود می‌کرد یا عملا قطع کرده بود. آنچه می‌توانست جایگاهِ ایه‌یاسو را به مخاطره افکند اربابان محلی بودند، و او با درانداختنِ طرحی که به موجبِ آن حکمرانان ناگزیر از اقامتِ نوبت به نوبت در پایتخت گردیدند و محدودیت‌هایی که بر جابجایی و سفرِ ایشان اعمال نمود، به نحوی موثر مجالِ آشوب را از آنان در رُبود. آنها که با شوگون پیمان می‌بستند در ازای وفاداری خویش زمین دریافت می‌کردند. او افرادی از خاندانِ خود را جهتِ اداره قلعه‌های استانی پیرامون ادو برگماشت. او همچنین شبکه‌ای از نیروی نظمیه مخفی و آدم‌کشان را به خدمتِ خویش درآورد. عهدِ توکوگاوا به دگرگونی بسیاری در تاریخ اجتماعی ژاپن انجامید. نظامِ دیوان‌سالاری در این دوره نافذ و فراگیر بود. اموری چون آموزش، قانون، حکومت و طبقاتِ اجتماعی افزون بر آنکه رصد می‌شدند، پوشش و سلوکِ هر یک نیز تحت نظر بود. طبقاتِ سنتیِ ژاپنی در ساختاری سخت و بی‌نرمش استقرار یافت. اساسا چهار طبقه اجتماعی وجود داشت: ساموراییان، دهقانان، پیشه‌وران و بازرگانان. طبقه سامورایی برترین بود. ـ اگر نه در توانگری و ثروت، باری در ارجمندی و جاه ـ و اربابان، سرورانِ بالادستِ دولتی، جنگاوران، مقاماتِ فرودست و سربازان پیاده‌نظام را دربرمی‌گرفت. در سلسله طبقات جایگاه بعدی از آنِ دهقانان بود، نه به سبب آنکه اینان را به نیکی یاد کنند بل بدان علت که مایحتاجِ ضروریِ برنج را فراهم می‌آوردند. سهم اینان از سرنوشت زیستنی غمبار و حزین بود، چرا که ناگزیر بودند تا عمده محصولِ برنجی که به رنج گرد می‌آمد را به اربابانِ خویش واسپارند. مرتبت بعدی از آنِ پیشه‌وران و صنعتگران بود، و جایگاه آخرین از آنِ بازرگانان، آنان که به سبب ثروت و اندوخته‌شان به تدریج به برتری رسیدند و بالا نشستند. مردمانی اندک‌شمار نیز برون از این طبقاتِ نامنعطف جای می‌‌گرفتند. موساشی به طبقه سامورایی تعلق داشت. ما ریشه‌ها و مبادیِ طبقه سامورایی را در کوندی (پهلوانان برومند) می‌یابیم که عمدتا در بردارنده پیاده نظام نیزده‌دار بوده است و به واسطه شکل‌گیری سلسله مراتبِ نظامی با گردآوردنِ افسران تمام‌وقت که از میان پسرانِ جوان خانواده‌های بالادست گزیده می‌شدند، پدیدار گردید. این افسران بر اسب می‌نشستند، زره بر تن داشتند، و با کمان و شمشیر می‌جنگیدند. در 782 پس از میلاد امپراطور کامو به ساختن کیوتو برخاست و در آن شهر یا تالارِ تمرینِ نظامی با نام بوتوکودن بنیاد نهاد که تا به امروز باقی است. بوتوکودن به معنای «تالار فضیلت‌های نبرد» است. سالیانی اندک پس از آنکه امپراطور در کالبد نیروی نظامیِ خویش جان بردمید، مدرمان تندخوی آنو، که ساکنان بومی ژاپن بودند و تا آن زمان در سرگردان و حیران ساختن ارتشیانِ امپراطوری و حفظ سکونت گاهِ بِکرِ خویش کامیاب بودند تا جزایرِ شمالی هوکایدو باز پس رانده شدند. هنگامی که سپاهیانِ بزرگِ ولایات یک به یک به دست هیده‌یوشی و ایه‌یاسو فروپاشیدند، ساموراییانِ از کارافتاده‌ بسیاری در سرزمینی که دیگر در صلح و سازش فروشده بود بی‌آنکه خواهانی داشته باشند پرسه می‌زدند. موساشی از این دسته بود، یک «رونین» یا «موج مرد». هنوز سامورایی‌هایی به عنوان ملازمان شگون‌های توکوگاوا یا اربابانِ استانی به کار گماشته می‌شدند، اما اینان تعدادی اندک شمار داشتند. دسته‌های پُرشمار و سرگشته ساموراییان خویشتن را سرگرمِ زیستن در اجتماعی افتند که یکسره برپایه رادمردی و شرافتِ قدیم بنیاد نهاده شده بود، اما در عین حال آنان از جامعه‌ای که در آن جایی برای مردانِ مسلح نیست گسستند. آنان به طبقه‌ای باژگونه بدل گردیدند، و به واسطه‌ غیرتی که تنها از آنِ ژاپنی‌هاست با وقفِ خویش در هنرهای نظامی، بر زنده‌نگاه‌داشتنِ آزادی و شرافتِ کهن پای فشردند. این زمان بر دمیدن کندو است. در ژاپن، کندو یا طریقتِ شمشیر، همواره به معنای نجیب‌زادگی و اصالت بوده است. از بدو پیدایش طبقه سامورایی در قرن هشتم میلادی، هنرهای نظامی که از آموزه‌های ذن و احساساتِ شینتویی تاثیر می‌پذیرفت، به والاترینِ گونه‌ معرفت و تحصیل بدل گردید. مکاتب کندو که در اَوانِ عهدِ موروماچی بنیاد گذارده شدند ـ حدود سال‌های 1390 تا1600 میلادی ـ از گیرودارِ دگرگونی‌های سازمانی توکوگاوای صلح‌طلب جان به در بردند و تا به امروز باقی‌اند. پرورش و آموزشِ پسرانِ شوگون‌های توکوگاوا از طریق آموختنِ متونِ کهنِ چینی و فراگیری هنر شمشیرزنی انجام می‌گردید. آنجا که یک غربی این‌گونه به زبان آورد که «قلم از شمشیر یکی است». در ژاپن امروز، بازرگانان برجسته و شخصیت‌های سیاسی هنوز آیین و رسوم کهنِ مکاتبِ دیرپای کندو را تمرین می‌نمایند، و بدین‌سان مکاتب گونه‌گون چندصدساله‌ شمشیرزنی را پاس می‌دارند. گفتنی است «پنچ حلقه»میاموتو موساشیبا را تاکنون با ترجمه‌های متعددی در نشرهای مختلف منتشر شده است. کتاب «پنچ حلقه»میاموتو موساشیبا با برگردان حسین میرشکرایی در نشر ورا با قیمت 10000 تومان منتشر شده است. ]]> نقد و معرفي Mon, 12 Feb 2018 15:33:34 GMT http://www.ibna.ir/fa/doc/book/257703/طریقت-جنگ-آوری-سامورایی-ها کتابی برای دوست داشتن http://www.ibna.ir/fa/doc/book/257718/کتابی-دوست-داشتن به گزارش خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا) آخرین اثر فردریک بکمن نویسندة رمان پرفروش «مردی به‌نام اُوِه» که رمانی کوتاه است توسط نشرنون  منتشر شد. «و من دوستت دارم» با ترجمه الهام رعایی و در قالب چهل و شممین عنوان منظومه رمان خارجی نشرنون به چاپ رسیده است. فردریک بکمن برای خوانندگان ایرانی کاملا شناخته شده است. رمانِ اولِ او، مردی به نام اوه تا کنون 33 بار در نشر نون منتشر شده و رمان خلاقانة شهر خرس نیز در آستانه چاپ چهارم است. حالا بار دیگر این نویسندۀ سوئدی با رمانی کوتاه آمده است: و من دوستت دارم که نام دیگر این رمان کوتاه معاملة زندگی‌ است. او یک بار دیگر هم ذوق خود را در این سبک هم آزموده است. بکمن نشان می‌دهد در همه جای دنیا انسان‌ها احساسات مشابهی را تجربه می‌کنند و دغدغه‌های مشترک دارند. در این رمان کوتاه داستانی پر احساس در مورد مرگ و زندگی و انتخاب های انسان هاست که بکمن به شیوه خاص خودش آن را روایت می کند. انتخاب هایی که زندگی بر مسیر انسان قرار می دهد. «شهر خرس» «مادربزرگ سلام رساند و گفت متاسف است» «بریت ماری اینجا بود»  و «و هرروز صبح  راه خانه دورتر و دورتر می‌شود» آثار دیگر این نویسنده هستند که همگی توسط نشرنون منتشر شده اند و شهر خرس به تازگی در لیست پرفروش های نیویورک تایمز نیز معرفی شده است. الهام رعایی تا کنون سه اثر از این رمان نویس را ترجمه کرده است. بخشی از کتاب: این کتاب داستانی کوتاه است دربارة آنچه در ازای نجات یک زندگی باید قربانی کنیم. اگر نه آینده، که گذشته هم مهم امروز حتماً صبح زود از خواب برخواهي خواست. امشب در هلسينگبوري شب کريسمس است و من يک ‌نفر را کشته‌ام. مي‌دانم که قصه‌هاي پريان اين‌طور شروع نمي‌شود، اما من جان يک ‌نفر را گرفته‌ام. فرقي مي‌کند بداني جان چه کسي را؟  شايد نه. اغلب ماها مي‌خواهيم باور داشته باشيم که هر قلبي که از حرکت بازمي‌ايستد، کمتر از ديگر قلب‌ها نيست. اگر بپرسند: «آيا ارزش همة زندگي‌ها به يک اندازه است؟» اغلب ما بلند جواب مي‌دهيم «بععععله!» اما اين تنها تا زماني‌ است که به يکي ازعزيزان ما اشاره کنند و بپرسند: «اين زندگي چطور؟!»  آيا فرقي مي‌کند اگر من يک آدم خوب را کشته باشم؟ محبوب کسي را؟ يک زندگي ارزشمند را؟  اگر يک بچه باشد چه؟    «و من دوستت دارم» در 80 صفحه و تیراژ 1000 نسخه  و با قیمت 100000 ریال توسط نشرنون منتشر شده است.   ]]> نقد و معرفي Mon, 12 Feb 2018 15:15:15 GMT http://www.ibna.ir/fa/doc/book/257718/کتابی-دوست-داشتن و من دوستت داشتم http://www.ibna.ir/fa/doc/book/257658/دوستت-داشتم به گزارش خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، «و من دوستت داشتم» عنوان کتاب جدیدی از فردریک بکمن است که در نشر چترنگ با ترجمه فرناز تیمورازف منتشر شده است.    درپشت‌جلد کتاب آمده است: شب کریسمس است و پدر و پسری بعد از چند سال همدیگر را می‌بینند. پدر می‌خواهد تا دیر نشده ماجرایی را تعریف کند همان موقع که درباره دخترکی شجاع، که چند مایل آن‌طرف‌تر روی تخت بیمارستان خوابیده، حرف می‌زند حقایقی را هم درباره خودش فاش می‌کند: موفقیت‌هایش در کسب‌وکار، اشتباهاتش در مقام یک پدر، ندامت‌های گذشته‌اش و امیدهایش به آینده. در شب کریسمس به پدر فرصتی می‌دهند تا کاری فوق‌العاده انجام دهد و بتواند سرنوشت دخترکی را که اصلا نمی‌شناسد، تغییر دهد اما قبل از انجام بهترین معامله در کل زندگی‌اش، باید بفهمد زندگی‌اش چه ارزشی داشته و فقط پسرش می‌تواند جواب این سؤال را بدهد. بخشی از متن کتاب: در موردت شکست خوردم. یک پدر باید بتواند به پسرش درس زندگی دهد اما تو ناامیدم کردی. پاییز پارسال، روز تولدم، بهم زنگ زدی. چهل‌وپنج‌ساله شده بودم. تو تازه بیست سالت بود. گفتی توی ساختمان قدیمی تیوولی کار پیدا کرده‌ای، شهرداری کل ساختمان را جابه‌جا کرده و برده به آن طرف میدان تا برای ساخت آپارتمان‌های خصوصی جا باز شود. لغت «خصوصی» را با نفرت زیاد به زبان آوردی چون ما دو نفر خیلی با هم فرق داریم. تو به تاریخ اهمیت می‌دهی و من توسعه را می‌بینم، تو دنبال نوستالژی هستی و این به نظر من ضعف است: می‌توانستم بهت شغلی بدهم، می‌توانستم بهت صدها بار کار بدهم اما تو می‌خواستی توی وینیلبارِن پیشخدمت شوی، آن‌هم در ساختمانی که حتی چهار نسل پیش، زمانی که ترمینال کشتی‌های بخار بود، داشت فرو می‌ریخت. مثل احمق‌ها ازت پرسیدم خوشحالی، چون من همینم که هستم، و تو جواب دادی: «بدک نیست، بابا. بدک نیست.» چون می‌دانستی از این جمله نفرت دارم. تو آدمی هستی که همیشه می‌تواند با همه‌چیز خوشحال شود. نمی‌دانی این چه موهبتی است. شاید مادرت مجبورت کرده بود به من زنگ بزنی؛ فکر کنم شک کرده بودم مریضم، اما تو دعوتم کردی به بار. گفتی توی کافه اسموربرود سِرو می‌کنند؛ یادت بود کوچک که بودی و روزهای کریسمس با کشتی می‌رفتیم دانمارک، همیشه از آن غذا می‌خوردم. مادرت سرم غر زده بود که باید برنامه‌ای خاص با تو بگذارم، حداقل سالی یک‌بار، فکر می‌کنم خودت این موضوع را بدانی: نمی‌توانستم آرام سر جایم بنشینم و حرف بزنم، همیشه باید به جایی سفر می‌کردم اما تو حالت توی ماشین بد می‌شد، به همین خاطر هر دو از سفر به کشتی خوشمان می‌آمد. من از مسیر رفتنش خوشم می‌آمد و تو مسیر برگشت را دوست داشتی. من دوست داشتم همه‌چیز را پشت سر بگذارم اما تو دوست داشتی روی عرشه بایستی و هلسینگبورگ را تماشا کنی که در افق پدیدار می‌شود. راه خانه را، سایه چیزی را که می‌شناختی. عاشقش بودی. فردریک بکمن در سال 1981 در استکلهم متولد شد. وی  تحصیلات‌اش را در رشته فقه مسیحی نیمه‌کاره رها کرد و به عنوان راننده کامیون و شاگرد گارسون و کارگر در رستوران‌ها و انبارها شروع به کار کرد. بکمن در سال ۲۰۰۷ به عنوان روزنامه‌نگار آزاد در روزنامه‌ای نه چندان مهم در استکهلم دوره تازه‌ای از زندگی‌اش را آغاز کرد و به زودی به عنوان یک وبلاگ‌نویس به شهرت رسید. در سال ۲۰۱۲ نخستین رمانش «مردی به نام اوه» را منتشر کرد.این رمان که از قلمرو رمان‌های سرگرم‌کننده می‌آید، ۶۰۰ هزار نسخه به فروش رفت و به ۲۵ زبان ترجمه شد. در سال ۲۰۱۶ نیز فیلمی بر اساس این رمان به کارگردانی "هنس هولمُ"  فیلم‌ساز سوئدی ساخته شد و به نمایش درآمد. "مردی به نام اوه" رمانی ساده و دوست‌داشتنی است. مردی تنها و خودخواه و در عین حال عمل‌گرا. اُوه نماینده انسان‌هایی است که امید به زندگی را از دست داده‌اند. چیزی ندارد که بخواهد و به امید آن راهی را به جلو بگشاید. تقدیر، زنی ایرانی به نام "پروانه" را به زندگی او می‌آورد، پیوندی که اوه با اکراه بدان تن در می‌دهد. پروانه با رفتار و برخوردهای خود روشنائی، امید و شور را به زندگی اوه باز می‌گرداند و اوه به تدریج شخصیتی نو، اجتماعی و تازه  پبدا می‌کند. در سال ۲۰۱۳   بکمن به عنوان «موفق‌ترین» نویسنده سوئد شناخته شد. «و من دوستت داشتم» فردریک بکمن با ترجمه فرناز تیمورازف در نشر چترنگ در 1000 نسخه و با قیمت 11 هزار تومان منتشر شده است. ]]> نقد و معرفي Mon, 12 Feb 2018 10:43:16 GMT http://www.ibna.ir/fa/doc/book/257658/دوستت-داشتم «برادران سیاه» روایتی که بخشی از آن برعهده تصاویر است http://www.ibna.ir/fa/doc/book/257672/برادران-سیاه-روایتی-بخشی-برعهده-تصاویر به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) رمان تصویری «برادران سیاه» نوشته لیزا تِتسنر و هانِنس بیندر با ترجمه پروانه عروج‌نیا از سوی نشر کرگدن در مجموعه همه‌سالان منتشر شده است.   لیزا تِتسنر و همسرش «کورت هِلد» در اواسط قرن بیستم در داستانی، به بیان سرگذشت پسر بچه چهارده‌ساله‌ای از ورزاسکا به نام جورجو در اواسط قرن نوزدهم پرداختند. در آن دوران، نوجوانان «تیچینو» برای بخاری پاک کردن به میلان فروخته می‌شدند. آنان به اجبار مانند بردگان زندگی می‌کردند. فقط عده کمی از این نوجوانان از این کار خطرناک جان سالم به در می‌بردند. در چنین دورانی جورجو در میلان در گروهی مخفی به نام «برادران سیاه» دوستی و همبستگی را برای اجرای عدالت تجربه می‌کند.   پنجاه سال بعد، «هانِنس بیندر» نقاش و کاریکاتوریست سوئیسی، صحنه‌هایی را که داستان در آن اتفاق افتاده بود و عکس‌های قدیمی محل را بررسی کرد و بر اساس آنها رمان «برادران سیاه» را به تصویر کشید. بیندر فقط تصویرگر این کتاب نیست بلکه برخی از بخش‌های داستان را به کمک تصویر خود روایت کرده است. از این رو برخی از بخش‌های داستان متن ندارند و تصاویر، خواننده را در جریان حوادث قرار می‌دهد.   بیندر، در این کتاب از تصاویر سیاه و سفید به سبک سیاه‌قلم برای توصیف مناظر و فضای غم‌انگیز و تاریک آن دوران استفاده کرده است. رمان این‌گونه آغاز می‌شود: «صبح یکی از روزهای اواخر تابستان سال 1838 مردی از دوره ورزاسکا پایین می‌آید. او عجله دارد و حتی به صخره‌ها و ماهی‌های قزل‌آلایی که در رودخانه بالا و پایین می‌پرند نگاه هم نمی‌اندازند. فقط به جلو نگاه می‌کند. از اینکه سروکله روستای زوگنونو پیدا نیست عصبانی است. آنجاست بالاخره اولین خانه‌ها را می‌بیند. حالا می‌داند که به دهکده نزدیک شده است. کنار جاده می‌نشیند. به شیب صخره‌ها نگاه می‌کند. با خود می‌گوید: «اینجا درآمدی وجود ندارد. اینها مجبورند بگذارند بچه‌هایشان برای کار از اینجا بروند.»   «برادران سیاه» شناخته‌شده‌ترین و بهترین رمان‌ لیزا تتسنر و یکی از پرطرفدارترین داستان‌های جهان است. برمبنای این داستان فیلم‌ها، سریال‌ها، انیمیشن‌ها و نمایش‌های رادیویی گوناگونی ساخته شده است. در نسخه به روز شده داستان اما تصاویر هاننس بیدر به اثر روحی تازه دمیده‌اند.   نشر کرگدن، رمان تصویری «برادران سیاه» را با شمارگان هزار نسخه با قیمت 130 هزارریال منتشر کرده است. ]]> نقد و معرفي Mon, 12 Feb 2018 07:41:44 GMT http://www.ibna.ir/fa/doc/book/257672/برادران-سیاه-روایتی-بخشی-برعهده-تصاویر کلاریسی نویسنده نیست http://www.ibna.ir/fa/doc/book/257669/کلاریسی-نویسنده-نیست خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)_احمد غلامی:«کلاریسی لیسپکتور» متولد ١٩٢٠ در ناحیه پودولیا در غرب اوکراین است. خانواده‌اش در برنامه پاک‌سازی قومی اتحاد جماهیر شوروی در اوکراین مجبور به کوچ اجباری شد. سیاست یکپارچه‌سازی دولت، اقلیت‌ها و قومیت‌های اوکراین را با غارت، تجاوز و کشتار از سرزمین‌ آباواجدادی خود بیرون کرد. در این دوران ساکنان اوکراین با فقر شدید و شیوع بیماری‌های واگیردار و مقاربتی دست‌وپنجه نرم می‌کردند. یکی از این قربانیان، مادر لیسپکتور بود که اطبای محلی آن زمان، تنها راه درمان و نجات از بیماری مهلکش را آبستن‌شدن می‌دانستند. کلاریسی مادرش را در شش‌سالگی از دست می‌دهد اما تا پایان عمر، حتی در آخرین کتابش «ضربان» (دم حیات)، دلیل وجودی خود را نجات زنی از مرگ می‌داند. نجات زنی از مرگ، نطفه اصلی شکل‌گیری رمان «ضربان» است؛ تلاش برای احیای رؤیا- رسالتی ازدست‌رفته.   کلاریسی لیسپکتور در سال ١٩٧٧ در مصاحبه‌ای درباره نقش امروز نویسندگان برزیلی گفت: «تا حد ممکن کم‌ حرف بزنند!» اما عجیب است که خودش این قاعده را در رمان «ضربان» رعایت نمی‌کند و بی‌‌وقفه حرف می‌زند. خودش با خودش واگویه می‌کند. خودش در نقش مؤلف با شخصیت داستانش، «آنجلا» هر دو مونولوگی درونی دارند. اگر تاریخ مصاحبه دقیق باشد که گویا هست و کلاریسی چند ماه بعد از این گفت‌وگو می‌میرد، «ضربان» معنای وجودی خود را کامل می‌کند. کلاریسی با خلق آنجلا درصدد است تا کار ناتمامی را که در حق مادر نتوانست انجام دهد در نجات زنی خیالین بازیابد: «انگار می‌نویسم تا جان کسی را نجات بدهم. جان خودم را شاید. زندگی از جنم جنونی است مرگ‌سرشته. پس زنده‌باد مرگی که ما در آن زیست می‌کنیم». رمان «ضربان» گره‌گشایی از معمای هستی و مرگ است. جز نویسنده اثر، مؤلفی هست که آنجلا را خلق می‌کند تا درونیات خودش را کشف کند. تا خودش را از کلاف هستنده‌ها خلاص کند. اما آنجلا، مخلوقِ مؤلف تن به این قاعده نمی‌دهد و هستی را معمایی‌تر می‌کند: «زندگی روزمره ذله‌ام می‌کند. هم از این است که ناچار می‌نویسم. یکی یک‌روزه است زندگی‌ام. و ازاین‌رو گذشته‌ام، اکنون است و آینده. سراپا سرگیجه‌ای محض... زیستن ساحرانه است و یکسر به شرح درنیامدنی... زندگی‌ام برساخته از تکه‌پاره‌هاست و بر آنجلا نیز همین می‌رود». مؤلف، مَرد است و آنجلا زن خیالینِ راوی: «تفاوت بین من و آنجلا محسوس است. من، عزلت‌گزیده‌ای در تنگ جهانک هول خود، نابلدِ از در درآمدن در زیبایی‌هایی بیرون از منم‌ام نفس‌کشیدن. آنجلا، شوخ‌شنگ، قشنگ، غلغله‌ای از دینگ‌دانگ دینگ‌دانگِ ناقوس‌ها. من، چنان چون که تخته‌بند سرنوشت، آنجلا به سبکبالی آدمی که عاقبتی‌ش نه.» لیسپکتور در انتخاب مؤلف و شخصیت قاعده همسان‌سازی را برهم می‌زند. مؤلف مرد است و شخصیت، زن. در صورتی که راحت‌تر آن بود که مؤلف هم‌چون کلاریسی، زن می‌بود، شخصیت مرد که این‌گونه نمی‌شود. با این جابه‌جایی نویسنده دست خود را باز می‌گذارد تا با آنجلا به هرکجا و هرکس و هر ایده یورش ببرد. درواقع خالقِ واقعی، آنجلاست. با این کار جای خالق و مخلوق عوض می‌شود. این مخلوق است که می‌خواهد خالق را نجات بدهد. سبک لیسپکتور در رمان «ضربان» علیه خود و علیه مقلدانش است. او با تن‌ندادن به تقلید دوباره از خودش، مقلدانش را هم دست‌به‌سر می‌کند: «تصدیق می‌کنم که مقلدانم از خودم بهترند. تقلید پالوده‌تر از اصالتی است ناخالص. به گمانم کمی از خودم تقلید می‌کنم. بدترین سرقت آدمی، سرقت ادبی، سرقت ادبی آدم از خودش است». بازگردیم به آخرین گفت‌وگوی کلاریسی لیسپکتور.   کلاریسی کی تصمیم گرفتی نویسنده‌ای حرفه‌ای بشوی؟ هیچ‌وقت. من حرفه‌ای نیستم فقط هرموقع دلم می‌خواهد می‌نویسم. من آماتورم و اصرار دارم که همین‌طور بمانم. نویسنده حرفه‌ای تعهد شخصی به نوشتن دارد. یا به دیگری تعهد دارد که بنویسد. اصرار دارم تا حرفه‌ای نباشم تا آزادیم را حفظ کنم. کلاریسی، حرفه‌ای‌نبودن را راه رهایی می‌داند. رها و یله هم‌چون ضربان، هم‌چون دم حیات که تن به هیچ کلیشه‌ای نمی‌دهد. ضربان، سیل کلمات است، کلماتی هذیانی نه هذیانی آشفته و مغشوش. جنون آگاهی که در کارِ کنارزدن پرده هستی است. «مؤلف: من مؤلفِ زنی‌ام که خود ابداعش کردم و آنجلا پرالینی نامیدش. با او خوب کنار می‌آمدم. ولی او به زحمتم انداخت و دیدم باز ناچارم نقش نویسنده‌ای را برعهده بگیرم که آنجلا را به قالب کلمات درمی‌آورد». کلاریسی، هم جای خالق زندگی می‌کند هم جای مخلوق، و مهم‌تر از همه اینکه می‌داند خودش نیز  خالقی دارد. خالقی که هستی‌اش را رقم زده است. با خلق آنجلا دردسر مؤلف بیشتر می‌شود، از سویی در مجادله و معاشقه با خالق خویش است و از سوی دیگر با مخلوق خویش. و در این هنگامه سیل هستی سر بازایستادن ندارد و آنجلا نیز در کار نوشتن است تا مخلوق خویش را بیافریند. اگرچه مؤلف توان نوشتن او را باور ندارد و می‌اندیشد آنجلا سبکسرتر از آن است که از این عهده برآید: «آنجلا اقدامی است از جانب من به قصد دو بودن هرچند شوربختانه، چنین که برمی‌آید ما به یکدیگر شبیه‌ایم و او نیز می‌نویسد زیرا من از تنها چیزی که سررشته دارم کنش نوشتن است.»  باز به گفت‌وگو بازمی‌گردیم.   نویسنده‌ای از جوانی که می‌خواهد نویسنده شود می‌پرسد اگر دیگر نتوانی بنویسی آیا می‌میری، کلاریسی من هم از شما همین را می‌پرسم؟ فکر می‌کنم و حتی ننویسم مرده‌ام.   چطور کتاب‌هایت را می‌نویسی؟ معمولا صبح زود. صبح‌ها ساعت موردعلاقه من‌اند.   کی بیدار می‌شوی؟ چهارونیم، پنج بیدار می‌شوم. می‌نشینم سیگار می‌کشم و بعد قهوه‌ای می‌خورم. وقتی می‌نویسم هر ساعتی از روز یا شب، هر چیزی که به فکرم می‌رسد، یادداشت می‌کنم. باید هر روز کار کنم. ضربان، طغیان کلمات است آشوب کلمات، جنبش ناب. الهام و شهود سحرگاهی است. این سیل کلمات خواننده را مفتون می‌کند و چون تخته‌پاره‌ای به این‌سو و آن‌سو می‌برد. آهنگ کلمات بوی مرگ و وداع می‌دهد و در درهم‌تنیدگی مفاهیم رمان «ضربان» نشان می‌دهد نویسنده در تلاش است در بازمانده عمر خویش معنا و معمای هستی را دریابد و نقاب از رخ مرگ بردارد. از این منظر است که ننوشتن را مرگ می‌داند.    این روزها به چیزهای ساده به شکل پیچیده نگاه می‌شود. احتمالا من ساده می‌نویسم و مسائل را بزرگ نمی‌کنم. «ضربان» داستان مؤلف نیست، داستان آنجلاست. آنجلایی که ناخواسته به هستی پرتاب شده است و چون کودکی به همه‌چیز عشق می‌ورزد و هرآنچه سرراهش قرار می‌گیرد بدیع است. او می‌خواهد با نوشتن، حضرتش را خشنود کند اما حضرتش که توان نوشتن او را باور ندارد نظاره‌گر او است. نظاره‌گری که مفتون مخلوق خود شده و در او مستحیل می‌شود. آنجلا فریاد مخلوقی است که اگر ننویسد می‌میرد.   با هرکار تازه‌ای متولد نمی‌شوید و جان نمی‌گیرید؟ خب، فعلا مرده‌ام. شاید بعدا دوباره متولد شوم اما فعلا مرده‌ام. من از گور حرف می‌زنم. کلاریسی لیسپکتور می‌داند یک‌بار برای زندگی فراخوانده و برگزیده شده است. آنجلا نیز این را می‌داند: «باید آنجلا را مورد عفو قرار دهم. باید از سبکسری‌اش چشم‌پوشی کنم. آخر او به فروتنی حد خودش را می‌داند: می‌داند که تنها یک‌بار فرا خوانده و برگزیده خواهد بود، موقعش به تصمیم جناب مرگ است اما من یکی که خود از قبل حاضریراقم و کم‌وبیش در آماده‌باشِ فراخوانم». این سایه جناب مرگ است که بر سر رمان «ضربان» سنگینی می‌کند و گذر بی‌رحم ثانیه‌های بی‌امان را به رخ می‌کشد. خالق و مخلوق اسیر دست جناب مرگ‌اند، باید سیلاب کلمات را سرازیر کرد، باید مرگ را فرو کاست به زمان. اگر خواننده رمان نتواند خود را به دست این امواج کلمات بسپارد و با آنان بالاوپایین برود، به‌یقین از خواندن بازخواهد ماند. بی‌دلیل نیست که بنجامین موزر، مترجم انگلیسیِ آثار لیسپکتور این‌گونه او را وصف می کند: «کلاریسی نه ساله بود که ویرجینیا وولف سؤالی را طرح کرد که بعدها کلاریسی آن را نقل کرد؛ چه کسی باید حرارت و خشونت قلب شاعر را بسنجد زمانی که در جسم زنی گرفتار می‌شود. پدیده کلاریسی بسیار عاطفی است. ما روزی در هاروارد بودیم و دوستم آرتور گفت، بالاخره فهمیدم که کلاریسی نویسنده نیست. او کلیساست.» رمان «ضربان» (دم حیات) با ترجمه‌ درخشان پویا رفویی اخیرا در نشر ناهید منتشر شده است. منبع: روزنامه شرق ]]> نقد و معرفي Mon, 12 Feb 2018 06:15:04 GMT http://www.ibna.ir/fa/doc/book/257669/کلاریسی-نویسنده-نیست چه چیز یک جامعه را می‌سازد یا از هم می‌پاشاند http://www.ibna.ir/fa/doc/book/257655/چیز-یک-جامعه-می-سازد-یا-هم-می-پاشاند به گزارش خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، «سیاره آقای سَملر» نوشته سال بلو پر از گفت‌و گوهای ذهنی شخصیت اصلی داستان است و امکان دارد همین مسئله کار خواندن آن را برای مخاطبان رمان‌های حطی و ساده دشوار کند. ولی در عوض خوانندگانی که حوصله به خرج بدهند آن را با دقت بخوانند، برای فهم مفهومش، امکان دارد خواندن آن را دوباره شروع کنند. با این اوصاف است که گلبرگ درویشیان مترجم کتاب نیز تاکید دارد تا مخاطب فارسی زبان در خواندن آن حوصله بخرج بدهد. مترجم در بخش‌هایی از رمان دست به ارائه پی نوشت‌هایی داده است تا خواندن را برای مخاطب فارسی زبان راحت‌تر کند.   گلبرگ درویشیان در مقدمه کتاب می‌نویسد: سال بلو (1915 ـ 2005) تنها نویسنده‌ای که 3 جایزه ملی را، برای رمان‌های ماجراها ی اوگی مارچ، هرزاگ، و سایره آقای سملر دریافت کرده است. در سال 1975، جایزه پولیتزر را برای برای رمان هدیه هومبولت دریافت کرد. جایزه نوبل ادبی در سال 1976 به او اهدا شد «برای درک شرایط انسانی و بررسی موشکافانه فرهنگ معاصر که در آثارش به‌خوبی به چشم می‌خورد.» در سال 1990، آقای بلو مدال بنیاد جایزه کتاب ملی را برای تلاش برجسته‌اش در خلق آثار آمریکایی از آن خود کرد. او همچنین مدال ملی هنر را نیز دریافت کرده است. از آثار او می‌توان به این موارد اشاره کرد: مرد معلق (1944)، قربانی (1947)، ماجراهای اوگی مارچ (1953)، دم را دریاب (1956)، هندرسون شاه بارانی (1959)، هرزاگ (1964)، خاطرات موزبی (1969)، سیاره آقای سملر (1970)، هدیه هومبولت (1975)، رفت و برگشت به اورشلیم (1976)، دسامبر رئیس دانشکده (1982)، او با پایی در دهان و داستان‌های دیگر (1984)، خیلی‌ها از دل شکستگی می‌میرند (1987)، سرقت (1989)، ارتباط بلاروسا (1989)، چیزی که مرا با آن به یاد بیاوری (1991)، کاملا منطقی است (1994)، حقیقی (1997)، راولشتاین (2000)، و مجموعه داستان‌ها (2001).   بخشی از متن کتاب: احتمالاً امیل با آن رولز رویس زندگی حسادت برانگیزی داشت. این لیموزین نقره‌ای برایش مانند شیر آبی بود که هر لحظه می‌توانست آن را بچرخاند. از رقابت مصیبت‌بار و پراضطراب و کینه‌توزی و نفرت و ستیزه‌جویی میان رانندگان عادی ماشین‌های ارزان‌تر کاملا دور بود. حتی با وجود این که دوبله پارک کرده بود پلیس‌ها مزاحمش نمی‌شدند. همین‌طور که کنار آن ماشین مجلل ایستاده بود، می‌شد دید که نشیمنگاهش، در آن شلوار رسمی اتو کشیده‌اش، نسبت به نشیمنگاه بیشتر مردم به زمین نزدیک‌تر بود. به نظر می‌رسید شخصیت جدی و آرامی داشته باشد. چین و چروک‌هایی عمیق در صورتش دیده می‌شد و لب‌هایش را طوری جمع می‌کرد که هیچ‌گاه دندان‌هایش نمایان نمی‌شدند. موهایش را که از وسط باز کرده بود مانند تشت بزرگ دسته‌داری تا روی گوش‌هایش می‌رسید و بینی بزرگی مانند ساونارولا داشت. روی پلاک ماشین هنوز حروف ام‌دی نشانه ایالت مریلند آمریکا دیده می‌شد. در نور اندکی که از تودوزی خاکستری ماشین منعکس می‌شد صورت ته‌ریش‌دار والاس مشخص بود. از چشمان درشتش معلوم بود می‌خواهد ادب را رعایت کرده و برای سرگرم کردن او چیزی بگوید. با در نظر گرفتن این که والاس تا چه حد مشغول و درگیر کسب و کار، مشکلات شخصی و مرگ بود، می‌شد فهمید چقدر سخاوتمند است و این کار چقدر باید برایش سخت باشد؛ این همه تلاش و تقلا و حرکت، چه انرژی‌ای باید صرف می‌کرد. این که برای دایی پیرش لبخندی به لبش بنشاند. والاس با لبخند گفت: «امیل راننده کاستلو و لاکی لوسیانو هم بوده است.» «لوسیانو؟ دوست الیا؟ بله، همان مافیای معروف. آنگلا گفته بود.» «دوستی‌شان مربوط به قدیم‌هاست.» «سیاره آقای سَملر» نوشته سال بلو با ترجمه گلبرگ درویشیان  در نشر ورا و با قیمت 26000 تومان منتشر شده است. ]]> نقد و معرفي Sun, 11 Feb 2018 14:53:04 GMT http://www.ibna.ir/fa/doc/book/257655/چیز-یک-جامعه-می-سازد-یا-هم-می-پاشاند هفت‌پادشاه، هفت مکان تاریخی، هفت جنایت در هفت ‌روز http://www.ibna.ir/fa/doc/book/257579/هفت-پادشاه-هفت-مکان-تاریخی-جنایت-روز به گزارش خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، «خاطره استانبول» نوشته احمد امید با نام فرعی «هفت‌پادشاه، هفت مکان تاریخی، هفت جنایت در هفت ‌روز» را عارف جمشیدی ترجمه کرده است که در نشر ورا منتشر شده است.   عارف جمشیدی در مقدمه کتاب می‌نویسد: درس تاریخ به فنِّ رمان. این جمله تعبیرِ اولین احساسی بود که پس از خواندن کامل کتاب به من دست داد. احمد امید از دل یک واقعه، مدرنیسم اجتناب‌ناپذیر، رویایی را در برابر ما به تصویر می‌کشد که برای دیدن حقیقت‌اش به قرصِ مرگ نیاز داریم. خشت خشت تاریخی که رو به زوال است و قدرتی در برابر نوآرایی و تجدد ندارد. جادوی ضرب آهنگ این زوال به حدی فریباست که انسان‌ِ قرن بیست و یک با آن همه ویترین روشنفکر نمایه‌اش، قدرت ادراک آن را ندارد. «هر مرگ شروع یک زندگی‌ست» این تعبیر شاعرانه، حقیقت می‌نمود اگر دنیای ما نیز شاعرانه باقی می‌ماند. قرن بیست و یک، دنیای پس از قرنِ جنگ، صورتی نوین از جنگِ انسان علیه انسان را مهره چینی می‌کند. انسان، کمتر انسان می‌کشد اما انسانیت را چرا. چهره تمام نمای تاریخ انسانیت به معنی حیات انسان و درس‌های انسان برای انسان است. و این انسانیتِ نزار عاجزانه دست ‌بسوی چنین انسانی دراز کرده است که افیون مدرنیسم وی را در مشکلات، هنجارها، بدبختی‌ها و خواسته‌های خود به بند کشیده است. تاریخ، تاریخ انسانیت، تاریخ انسان‌ساز برای انسان‌، آموزه‌ای‌ست که گاه بدست ادبیات یادآوری می‌شود. و ادبیات تاریخی، ادبیات انسان‌ساز می‌نماید اگر که رسالتش عین صداقتش باشد. مترجم در ادامه می‌نویسد: رمان خاطره استانبول داستان تاریخِ یکی از هفت مدنیت باستان است. تاریخی سه‌هزار ساله و گذار تمدن‌های بارزِ دوران. تاریخی که با قلمی استادانه به سبکی ملموس و عامه‌پسند روایت می‌شود تا انسانِ بیگانه از تاریخ را داهیانه به فهم و درک آن مجبور کند.   کتاب در برگیرنده شرحی حالی از نویسنده نیز هست. درباره این نویسنده آمده است: احمد امید شاعر و نویسنده نامدار ترک‌تبار که بیشتر با رمان‌های ژانر جنائی ـ پلیسی معروف است، متولد سال 1960 در شهر قاضی آنتپ ترکیه می‌باشد. وی کوچک‌ترین عضو خانواده نه نفره که پدرش تاجر فرش و مادرش خیاط بود. از چهارده‌سالگی با نظریه‌های چپ‌گرا آشنا شد و به‌تدریج فعالیت‌های خود در این زمینه را آغاز کرد و در همان سال به خاطر نزاعی که بین ملی‌گراها در می‌گیرد به همراه بیست و چهار دوست دیگرش به شهر دیاربکیر تبعید می‌شود. در آنجا دبیرستان را تمام کرد و تحصیلات عالیه خود را در دانشگاه مارمارا در سال 1979 در رشته مدیریت اجتماعی آغاز کرد. پس از کودتای نظامی 1980 ترکیه، در مجلات چپ قلم زد و در سال 1981 با خانم ویلدان ازدواج و صاحب یک دختر شد. یک سال بعد به کمپین مخالفت با قانون اساسی ملحق شد. گزارشی با اسم مستعار «ک. یالچین» نوشت که موضو‌ع‌اش دستگیری چندتن از دوستان وی به هنگام نصب پوستر و اعلامیه‌های ضددولتی بود که این گزارش نظر برخی از مجلات و روزنامه‌ها را جلب کرد و در مجله «آتیلیم» ترکیه و سپس در پراگ (پایتخت چکسلواکی سابق) در مجله‌ای که به چهل زبان ترجمه می‌شد و به موضوعات صلح و مشکلات اجتماعی می‌پرداخت، چاپ شد. احمد با این گزارش به‌صورت حرفه‌ای پا به دنیای نویسندگی گذاشت. در سال 1983 از دانشگاه فارغ‌التحصیل شد و در سال 1985 به‌عنوان عضو حزب کمونیسم ترکیه به مسکو فرستاده شد. در دو سال اول حضورش در مسکو در آکادمی علوم اجتماعی مشغول تحصیل شد. بعدها که رمان «بوی برف» را نوشت، گفت که از دوران زندگی‌اش در شوروی الهام گرفته بود. «بوی برف» داستان شش جوانی را که از طرف حزب کمونیسم ترکیه برای کارآموزی به شوروی فرستاده شده بودند را حکایت می‌کرد. در سال 1989 فعالیت‌های سیاسی را کنار گذاشت و کتاب شعر «پناهگاه خیابان» را نوشت.   یک‌سال نگذشته بود که باعده‌ای از دلدادگان ادبیات، مجله فرهنگیِ «خشتِ نو» را منتشر کرد. در سال 1992 با اولین کتاب داستانی‌اش بنام «شب پابرهنه بود» یکی از جوایز معتبر ادبی ترکیه «فرید اغوز و هنر» را دریافت کرد. بعدها با تشویق دوست صمیمی‌اش «علی تایگون» که کارگردان تئاتر بود، بیشتر به نوشتن کتاب‌های پلیسی و جنائی گرائید و در سال 1993 در شبکه تلویزیونی Atv در نوشتن سناریو سریال «ردپای شغال» همکاری کرد که داستانی پلیسی داشت و رکورد پربیننده‌ترین سریال ترکیه را شکست و جوایز زیادی در بخش تلویزیون به دلیل سناریو خلاقانه‌اش دریافت کرد. احمد امید پس از آن در سال 1995 در مجلات مختلف در رابطه با نویسندگان نامدار مختلفی از جمله: فرانتس کافکا، فئودور داستایوفسکی و ادگار آلن پو به معرفی و نقد و بررسی آثار آن‌ها پرداخت. بعد از رمان «صدائی شب را می‌شکند» در سال 1994، مجموعه داستان‌های کوتاه «حکایت در حکایت» را منتشر ساخت که شامل قصه‌هائی می‌شد که در کودکی از زبان مادرش شنیده بود و آن‌ها را به صورت کتابی مصور ساخت که هم‌اکنون در دبستان‌ها و بعضی از مدارس خصوصی به‌عنوان کتاب درسی تدریس می‌شود که البته به زبان کرهای هم ترجمه شد. رمان‌ «شب و مه» سروصدای فراوانی کرد و بحث‌های زیادی را در ترکیه به دنبال داشت. این رمان عنوان اولین کتاب پلیسی که به زبان یونانی ترجمه شده بود را کسب کرد که با توجه به اختلافات ریشه‌دار سیاسی بین این دو کشور علی‌الخصوص در رابطه با جزیره قبرس، کسب این عنوان موفقیت بزرگی به حساب می‌آمد. پس از موفقیت رمان‌«شب و مه» احمد امید تقریبا هر سال یک رمان جدید نوشت و استعداد خود را به ادبیات ترکیه تحمیل کرد. در کتاب «باب الاسرار» که سال 2008 منتشر شد، به موضوعی جالب پرداخت، قتلِ شمس تبریزی. در سال 2010 در رمان «خاطره استانبول» با اینکه کماکان به ژانر تخصصی خود وفادار مانده بود اما با زیرکی مثال‌زدنی خاص خودش به ارائه اطلاعات تاریخی با جزئیات دقیقی که ماحصل تحقیقات کامل وی در تاریخ استانبول بود، پرداخت و شگفتی مردمان این کلان‌شهر نسبت به سبقه شکوهمند تاریخی‌اش را برانگیخت. قهرمان رمان «خاطره استانبول»‌، «کمیسر نوزات» را از کتاب‌های مصور قبلی‌اش «سربازرس نوزات (روسپیان اردوگاه) 1997 و سربازرس نوزات (قتل گل‌فروش) 2005» به عاریه گرفت. این رمان و رمان «سلطان‌کشی» در سال 2012 برای نویسنده‌اش، عنوان بهترین نویسنده سال 2012 ترکیه را نیز به همراه آورد. با اقتباس از رمان‌های «سرگشتگان شب» و «شیطان در جزئیات نهفته است»، دو سریال در ترکیه ساخته شد و یک فیلم سینمائی هم از رمان «شب و مه» به کارگردانیِ کارگردان معروف ترکیه «تورگوت یاسالار» در سال 2007 به روی پرده رفت.  «خاطره استانبول» نوشته احمد امید با ترجمه عارف جمشیدی در نشر ورا با قیمت 39000 تومان منتشر شده است. ]]> نقد و معرفي Sun, 11 Feb 2018 12:45:15 GMT http://www.ibna.ir/fa/doc/book/257579/هفت-پادشاه-هفت-مکان-تاریخی-جنایت-روز دردسرهای یک مستأجر جدید برای زنی حساس http://www.ibna.ir/fa/doc/naghli/257493/دردسرهای-یک-مستأجر-جدید-زنی-حساس به گزارش خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا) هارتموت لانگه نویسنده کتاب «حمایت از هیچ» از آلمانی‌هایی است که حکومت نازی‌ها آن‌ها را کوچ می‌دهد و به لهستان می‌روند. هارتموت لانگه که 1937 در برلین دنیا آمد، دو ساله بود که همراه پدر قصاب و مادر فروشنده‌اش به لهستان می‌رود، و هفت سال بعد دوباره همراه مادرش به برلین برمی‌گرد. مذتی بی‌خیال درس می‌شود و سرگرم کارهای مختلف است تا این که در 1957 در مدرسه عالی هنر سینما در پتسدام ـ بابلسبرگ به تحصیل دراماتورژی می‌پردازد و در 1960 درس را تمام می‌کند. مدتی در برلین شرقی دراماتورژ تئاتر است و در برلین غربی هم چند سالی به همین کار سرگرم است. سفر، هارتموت لانگه را به ایتالیا می‌رساند. حالا سال‌هاست که در ایتالیا زندگی می‌کند، رمان، نمایش‌نامه، نوول و مقالهمی‌نویسد. جایزه گرهارد هاوپتمان، جایزه بنیاد آدناوئر و جایزه ایتالو سووو از جمله جایزه‌های مهمی است که لانگه می‌گیرد. در پشت‌جلد کتاب آمده است: هارتموت لانگه (1937) از نویسندگان مهم آلمانی‌زبان سال‌های بعد جنگ دوم جهانی است. او زندگی پُرفرازونشیبی را سپری کرده. در کودکی به دستور نازی‌ها با خانواده از برلین به لهستان تبعید شده و در سال‌های بعدِ جنگ، پس از گریختن از آلمانِ شرقی، سال‌های سال در ایتالیا سکونت داشته است. لانگه سینما خوانده و در تئاتر تجربیاتِ فروانی دارد، جوایز فراوانی از آن خود کرده و نویسنده‌ای با دیدگاه‌های خاصِ‌ فلسفی محسوب می‌شود. کتابِ حمایت از هیچ شامل سه داستان است از او. داستان‌هایی که همه‌شان از تلاش قهرمان‌شان برای گریز از تهی بودن خبر می‌دهد. هر داستان تشکیل شده از قطعه‌های بسیار کوتاه، تکنیکی که عدم‌پیوستگی جهانِ این شخصیت‌ها را به‌خوبی به نمایش می‌گذارد. داستان‌ها با یک اتفاق نه‌چندان جدی آغاز می‌شوند، مثلِ کنجکاوی یک کارمند بانک در سفری اداری و آواره‌شدنش در اروپا یا تصادف کوچک و کم‌اهمیت نوجوانی که به خاطرِ گذراندنِ درس‌هایش یک موتورسیکلت از پدرش هدیه گرفته یا دردسرهای یک مستأجر جدید برای زنی حساس. این ماجراها کم‌کم بسط یافته و مخاطب را به جایی رهنمون می‌کنند که گاه حیرت‌آور است. توانایی نویسنده در استفاده از لحنی خونسرد و گره زدنِ آن با انبوهی اتفاق و ماجرای ریز و درشت است که کتابِ حمایت از هیچ را خواندنی کرده است. قسمتی از متن کتاب: هفته‌به‌هفته وضع آنتونیو وخیم‌تر می‌شد. دیگر نه لرزش دست‌هایش را می‌توانست پنهان کند و نه کشیدن پای چپش را. مادر هم دیگر دلداری‌های پدر را گوش نمی‌کرد ولی وقتی مادر به هر دری می‌زد تا حال آنتونیو بهتر شود، وقتی با این فکر که چرا سراغ یکی متخصص دیگر نرفته‌اند خودش را عذاب می‌داد، مامبرینی با پسرش می‌رفت در مزرعه ذرت گردش. یک روز مادر مدت‌ها به انتظار آن‌ها نشست و آن شب، تا دل شب در اتاق نشیمن خانه که در باغچه‌اش درخت سدری بود، چراغ روشن بود، حتا وقتی هوا گرگ‌ومیش شده بود. اگر از پنجره نگاهی به اتاق می‌انداختی، اعضای خانواده را می‌دیدی که دور میز نشسته‌اند، هر کدام‌شان یک طرف میز، انگار بخواهند از هم فاصله بگیرند. از چه حرف می‌زدند؟ به احتمال زیاد آنتونیو صندلی چرخ‌داری را که مادر پیشنهاد کرده بود، قبول نکرده بود. انگار جریان را به مادر گفته بودند. لائورا هم حتماً احساس کرده بود وقتش رسیده که همگی رک‌و‌پوست کنده باهم حرف بزنند. اما انگار آنتونیو قصد دیگری داشت؛ اگر واقعاً آن‌قدر که مادر می‌‌گفت بیمار بود و اگر قرار بود مدام از او پرستاری شود، نمی‌خواست باری بر دوش دیگران باشد. ظاهرا پدر هم حمایتش می‌کرد. وگرنه آن قدم زدن‌های طولانی‌شان با آن سکوت که انگار هر دو قرارش را گذاشته بودند، چه معنی داشت؟ ولی حالا، در این گرگ‌ومیش، هیچ‌کدام نخوابیده و همه‌شان هم مضطرب بودند.  «حمایت از هیچ» نوشته هارتموت لانگه  با ترجمه محمود حسینی‌زاد در نشر چشمه منتشر شده است.   ]]> نقد و معرفي Sun, 11 Feb 2018 10:04:45 GMT http://www.ibna.ir/fa/doc/naghli/257493/دردسرهای-یک-مستأجر-جدید-زنی-حساس شانه‌به‌شانه‌ی تابوت‌ها http://www.ibna.ir/fa/doc/book/257563/شانه-به-شانه-ی-تابوت-ها خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا)_ احمدآرام: «اضطراب، همچنان که روانپزشکِ گرانقیمتی به تان خواهد گفت، حاصلِ افسردگی است؛ اما افسردگی، همچنان که همان روانپزشک در جلسه دوم و بعد دریافت حق ویزیت بعدی آگاه‌تان خواهد کرد، حاصلِ اضطراب است. تمام بعدازظهر را در این چرخه پُرملال دور زدم. دهِ غروب دیگر دو خوره باهم همراه شده بودند؛ اضطراب که با افسردگی آمیخت، نشستم و زُل زدم به اختراعِ جنجالی آقای بِل، ترسان از لحظه‌ای که بالاخره باید شماره مُتل پرِیری را می‌گرفتم و صدای جیک را می‌شنیدم که تأیید می‌کرد دایره از پرونده کنارش گذاشته.» ترومن کاپوتی به‌معنای واقعی نویسنده‌ای امریکایی است. در سی‌ام سپتامبر 1924 در نیواورلئان به‌دنیا آمد. از دهه‌های 1960 به سلامتی عبور کرد و آن‌چه، بعد از آن، بر روح و روانش سنگینی کرد مصائب همان دوره بود. روحیه یاغیگری مهار نشده‌ای داشت، و همین روحیه او را وامی‌دارد تا به نویسندگی علاقه نشان دهد. به‌همین منظور در اوایل دهه چهل خودش را به هفته‌نامه نیویورکر می‌رساند تا به‌شوق نویسندگی در آنجا پادویی کند. اما تقدیر یک‌جور دیگر با او برخورد می‌کند، یعنی می‌ایستد مقابل رابرت فراست شاعر و باهاش دست به یقه می‌شود. فی‌الفور او را از هفته‌نامه نیویورکر بیرونش می‌اندازند. اما بخت به او یاری کرد و توانست در نشریه معتبر هارپرز بازار  داستان‌های کوتاهش را به‌چاپ برساند و به شهرت برسد. ترومن کاپوتی نویسنده سختی نیست و به‌دلیل ذهنیت دراماتیک و نمایشی، اغلب آثارش در عرصه تآتر و سینما خوب دیده شده است، از آن‌جمله رمان کوتاه صبحانه در تیفانی، که نورمن میلر او را نویسنده‌ای کاربلد می‌دانست. شاید بتوان گفت تکنیک و هوشیاری‌اش در این ژانر ادبی از آگاتاکریستی جلو زده بود با این تفاوت که کاپوتی ارزش ادبی کارش را ارج می‌نهاد، چیزی که آگاتاکریستی پایبندش نبود. اما از مهم‌ترین آثار ترومن کاپوتی رمان «در کمال خونسردی» است که از روی آن نیز فیلم مطرحی ساخته شد. احمد آرام یادم می‌آید وقتی این فیلم را در تهران به نمایش گذاشتند کاپوتی نیز حضور داشت. این اثر کاپوتی گزارش یک قتل بود که با آمیزه‌ای از روزنامه‌نگاری و ادبیات، تبدیل به بهترین شاهکار ادبیات معاصر امریکا شد. به همین دلیل او به هالیوود می‌رود تا شانس خود را در نوشتن فیلم‌نامه‌نویسی امتحان کند. فیلمنامه شیطان را شکست بده را می‌نویسد. از اقبال خوبش جان هیوستن این فیلم‌نامه را کارگردانی می‌کند. او شیفته جهان نمایش بود و حاضر شد در فیلم  قتل به دلیل مرگ بازیگری را تجربه کند. به این مسائل اشاره کردم تا بگویم در ذات او هنر و نویسندگی با یکدیگر گره‌خورده بود، و این سبب می‌گردید تا بتواند تمام شخصیت‌های خلق‌شده‌اش را، در رمان‌ها و داستان‌های کوتاه، به‌خوبی به بازی بگیرد. نویسنده مانند یک کارگردان هنری باید بداند با شخصیت‌های خلق‌شده‌اش چه‌گونه رفتار کند، تاخُلق و خوی دراماتیزه در آن‌ها به‌رشد کافی برسد. کاپوتی شخصیت‌هایش را به‌درستی می‌نویسد، توصیف می‌کند و از فن میزان سن و انتخاب لوکیشن برای داستان‌هایش بهره می‌برد. فضای تمام کارهایش سرشار از دغدغه‌های شخصی است؛ دغدغه‌هایی که هرگاه مطرح می‌شوند، کمی از جاذبه‌های عامه‌پسند موضوعات، در تاروپود داستان‌ها جا باز می‌کند. داستان بلند «تابوت‌های دست‌ساز» می‌تواند لبریز از چنین جاذبه‌هایی باشد. در این داستان بلند ما رفتار جیک پیر، کارآگاه دایره ایالتی تحقیقات جرم‌شناسی را از نزدیک دنبال می‌کنیم، البته در کنار تابوت‌هایی که هرکدام در ماجرایی تنیده شده‌اند.         تابوت‌های دست‌ساز ترومن کاپوتی ترجمه بهرنگ رجبی نشر چشمه                                                                      ]]> نقد و معرفي Fri, 09 Feb 2018 09:59:30 GMT http://www.ibna.ir/fa/doc/book/257563/شانه-به-شانه-ی-تابوت-ها من و خوانندگانم، با هم جهان کوچک مشترکی داریم که می‌توانیم در آن نفس بکشیم و همدلی کنیم http://www.ibna.ir/fa/doc/book/257624/خوانندگانم-هم-جهان-کوچک-مشترکی-داریم-می-توانیم-نفس-بکشیم-همدلی-کنیم به گزارش خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا)، «عشق و چيزهاي ديگر» عصر پنج شنبه 19 بهمن ماه سال جاري در كتابفروشي چشمه، شعبه كورش رونمايي شد و مصطفي مستور رمان جديد خود را براي طرفدارانش امضا كرد و به طور جداگانه به پرسش‌هاي آن‌ها پاسخ داد و از تجربه نوشتن خود با آن‌ها گفت. اين آيين كه با استقبال طرفداران اين نويسنده برگزار شد، چندين ساعت طول كشيد. «عشق و چيزهاي ديگر» رمان خوشي خواني است كه راوي بر زندگي خود و شخصيت‌هاي دخيل در زندگي‌اش با جزييات وارد مي‌شود و شرحي از دچار عشق پرستو شدن را به دست مي‌دهد. رواي هاني يادگاري، متولد اهواز است كه پنج سال بعد از شروع جنگ متولد مي‌شود و پانزده سال بعد از شروع جنگ به دانشگاه مي‌رود و  نوزده سال و ده ماه  و دوازده روز بعد زا پذيرش قطعنامه 598 عاشق پرستو مي‌شود.  او كه در دانشگاه تهران فيزيك مي‌خواند، نسبت خود را با جنگ بيان مي‌كند و شرح مي‌دهد كه چرا تاكيد بر فاصله اتفاق‌هاي مهم زندگي‌اش با جنگ دارد. «عشق و چيزهاي ديگر» فصل‌هاي كوتاهي دارد و كوتاهي فصل‌ها و شيوه من روايت و مملوس بودن اتفاق‌هايي كه بازگو مي‌شود، آن را خوش‌خوان مي‌كند. در نگاه اول اين رمان با كارهاي ديگر نويسنده‌اش نيز تفاوت دارد. نكته مهم ديگر رمان جديد اين نويسنده، دغدغه شخصيت‌هاست كه برگرفته از پرسش‌هاي انسان ايراني در روزگار نويسنده‌اش است.  مخاطباني كه براي شركت در آيين رونمايي و جشن امضا نويسنده مورد علاقه‌شان در عصر پنج شنبه ساعت‌ها در صف ماندند، اغلب در حال خواندن رمان جديد مستور بودند و برخي از آن‌ها در مواجهه با نويسنده، از او درباره رمان، پرسش مي‌كردند و حس و حال‌شان را توضيح مي‌دادند و از نويسنده درباره چند و چون نوشتن اين رمان مي‌پرسيدند. مستور با حوصله به تك تك پرسش‌هاي مخاطبان خود و به طور جداگانه و از سر صميميت پاسخ داد. مولف « عشق و چيزهاي ديگر» به ايبنا گفت: خوانندگان کتاب های من زیاد نیستند اما همیشه احساس می کنم نسبت من با آن‌ها نسبت نویسنده-خواننده نیست. نسبت ما با هم نوعی خویشاوندی روحی است. همدیگر را که می بینیم، بدون این که با هم حرفی بزنیم، احساس می کنیم سال‌هاست یکدیگر را می‌شناسیم. آن‌ها از طریق کتاب‌هایم مرا می‌شناسند و من چون می‌توانم حدس بزنم خوانندگان چنین کتاب‌هایی چه کسانی می‌توانند باشند، آن‌ها را می‌شناسم. این یک رابطه بی نظیر و جذاب و غیرقابل توصیف است. احساس می‌کنم ما، من و خوانندگانم، با هم جهان کوچک مشترکی داریم که می‌توانیم در آن نفس بکشیم و همدلی کنیم. مصطفي مستور با ابراز رضايت از استقبال خوب مخاطبان از كار جديد خود به ايبنا گفت: ناشر همزمان تا چاپ پنجم (هر چاپ ۲۰۰۰ نسخه) منتشر کرده و انتظار دارد برای نمایشگاه چاپ ششم را آماده کند.  «عشق و چيزهاي ديگر» در 124 صفحه و قيمت 11000 تومان و با تيراژ 2000 نسخه در نشر چشمه منتشر شده است. ]]> نقد و معرفي Fri, 09 Feb 2018 09:42:14 GMT http://www.ibna.ir/fa/doc/book/257624/خوانندگانم-هم-جهان-کوچک-مشترکی-داریم-می-توانیم-نفس-بکشیم-همدلی-کنیم ناشنوايي شاه و انقلاب ملت http://www.ibna.ir/fa/doc/book/257616/ناشنوايي-شاه-انقلاب-ملت خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا)_محسن آزموده:دهم فروردين‌ماه سال ١٣٤٠ شمسي، آيت‌الله سيد حسين طباطبايي بروجردي، رييس حوزه علميه قم در سن ٨٦ سالگي درگذشت. محمدرضا پهلوي، شاه ٤٢ ساله ايران كه دوران اوج حكمفرمايي خودش را آغاز مي‌كرد و از همه جهت بادهاي تغيير را با خود موافق و همراه مي‌ديد، در اقدامي تامل‌برانگيز براي آيت‌الله سيد محسن طباطبايي حكيم در نجف عراق، پيام تسليت فرستاد، در حالي كه در همان زمان مراجعي چون آيت‌الله ميلاني در مشهد و آيت‌الله گلپايگاني و آيت‌الله شريعتمداري درقم حضور داشتند. اسنادي كه بعدا منتشر شد، نشان داد كه اين اقدام شاه تعمدي بوده و دو انگيزه مي‌توان براي آن در نظر گرفت: نخست اينكه شاه با اين كار مي‌خواست پايگاه مرجعيت شيعه يا دست‌كم مرجعيت مورد وثوق خود را از قم به نجف تبعيد و احتمالا خيال خود را از بابت مداخلات گاه و بيگاه مراجع مذهبي راحت كند و دوم اينكه گرايش مكتبي آيت‌الله حكيم به پرهيز از مداخله مستقيم در سياست بود و در اين زمينه حتي از آيت‌الله بروجردي نيز پيش‌تر مي‌رفت.   تدبير شاه اما بي‌فايده بود. كمتر از دو سال بعد، در پي تصويب لايحه انجمن‌هاي ايالتي و ولايتي و همچنين تغييرات اقتصادي و اجتماعي موسوم به «انقلاب سفيد» شماري از علماي مذهبي به مخالفت برخاستند و وقايع فروردين تا خرداد ١٣٤٢ رخ داد. اين‌بار اسدالله علم، نخست‌وزير مقتدر محمدرضا پهلوي بود كه وارد ميدان شد و با شدت عمل تظاهركنندگان را سركوب كرد. با پايان يافتن تظاهرات، اين ذهنيت پديد آمد كه همه‌چيز آرام شده است. به خصوص كه همزمان اعضاي نهضت آزادي، از ديگر گروه‌هاي فعال سياسي و مذهبي دستگير و محاكمه شدند و سران‌شان به حبس‌هاي بلندمدت محكوم شدند. اسدالله علم در اسفند همان سال استعفا داد و حسنعلي منصور به نخست‌وزيري برگزيده شد. منصور در سخنراني خود در ١٦ فروردين سال ١٣٤٣ كوشيد با روحانيون از در آشتي در‌آيد، اما به يك سال نرسيد كه توسط محمد بخارايي از نزديكان نواب صفوي و عضو يكي از گروه‌هاي مذهبي تازه تاسيس ترور شد. آيت‌الله خميني نيز ساكت ننشست. چند ماه بعد از آزادي و بازگشت به قم، به قانون كاپيتولاسيون اعتراض كرد و همين سبب شد كه اين‌بار رژيم او را دستگير و از كشور تبعيد كند. با حذف مخالفان مذهبي اين تصور غالب در حكومت پهلوي پديد آمد كه ديگر خطري از جانب نيروهاي مذهبي او را تهديد نمي‌كند و اگر هم خطري هست، از جانب چپ‌گرايان و تتمه حزب توده و نيروهاي جوان پيرو ايشان است؛ به ويژه كه ايران در اين سال‌هاي اوج جنگ سرد، در همسايگي شوروي است و كشورهاي غربي سخت نگران منافع خود در ايران هستند و از خطر درغلتيدن اين متحد خود به آغوش كمونيسم مي‎هراسند. به همين خاطر است كه همسو با تحولات گسترده و تاثيرگذار اقتصادي، فضاي سياسي هر آينه بسته‌تر و محدودتر شد. جامعه ايراني اما در اين ميان مسيري ديگر را مي‌پيمود، راهي كه از چشم نظريه‌پردازاني كه با عينك‌هاي خاص و از پس ايدئولوژي‌هاي مرسوم زمانه به واقعيت اجتماعي نظر مي‌كردند، مغفول ‌ماند. عباس عبدي به درستي خاطرنشان مي‌كند كه در آن سال‌ها دو نگاه در ميان اصحاب علوم اجتماعي ايران غالب بود: «يكي نگاه ماركسيستي و ديگري نگاه نوسازي. هر دوي اين نگاه‌‌ها تقريبا قياسي بودند، يعني چپ‌ها بر اساس نگاه ماركسيستي و دسته دوم بر اساس نگاه نوسازي جامعه را تحليل مي‌كردند. » وجه مشترك ديگر اين دو نگاه اين است كه هر دو تصور مي‌كنند كه نيروي اجتماعي مذهب به عنوان عامل تغيير و دگرگوني از ميان رفته است و به خصوص با توجه به آنچه بدان اشاره شد، ديگر نيروهاي مذهبي نمي‌توانند زمينه‌ساز تحول‌خواهي و محملي براي بيان مطالبات اجتماعي شوند. در چنين بستري است كه اهميت تحقيقي كه فراسوي نگاه‌هاي قالبي به خود واقعيت رجوع كند و بكوشد صداهاي واقعا موجود در جامعه را بشنود، آشكار مي‌شود. در سال‌هاي آغازين دهه ١٣٥٠ خورشيدي، گروهي از جامعه‌شناسان و متخصصان ارتباطي گرد هم آمدند و ايده انجام مطالعات آينده‌پژوهي را طرح كردند. مجيد تهرانيان (١٣٩١-١٣١٦) و علي اسدي (١٣٧٠-١٣١٤) افراد اصلي اين گروه بودند و جامعه‌شناسان ديگري چون هرمز مهرداد، منوچهر محسني، مهدي بهكيش و... آنان را در انجام چنين تحقيقي ياري كردند. ايده طرح آينده‌نگري را مجيد تهرانيان با رضا قطبي، رييس وقت راديو و تلويزيون در ميان گذاشت و او نيز حمايت از چنين تحقيقي را پذيرفت. در همان زمان درآمدهاي ايران به دنبال افزايش قيمت‌هاي جهاني نفت به نحو بي‌سابقه‌اي بالا رفت و اين توهم را كه ايران در آستانه تبديل به قدرتي جهاني است، دامن زد. «رشد اقتصادي ناشي از درآمدهاي نفتي، تركيبي دوگانه از خوش‌بيني و نگراني نسبت به آينده را ايجاد كرده بود.» اما نتيجه تحقيق«آينده‌نگري» تكان‌دهنده و شگفت‌آور بود و آشكارا و بدون نياز به هر گونه تفسير و تحليل، نشان مي‌داد كه «چگونه در زير پوست جامعه، جريان ديني در حال رشد است». نگاهي به چند عدد و رقم در اين زمينه كه در كتاب «صدايي كه شنيده نشد» منتشر شده است، گوياست. در بخشي از اين تحقيق تحت عنوان «بررسي كوتاهي از رسانه‌ها، مراكز و سازمان‌هاي مذهبي» چنين آمده است: «در دهه ١٣٤٢-١٣٣٣، بر حسب موضوع تعداد ٥٦٧ جلد كتاب مذهبي در ايران منتشر شده در حالي كه اين تعداد در پنج ساله ١٣٤٦-١٣٤٢، ٥٦٧ جلد بوده است. همچنين در سه سال ١٣٥٠-١٣٤٨ بر حسب موضوع تعداد ٧٥٥ جلد و در سه ساله ١٣٥٣-١٣٥١، تعداد ١٦٩٥ جلد كتاب مذهبي در ايران منتشر شده است». همچنين در ١٠ ساله ١٣٤٢-١٣٣٣ مجموعه ١/١٠ درصد كل كتب منتشر شده به مذهب اختصاص داشت. در صورتي كه اين نسبت در سال ١٣٥١ با انتشار ٥٧٨ جلد كتاب مذهبي به ٨٢/٢٥ درصد كل كتب منتشره در ايران رسيد، يعني «بالاترين رقم كتب منتشره در ايران بر حسب موضوع از سال ١٣٥١ تا ١٣٥٤ مربوط به كتاب مذهبي بوده، در حالي كه در ١٠ ساله ١٣٤٢-١٣٣٣ كتب مذهبي پس از ادبيات، تاريخ و جغرافي، علوم اجتماعي، مقام چهارم را دارا بوده است. از سوي ديگر، «قرآن كريم» در اين سال‌ها پرتيراژترين كتاب ايران بوده است و هر سال نزديك به ٧٠٠ نسخه از آن تنها در تهران تجديد چاپ مي‌شود.» رشد مراكز مذهبي در اين سال‌ها جالب‌تر است. «بر اساس آمار ١٣٤١ اداره كل اوقاف، مجموع مساجد ايران با ذكر نام ٣٦٥٣ باب بوده، در حالي كه در آبان ١٣٥٢ تنها در محدوده ٢٣٣ شهر، ٥٣٨٩ باب مسجد وجود داشته است. در سال ١٣٤٠ در محدوده خدمات شهري[تهران]، تعداد ٢٩٣ باب مسجد موجود بوده در حالي كه گزارش آماري اسفند ١٣٥١ سازمان اوقاف ٧٠٠ مسجد را در تهران نشان مي‌دهد. بر اساس يك بررسي در آبان ١٣٥٢، تعداد ٩٠٩ باب مسجد در تهران مورد شناسايي قرار گرفته بود و طبق يك بررسي ديگر تا پايان سال ١٣٥٤، حداقل ١١٤٠ باب مسجد در تهران شناخته شده بود. بدين روال در عرض كمتر از ١٤ سال، مساجد شهر تهران در حدود ٥ برابر شده است.» گذشته از مساجد، گسترش «حسينيه»ها، «مهديه»ها، «زينبيه»ها، «حيدريه»ها، و «فاطميه»ها در تمام شهرهاي ايران نيز جالب توجه است. «انجام يك تحقيق در ايام محرم و رمضان ١٣٥٣ نشان داد كه بيش از ١٢٣٠٠ هيات مذهبي تنها در تهران تشكيل شده است كه غالب آنها از سال ١٣٤٤ به بعد تشكيل يافته‌اند. ابعاد گسترده اين هيات‌ها به نحوي است كه بسياري از اصناف و گروه‌هاي اجتماعي را در برگرفته است». «ضبط نوارهاي قرآن، اشعار مذهبي، نوحه‌سرايي، وعظ و سخنراني در مجالس اين هيات‌ها نقشي مهم دارد. در واقع از سال ١٣٤٨ به اين طرف به علت گسترش شهر، كمبود مداحان و واعظان نسبت به حدود تقاضاي مجالس مذهبي، موسساتي در تهران، قم، مشهد، تبريز و اصفهان پيدا شدند كه با فروش نوارهاي مذهبي نقشي (در خور تامل) در پر كردن اين خلأ ايفا مي‌كنند.» نمونه قابل ذكر ديگر افزايش گسترش علاقه‌مندي مردم به انجام فريضه حج است. «در سال ١٣٤٩، تعداد ٢٧ هزار نفر عازم زيارت بيت‌الله‌الحرام شده بودند، در حالي كه اين ميزان تا سال ١٣٥٤، به بيش از ٧١ هزار نفر مي‌رسد». گرايش جامعه و مردم به مذهب تنها در اين زمينه‌هاي سخت‌افزاري نيست بلكه در گرايش‌هاي فرهنگي و نگرش‌هاي اجتماعي نيز مشهود است. براي نمونه «حفظ حجاب براي زنان اهميت چشمگيري دارد و حدود ٧٥ درصد از افراد با آن موافقند» يا «اكثريت قابل توجهي از افراد به هنگامي كه از آنان پرسيديم آيا منظما نماز مي‌خوانند يا خير اظهار داشتند كه هميشه نماز مي‌خوانند (٨٣ درصد) و فقط ٦ درصد از جمعيت هيچگاه نماز نمي‌خوانند.» و «درصد افرادي كه اظهار داشته‌اند همه ساله روزه مي‌گيرند در حدود ٧٩ درصد است». نكته جالب توجه در اين زمينه ميزان رفتن به مسجد است. در اين تحقيق آمده است كه «رفتن به مسجد عموميت قابل ملاحظه‌اي دارد و نسبت كساني كه اصولا به مسجد مي‌روند (صرف نظر از ميزان رفتن به آن) به حدود ٧١ درصد مي‌رسد. ٥٩ درصد از افراد ٢٤-١٥ ساله به  مسجد مي‌روند.» اين گرايش عمومي به مذهب را با توجه به سياست‌هاي آشكارا مدرن دولت پهلوي و مدرنيزاسيون گسترده آن چگونه مي‌توان توضيح داد، به خصوص چنان كه در ابتداي بحث اشاره شد، اين رژيم در تلاشي گسترده همه نيروهاي سياسي- مذهبي را با سرعت و صراحت و بدون تعارف حذف و تبعيد كرد. «مجيد تهرانيان در تدوين ايده اصلي تحقيق، مساله را در اين مي‌ديد كه رشد شتابان و نامتوزان، جامعه را از وضعيت سنتي خود كه متكي بر اقتصاد كشاورزي بود به سوي جامعه‌اي با اقتصاد صنعتي تغيير داد. سرعت تغييرات چنان زياد بود كه بخش وسيعي از مردم و نخبگان، نمي‌توانستند با محيط تازه و ارزش‌هاي پديدار شده همدلي كنند... گذار، بنيان اجتماعي روان ايراني را متحول كرده بود و به تعبير تهرانيان، توده‌ها آمادگي مواجهه با چنين وضعيتي را نداشتند.» علي اسدي نيز در تحقيقات تجربي خود، «اين بنيان رواني اجتماعي را در نسبت با رسانه تحليل كرد و نشان داد كه چگونه در بين توده‌ها و حتي نخبگان، ميل بازگشت به گذشته و به ويژه پناه بردن به مذهب در حال رشد است. مذهب از ديد نخبگان و جوانان آن زمان، فضايي است كه مي‌توان ارزش‌هاي مادي زندگي مثل رفاه و آسايش را با ارزش‌هاي معنوي پيوند زد. آرزويي كه در بازگشت به هويت ديني نفوذي فراگير در بين نخبگان داشت». وجه ديگر اين توسعه نامتوازن، فقدان آزادي‌هاي سياسي و در نتيجه كاهش چشمگير مشاركت سياسي بود. در بخش ديگري از اين تحقيق آمار جالب توجهي در زمينه ميزان حضور اقشار اجتماعي در انتخابات ارايه شده است: «ميزان مشاركت در انتخابات مجلسين در جامعه بسيار كم است. فقط ٣٠ درصد يعني كمتر از يك سوم افرادي كه قانونا به سن راي دادن رسيده‌اند در انتخابات شركت كرده‌اند. از همه جالب‌تر اينكه ميزان مشاركت در گروه‌هاي داراي تحصيلات تا ابتدايي بيش از ساير گروه‌هاست و شركت در گروه‌هاي تحصيلات عالي به مراتب كمتر از افراد ديپلمه و افرادي است كه تحصيلات ابتدايي دارند.»  نويسنده توضيح اين مساله را در «غيرسياسي شدن جامعه در دهه‌‎هاي اخير» مي‌داند، اين در حالي است كه همين جامعه «غيرسياسي» كمتر از چهار سال بعد، يكي از سياسي‌ترين انقلاب‌هاي سده گذشته را رقم مي‌زند. البته همان زمان هرمز مهرداد، يكي از دست‌اندركاران اين تحقيق صراحتا از «بدبيني جوانان نسبت به دولتمردان وقت» ياد مي‌كند و مي‌گويد: «تحقيقاتي كه به وسيله انستيتوي تحقيقات مطالعات اجتماعي دانشگاه تهران از مجموعه‌اي از دانشجويان به عمل آمده است، نشان مي‌دهد ٩٠ درصد دانشجويان سياستمداران ايراني را ناصالح تشخيص داده‌اند. طي تحقيق ديگري توسط دانشگاه ملي ايران از دانشجويان در مورد مشكلات موجود ايران سوال شده است. بيش از ٥٠ درصد اين دانشجويان مشكل عمده سياسي ايران را بي‌توجهي رهبران سياسي به مشكلات اقتصادي و اجتماعي و وجود نابرابري و بي‌عدالتي اجتماعي ذكر كرده‌اند.» در سال‌هاي منتهي به انقلاب ٥٧ ظاهر جامعه ايران از جامعه‌اي در حال رشد و باثبات خبر مي‌داد. كشورهاي غربي، ايران را «جزيره ثبات» مي‌خواندند و «رشد جمعيت شهري، تغيير زندگي روستاييان، شكل‌گيري طبقه متوسط اقتصادي و رشد صنعتي همگي نشانه‌هايي از خوش‌بيني به تحولات اجتماعي» را نشان مي‌داد. اما زيرپوست جامعه اتفاقات ديگري در شرف تكوين بود. اما فقدان آزادي بيان موجب مي‌شد ناهمواري و تلاطمات ناشي از توسعه نامتوازن از نظرها پنهان بماند و همه از حكومت گرفته تا نخبگان و مردم عادي به توهم دچار شوند، به خصوص كه «فضاي رسمي، سرمست از تسلط قدرت خود، امكان ديدن واقعيت متناقض ناشي از رشد اقتصادي را نداشت.» حتي برخي پژوهشگران به رد نتايج تحقيق آينده‌نگري به جاي نقد روش‌هاي آن پرداختند و در نتيجه «نتوانستند موضع درستي نسبت به آن بگيرند.» مساله اما آنجاست كه واقعيت اجتماعي هيچگاه منتظر پژوهشگراني كه خود را از درست و دقيق ديدن محروم مي‌كنند، باقي نمي‌ماند و راه خود را مي‌رود. به طرح «آينده‌نگري» توجهي شايسته نشد و گزارش‌هاي آن به سهولت در دسترس علاقه‌مندان به سرنوشت ايران قرار نگرفت. «حتي تا سال‌هاي اخير، كمتر كسي در نوشته‌هاي خود به يافته‌ها يا عنوان اين تحقيق اشاره مي‌كند.» امروز با گذشت نيم قرن از آن زمان، در آينده‌اي زندگي مي‌كنيم كه طرح مذكور مي‌خواست چشم‌اندازي از آن را براي ما روشن كند. اين تحقيق چنان كه عباس عبدي و محسن گودرزي نوشته‌اند، مي‌تواند «افق ديد سياستگذاران و مديران جامعه را از جريان توسعه گسترش دهد تا از درگير شدن در مشكلات روزمره پرهيز كنند و افقي دورتر را ببينند. در عين حال چنان از دستاوردهاي فوري ذوق‌زده نشوند كه چشم بر پيامدهاي منفي بندند.» رژيم پهلوي چنين انذاري را تاب نياورد و به آرزوهاي متوهمانه خود بهاي بيشتري داد و نتيجه نيز آن شد كه شد. منبع: روزنامه اعتماد ]]> نقد و معرفي Thu, 08 Feb 2018 18:22:53 GMT http://www.ibna.ir/fa/doc/book/257616/ناشنوايي-شاه-انقلاب-ملت رضا اميرخاني: باید «ره ش» را زودتر می‌نوشتم http://www.ibna.ir/fa/doc/report/257615/رضا-اميرخاني-باید-ره-ش-زودتر-می-نوشتم به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، آئین رونمایی و جشن امضای رمان «ره‌ش» نوشته رضا امیرخانی با حضور نویسندگان، مترجمان و مخاطبان عصر امروز، پنجشنبه (۱۹ بهمن) در کتاب‌فروشی افق برگزار شد. رونمایی رمان جديد اميرخاني كه شش سال بعد از اثري داستاني قبلي‌اش منتشر شد، با استقبال کم نظیر طیف گسترده‌ای از نویسندگان، مترجمان و فعالان فرهنگی مانند رضا هاشمی‌نژاد، مصطفی خرامان، مهدی حجوانی، اسدالله امرایی، حسن محمودی، كيوان ارزاقي، محمد طلوعي، ثمين نبي‌پور و مخاطبانی که از تهران و شهرهای مجاور مانند قم، کرج، قزوین، اصفهان، دماوند و شهرهای دیگر آمده بودند روبه‌رو شد. به‌گونه‌ای که صف مردم به بیش از ۵۰۰ متر می‌رسید و به‌دلیل گنجایش کم کتابفروشی افق، افراد حاضر در این صف، پس از تخلیه کتابفروشی از افراد قبلی، به کتابفروشی رفته و کتاب را با امضا رضا امیرخانی می‌خریدند. صف مخاطبان تازه‌ترين رمان رضا اميرخاني از ساعت چهار عصر تشكيل شد و خيلي زود به يكي از اتفاق‌هاي خيابان انقلاب در روز نوزدهم بهمن ماه تبديل شد. صف مخاطبان رضا اميرخاني كه از كنار كتابفروشي افق آغاز مي‌گرفت در پياده رو خيابان انقلاب از كنار سينما سپيده نيز گذشت و خيلي‌ها را به اين اشتباه انداخت كه آن را با صف جشنواره فيلم فجر و فيلم‌هاي پرطرفدارش يكي بدانند.  رمان «ره ش» در سه هزار نسخه منتشر شده است و پيش بيني مي‌شود با توجه به استقبال غافلگيركننده امروز، به زودي به چاپ دوم برسد.    احمد پورامینی، ادیتور بخش بزرگسال نشر افق در ابتدای این مراسم به ارائه توضیحاتی درباره این کتاب پرداخت و گفت: «رهش» جدیدترین اثر داستانی رضا امیرخانی است که شهریورماه به نشر افق تحویل داده شد.کار آماده سازی دوماه طول کشید سپس سه ماه اخذ مجوز آن زمان برد و چهار روز بعد از اینکه مجوز صادر شد کتاب را چاپ کردیم یعنی ۱۴ بهمن‌ماه و امروز مراسم رونمایی را برگزار کردیم. وی درباره اسم کتاب نیز توضیح داد: نام کتاب رهش از مصدر رهیدن است که در واقع به اینها اسم مصدر می‌گویندیا اسم حاصل مصدر. از رهش می‌توان رهایی و رها شدن از چیزی را برداشت کرد. پورامینی گفت: امیرخانی در رمان «ر‌ه‌ش» موضوع توسعه‌ شهری را دست‌مایه قرار داده و تأثیرات آن را بر عرصه‌های زندگی انسان معاصر در قالب داستان زوجی معمار در تهران امروز به تصویر می‌کشد. رضا امیرخانی درباره این کتاب به ایبنا گفت: من باید کتاب رهش را زودتر از این تمام می‌کردم اما به‌دلیل گرفتاری‌های کاری نتوانستم زودتر از این آن را تمام کنم و بین دو کتابم اینقدر فاصله افتاد. این نویسنده در ادامه توضیح داد:  در مقایسه با کتاب قبلی‌ام شخصیت اول خانم است و این مساله سبب شده کتاب نثر آرام‌تر و نرم‌تری داشته باشد. به گفته امیرخانی، شخصیت اصلی داستان خانم میانسالی است به نام لیا که خودش معمار است و همراه با همسرش که معمار است و در کار ساخت و ساز و شهرداری است و فرزند بیمارشان که مشکل تنفسی دارد خانواده‌ای کوچک دارند. داستان حول محور این خانواده است و کشمکشی که لیا با همسرش پیرامون مساله مدیریت شهری دارد و با ساخت‌وساز بی‌رویه و توسعه نامتوازن  شهری به خاطر فرزندش و فرزندان نسل آینده مخالف است. همچنین در این مراسم رضا امیرخانی بخش‌هایی از متن کتاب «رهش» را برای حضار قرائت و از عواملی که در تهیه و تولید کتاب مشارکت داشتند تشکر کرد. رضا اميرخاني براي جشن امضا رمان جديد خود در کافه کتاب آفتاب مشهد، فردا به مشهد مي‌رود و پيش بيني مي‌شود در آنجا نيز از او استقبال مشابهي بشود. ]]> ادبيات Thu, 08 Feb 2018 16:30:21 GMT http://www.ibna.ir/fa/doc/report/257615/رضا-اميرخاني-باید-ره-ش-زودتر-می-نوشتم ​بدرود وطن زیبای من http://www.ibna.ir/fa/doc/book/257528/بدرود-وطن-زیبای به گزارش خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا) احمد امیت با این نام برای مخاطب فارسی چندان شناخته شده در ایران و برای داستان خوان‌های فارسی نیست، و او را با نام احمد امید و احمد حمید ترجمه کرده اند که با این نام‌ها آثاری از او ترجمه شده است. احمد امیت در سال 1960 در ترکیه دنیا آمد و در رشته مدیریت عمومی در سال 1983 فارغ التحصیل شد. تحصیل را بعدها در اکادمی علوم سیاسی مسکو ادامه داد و اوین کتابش در سال 1989 منتشر شد که یک مجموعه شعر بود. اولین کتاب داستانی او در سال 1992 منتشر شد و کتاب‌های بعدی‌اش اغلب پلیسی بودند. او نویسنده پرکاری در حوزه داستان پلیسی است و حتی داستان‌های پلیسی مصور نیز در کارنامه‌اش دارد. احمد امیت در ترکیه نویسنده مشهوری است و طرفداران زیادی دارد. کتاب‌های او در کتابفروشی‌های ترکیه صاحب قفسه مخصوص هستند. امیت را بیشتر در ترکیه به عنوان نویسنده داستان‌های پلیسی و جنایی می‌شناسند. البته رمان «بدرود وطن زیبای من» از این قاعده خارج است و رمانی حزبی محسوب می‌شود.  فصل‌های رمان با نامه‌هایی شروع می‌شود که راوی و نگارنده نامه‌ها خطاب به استر می‌نویسد. این نامه‌ها فرمی جذاب برای پیشبرد داستان و شکل دادن شخصیت‌ها است. یکی از این نامه‌ها چنین شروع می‌شود: برو جانت را نجات بده سرباز سلام استر (روز نهم ـ صبح) تا روشن شدن هوا داشتم می‌نوشتم. تا زمانی که انگشتی که قلم را گرفته بود درد گرفت و چشم‌هایم شروع به سوختن کرد. نه، دوباره به رختخواب نرفتم. خودم را کاملا سرحال و خوب احساس می‌کنم. ذهنم کاملا روشن است. اینکه همیشه بهترین نوع تفکر نوشت است، درست است. نه فقط برای نوشتن گذشته، بلکه برای تحلیل زمان حال هم نوشتن بهترین روش است. حتی اینکه الان مسائل را تحلیل می‌کنم وقایع را بهتر متوجه می‌شوم. به بالکن رفتم یک صبح زیبای پاییزی بود. باران دیروز سرمایی خفیف در هوا به جا گذاشته و خودش رفته بود. شدیدا هوس رفتن به خیابان و قدم‌زدن کردم. گذشتن از جلوی خانه‌هایی که هنوز آدم‌هایش خوابیده بودند، مغازه‌هایی که هنوز شروع به کار نکرده بودند، راه رفتم در خیابان‌هایی که هیچ‌کس در آن‌ها دیده نمی‌شد. لباس پوشیدم و بیرون رفتم. هیچ‌کس در خیابان نبود. در گوشه‌ مسجد آسمالی با دو نگهبان شب که ساعت کارشان تمام شده بود و در حال خمیازه‌کشیدن بودند برخورد کردم. همین‌طور که در خیابان قدم می‌زدم با چند دکان‌دار که می‌خواستند مغازه‌هایشان را باز کنند سلام و احوال‌پرسی کردم. جلوی رستوران زن و شوهر اهل وین، سگ‌ها در انتظار استخوان روی زمین خوابیده بودند. سگ بزرگی که دیروز دیده بودم را به یاد آوردم از اینکه مرا دیده بود و عکس‌العملی نشان نداده بود تعجب کرده بود و حالا این سگ‌ها. همان‌طور که به سمت‌شان رفتم با آن‌ها حرف زدم. فقط کمی با بی‌حالی دمشان را تکان دادند. پس روی سگ‌ها چنین تاثیری داشتم؛ آدمی که نباید زیاد به او اهمیت داد. وقتی به خیابان کبیر رسیدم به سمت چپ رفتم، بوهایی عالی می‌آمد، بعد از چند قدم فهمیدم از شیرینی‌فروشی لیبون می‌آمد. اینقدر زود شروع به‌کار می‌کردند؟ نه، شیرینی‌فروش هنوز باز نکرده بود ولی پختن و آماده‌کردن کیک‌ها و شیرینی‌ها در فر خیلی وقت بود که شروع شده بود. این را از زمان مکتب سلطانی می‌دانستم. الان در حال پختن خوشمزه‌ترین کیک‌ها و شیرینی‌های دنیا بودند. بعد از رد شدن از پاساژ آینه در جاده‌ای که یک‌باره پهن می‌شد، هر آن و هر دقیقه تعداد انسان‌ها بیشتر می‌شد. آن خیاط‌خانه‌ای که تو خیلی دوست داشتی ولی هیچ‌وقت جسارت داخل شدن به آنجا را پیدا نکردی، خیاط‌خانه مادام ججلی هنوز باز نشده بود. ​«بدرود وطن زیبای من» با ترجمه احمد امیت و برگردان صنم شریفی در نشر پوینده و با قیمت 60000 تومان منتشر شده است. ]]> نقد و معرفي Tue, 06 Feb 2018 14:39:39 GMT http://www.ibna.ir/fa/doc/book/257528/بدرود-وطن-زیبای هركس حال را بیابد، نمی‌بازد http://www.ibna.ir/fa/doc/book/257525/هركس-حال-بیابد-نمی-بازد به گزارش خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، مهدیه مظفری در کتاب رباعیات خیام (ادبیات ایران از دیروز تا امروز) اقدام به گردآوری رباعیات خیام کرده است و در فصلی جداگانه نیز رباعیات را شرح داده و رمزگشایی کرده است. جدای از این کتاب دربرگیرنده مقدمه‌ای است که در واقع ضرورت گردآوری و تهیه چنین کتابی را توضیح می‌دهد.  در بخشی از مقدمه آمده است:  گر یك نفست ز زندگانی گذرد مگذار كه جز به شادمانی گذرد.  خیام نیشابوری حكیم، عارف، سیاستمدار، دانشمند و شاعر خراسان برای همه ما یك پیام به جا گذاشته است: فكر گذشته افسوس است و اندیشه آینده افسانه. هركس حال را بیابد، نمی‌بازد. اگر از تمام پیام‌‌های خیام فقط« آن» یا « دم» را به غنیمت بگیریم و بشناسیم و به كار ببندیم و آن را زندگی كنیم، بس است.   پیش از این اشعاری مثنوی معنوی، کلیله و دمنه، گلستان سعدی و غزلیات سعدی نیز با شرح و مقدمه برای کودکان و نوجوانان در نشر پیدایش منتشر شده است. مهدیه نظری در کارنامه خود کتاب‌های قابل تاملی در حوزه کودک و نوجوان منتشر کرده است و تلاش کرده است تا در این کتاب‌ها کودکان و نوجوان‌ها را با زبانی ساده و قابل فهم با ادبیات کهن و شاعران سرشناس ایرانی آشنا و علاقه‌مند کند. رباعیات خیام (ادبیات ایران از دیروز تا امروز) با قیمت 8000 تومان در نشر پیدایش منتشر شده است. ]]> نقد و معرفي Tue, 06 Feb 2018 12:19:24 GMT http://www.ibna.ir/fa/doc/book/257525/هركس-حال-بیابد-نمی-بازد فروش ده هزار نسخه ازجوناتان مرغ دریایی در یک هفته http://www.ibna.ir/fa/doc/book/257465/فروش-ده-هزار-نسخه-ازجوناتان-مرغ-دریایی-یک-هفته به گزارش خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، ریچارد باخ جوناتان را در سال ۱۹۷۰ نوشت، داستان مرغ دریایی‌ای که نمی‌خواهد مثل بقیه مرغان دریایی زندگی کند، می‌خواهد تندتر و بالاتر پرواز کند، اما همنوعانش تغییر را دوست ندارند و او را از جمع خود می‌رانند. سرگذشت این مرغ دریایی بلندپرواز، نزدیک چهل است که میلیون‌ها نفر را مسحور خود کرده است.  جوناتان، مرغ دریایی، کتابی است سرشار از امید. داستان پرواز و رهایی، داستان چگونه پریدن و چگونه دل کندن، داستان رها کردن و شکستن تمام عادات. یک داستان نمادین که می‌شود از آن اوج گرفتن را آموخت. اینکه هرگز نباید مایوس شد و دست از تلاش کشید. نویسنده این کتاب، ریچارد باخ، خلبانی است که تاکنون سه کتاب درباره پرواز نوشته است و جوناتان، مرغ دریایی یکی از زیباترین این سه کتاب است. «جاناتان مرغ دریایی» برای بار اول در سال 1355 با ترجمه هرمز ریاحی و فرشته مولوی منتشر شد. هرمز ریاحی به مناسبت انتشار چاپ چهاردهم رمان «جاناتان مرغ دریایی» می‌نویسد:«جاناتان به‌گفته دوستی «سیمرغ امروزین است. نماد و امکانات ذات انسان است در جهان بی‌پایان خویش.» چه‌کسی پس از خواندن کتاب شیفته این پرواز و پرنده نخواهد شد؟ جاناتان دریا را در دل و آسمان را پیش‌رو دارد. تلاش می‌کند و بی‌وقفه پیش می‌رود. او رها به‌اوج رهایی می‌پرد و به‌سوی آنان‌که بندی جهانند بازمی‌گردد. جاناتان همانند سی‌مرغ عطار است که سیمرغ می‌شود. اکنون که جاناتان نماد است، هر پرنده نیز می‌تواند به تنهایی نماد شود و پیشرفت کند. هرمز ریاحی در ادامه می‌آورد:«ترجمه انجام پذیرفته در 41 سالگی و در چاپ چهاردهم هنوز هم همین نوید را می‌دهد که خواستاران بسیاری دارد. نه فقط در ایران که در جهان نیز دوستش دارند، حالا ترجمه با ویرایش تازه و اضافه شدن بخش چهارم کامل و پاکیزه شده و در دست‌های شماست. آماده پرواز شوید! پروازی شگفت به‌سوی دانایی، همان‌گونه که جاناتان در این پرواز پیروز شد، پیروز شوید. با خواندن جاناتان مرغ دریایی زیبایی در هستی را زندگی کنید. آنگاه نه فقط خود بلکه دیگران را به پیشرفت ـ شدن و نه بودن ـ ترغیب خواهید کرد.موفق باشید!»   ]]> نقد و معرفي Sun, 04 Feb 2018 15:26:35 GMT http://www.ibna.ir/fa/doc/book/257465/فروش-ده-هزار-نسخه-ازجوناتان-مرغ-دریایی-یک-هفته از لذت عامه تا هنر برای هنر http://www.ibna.ir/fa/doc/book/257363/لذت-عامه-هنر به‌گزارش خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا) «بی‌پرده با تکرار و دیدن» و «تماشای مجهول» دو کتاب تالیفی جدیدی هستند که به‌تازگی در نشر حکمت کلمه منتشر شده‌اند. هر دو کتاب، مقالات و یادداشت‌های سردار شمس‌آوری در حوزه‌ ادبیات و تئاتر هستند. شمس‌آوری برای هر دو کتاب مقدمه‌ای مشترک نوشته است.  در تکه‌ای از مقدمه چنین می‌خوانیم: عمیقاً اعتقاد دارم که این خودِ امرِ نوشتن است که همیشه و به‌تنهایی افشاگرانه بوده است. افشای همه‌ طرف‌های حاضر و غایب در نوشته. افشایِ هر آن چیزی که موجباتِ نوشته بوده است. آری، هر نوشته‌ای که با نوشته‌شدن و انتشار، با خود داعیه‌ای از جدی بودن را هم حمل می‌کند، هم‌زمان که جنبه‌هایی از خودش را و از موضوع نوشته‌اش را توضیح می‌دهد، از فیگور نویسنده‌اش هم رونمایی می‌کند، از آنچه نویسنده‌اش خوانده و نخوانده نشانه‌هایی دارد، از برداشت‌های وی، از گارد وی، از موضوع و موضِعِ وی نسبت به ادبیات و روشنفکری افشاگری‌هایی در خود دارد، مخاطبان نویسنده را، و به طبع آن خواستگاه نوشته‌های نویسنده را معلوم می‌دارد. منابع نویسنده، جایی را و نوعی را که نویسنده قبل از نوشتن مورد خطاب واقع شده را هم برملا می‌کند، آنچه سیاست و تاریخ و اقتصاد و اجتماع و ایدئولوژی از نویسنده‌ "نوشته" ساخته است را نوشته‌ "نویسنده" نشان می‌دهد. و به‌همین دلایل است که نوشتن نوعی اعتراف به چگونه و چطوربودن است. «بی‌پرده با تکرار و دیدن» دربرگیرنده‌ هشت‌مقاله و یادداشت است که با مقاله‌ای به نام "درباره‌ی چهار صندوق بیضایی" آغاز می‌شود. پس از این مقاله به‌ترتیب مقاله‌هایی درباره نمایشنامه‌ اشباح ایبسن، ملاقات با بانوی سالخورده‌ دورنمات، هملت ماشین ِ هاینر مولر، ایلکوچ ستاره‌ هادی حوری می‌خوانیم. ششمین مقاله نقدیست دربازه‌ نقدی دیگر یا به‌قول نویسنده تحشیه‌ای دربا‌ره‌‌ی یک نقد و پس از آن مطلبی درباره‌ی داستان نمایش" تیستو سبز انگشتی" اثر موریس دورئون و در نهایت نگاهی مختصر به نمایشنامه‌ی "از پشت شیشه‌ها"ی اکبر رادی را می‌خوانیم. تماشای مجهول هم چون این کتاب دربرگیرنده‌ هشت‌مقاله درباره‌ آثار ادبی اعم از شعر و داستان و مقالاتی راجع‌به نظریه و  زیبایی‌شناسی ادبی است. در سومین مقاله‌ این کتاب - والتر بنیامین و تلاش برای صورت‌بندی تلقی زیبایی شناسانه‌ی او از هنر در دوران معاصر- می‌خوانیم:  اما مسئله‌ به‌غایت مهم‌تر بنیامین از این به بعد پیچیدگی خود را می‌نماید: چنین تاکیدی بر تکینگیِ اثر هنری و فاصله‌گیری‌اش از لذت عامه می‌رود تا اثر هنری را به انتزاع و رویکردهایی چون "هنر برای هنر" بکشاند. رویکردهایی که بنیامین اعتقاد دارد به‌نوعی زندگیِ انگل‌وارِ هنر در کنار آیین تداوم می‌بخشد. "می‌دانیم که نخستین آثار هنری برای استفاده در مراسم آیینی _ نخست مراسم جادوگران و سپس مراسم مذهبی _ ساخته شدند. نکته‌ مهم این‌جاست که هستیِ اثر هنری و تجلی (یا هاله‌ی) آن هرگز از کارکرد آیینی آن کاملاً جدا نیست به‌عبارت دیگر ارزش یگانه‌ی اثرِ هنریِ اصیل ریشه در آیین یعنی ارزش کاربرد آغازین آن دارد. این بنیان آیینی هرچه هم دور از ذهن باشد هنوز هم حتی در کفرآمیزترین اشکال پرستش زیبایی به صورت آیینی(سنتی) دنیوی و غیرمذهبی دیده می‌شود.   هر دو کتاب با تیراژ 500 نسخه و قیمت هشت‌هزار تومان به چاپ رسید است. ]]> نقد و معرفي Sun, 04 Feb 2018 12:18:39 GMT http://www.ibna.ir/fa/doc/book/257363/لذت-عامه-هنر رمان مشهور فرنسیس هاجسن برنت منتشر شد http://www.ibna.ir/fa/doc/book/257390/رمان-مشهور-فرنسیس-هاجسن-برنت-منتشر به گزارش خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا) فرنسیس هاجسن برنت را بیشتر به عنوان نویسنده حوزه کودک و نوجوان می‌شناسند و آثارش در این حوزه طرفداران زیادی دارد. لرد فانچلری کوچک، پرنسس کوچک و باغ اسرار آمیز از جمله این آثار مشهور است و از محبوبیت جهانی برخوردارند. از این کتاب‌ها فیلم‌هایی نیز ساخته شده است که طرفداران زیادی دارد و به شهرت نویسنده‌اش کمک بیشتری کرده است.  فرنسیس هاجسن برنت که تجربه زندگی در محله‌های فقیر و پست منچستر در دوره ملکه ویکتوریا را دارد، از جمله نویسندگانی است که از راه نوشتن به ثروت رسید و زندگی خود را نجات داد و به شهرتی جهانی رسید. او در رمان «باغ ناپیدا» روایتی از زندگی کودکی را می‌نویسد که برگرفته از تجربه زیستی خودش نیز هست.  تاثیر افسانه‌های کهن طبیعت را نیز می‌تواند در این کتاب و شیوه داستان گویی او به خوبی مشاهده و ردیابی کرد. فرنسیس هاجسن برنت در رمان «باغ ناپیدا» مهارت خود در داستان گویی را به اوج می‌رساند و مخاطبش را به اذت فوق العاده‌ای از خواندن می‌رساند. توصیفات و توجه به جزییات، روایت او را به شدت باورپذیر و خواندنی می‌کند. آدم‌هایی را که خواننده در این رمان با آن‌ها آشنا می‌شود، به قدری قابل ملموس است که تا مدت‌ها در ذهن باقی می‌مانند. بخشی از متن کتاب: مری در صحبت‌هایش با کالین سعی می‌کرد درباره باغ راز محتاط باشد. نکاتی وجود داشت که مری می‌خواست در مورد کالین کشف کند، اما احساس می‌کرد که برای کشف آنها نباید مستقیم از کالین بپرسد. ابتدا که مری از بودن در کنار کالین استقبال کرد می‌خواست بداند که آیا او دهنش چفت و بست دارد یا نه. در نهایت مانند دیکون نبود، اما آشکارا از فکر باغی که هیچ‌کس چیزی درباره آن نمی‌دانست خشنود بود و مری فکر کرد که شاید پسر قابل اعتمادی باشد. اما چون مدت‌درازی نبود که او را می‌شناخت، نمی‌توانست مطمئن باشد. نکته دومی که مری می‌خواست بداند این بود: اگر کالین می‌توانست درخور اعتماد باشد ـ اگر به‌راستی می‌توانست درخور اعتماد باشد ـ آیا امکان این بود که بی‌آنکه کسی بویی از ماجرا ببرد او را به باغ راز بُرد؟ دکتر سرشناس لندنی گفته بود که او باید در معرض هوای تازه قرار گیرد، و کالین گفته بود که استفاده از هوای تازه در باغ راز برایش اشکالی نخواهد داشت. شاید با استفاده از هوای تازه و آشنایی با دیکون و سینه سرخ و تماشای گیاهان روییده، دیگر چندان به مرگ فکر نکند. مری این اواخر بارها تصویر خود را در آینه دیدیه بود و به این نتیجه رسیده بود که در مقایسه با کودکی که از هند آمده بود موجودی سراپا متفاوت به‌نظر می‌رسید. این کودک دوست داشتنی‌تر به‌نظر می‌آمد. حتی مارتا نیز متوجه تغییر او شده بود. مارتا گفته بود: «هوای خلنگزار نشون می‌ده برات خوب بوده. تو دیگه نه پرخاشگری و نه لاغر. حتی موهات هم مثل گذشته بی‌حالت نیست؛ هم زنده شده و هم پرپشت.» مری گفت: «مثل خودمه؛ رشد بیشتری کرده و پرپشت‌تر شده. مطمئنم که از اینم بهتر می‌شه.» مارتا که موهای مری را دور صورتش پریشان می‌کرد، گفت: «شک ندارم که همین‌طوره. وقتی موهات دور صورتت می‌ریزه زیاد زشت نمی‌شه و گونه‌هات کمی رنگ گرفته.» اگر باغ و هوای تازه برای مری مفید بود، شاید برای کالین هم مفید باشد. اما اگر او از اینکه آدم‌ها نگاهش کنند بیزار است، شاید دوست نداشته باشد که دیکون را ببیند. روزی مری از کالین پرسید: «چرا از نگاه‌های آدم‌ها عصبی می‌شی؟» کالین گفت: «من همیشه از نگاه‌های آدم‌ها متنفر بودم حتی وقتی که بچه بودم. بعد منو بردن کنار دریا و من عادت داشتم در کالسکه‌م دراز بکشم، و همه منو نگاه می‌کردن و خانم‌ها می‌ایستادن و با پرستارم حرف می‌زدن و بعد با هم پچ‌پچ می‌کردن. اون‌وقت می‌دونستم که می‌گن تا سن بلوغ زنده نمی‌مونم. بعضی وقت‌ها هم خانم‌های محترم گونه‌هایم رو نوازش می‌کردن و می‌گفتن «طفل معصوم!» یک‌بار وقتی خانم محترمی گونه‌رو نوازش کرد فریاد بلندی کشیدم و دستش رو گاز گرفتم. اون‌چنان ترسید که پا به فرار گذاشت.» مری بدون کمترین تحسینی گفت: «اون فکر کرده تو مثل سگی زده به کلته‌ت» رمان «باغ ناپیدا» با ترجمه شهلا ارژنگ در نشر نو با قیمت 38000 هزار تومان منتشر شده است.  ]]> نقد و معرفي Sat, 03 Feb 2018 10:43:03 GMT http://www.ibna.ir/fa/doc/book/257390/رمان-مشهور-فرنسیس-هاجسن-برنت-منتشر نویسنده پرفروش برای بزرگسالان رمان نوشت http://www.ibna.ir/fa/doc/book/257325/نویسنده-پرفروش-بزرگسالان-رمان-نوشت به گزارش خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، استفنی مه‌یر  در میان آثار متعددش، کتاب‌هایی هم برای بزرگسالان نوشته است. یکی از این کتاب‌ها رمان «دارو ساز» است که در ژانر علمی_تخیلی نوشته شده است و داستانی از حمله موجودات فضایی به کره زمین است.  استفنی مه‌یر متولد 24 دسامبر 1973 در کنتاکی، نویسنده‌ای آمریکایی و خالق مجموعه کتاب‌های چهارگانه شفق (Twilight) است. نخستین کتاب او با عنوان «شفق» در سال 2005، در لیست پرفروش‌ترین کتاب‌های نیویورک‌تایمز برای داستان‌های جوانان ـ عنوان پنجم را کسب کرد. مه‌یر، در سال 2006 «ماه نو» را چا کرد. و در سال 2007 «خسوف» ‌را منتشر ساخت. در سال 2008، کتاب علمی ـ تخیلی بزرگسالان را باعنوان «میزبان» چاپ کرد. و در همان سال آخرین قسمت مجموعه شقف، «سپیده‌دم»، با تیراژی نزدیک سه‌میلیون جلد، منتشر شد. استفنی مه یر، فارغ‌التحصیل در رشته ادبیات انگلیسی از دانشگاه بریگهم یانگ (1997)، و تهیه‌کننده سینما، یکی از مشهورترین و تواناترین نویسندگان معاصر است. آخرین اثر او «داروساز» (The chemist)، در 8 نوامبر سال 2016 به چاپ رسید و آن را کتاب روز آمریکا می‌نامند. تخیلات این نویسنده در رمان جذاب، عاشقانه و هیجان‌انگیز «داروساز»، بسیار گیراست و طبق پیش‌بینی منتقدان تیراژ آن به صدها هزار جلد خواهد رسید.   رمان داروساز روایتی خواندنی از جولیانا فوریتز دکتر داروساز است. جولیانا فوریتز در زمینه شغلی خود بسیار خبره است، تا چندی پیش به‌صورت پنهانی در بخشی از سازمان اطلاعات ایالات متحده آمریکا کار می‌کرد که به‌صورت زیرزمینی فعالیت‌های به ظاهر ضدتروریستی داشت. او به عبارتی یک بازجو است و به وسیله داروهایی می‌تواند اطلاعات موردنظر سازمان را از زیر زبان فردی که مورد شکنجه قرار گرفته، بیرون بکشد. هنگامی که رؤسای سازمان تشخیص دادند که او به اسرار پشت پرده آن‌ها پی برده، ابتدا همکارِ دانشمند آو ـ دکتر بارنیبی ـ را به‌قتل رساندند و سپس قصد جان او را کردند. جولیانا فوریتز که اکنون به‌ندرت در یک مکان زندگی می‌کند، همواره با نام‌های مستعار ـ در این داستان الکس نامیده می‌شود، مسلح، درخفا به سر می‌برد و در جریان گریز از چنگ رؤسای سابق خود مجبور است برای حفظ جان و برائت خود از عملیات کثیف پشت پرده آن‌ها، دست به تلاش مخوفی بزند. در این میان، مافوق سابق او ـ کارستن ـ از طریق ای‌میل با او تماس می‌گیرد. الکس در می‌یابد ملاقات با او و پذیرش مأموریت پیشنهادی سازمان، تنها فرصت رهایی از این شبکه خطرناک است. او مجبور است به مأموریت دیگری که ظاهراً در رابطه با نجات جان میلیون‌ها انسان بی‌گناه است، تن در دهد. ولی اطلاعاتی که از طریق سازمان به او منتقل می‌شود، او را در شرایط خطرناک‌تری قرار می‌دهد. این‌بار سازمان از او می‌خواهد در ازای آزادی خود، فردی به نام دانیل بیچ را برباید. بیچ با قاچاقچی‌های بین‌المللی در تماس است و قصد دارد یک ویروس خطرناک سرقت ‌شده را در چند ایالت امریکا شیوع دهد و میلیو‌ها نفر را به کام مرگ بکشاند. الکس باید در مورد محل اختفای ویروس اطلاعاتی به دست بیاورد و ... قهرمان داستان «داروساز»، جولیانا که از لحاظ جسمی زن ریز نقشی است، بسیار زیرک و مبتکر است. او کارمند سابق یکی از سازمان‌های مخفی دولت آمریکا است. سازمانی مخوف و زیرزمینی که حتی نامی ندارد. جولیانا به‌وسیله داروهای شیمیایی، دشمنان را تحت شکنجه قرار می‌دهد و از آن‌ها بازجویی می‌کند. او طی این بازجویی‌ها، در مورد اسرار کارفرمایان خود، اطلاعاتی به‌دست می‌آورد. در نتیجه، آن‌ها تصمیم می‌گیرند او به سربه‌نیست کنند و بدون هیچ هشداری به سراغش می‌آیند. آن‌ها رئیس جولیانا را نیز، که تنها فرد مورد اعتمادش است، از بین می‌برند. او مجبور به فرار می‌شود. دیگر نمی‌تواند در مکانی ثابتی زندگی و از نام واقعی خود استفاده کند.   ]]> نقد و معرفي Fri, 02 Feb 2018 14:42:20 GMT http://www.ibna.ir/fa/doc/book/257325/نویسنده-پرفروش-بزرگسالان-رمان-نوشت در یک وضعیت چندوجهی عاطفی http://www.ibna.ir/fa/doc/book/257353/یک-وضعیت-چندوجهی-عاطفی خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)_نگار مخقق: مجموعه‌داستان خانه‌ی کوچک ما از منظر اجمالی مجموعه‌ای است یکدست از حیث زبان و شیوه‌ی روایت و البته با تمایزاتی جزئی در روایتگری برخی از داستان‌ها با کلیت آثار. اغلب داستان‌های این کتاب سوژه‌ای معمولی دارند برآمده از تجربه‌های روزمره که زبان و روایت به شیوه‌ی درست سنتی‌اش از آن‌ها داستان‌هایی آبرومند (به معنای توقعی که از داستان به شکل کلاسیک در معرفی به مخاطب غیرحرفه‌ای داریم) و درخور اعتنا خلق کرده است، داستان‌هایی که به واسطه‌ توجهشان به موضوعات اجتماعی و زندگی ملموس روزمره‌ی آدم‌های معمولی قشر متوسط از جمله تنهایی، بیماری، مرگ و جنگ مورد توجه آن قشری از جامعه قرار می‌گیرند که علت قهرشان از ادبیات را در کائنات جست‌وجو می‌کنیم بی‌آن‌که بدانیم داستان در فهم عام پیش از هر چیز واجد روایتگری است، آن هم از فضای رئالیستی و روزمره … مثلاً در داستان «در مکانی مقدس» روایت یک استحاله در شکل و از مجرای آن ماهیت باور مذهبی از منظر یک راوی بیرونی و بیرون‌افتادگی آدمی که نمی‌خواهد تسلیم این استحاله شود از دایره‌ی همرنگی با جماعت به طریقی ملموس و عینی و با زبان تصویرساز به مخاطب منتقل می‌شود و از این رو مخاطب به‌سادگی می‌تواند خودش را در آینه‌ی داستان همراه با راوی، نشسته به تماشای جامعه‌ای ببیند که غرق در این استحاله او را زنده‌زنده به مرگ محکوم می‌کنند. از این دست مثال‌های عینی در اغلب داستان‌های مجموعه به‌وفور یافت می‌شود، مثل حکایتِ تنهابودگی آدم دم مرگ، اضمحلال انسان در پیری فرتوت‌کننده، حضیض نسیان، خوره‌ی باور خرافی، استیلای فقر بر انسان‌بودگی انسان و در مواردی طنز پارادوکسیکالِ واقعیت بی‌رحم در یک موقعیت کاملاً جدی (مثلاً در داستان‌های «تمرین در شبی تاریک»، «خانه‌ی کوچک ما» و «پروانه‌ها»). شاید ویژگی شاخص این مجموعه این باشد که بی‌آن‌که به ورطه‌ی رمانتی‌سیسم بیفتد، احساسات مخاطب را در مواجهه با داستان‌هایش در یک وضعیت چندوجهی عاطفی قرار می‌دهد. در داستان «پروانه‌ها»، زنی که از سر اتفاق (هوشمندی نویسنده) هم‌نام با دختر همسایه است به همسایه‌ی خود و در غیاب همسرش، گاه‌وبی‌گاه، محبت می‌کند بی‌آن‌که آن‌ها دلیل این محبت را بدانند؛ بعد از حدس و گمان‌های کاملاً بی‌ربط در مورد این دلیل متوجه می‌شویم که زن قصد داشته از خجالت پناهنده‌شدن به همسایه‌هایش در وضعیتی که خود قبلاً پیش‌بینی‌اش کرده است بکاهد و بر ترس خود از تنهایی بیماری‌اش فائق آید، سپس اوج کنش عاطفی مخاطب و همسایه (راوی) با زن در لحظه‌ای رخ می‌دهد که او پس از یک حمله‌ی صرع در حال به‌هوش‌آمدن است و دقیقاً این لحظه مقارن می‌شود با بازگشتن همسر همیشه غایب راوی! تقارن آیرونیک این دو رخداد احساسات تحریک‌شده‌ی مخاطب را در جهت دلسوزی ناگهان به توقف وامی‌دارد و وارد سویه‌ی عاطفی دیگری می‌کند. در داستان «چه دنیایی بود» مرد موجهی که به نوعی اعتبار یک خانواده و حتی شهری به حساب می‌آمده در فرآیند یک بیماری اختلال حواس، در موقعیت‌هایی به‌واقع کمیک قرار می‌گیرد مثل فراموش‌کردن چگونگی بازکردن در و ساعت‌ها ماندن در توالت بی‌آن‌که دلیل ماندن در آن‌جا را بداند، موقعیتی که همان‌قدر خنده‌آور است که وحشت‌بار، و در واقع به‌واسطه‌ی خنده‌آوربودنش به‌شدت خشونت‌بار است. این‌که به تعبیر کوندرا (در کتاب هنر رمان) یک وضعیت کمیک خشونت‌باری ذاتی عریان‌کننده‌تری دارد تا موقعیتی صرفاً تراژیک را در این داستان به‌خوبی می‌توان تجربه کرد، به طوری که مسخرگی وضعیت شخصیت داستانی و کارهایی که از او سرمی‌زند نه تنها راویان داستان، بلکه مخاطبان را نیز تا حد ادراکات شدید عاطفی به تماشای فرجام پوچِ انسانِ پوچ در این جهان یکسره بی‌معنا می‌نشاند. از این دست تقابل‌ها را در اغلب داستان‌های این مجموعه می‌توان دید و از آن روست که احساسات مخاطب در سیر داستان‌ها اغلب در سطوح متفاوتی که گاه حتی متضاد می‌نماید درگیر و همراه می‌شود. در این مقال فرصت پرداختن به همه‌ی آن ظرافت‌ها نیست، اما به‌اختصار می‌توان گفت که مجموعه‌ی خانه‌ کوچک ما از طریق روایت‌هایی برآمده از دل روزمرگی قادر است ادراکات و احساساتی چندسویه و در سطوح چندوجهی در مخاطب خود ایجاد کند. با این همه داستان‌هایی هم هستند که در آن‌ها از پیچیدگی تقابل سطوح مختلف ادراکی و احساسی در لایه‌های متضاد به نفع سوژه چشم‌پوشی شده و از این حیث از یکدستی آن‌ها جلوگیری شده است. مثلاً در داستان‌های «اجنه‌ها» یا «طلسم خلق» فضای ذهنی یا توصیفی وهمناک بیش‌تر مد نظر بوده است تا ایجاد سطوح مختلف ارتباطی میان مفاهیم ادراکی و روایت آن‌ها بیش‌تر به خلق احساسات آنی و مشترک می‌پردازد. در پایان می‌توان گفت، با وجود تفاوت‌های داستان‌های این مجموعه از حیث پیچیدگی سوژه‌ها و مفاهیم که گاه در داستان‌هایی از قبیل «به داری بگو خیلی نامردی» شبیه یک تصویر اکسپرسیونیستی از یک واقعیت دور و مبهم تأثیری آنی به جا می‌گذارد و در داستان‌هایی از قبیل «چه دنیایی بود» تصویر بسط‌یافته‌ای از یک موقعیت انسانی را عمیقاً به چالش می‌کشد، دست‌کم از حیث زبان مجموعه‌ای یکدست است. منبع: سایت 51 ]]> نقد و معرفي Fri, 02 Feb 2018 11:28:37 GMT http://www.ibna.ir/fa/doc/book/257353/یک-وضعیت-چندوجهی-عاطفی مسعود رایگان: خردمندی عین دردمندی است http://www.ibna.ir/fa/doc/book/257354/مسعود-رایگان-خردمندی-عین-دردمندی به گزارش خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، به نقل از روابط عمومی بهاران، در ابتدا بهزاد مرتضوی، مجری مراسم ضمن خوش‌آمد گویی به مهمانان به‌اختصار به شرح فعالیت‌های موسسه بهاران پرداخت و گفت: موسسه‌ی بهاران که پیش از این نیز بیست و شش عصر کتاب را با همکاری انتشاراتی مانند نشر چشمه، مروارید، باژ و کتاب‌هایی مثلِ «سگ سالی» بلقیس سلیمانی، «توهم سرخ» سلما رفیعی، «زیباتر» سینا دادخواه و ... برگزار کرده بود، این بار نیز میزبان «نشر افراز» با انتشار و رونمایی کتابِ «رؤیای یک عکس» آخرین کتابِ «مسعود رایگان» با نگاهی به یکی از آثار «آثول فوگارد» است. در ادامه «اعظم کیان افراز» مدیر نشر «افراز» با تشکر از موسسه‌ی بهاران که این بستر را برای همکاری فراهم آورد گفت: آقای مسعود رایگان پیش از این نمایشنامه لازاریلو، نوشته ملچیور شدلر و قاتل بی‌رحم نوشته هنینگ مانکل را نیز با «افراز» منتشر کرده است. کیان افراز سپس از بزرگان و هنرمندانی چون عزت‌الله انتظامی، محمدعلی کشاورز، مسعود رایگان و ...که در این مدت با در اختیار گذاشتنِ کتاب‌هایشان برای چاپ، انتشارات افراز را حمایت کردند تشکر کرد. سخنران بعدی برنامه، «پرویز جاهد» منتقد سینما بود. او فارغ‌التحصیل رشته مطالعات فیلم در دانشگاه وست مینستر لندن و فارغ‌التحصیل کارشناسی ارشد سینما از دانشکده سینما و تئاتر است و بیشتر برای نقدهای سینمایی‌اش و کتاب  نوشتن با دوربین که حاصل گفتگوی طولانی او با ابراهیم گلستان است، شناخته می‌شود. جاهد ابتدا با ابراز خوشحالی از اینکه در موردِ کتابِ بازیگرِ خوبِ تئاتر و سینمای ایران می‌خواهد سخن بگوید، به بیان مختصری در مورد آثار «آثول فوگارد» که بیشتر دغدغه‌ی آن تبعیض نژادی بود پرداخت و گفت: درون مایه‌ی بیشتر آثار او در مورد ظلم و ستم به سیاه پوستان است و او با پدر و مادر هلندی تبار که به آفریکانس معروف بودند از نزدیک شاهد ظلم و ستمی بود که به سیاه پوستان می‌شد. اولین کار مهم او «پیوند خونی» است که در سال 1361 نوشت و در آفریقای جنوبی نیز اجرا شد. پرویز جاهد جاهد، فوگارد را یکی از بهترین نویسندگانی دانست که در مورد مبارزه با آپارتاید می نویسند و افزود: داستانِ کتابِ «مسعود رایگان» هم بیشتر در مورد مهاجران ایرانی است که با اقتباس از کتاب «سیزوئه بانسی یک مرده است» نوشته شده است، در حقیقت شخصیت محوریِ نمایشنامه یعنی سیزوئه بانسی که یک مرد بود در «رؤیای یک عکس» تبدیل به شخصیت یک مهاجر ایرانی که زن است شده است.در کتاب «رؤیای یک عکس» هویت «گل بانو» سوزانده نمی‌شود و در جیب آن «مرده» قرار داده می‌شود، برخلاف اثر فوگارد که هویت از دست می‌رود و تبدیل به دیگری شدن در یک جامعه می‌شود که این درد بزرگی است که درباره‌ی اکثر سیاه‌پوست‌ها می‌افتد. «رؤیای یک عکس» در مورد ایرانیان مقیم سوئد است و رایگان بر اساس تجربیات واقعی خود در آنجا و با نگاه به اثر فوگارد این نمایشنامه را نوشته است. به نظر من آن چیزی که بیشتر به این اثر هویت می‌دهد «تجربه‌ی زیستن در غربت» است. وی افزود: «عزیزخاطره» یکی از کاراکترهای این کتاب، وارد جامعه‌ای شده است که از هیچ نظر از لحاظ زبان، آب و هوا و ... متعلق به آن فضا نیست و این از دردهای مهاجرت است. شما این درد و تلخی را در تک‌تک دیالوگ‌های این نمایشنامه که در یک عکاسی می‌گذرد می‌بینید. نمایشنامه حولِ محور سرگذشت یک مهاجر زن می‌چرخد. نکته مشترک «سیزوئه بانسی مرده است» و «رؤیای یک عکس» این است که آدم‌ها در یک سیستم بوروکراتیکی هویت انسانی خود را از دست داده و تبدیل به شماره می‌شوند. جاهد در پایان بیان کرد: ما در مورد مهاجرتِ ایرانیان آثارِ خوبِ کمی داریم و بیشتر آثار در مورد روانکاویِ مهاجران است، اما نمایشنامه‌ای مثلِ «رؤیای یک عکس» و همچنین دو اثر دیگر آقای رایگان بسیار خوب به بیان این مسئله پرداخته است. در میانه‌ی برنامه «ابوالفضل بانی» مدیر و مؤسس؛ موسسه‌ی بهاران پشت تریبون قرار گرفت. بانی که سابقه‌ی روزنامه‌نگاری و تألیف کتابِ شعر «عصر انجیرهای بادی» را در کارنامه‌ی فعالیت‌های ادبیِ خود دارد با اشاره به بازیِ «مسعود رایگان» در فیلمِ «بوسیدن روی ماه» که او را به یادِ مادرِ خود و برادرِ شهیدش که هرگز پیدا نشد می‌اندازد، از حضور ایشان در موسسه بهاران تشکر کرد. سپس «مسعود رایگان»، نویسنده کتاب به‌عنوان آخرین سخنران به روی سن آمد. رایگان ضمن تشکر از حضور بزرگان و دوستان حاضر و همچنین تشکر از آقای بانی و موسسه‌ی بهاران که باوجود سختی‌های کار فرهنگی کماکان پابرجاست، خردمندی را عینِ دردمندی دانست و آرزو کرد شأن هنرمندانی مانند عباس کیارستمی و رکن‌الدین خسروی بیشتر رعایت می‌شد. او سپس خطاب به مسئولین گفت: مهربانی کلید درهایِ بسته است و کاش این احترام برای استادانی چون بهرام بیضایی بیشتر مد نظر قرار گیرد. وی درباره نمایشنامه رؤیای یک عکس گفت: بیشتر اسم‌های این کتاب واقعی هستند و همه ماجراها یک واقعیت عینی هستند که بیشتر بر اساس تجربیاتِ شخصیِ خودم است؛ من هیچ ابایی از بیان انجام کارهایی که در غربت دادم ندارم. وی سپس افزود: در این کتاب من خودم را در شرایط «گل بانو» قرار دادم که اگر همچین اتفاقی بیفتد برای من چه خواهد شد. ما در سال 90 میلادی در چاپخانه علیرضا مجلل با بچه‌های مهاجری که از کشورهایی مانند اوکراین، عراق و خلاصه خیلی از جاها آمده بودند تمرین می‌‌کردیم و تئاتر زبان مشترک بچه‌های مهاجر بود. در پایان رایگان از وضعیتِ نابسامان ِ تئاتر کشور گفت و افزود: آیا ما در کشور تئاتر ملی داریم؟ تئاتر رسمی ما کجاست؟! یکسری تئاترهای آزاد در خارج کشور وجود دارد که به طرز اشتباه از آن‌ها در ایران الگوبرداری شده است. ما از یک طرف تئاتر میلیاردی با یکسری بازیگر میلیونی داریم و از یک طرف هم بازیگرانِ شریفی داریم که کارشان فقط اجرای تئاتر است و سهمی از این جریان ندارند. به نظر من باید آن‌قدر در این باره صحبت کرد تا بالاخره تئاتر کشور یک سامانی بگیرد. این برنامه با ثبت عکس یادگاری دسته جمعی با حضار و مراسم امضای کتاب توسط نویسنده پایان یافت. این رونمایی با همکاری موسسه بهاران و نشر افراز در قالب رویداد عصر کتاب بهاران برگزار شد و قرار است ادامه یابد.       ]]> نقد و معرفي Fri, 02 Feb 2018 08:21:02 GMT http://www.ibna.ir/fa/doc/book/257354/مسعود-رایگان-خردمندی-عین-دردمندی قله‌ای دست‌نیافتنی در تئاتر معاصر http://www.ibna.ir/fa/doc/book/257270/قله-ای-دست-نیافتنی-تئاتر-معاصر به گزارش خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)،«تفسیرها و تأویل‌ها،در انتظار گودو» کتابی با سرویراستاری هارولد بلوم است که با ترجمه بهروز حاجی‌محمدی در نشر ققنوس منتشر شده است. نشر ققنوس پیش از این کتاب دیگری درباره بکت منتشر کرده بود. بهروز حاجی محمدی در پیشگفتار کتاب با اشاره به این نکته، تاکید می‌کند که این کتاب مکمل اثر قبلی درباره بکت در این انتشارات است.   این مترجم در پیشگفتار می‌نویسد: نام بکت با تئاتر معاصر پیوند‌خورده است. در این حیطه، او شخصیتی پیشروست. پیشرو بودن بکت در دو حوزه فرمی و محتوایی است. درهم‌شکنی قاطع فرم‌های مأنوس کلاسیک و ورود به عرصه‌های نو محتوایی دو ویژگی اصلی آثار اوست. بررسی تئاتر مدرن و پسامدرن بی‌نام بکت میسر نیست. این امر دلایل متعددی دارد. او ادامه می‌دهد: تئاتر بکت قالب‌های ناتورالیستی را می‌شکند و چیدمان کلاسیک صحنه‌ای را درهم می‌ریزد و در نتیجه، مخاطب را از حس حضور در فضای شبه‌طبیعیِ روایت بازمی‌دارد. یکی از نتایج این قالب‌شکنی، تمرکز محض مخاطب بر گفتگوها و رخدادهای صحنه‌ای است. اما جاذبه این گفتگوها و کنش‌های صحنه‌ای در کجاست که تئاتر بکت را، به اذعان اکثر منتقدان، به قله‌ای دست‌نیافتنی در تئاتر معاصر تبدیل کرده است؟ این مترجم می افزاید: آثار نمایشی بکت، عرصه نمایش انسان و موقعیت او همچون پدیده‌ای در بین دیگر پدیده‌های هستی است: عرصه پرسش در باب کیستی و چیستیِ هستی، تلاشی اگرچه بی‌ثمر برای درک حقیقت، تقلا برای تعلیل وجود خود علت‌یابی روابط موجود، تلاش برای تبیین رابطه بین جسم و ذهن، و تلاشی، اگرچه باز هم بی‌ثمر، برای انتقال معنا از طریق زبان. نمایش انسان در مرزهای بود و نبود، یعنی در لحظه‌های خاکستری و ایستا و حضور در ابدیتی برزخی از دیگر ویژگی‌های آثار نمایشی بکت است. در انتظار گودو عرصه بهت‌انگیز نمایشی همزمان غمبار و مضحک از موقعیت بشری است. بکت در انتظار گودو را کمدی تراژیک نامید. این اثر اساسا تراژدی تمام عیاری است که در آن، دو شخصیت اصلی‌اش، یعنی ولادیمیر و استراگون در لامکان و لازمانی ابدی گم شده‌اند و در همان حال، چشم‌انتظار ورود کسی یا چیزی‌اند که هرگز نمی‌آید. آن‌ها از گذشته و آینده خود تصویر مبهمی دارند و زمان حالشان نیز در بهت و رنجی برزخی سپری می‌شود. در انتظار گودو چنین برزخ هول‌انگیزی است، اما هنر ارجمند بکت آن است که خواننده یا تماشاگر اثرش در عین احساس همدردی تراژیک با شخصیت‌های روی صحنه، به‌دفعات با آن‌ها و در کنار آن‌ها می‌خندد. طنز بکت نیز، مثل طنز چاپلین، طنزی شگفت‌آور و ممتاز و تکان‌دهنده است. احتمالاً هنگام تماشای آثار چاپلین یا قرائت و تماشای کارهای بکت، آن بیت معروف فارسی را به یاد می‌آوریم که: خنده تلخ من از گریه غم‌انگیزتر است/ کارم از گریه گذشته است از آن می‌خندم. کتاب حاضر ترجمه مقالاتی انتقادی از برخی بکت‌شناسان برجسته در باب مشهورترین نمایشنامه اوست: در انتظار گودو. در واقع اثر حاضر، مکمل کتاب پارتیزان و کبوترها: مجموعه مقالات انتقادی در باب زندگی و آثار ساموئل بکت است که با ترجمه این‌جانب در انتشارات ققنوس در سال 1393 به چاپ رسید، با این تفاوت که اثر حاضر عمدتاً و اساساً بر نمایشنامه در انتظار گودو متمرکز است، هرچند به اقتضای بحث، مکرراً به دیگر آثار بکت نیز اشاره انتقادی صورت گرفته است. در بخشی از پشت‌جلد کتاب آمده است:  آن‌ها از گذشته و آینده خود تصویر مبهمی دارند و زمان حالشان نیز در بهت و رنجی برزخی سپری می‌شود. در انتظار گودو چنین برزخ هول‌انگیزی است، اما هنر ارجمند بکت آن است که خواننده یا تماشاگر اثرش در عین احساس آن‌ها می‌خندد. «تفسیرها و تأویل‌ها،در انتظار گودو» با سرویراستاری هارولد بلوم  و ترجمه بهروز حاجی‌محمدی در نشر ققنوس با قیمت 18000 تومان منتشر شده است. ]]> نقد و معرفي Fri, 02 Feb 2018 05:44:23 GMT http://www.ibna.ir/fa/doc/book/257270/قله-ای-دست-نیافتنی-تئاتر-معاصر این داستان ها نبض دارند http://www.ibna.ir/fa/doc/book/257245/این-داستان-نبض  خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا)_ احمد آرام: علی رغم آنکه می گویند داستان ایرانی دارد درجا می زند و با موضوعات یک نواخت فضای کسل کننده ایجاد می‌کند، می‌توان گفت که این نظرگاه شامل مشمول تمام آثار چاپ شده در این دو دهه نمی‌شود. گرچه تا کنون از دیدگاه آسیب شناسی این مسئله ی مهم مورد ارزیابی قرار نگرفته، معهذا چیزی که در این میان ارزشمند است پیداکردن یا کشف آثاری است که به دور از جاروجنجال‌های « جشن امضا» ، یا دسته بندی‌های متداول ، شخصیت می‌یابد و حتا در سکوت روزگار خود را به خوبب می‌گذراند . تاریخ نشان داده است که نویسندگانی که از راه « رگ خواب » مردم به موضوعات کلیشه‌ای روی می‌آورند چندان دوام پیدا نخواهند کرد و این تنها شامل کشور ما نمی‌شود  بلکه در اقصی نقاط دنیا چنین رخدادهای مرسوم است. در حال حاضر ما در موقعیتی قرار گرفته‌ایم که باید از روی فروش نرفتن بعضی از کتاب‌ها پی به ظرفیت و پتانسیل واقعی اثر ببریم ؛ چرا که تیراژهای مشکوک بعضی از کتاب‌ها ما را برآن می‌دارد تا با تورق کتاب مورد نظر ، و اندکی حوصله ، پی به هیاهوی پیرامون آن اثر ببریم . این حق هر خواننده  مشتاق داستان‌های ایرانی است که آثار خوب را با تفحص و دانش کافی کشف کند . بارها از راه چنین تجربه‌ای به کتاب‌های دست یافته‌ام که ظالمانه به سایه رانده شده‌اند  ، و این سرنوشت تلخ از طرف خود ما برپیکر کتاب‌ها فرود آمده . که این موضوع شامل همه  نویسندگان نمی‌شود از جمله حافظ خیاوی که دور از جاروجنجالهای حاشیه ساز کار خودش را به خوبی انجام می دهد . در سال‌های دور که مجموعه داستان « مردی که گورش گم شد » را داوری می‌کردم دریافتم که از این به بعد از حافظ خیاوی آثار خوبی را خواهیم خواند ، چرا که آن اثر به نظر می‌رسید که مجموعه  کاملی نبود اما شروع خوبی برای نویسنده‌ای ناشناخته داشت  . مطمئن بودم که کتاب دوم خیاوی می‌تواند فراتر از کتاب نخستش  حرف‌های تازه تری داشته باشد . اما نکته بسیار مهم ، در روند پویایی یک نویسنده ، دقت او به حفظ دغدغه‌های نوشتاری ، و توجه به استقلال فکری است ؛ که این مهم در هردواثر مشهود است. مجموعه داستان « خدا مادرزیبایت را بیامرزد » مستحق درسایه ماندن نیست ، چرا که نشان از هوشمندی نویسنده‌ای را دارد که واژه‌ها را با دقت انتخاب می‌کند  تا ساختار داستان با تنوع موضوعی به هدر نرود . مرگ اندیشی ، قوّت و نیروی در داستان‌ها می‌تند که اگر نبود ما فقط شاهد روایت های کلیشه‌ای می‌شدیم . چون خیاوی به بوم توجه می‌کند داستان‌هایش کاملاً ایرانی است ، فضاهایی سرشار از طنز سیاه دارد که گاه جدی بودن مرگ را به سخره می‌گیرد . موضوعاتی  که در جملات کوتاه او جان می‌گیرد ، پُر از رگه‌های ترس است . و همین رگه‌های ترس کتاب را عصبی می‌کند تا از پس پشت داستان‌ها یک ضربآهنگ مشترک خلق نماید . نبض داستان‌ها را می توان از هراسِ گاه و بی گاه تشخیص داد . هرچه جملات کوتاه تر می‌شود حال و هوای مرگ بیشتر در طنز سیاه می‌نشیند . این جملات کوتاه داستان‌ها را محدود نمی‌کند ، برعکس فضایی درونی را در مخاطب  وسعت می‌بخشد تا پیرنگ‌های ساده‌اش باور پذیر گردد . کتاب هفت داستان دارد که هرکدام ساده و دلنشین روایت شده‌اند ، طوری که هر خواننده تصور می‌کند خودش دارد برای دل خودش داستان‌ها را روایت می‌کند  ]]> نقد و معرفي Thu, 01 Feb 2018 08:39:36 GMT http://www.ibna.ir/fa/doc/book/257245/این-داستان-نبض ​«خانم آلای شلخته » به دنیای کتاب قدم گذاشت http://www.ibna.ir/fa/doc/book/257339/خانم-آلای-شلخته-دنیای-کتاب-قدم-گذاشت به گزارش خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا) به نقل از روابط عمومی انتشارات فنی ایران(کتاب های نردبان)، این داستان درباره مجري یکی از  برنامه‌های زیست محيطی است. او بینندگان و شنوندگان خود را  به پاکيزگی  و نظم  و....دعوت می کند، با این حال خانه ای بی نظم و زندگی ای درهم و آلوده دارد. بالاخره شرایطی پیش می آید که طرفدارن این مجری از او تقاضا می کنند خانه اش را ببینند. از این‌جاست که دردسرهای خانم آلا شروع می‌شود. در بخشی از این کتاب می خوانیم:« آن روز صبح خانم آلا سرحال تر از همیشه بیدار شد. به افتخاز خلاص شدن از شر برنامه ای که هیچ دل خوشی ازش نداشت، با لیوان چایش یک پیراشکی خامه  ای بزرگ نوش جان کرد، از چهارگوشه ی خانه وسایلش را قاپید و دوان دوان به طرف سرویس اداره رفت که از بس بوق زده بود، کم مانده بود صدایش مثل صدای ساعت عوض شود.» گفتنی است این کتاب  که در قالب آثار محیط زیستی و با هدف آموزش مهارت های زندگی تالیف شده، مناسب گروه سنی 6 تا 12 سال است و  6 هزار تومان قیمت دارد. ]]> نقد و معرفي Thu, 01 Feb 2018 07:40:55 GMT http://www.ibna.ir/fa/doc/book/257339/خانم-آلای-شلخته-دنیای-کتاب-قدم-گذاشت مسافر به دام افتاده http://www.ibna.ir/fa/doc/book/257337/مسافر-دام-افتاده   خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا)_محسن آزموده:خواندن متني از ميرچا الياده، همچون گام گذاشتن در هزارتويي پيچ در پيچ و لايه‌لايه است؛ «ورود به آن مي‌تواند يك آيين تشرف باشد». هم خطر گم شدن هست و هم اميد رهايي. قدم زدن در اعماق زمان و در نورديدن مرزهاي تاريخ و اسطوره. در اين لابيرنت بي‌انتها، الياده خود را يك مرشد يا معلم يا گورو نمي‌داند. حتي مي‌گويد «خودم را يك راهنما هم نمي‌دانم، فقط يك همراه هستم- همراهي كه در اين مسير ناهموار شايد اندكي از ديگران جلوتر است. يك همراه بي‌ادعا براي كساني كه قلبا مايل‌اند با من همراه شوند». به همين دليل انتخاب مسير تشرف به مقام امر قدسي در كنار سالكي چون او، چندان ساده نيست، با اين همه همسفري با او دلنشين است: «الياده به دنبال بهشت گمشده مي‌گردد تا انسان را از جهنمي كه خود بر زمين ساخته است نجات دهد. او سخنگوي اشتياق دردآلود و دل‌تنگي شديد انسان براي بازگشت به جاودانگي است.» گفت‌وگوي مفصل كلود هانري روكه (٢٠١٦-١٩١٣)، مدرس تاريخ و زيبايي‌شناسي فرانسوي با اين اسطوره‌شناس دين‌پژوه رومانيايي، كه در كتاب «هزارتوي آزمون‌هاي دشوار» منتشر شده، از اين جهت خواندني و صد البته متفاوت است، بحثي طولاني در چند جلسه در زمينه زندگي و انديشه‌هاي ميرچا الياده، اما نه به شيوه مالوف، يعني بدين شكل كه «ميرچا الياده، تاريخ‌دان اديان و اسطوره‌شناس در سال ١٩٠٧ در بخارست پايتخت روماني متولد شد و... ». روكه معتقد است اين شيوه معرفي الياده، «خطر نفهميدن او را در پي دارد. » براي راه بردن به جهان انديشمندي سالك، بايد با او هم مسير شد و عنان مركب را به او سپرد. به همين خاطر است كه از همان آغاز، گفت‌وگو با بحثي درباره معناي نام الياده آغاز مي‌شود: «الياده: هليوس و ميرچا. مير واژه‌اي با ريشه اسلاوي و به معناي صلح است... اسم الياده اصالتا ريشه يوناني دارد و به احتمال زياد از كلمه هليوس مشتق شده است. پيش‌ترها آن را به صورت هلياده مي‌نوشتند. مي‌دانيد هليوس و هلاده نوعي بازي با كلمات و جناس‌اند؛ خورشيد و يونان. البته بايد بگويم كه الياده نام واقعي پدر من نبود. پدر بزرگ من يرميا ناميده مي‌شد. اما... ».  اين رفت و برگشت ميان زمان و مكان عرفي و زمان و مكان قدسي در سراسر كتاب ديده مي‌شود و حكايت از حضور انكارناپذير جهاني رازآلود و اساطيري در زندگي روزمره الياده دارد. در واقع الياده با اين مضامين زندگي مي‌كند و جهان و واقعيت‌هاي آن براي او سرشار است از اين نشانه‌ها. براي مثال او در بازگويي «خاطره‌اي نخستين» از دو يا سه سالگي به خاطر مي‌آورد كه روزي در خانه تنها بوده و چهاردست و پا به اتاقي مي‌رود كه گويا-به دليل قفسه‌هاي زيادي از اشياي تزييني، مجسمه‌هاي چيني يا اشياي چوبي سنتي- اجازه نداشته به آن وارد شود: «در را هل دادم. باز شد و رفتم تو. آن صحنه برايم يك تجربه شگفت‌آور و بي‌نظير بود: همه پنجره‌ها با پرده‌هاي سبزرنگ پوشانده شده بود. چون تابستان بود در نتيجه سراسر اتاق رنگ سبز به خود گرفته بود. آن محيط برايم آنقدر عجيب و غيرعادي بود كه احساس كردم درون يك دانه انگور هستم و مسحور آن نور سبز شده بودم.» البته الياده در واگويي خاطراتش تنها در سطح پديدارشناسي كه به دقت آنچه بر آگاهي او آشكار شده را توصيف مي‌كند، متوقف نمي‌ماند، بلكه مي‌كوشد در مقام يك «متخصص اسطوره‌ها و هرمنوتيك كه با يونگ دوستي صميمانه‌اي دارد» به واكاوي اين نحوه پديدارشدن واقعيت بپردازد. به همين خاطر چند صفحه بعد از بيان آن «خاطره نخستين» از ورود به اتاق سبزرنگ در تفسير آن مي‌گويد: «من مجذوب فضا و حس و حال جاري در آن بودم. آن جو بهشتي و آن رنگ سبز، آن سبز زرين. و بعد آرامش در آن؛ آرامشي مطلق. من به آن منطقه نفوذ كرده بودم، به آن فضاي مقدس؛ مي‌گويم «مقدس»، زيرا تماما چيز «ديگري»بود؛ زيرا اين فضاي خاص از هر نظر اين جهاني نبود، جهاني هم كه هر روزه مي‌بينم نبود؛ بخشي از جهان معمولي هم كه من با پدر و مادرم در آن زندگي مي‌كرديم نبود؛ نه، جايي كاملا متفاوت بود. يك فضاي پرديس‌وار و آن‌جهاني، جايي كه ورود به آن ممنوع بود چه قبل و چه بعد از آن».    باقي كتاب نيز چنين است و از قضا الياده نه فقط در جهان انفسي كه در عالم آفاقي نيز فراز و نشيب‌هاي گوناگوني را تجربه كرده است. از همان نوجواني سفرهاي اكتشافي به قصد كيمياگري و يافت اكسير در جلگه دانوب و كوهستان كارپاتيا را آغاز مي‌كند، ايتاليايي و عبري و فارسي مي‌آموزد و هنوز ١٨ سال بيشتر نداشته كه خودزندگي‌نامه‌اي از ساليان نوجواني در روماني را مي‌نويسد. به ايتاليا سفر مي‌كند و همين كه ليسانس فلسفه‌اش را مي‌گيرد، به هند سفر مي‌كند و در آنجا با جديت سانسكريت مي‌آموزد. گشت و گذار آفاقي و انفسي در هند در نهايت به نگارش رساله دكترايي با موضوع تاريخ تطبيقي تكنيك‌هاي يوگا (١٩٣٠) ختم مي‌شود و پس از مشاجره با پروفسور داسگوپتا، استادش، به سمت هيماليا و ماجراجويي در اين سرزمين مي‌رود. پس از سه سال به بخارست باز مي‌گردد و پس از خدمت سربازي، به كار دانشگاهي و تدريس و تحقيق در دانشگاه‌هاي برلين و آكسفورد مشغول مي‌شود. در سال‌هاي بعد با متفكراني چون يونگ، لوئي ماسينيون، اورتگايي گاست، هانري كربن، ارنست يونگر، ژرژ دو مزيل، تياردوشاردن و... رو در رو مي‌شود و همچنين سال‌ها در دانشگاه شيكاگو تدريس مي‌كند.  اگر فرض كنيم هر آدمي براي خود الگو يا الگوهايي  به عنوان انسان كامل در نظر مي‌گيرد و سعي مي‌كند شبيه او زندگي كند، الياده الگو و نمونه اصلي انسان را در اوليس (قهرمان اوديسه هومر) باز مي‌يابد و او را «نه تنها الگويي تاثيرگذار براي انسان مدرن، بلكه براي انسان آينده» مي‌خواند و مي‌گويد اوليس «صورت مثالي «مسافر به دام افتاده» است. سفر او به سمت مركز بود و براي جست‌وجوي ايتاكا كه بايد گفت جست‌وجوي خودش بود. او راهياب خوبي بود اما تقدير يا به بيان ديگر، آزمايش‌هاي سخت تشرف كه او بايد آنها را مي‌گذراند، وي را مجبور كرده بود تا بارها و بارها بازگشت به خانه را به تاخير بيندازد.» حتي الياده همه ما انسان‌هاي روزگار نو را مشابه اوليس مي‌داند: «به دنبال خود مي‌گرديم و اميدواريم كه سفرمان روزي به پايان رسد و زماني كه به خانه و سرزمين مادري برسيم مطمئنا خويشتن خود را پيدا خواهيم كرد. با وجود اين‌بار هر كاوش، و با هر گذر از هزارتو، خطر گمراهي و از راه دورافتادگي و گم‌كردن خويشتن هميشه در كمين است. اگر كسي با موفقيت از هزارتو بيرون رود، و راه خانه را به سلامت پيدا كند مي‎تواند موجود ديگري شود». منبع: روزنامه اعتماد ]]> نقد و معرفي Thu, 01 Feb 2018 06:43:30 GMT http://www.ibna.ir/fa/doc/book/257337/مسافر-دام-افتاده آیا مولانا مثنوی را بازبینی کرده است؟ http://www.ibna.ir/fa/doc/book/257295/آیا-مولانا-مثنوی-بازبینی-کرده خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)_ احمد ابوالفتحی: دکتر محمدعلی موحد در تصحیح خود از مثنوی، هشت نسخه اصلی را مبنای کار قرار داده است. معتبرترین نسخه‌ای که از مثنوی به ما رسیده است، نسخه‌ای است که در بارگاه مولانا نگه‌داری می‌شود و به گفته دکتر موحد در مقدمه تصحیحش از مثنوی، استنساخِ آن، به احتمال فراوان هم‌زمان با پی‌ریزیِ بنای بارگاه مولوی آغاز شده است؛ زمانی که فرزند و خلیفه مولوی هر دو زنده بوده‌اند و این نسخه با نظارتِ آن‌ها تهیه شده است. نیکلسون به هنگامِ تصحیح دو دفتر ابتداییِ مثنوی از وجود این نسخه مطلع نبوده است و از آن در تصحیح چهار دفترِ دیگر استفاده کرده است. این موضوع، به اذعانِ خودِ نیکلسون، باعث دوگانگی در تصحیح شده است. پس از نیکلسون، اهمیتِ نسخه قونیه (که به ادعای عبدالباقی گورپینارلری، شارح ترک‌تبار مثنوی، نسخه جامع و مانع مثنوی محسوب می‌شود) چنان شد که به عنوان نمونه، وقتی دکتر عبدالکریم سروش، تصمیم گرفت مثنوی را تصحیح کند، تنها نسخه معیارش را نسخه قونیه قرار داد. بخش عمده‌ای از مقدمه دکتر موحد به اثبات این نکته اختصاص دارد که بسنده کردن به نسخه قونیه در تصحیح معنوی چندان منطقی نیست. به‌ویژه که نسخه‌های قابل‌اعتماد دیگری از مثنوی هم در دسترس ماست. نظیر نسخه‌ای از یکی از دفترهای مثنوی که استنساخش به یقین، به قلمِ فرزندِ مولانا بوده است.  از جمله ویژگی‌های موحد، اتکا به عقلِ انتقادی است و گام ننهادن در مسیر اسطوره‌پردازی. این ویژگی را موحد در مورد مولوی هم به خوبی رعایت می‌کند. برای نمونه، دکتر عبدالکریم سروش در مقدمه‌اش بر تصحیح نسخه قونیه مثنوی و نیز در سخنرانی‌ای که با عنوان «انسان نزد مولوی» مشهور است، دلایلی در رد این نکته که مثنوی و دیوان شمس توسط مولانا بازبینی شده است، ارائه می‌دهد. از دلایلی که او ارائه داده است می‌توان به این نکات اشاره کرد: الف: اینکه بسیاری ابیاتِ نیمه‌بلیغ و نابلیغ در آثار مولوی وجود دارد نمودی از این است که مولوی آثارش را بازبینی نکرده است؛ چرا که در تسلط مولانا بر بلاغت شکی نیست. ب: مولوی هر روز از نو متولد می‌شد و به گذشته بازنمی‌گشت. نمی‌توان باور کرد مولوی به اشعار گذشته خود بازمی‌گشته است و آن‌ها را بازبینی می‌کرده است. دلیل اول دکتر سروش استنباطی عقلی است که منطق مشخصی دارد. اما دلیل دوم از نحوه قرائتِ دکتر سروش از زندگی مولانا ناشی می‌شود و گام نهادن در مسیر اسطوره‌پردازی از مولاناست. در همان صفحات اولِ مقدمه دکتر موحد، وی بی‌آنکه به نظرِ دکتر سروش اشاره‌ای کند، در اثبات این نکته که مولانا مثنوی را بازبینی کرده است، چند استنباط عقلی و مبتنی بر تحلیل متون ارائه می‌دهد. به عنوان نمونه به یکی از روایاتی که «شمس‌الدین افلاکی» در مناقب‌العارفین ارائه داده است، اشاره می‌کند. در این روایت یکی از مریدان مولانا «فخرالدین سیواسی» را که از اصحاب مولانا بوده است به خواب می‌بیند، در حالی که مأمور عذاب دندان‌های او را در دهانش خرد می‌کرده است. آن مرید علتِ امر را از سیواسی جویا می‌شود و پاسخی به این مضمون می‌گیرد: من بی‌اجازه در مثنویِ خداوندگار دست می‌برده‌ام. احمد ابوالفتحی استنباطی که موحد از این روایت می‌کند جالب است. او می‌گوید از این روایت می‌توان چنین برداشت کرد که اصحاب مولانا اجازه داشته‌اند پیشنهادهای خود را برای بازبینی مثنوی به او ارائه دهند. به گفته موحد یکی از دلایلی که حواشی نسخه قونیه و برخی نسخه‌های معتبر دیگر از مثنوی پر ازنسخه بدل‌است، همین بازنگری‌هایی است که یا مولانا خود در مثنوی انجام داده یا اصحابش پیشنهاد داده‌اند و او پذیرفته. گذشته از این، آنچه ما از روندِ نگارش مثنوی می‌دانیم، بازبینی مثنوی را ناگزیر می‌کرده است. بنا به روایات آن روند چنین بوده است: مولوی مثنوی را تقریر می‌کرده و چلبی حسام‌الدین مکتوب می‌کرده. سپس حسام‌الدین روخوانی می‌کرده و پس از پذیرش، بار دیگر مکتوب می‌کرده است. به هنگام تکمیل مثنوی هم، یک بار از ابتدا تا انتها، حسام‌الدین مثنوی را برای مولوی روخوانی کرده است. در چنین شرایطی آیا می‌توان پذیرفت که مولوی مثنوی را بازبینی نکرده است؟  منبع: روزنامه‌ شهرآرا ]]> نقد و معرفي Wed, 31 Jan 2018 09:06:45 GMT http://www.ibna.ir/fa/doc/book/257295/آیا-مولانا-مثنوی-بازبینی-کرده ​«بندر و دريا» با شكل و شمايلي تازه منتشر شد http://www.ibna.ir/fa/doc/book/257246/بندر-دريا-شكل-شمايلي-تازه-منتشر به گزارش خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا) نشريه تخصصي ​«بندر و دريا» كه با 33 سال سابقه انتشار، قديمي‌ترين مجله تخصصي كشور در حوزه بنادر و دريانوردي به شمار مي‌آيد، دور تازه انتشار خود را به مديرمسئولي و سردبيري محمد ولي‌زاده، آغاز كرده است. ولي‌زاده در سرمقاله‌ نخستين شماره از دوره‌ي جديد ماهنامه «بندر و دريا»، از لزوم تغيير در محتوا و شكل اين مجله گفته و خاطرنشان كرده است كه در كنار برقراري ارتباط موثر و تبادل اطلاعات و تجربيات با مجامع دانشگاهي مرتبط با حوزه دريايي و بندري، اين نشريه در دور تازه خود قصد دارد لذت خواندن يك مقاله، گزارش توصيفي يا گفت‌وگوي تحقيقي جذاب را با عموم هموطنان علاقه‌مند به موضوعات و مسائل دريايي كشور قسمت كند و فرهنگ دريايي را در ميان اقشار مختلف جامعه اشاعه دهد. شماره اول از دور تازه اين نشريه، به مناسبت افتتاح فاز اول بندر شهيد بهشتي، نگاهي متفاوت و تازه به بنادر استان سيستان و بلوچستان و درياي عمان دارد. چابهار عنوان نخستين بندر اقيانوسي ايران را داراست و افتتاح بندر شهيد بهشتي مي‌تواند، مهم‌ترين شريان حمل و نقل دريايي خاورميانه را محقق كند. همين بهانه كافي است تا خبرنگاران «بندر و دريا» به سراغ چابهار بروند و پرونده‌هاي مختلفي را درباره آن تهيه كنند. به اين ترتيب در بخش اقتصادي مجله، گزارشي از سفر رئيس جمهور به چابهار تهيه شده و از ابعاد مختلف، تبعات اقتصادي افتتاح بندر شهيد بهشتي مورد بررسي قرار گرفته است. نگاهي به مطالعات و زيرساخت‌هاي اين پروژه، يكي ديگر از خواندني‌هاي مجله «بندر و دريا»ست. در اين مقاله سعي شده آورده‌هاي بندر شهيد بهشتي براي استان سيستان و بلوچستان و كل كشور مورد ارزيابي دقيق قرار بگيرد. در بخش سياست، بازتاب سياسي حضور 60 ميهمان خارجي از 17 كشور جهان در آيين افتتاح فاز اول بندر شهيد بهشتي مورد بررسي قرار گرفته و «بندر و دريا» در گفت‌وگوي اختصاصي با ميرمحمود موسوي، ديپلمات ارشد وزارت امور خارجه، سعي كرده است به تحليل ديپلماتيك مسير ترانزيتي ايران، هند و افغانستان بپردازد. بخش اجتماعي، گفت‌وگو و گزارش‌هايي از چابهار و مردم بندرنشينِ درياي عمان منتشر كرده است. در اين بخش، به سبك زندگي، موقعيت جغرافيايي و تاريخي و انواع رسم و رسوم محليِ چابهار پرداخته شده است. گزارشي از بندر «تيس» و نگاهي به مردم‌شناسي اين استان در كنار گفت‌وگو با دختري روشندل از اهالي چابهار كه موفق به تحصيل در مقطع دكتراي علوم سياسي شده است، از ديگر خواندني‌هاي اين بخش به شمار مي‌رود. در بخش تاريخ، گفت‌وگو با موسس دانشكده علوم و فنون دريايي چابهار، بهانه‌اي براي ورود به پيشينه قديم اين شهر در جوار درياي مكران دارد. انتشار اختصاصي نقشه ايران در دوران صفويه كه اهداييِ موسسه جغرافيايي و كارتوگرافي «سحاب» به «بندر و دريا» بوده، مقدمه‌ي نگاهي به تاريخچه‌ي نيم‌قرني بندر چابهار و حضور نظاميان و دريانوردان در آن شده است. مقاله، گزارش و اخبار از ديگر بخش‌هاي اين مجله است. همچنين در بخش پاياني، يادداشت‌هاي محمدرضا سحاب، رضا خجسته‌رحيمي و عليرضا بهرامي از سفر به بندر شهيد بهشتيِ چابهار منتشر شده است و آن‌ها از دريچه نگاه خود، به زواياي كمتر ديده‌شده‌ي‌ اين بندر پرداخته‌اند و تاثيري كه مي‌تواند بر اقتصاد كشور بگذارد. دويست و چهل و هشتمين شماره‌ي «بندر و دريا» با طرح جلدي درخصوص افتتاح بندر شهيد بهشتي، سري تازه انتشار خود را در 108 صفحه‌ي تماماً رنگي و با قيمت ده هزار تومان آغاز كرده و اميدوار است بتواند با تغيير در محتوا و فرم، علاوه بر برقراري ارتباط علمي بين مسئولان و متخصصان با همه‌ي مردم علاقه‌مند به مسائل دريايي، كشتيراني و بندري، «ماهنامه‌اي براي دريانوردي و زندگي در بنادر ايران» باشد. صاحب‌امتياز اين نشريه سازمان بنادر و دريانوردي و مديرمسئول و سردبير آن، محمد ولي‌زاده است. از روزنامه‌نگاران همكار اين نشريه مي‌توان به امير صدري، سعيد برآبادي، مجيد يوسفي، زينب اسماعيلي، مهتاب قلي‌زاده، آكو سالمي و... اشاره كرد. ولي‌زاده پيش از اين سردبيري مجلاتي همچون «عصر پنجشنبه»، «جمعه» و «كتاب هفته‌ي خبر» را بر عهده داشته است.   ]]> نقد و معرفي Wed, 31 Jan 2018 05:32:55 GMT http://www.ibna.ir/fa/doc/book/257246/بندر-دريا-شكل-شمايلي-تازه-منتشر زنان و اقتدار مردانه http://www.ibna.ir/fa/doc/book/257096/زنان-اقتدار-مردانه خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)_سندی مومنی: نوشتار حاضر با تمرکز بر شش داستان مجموعه (آبی و عشقش، آقای صابری، با باران ببار، ترس، کنیز، شاهگل و مادر) به‌نگارش درآمده است. هفت داستان که زن محور اصلی داستان‌هاست و درواقع رویداد اصلی و بحران داستان‌ها، موقعیت زن در جامعه روستایی است. نقد حاضر در سه بخش تلاش می‌کند سیمای زن در جامعه بسته و بی‌تحرک روستایی را تفسیر کند. به همین جهت از رویکردی جامعه شناختی برای تحلیل داستان‌ها استفاده می‌شود. در بخش اول، ویژگی‌های جامعه روستایی در داستان‌ها به‌گواه آنچه در داستان‌ها تصویر شده است، عنوان می‌شود. در بخش دوم، حضور زن و خشونت علیه آن بررسی می‌شود و در نهایت در بخش سوم به مذهب به‌عنوان یکی از خاستگاه‌هایی اشاره می‌شود که در جامعه متن داستان‌ها از اقتدار و مشروعیت برخوردار است. بخش اول: ویژگی‌های جامعه روستایی و ترسیم آن در جامعه متن داستان‌ها شاید بهتر باشد ابتدا تعریف ساده‌ای از جامعه ارائه شود: جامعه را مجموعه‌ای از افراد انسانی معنا می‌کنیم که در جبر یک سلسله نیازها و تحت‌نفوذ یک سلسله عقاید و ایده‌ها و آرمان‌ها با نظام‌ها و سنت و آداب و رسوم و قوانین خاصی به یکدیگر پیوند خورده‌اند و زندگی دسته‌جمعی و مشترکی دارند . مشخصا در داستان‌های دهکده پرملال مخاطب با جامعه‌ای روستایی مواجه است. نیاز در جامعه روستایی داستان‌های دهکده پرملال، از طرفی به زمین و دام به‌جهت معیشت متصل است و از طرفی به زن و تشکیل خانواده و اصل فرزندآوری. این دو نیاز زندگی اجتماعی و مشترک شخصیت‌های داستان را پیش می‌برد. مشخصه اصلی جامعه‌ای که داستان‌ها در آن شکل می‌گیرند سنتی‌بودن است. جامعه سنتی، اقتدار خود را از آداب و رسوم گذشتگان می‌گیرد. سر ناسازگاری با تغییر و نوآوری دارد. در این جامعه سنتی نظارت اجتماعی از طریق آداب و رسوم صورت می‌پذیرد و اگر قانونی وجود داشته باشد در مرتبه بعدی قرار دارد. همین نظارت اجتماعی در داستان‌های با باران ببار و شاهگل و آبی و عشقش به‌خوبی دیده می‌شود. در داستان با باران ببار هژیر و سپیده رابطه‌ای ممنوعه دارند و وقتی این رابطه توسط زنان دهکده برملا می­‌شود بدون هیچ گفت‌و‌گویی قانون نانوشته اجرا می‌شود. سپیده کتک می‌خورد، زنان بر سر بام‌ها کل می‌کشند، مردان در سینه‌کش دیوارها به هژیر می‌خندند و او را هوو می‌کنند. داستان شاهگل روایت زنی زیباست که شوهرش را از دست‌داده و حالا با سنگ‌باران مردم به سمت بیرون از دهکده بدرقه می‌شود. در این داستان نیز بدون پرس‌وجو، مجازات صورت می‌گیرد و شاهگل و دو فرزندش می‌بایست از دهکده خارج شوند. در داستان آقای صابری، مردم دهکده، با وجود ژاندارم‌ها که نماینده قانون هستند آقای صابری را به غل‌ و زنجیرهای باقی‌مانده از زمان خان می‌کشند و توجهی به قانون ژاندارم‌ها نمی‌کنند. غل و زنجیرها بسیار سنگین هستند و توسط چهار نفر حمل می‌شوند! این بخش کلیدواژه مهمی دارد و آن فرهنگ است. فرهنگ قالبی که در داستان‌ها خود را آشکار می‌کند. اگر برای فرهنگ ویژگی اکتسابی‌بودن را قائل بشویم و متعاقب آن فرهنگ را مجموعه پیچیده‌ای از اعتقادات و هنر و مذهب و اخلاق و قوانین و هرگونه توانایی که به‌وسیله انسان به‌عنوان عضو جامعه کسب شده است بدانیم می‌توانیم برای فرهنگ دو جنبه مشخص کنیم. جنبه مادی که شامل اشیاء و ابزار می‌شود و جنبه غیرمادی که متشکل از عقاید و رفتارهاست. نماینده فرهنگ غالب در جامعه روستایی داستان‌ها، در بخش مادی دام و زمین است. دام‌ها نماد برجستگی طبیعت و پیوند روستا با طبیعت است و زمین نماد رابطه مالک و مستاجر است. در داستان‌هایی که مدنظر است، در بخش فرهنگ غیرمادی، طرد اجتماعی زنانِ داستان نتیجه عقاید رفتار حاکم بر اهالی دهکده است. شاهگل و آبی و سپیده برای همیشه طرد خواهند شد و مهتاب دختر کوچک آقای صابری در داستانی به‌همین نام، به‌راحتی متهم به دزدیدن دویست‌تومان پول می‌شود و کتک می‌خورد و برای کار نکرده به بدترین شکل مجازات می‌شود. طرد اجتماعی نه تنها در مواقعی اتفاق می‌افتد که گناهی صورت گرفته بلکه در داستان آقای صابری و مادر به‌جهت غریب‌بودن به‌وقوع می‌پیوندد. در داستان آقای صابری برای اینکه او و دختر کوچکش مهتاب، در روستا غریب هستند، اتهام‌زدن به آن‌ها آسان است. مهتاب دختر آقای صابری تاوان این کار نکرده را با کتک و رسوایی و نمایش دیوانگی پدرش می‌دهد و در داستان مادر، زن داستان همین که مردش می‌میرد مجبور است برای پیداکردن کار و ادامه زندگی به شهری دیگر برود. در میانه این هجرت بحران اصلی داستان شکل می‌گیرد که در قسمت نهایی به آن اشاره خواهد شد. بنابراین طرد اجتماعی که در جهان به‌طور مثال نژادپرستی آن را نمایندگی می‌کند در داستان‌های دهکده پرملال زن‌بودن و غریب‌بودن نماینده آن است. اساسا در جامعه سنتی و بسته و بدون تحرک اجتماعی روستا، ارزش سن (سالخوردگان که همان ریش سفیدان ده هستند) و جنس (مردمداری) حرف اول را می‌زند. در داستان‌ها بدون اغراق تنها مردان هستند که از منابع قدرت برخوردارند و در جهت سلطه بر زنان از آن استفاده می‌کنند و تنها سالمندان دهکده هستند که می‌توانند به‌عنوان تنها منبع علم و تجربه محدود در جامعه خودی نشان بدهند. داستان‌های دهکده پرملال به‌خوبی از پس به تصویرکشیدن ویژگی‌های جامعه روستایی برآمده است. سندی مومنی بخش دوم: حضور زن و خشونت علیه آن همان‌طور که در بخش اول به آن اشاره شد، زنان در جامعه سنتی و بسته روستا از اهمیت کمی برخورداند. زنان در داستان‌های مدنظر همگی پایگاه‌های اجتماعی متزلزلی دارند. پایگاه اجتماعی زن در کار و فرزندآوری خلاصه می‌شود. که صد البته مقبولیت این پایگاه از جانب مردان تایید و تکذیب می‌شود. در نتیجه داشتن پایگاه اجتماعی متزلزل، زنان در موقعیت فرودستی قرار دارند و درنهایت هیچ سهمی از قدرت نخواهند داشت و به‌راحتی از سوی مردان مورد خشونت قرار می‌گیرند. این خشونت بیشتر از نوع روانی و فیزیکی است که ریشه در ویژگی‌هایی دارد که در بخش اول به آن اشاره شد. شاید بهتر باشد به مفهوم خشونت و انواع فیزیکی و روانی و آشکار و پنهان‌بودن آن بپردازیم و بعد از آن از داستان‌ها شواهدی بر مفاهیم بیاوریم. پرخاشگری رفتاری است که به قصد آسیب‌رساندن به خود و دیگران انجام شود. در این تعریف قصد و نیت رفتارکننده نیز دارای اهمیت است. در واقع پرخاشگری به رفتاری اطلاق می­‌شود که از روی قصد و عمد، و مشخصا برای رساندن صدمه و آسیب به دیگری و یا خود انجام گرفته باشد. نگاهی کوتاه به جهان اطراف به ما نشان خواهد داد که همان‌گونه که یکی از علمای اجتماعی معاصر، الیوت ارونسون[1] گفته است عصر ما عصر پرخاشگری است. بخش عمده اخبار رادیو و تلویزیون شرح و نمایش خشونت­‌هایی است که در نقاط مختلف جهان از سوی انسان­‌های دیگر اعمال می­‌شود (کریمی، 1389 :198). دامنه رفتار خشونت‌آمیز از تحقیر و توهین و ضرب و جرح تا تخریب اموال و دارایی و قتل گسترده است. (صدیق سروستانی،1389 :115). همان‌طور که قبلا اشاره شد در داستان‌ها به طور مشخص زنان در معرض خشونت فیزیکی و روانی هستند. تعریف مختصری در ارتباط با مفهوم و مصادیق این دو نوع خشونت عبارت است از: خشونت بدنی، جسمی(فیزیکی): خشونت جسمانی علیه زنان ممکن است به شیوه­‌های گوناگون صورت گیرد. کتک‌زدن، شکنجه، قتل، این‌گونه خشونت به هرگونه رفتار غیراجتماعی که جسم زن را مورد آزار قرار می‌دهد اطلاق می­‌گردد (کار، 1380). مصادیق آن عبارتند از: ضرب و شتم، مشت‌زدن، گاز گرفتن، سیلی‌زدن، خفه‌کردن، ضربه با شیء یا مشت، چاقوکشی، تیراندازی، مثله‌کردن، زنده به گور کردن و... (محبی،1380). خشونت­‌های روانی: رفتار خشونت‌آمیزی است که شرافت و آبرو اعتمادبه‌نفس زنان را خدشه‌دار می­‌کند. این رفتار به‌صورت انتقاد ناروا، تحقیر، بددهانی، تمسخر، توهین، فحاشی، تهدیدهای مداوم به طلاق‌دادن یا ازدواج مجددکردن اعمال می­‌شود (محبی،1380). در داستان‌ها دامنه رفتار خشونت‌آمیز را از کتک (در داستان با باران ببار)، تحقیر و توهین (در داستان‌های آبی و عشقش و شاهگل و ترس) و قتل (در داستان آبی و عشقش) شاهد هستیم.  در یک تقسیم‌بندی ساده، خشونت به دو نوع آشکار و پنهان تقسیم می‌شود. در عصر حاضر بنابر پژوهش‌های متعددی که صورت گرفته است، برای خشونت علیه زنان یک ویژگی مشخص قائل شده‌اند و آن پنهان‌بودن آن است. البته در داستان‌های دهکده پرملال، خشونت شکلی کاملا عریان دارد. شکلی آشکار که قانونی است که می‌بایست به‌طور خودکار و از سوی تمام اهالی روستا اجرا شود. خشونت آشکار: «خشونت آشکار زمانی رخ می‌دهد که فرد دارای اقتدار بدنی، روانی، اجتماعی و اقتصادی از قدرت خود عکس تمایل دیگری و برای وادارکردن شخص به رفتارهای دلخواه خود استفاده کند. به‌علت اینکه مردان به منابع اقتدار بیشتری دسترسی دارند امکان بروز خشونت از جانب آن‌ها بیشتر می‌شود» (اعزازی، 1380 :28). قره‌محمد در داستان ترس و نازلی در داستان آبی و عشقش و نیز دیدار در داستان کنیز به‌روشنی از این اقتدار استفاده می‌کنند و خشونتی آشکار علیه زنان خود صنم و آبی و کنیز اعمال می‌کنند. در داستان ترس با مردی روبه‌رو هستیم که با همسرش صنم راهی جشن عروسی هستند. مرد در روستا به دلیری و شجاعت شهره است. اما در مسیر سخت و تاریکی که باید با همسرش همراه باشد توجهی به آمدن او نمی‌کند و به‌همین جهت همسرش در مواجهه با یک خرس راه را گم کرده و به روستا برمی‌گردد. مرد نیز بعد از مدتی که متوجه می‌شود صنم او را همراهی نمی‌کند به روستا برمی‌گردد. از شنیدن ماجرای مواجهه صنم با خرس متعجب و عصبانی می‌شود. افسانه خرس نر و زن در اذهان اهالی روستا می‌چرخد(جالب است که تمام اهالی روستا ذهن‌هایی شبیه به هم دارند گویا تخیل و رویاهایشان مانند هم است) و مرد بدون توجه به حرف‌های زن و تنها به خاطر اینکه به‌غرور و سابقه درخشانش در شجاعت لطمه‌خورده است زن را طلاق می‌دهد. در داستان آبی و عشقش نیز نازلی با خونسردی و بی‌اعتنایی قبل از اینکه همسرش بمیرد به آقای مدیر می‌گوید که آبی مُرد. در داستان کنیز نیز مردی غریب وارد روستا می‌شود و به‌خاطر زیبایی کنیز به پدر مریضش کمک مالی می‌کند و بعد او را طلب می‌کند. طلب‌کردنی که در همان روز عروسی مشخص می‌شود از روی هوس است نه عشق. در ادامه به کنیز با تحکم می‌گوید باید دار قالی مهیا کند و فرزندش حتما پسر باشد تا برگردد و به زندگی ادامه بدهد. که البته فرزند دختر است و شکل انسانی ندارد. دیدار فرزند خود را به‌راحتی می‌کشد و کنیز را طلاق می‌دهد و از روستا می‌رود. یادآوری این نکته ضروری ست که کنیز تنها داستانی‌ست که در آن زن مرگ و رسوایی را آن‌گونه که سپیده و آبی و شاهگل تجربه می‌کنند، تجربه نمی‌کند. در مقابل مرگ فرزند و طلاق را تجربه می‌کند. و حتی نوع طلاقش با طلاق صنم در داستان ترس نیز تفاوت دارد. خشونت پنهان: «در جوامع سنت‌گرا به‌طور معمول هرگونه تشخص مستقل برای فرد به‌ویژه زن را به‌رسمیت نمی‌شناسند و ارزش‌ها همواره بر محوری یکنواخت دور می‌زند که در این محور کمتر کسی امکان می‌یابد. شخصیت مستقل خویش را بروز دهد. به‌همین علت برای گسترش این فضا ارزش‌هایی همچون مطیع‌بودن ناتوانی تقیه و اختفای شخصیت حقیقی به انواع گوناگون در هیات فرهنگ بازدارنده متجلی می‌شود» (احمدی خراسانی، 1384 :110). زنان در داستان‌های دهکده پرملال تنها باحضور مردی به‌نام شوهر به رسمیت شناخته می‌شوند. هویت آن‌ها در داشتن شوهر و فرزندانشان است و میزان کاری که در روستا انجام می‌دهند. زنان بدون استقلال هستند و هیچ ابراز عقیده‌ای نمی‌کنند. یکی از نمادهای بی‌توجهی به زن و در نظرگرفتن میزان مفید بودنش که در کار و فرزندآوری خلاصه می‌شود، عدم ارتباط و گفت‌وگو میان زن و مرد در محیط خانواده است. در داستان با باران ببار هژیر تنها وقتی لب به سخن بازمی‌کند که با سپیده صحبت می‌کند، هیچ گفت‌وگویی بین او و همسرش شکل نمی‌گیرد. در داستان آبی و عشقش نیز آبی تنها گفت‌وگویی که دارد با آقای مدیر است. مردان در داستان‌ها با زنان خود بسیار کم گفت‌وگو می‌کنند. رفتار آن‌ها با کتک‌زدن و تحقیر معنا می‌شود نه با کلمات. این عدم‌ارتباط و فقدان امکان برقراری گفت‌وگو، آسیب زیادی به‌حضور زن زده است. در داستان کنیز، شخصیت زن تنها وقتی لب به سخن بازمی‌کند که بخواهد با التماس و خواهش دیدار، شوهرش را در روستا پایبند کند. در داستان آقای صابری هم زن رزاق، بعد از مراسم سوگند در مسجد به شوهرش می‌گوید پول را پیداکرده و شوهرش جواب می‌دهد دویست تومن هم دویست تومنه! زنان عملا کنشگرانی در جهت خواسته‌های مردان و حفظ آن‌ها هستند. خشونت پنهان در ساختار جامعه روستایی داستان‌ها به تولید و بازتولید و تثبیت خشونت علیه زنان کمک به‌سزایی می‌کند. چراکه تا زمانی که زنان هیچ نوع آگاهی و آموزشی در ارتباط با شناختن بهتر خودشان نداشته باشند، نمی توان مقابل انواع خشونت‌های آشکار و پنهانی که بر آن‌ها اعمال می‌شود کاری کرد. یکی از مصادیق خشونت پنهان در داستان‌های دهکده پرملال، انحصارطلبی مردانه است. این موضوع یکی از ویژگی‌های مشخص در خشونت روانی علیه زنان محسوب می‌شود که در داستان‌های کنیز و ترس برجسته‌تر است. مردان زنان را مانند ابزار و شئ متعلق به‌خود می‌دانند. البته تا زمانی که بخواهند. به‌محض اینکه مردی نخواهد همسرش را در کنار خود داشته باشد او را طلاق می‌دهد. یکی از اتفاق‌های دیگر که در داستان‌های دهکده پرملال می‌افتد خشونت زن علیه زن است که با نظریه همدستی بوردیو جامعه‌شناس و متفکر فرانسوی و نیز نظریه ناکامی- پرخاشگری جمعی از روان‌شناسان همخوانی دارد. نظریه همدستی عنوان می‌کند که اگر به‌طور مثال سلطه مردان علیه زنان وجود دارد، این سلطه بدون کمک زنان توسط مردان عملی نمی‌شود. و از طرفی نظریه ناکامی- پرخاشگری عنوان می‌کند، یکی از دلالیل خشونت، ناکامی در امری است که برای فرد مهم تلقی می‌شود. نگاه کنید به داستان‌هایی که در آن زنان رسوا می‌شوند و انواع خشونت روانی و فیزیکی را از اهالی روستا متحمل می‌شوند. در عیان‌کردن رسوایی‌ها، زنان نقش اصلی را دارند. این زنان هستند که سپیده را رسوا می‌کنند و بر بام‌هایشان کل می‌کشند. این زنان هستند که سنگ‌هایی برای شوهرانشان فراهم می‌کنند تا بر سر شاهگل و آبی فرود بیاید. همدستی زنان در جبهه مردان برای اعمال خشونت علیه زنان بی‌تردید در داستان‌ها نمود دارد. و اما ناکامی زنان در داستان شاهگل به‌خوبی مشخص است. شاهگل زنی زیباست که این زیبایی هم مردان و هم زنان را آزار می‌دهد. زنان را برای اینکه به‌اندازه او زیبا نیستند و مردان را برای اینکه نمی‌توانند صاحب شاهگل باشند و درنهایت سنگ‌هایی که بر سر شاهگل ریخته می‌شود گویا انتقام زیبایی این زن نگون‌بخت است. شاهگل التماس می‌کند که یک‌روز به او فرصت بدهند ولی این زنان هستند که بر سر بام‌ها کل می‌کشند و مخالفت خود را نشان می‌دهند و فرزندان همین زنان هستند که سنگریزه در دست به شاهگل آسیب می‌زنند. در نظر داشته باشید که مرگ ایاز شوهر شاهگل هم مبهم است و احتمال اینکه به دست مردان حسود تیرخورده باشد بسیار است. گویا سرنوشت زنان زیبا در جامعه‌ای بسته و سنتی که در جهل حل شده است، چیزی بهتر از بیوه‌شدن، رسواشدن، مرگ و در نهایت اخراج از روستا نیست. مسئله دیگری که باید در رابطه با داستان‌های دهکده پرملال به آن اشاره کرد بی‌توجهی به سرمنشاء آسیب‌هاست. چرا سپیده و هژیر به مرد و زنشان خیانت می‌کنند؟ چرا آبی مشتاق آقای مدیر است؟ چرا شاهگل بعد از مرگ ایاز، کارش به‌جایی می‌رسد که از دهکده اخراج شود؟ چرا صنم طلاق داده می‌شود؟ چرا مادری زحمت کشیده و رنجور فرزندش را از دست می‌دهد؟ چرا آقای صابری و دخترش انگشت‌نمای اهالی دهکده می‌شوند؟ تا زمانی که به‌جای پرداختن به ریشه مسئله و آسیب‌اجتماعی به کنشگران توجه کرد و آن‌ها را مجازات کرد، مثل این می‌ماند که صورت مسئله را پاک‌کرده باشیم. همان وضعیتی که در قتل‌های آزاردهنده کودکان بعد از آزارجنسی اتفاق افتاده است. جامعه فردی به‌نام قاتل را در نظر می‌گیرد و بدون توجه به منشاء مسئله، تنها یک نفر را مجازات می‌کند و انتظار دارد مسئله تعرض جنسی آزاردهنده به سرانجام برسد.     کتابنامه فقیری، امین(1395). دهکده پرملال، تهران: چشمه. اعزازی، شهلا (1380). خشونت خانوادگی: زنان کتک‌خورده. تهران: نشر سالی. کار، مهرانگیز(1380). پژوهشی درباره‌ی خشونت علیه زنان در ایران. تهران: روشنگران و مطالعات زنان. کریمی، یوسف.(1389 ) روان‌شناسی اجتماعی، تهران: دانشگاه پیام‌نور. محبی، سیده‌فاطمه (1380). آسیب‌شناسی اجتماعی زنان: خشونت علیه زنان. کتاب زنان. شماره نوزدهم، صص6-14 صدیق سروستانی، رحمت‌الله،(۱۳۸۹) آسیب‌های اجتماعی، تهران: سمت. احمدی خراسانی، نوشین. (1384 ). زنان زیرسایه پدرخوانده‌ها تهران: نشر توسعه.                 ]]> نقد و معرفي Tue, 30 Jan 2018 06:04:44 GMT http://www.ibna.ir/fa/doc/book/257096/زنان-اقتدار-مردانه آنقدر مراقبت خواهم بود تا عاشق بشوی... http://www.ibna.ir/fa/doc/book/257236/آنقدر-مراقبت-خواهم-عاشق-بشوی خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)_فرشته نوبخت:«نوبت توست. عجله نکن. نقش‌ات را با رضایت بازی کن. نوبت توست. به همین پایکوبی منظم ادامه بده. انگار خودت دست به کار شده‌ای. حالا نوبت توست...» (صفحه 152) ارکیده‌های من گفتگوی طولانی با مخاطبی غایب است. از این‌رو، با جهانی گاه خواب‌گونه، خلسه‌وار و سیال روبرو هستیم که حول یک مرکز مشخص، یعنی همان مخاطبِ غایب می‌گردد. از این حیث با اثری گفتمانی، فلسفی، پرسش‌گونه و درونی روبرو هستیم که به رغمِ ساده بودن، پیچیده به نظر می‌رسد. سکوتی در اولین رمان خود با ساختاری خیال‌واره در ارتباط فرم با محتوا، مضمونی لطیف و انسانی را پرورانده و از استعاره‌ی تولد راهی به گفتمانی انسانی گشوده است. مخاطب یک امکان بالقوه‌ی وجودی است. جنینی که پلی میانِ ذهن و جسم یک زن برای ارتباط با جهان برقرار می‌سازد.  موقعیتی که سکوتی به سراغ آن رفته است تجلی یک تعارض معنادار است. تقابل دو جهان ذهن (زن) و عین (فضای واقعی)...  دو خط موازی که در کنار هم پیش می‌روند و مضمونی فلسفی را پیرامون هستی و جهان شکل می‌دهند. ساختمان ساده و زیبای رمان، چنان این درهم تنیدگی را در آغوش گرفته و قاب کرده است که به دشواری می‌توان فاصله‌‌ی باریک میان زندگی و جریان خیال‌انگیز و رویاییِ ذهن زن را از هم تمیز داد. فرزانه سکوتی، سال‌ها است که می‌نویسد و ترجمه می‌کند. ترجمه‌های او در زمینه‌ی ادبیات نمایشی همواره گواهی بر تسلط او بر زبان و پیچ‌وخم‌های آن داشته و دارد. همچنان‌که زبان ویژگی برجسته‌ای در اولین رمان او است. شخصیت اصلی، در کشمکش شدیدی قرار ندارد، هرچه هست آشفتگیِ موقتی است که به سرعت در تعادلی زیباشناختی با جهان درونی و بیرونی او قرار می‌گیرد. تعادلی که در زبانی ریشه دارد که به خوبی از پسِ توصیف فضا و گسترش داستان در موقعیتی که شخصیت در آن قرار گرفته است برآمده.  در مواجهه با رمان ارکیده‌های من، هرگز با اثری شبیه دیگر آثار منتشر شده، روبرو نخواهید بود. شخصیت اصلی رمان، زنی است که در صلح کامل با جهان بیرونی خود قرار دارد. تعارضی نیست و آن‌چه کشمکش‌های درونی اثر را شکل می‌دهد، پیوند میان زن و جنین دختری است که در خود می‌پرورد. از شکاف میان این تعارض، وجهِ فلسفیِ عمیقی شکل می‌گیرد. جنین، نمادِ زنی است که پیمایش درونیِ طولانی را آغاز کرده و در پایان این راه، تحولی انتظارش را می‌کشد.  شیوه‌ی رویایی ما با ارکیده‌های من، بی‌تردید الگوی سفری است که به خردمندی و عشق منتهی می‌شود. راوی، در قلمرو ذهنی خود انقلابی درونی را تجربه می‌کند. در سطرهای آغازین رمان، او ورود ناخواسته‌ی خود را به این سفر درونی (موقعیتِ ویژه)، اطلاع می‌دهد: «... تو هم باید بگذاری درست الان سر و کله‌ات توی زندگی‌ام پیدا شود؟ ... » (صفحه 8) اما خیلی زود، تردید و نارضایتیِ ملایم، جای خود را به ترس می‌دهد. ترسِ زنی که قرار است پای موجودی ناتوان و کوچک را به این جهانِ پرآشوب بکشاند. این آشفتگی را می‌توان در زندگی اکنون راوی دید: موقعیت کاریِ تازه، سرگشتگی و بی‌قراریِ روحی و  ...... گویی راوی نیز در آستانه‌ی تولدی دیگر قرار دارد. جنینِ در بطنِ او، پنداری زنی است که قرار است از نو زاده شود و پا در جهانی چنین آشفته بگذارد. پس باید یک بار همه‌چیز را با دقت و بی‌رحمانه مرور کند؛ از هرآنچه بیرون هست تا درونِ خودش را. از دور و بر شروع می‌کند، از محیط کار، از آدم‌ها و آدم‌ها و سردی‌ها و بی‌مهری‌ها و ترس‌ها و ترس‌ها و دل‌نگرانی‌ها ...  خیلی زود، روحیه‌ی بی‌نظیرش برای صلح، راهی برای برون‌رفت از سیاه‌چاله‌ی ناامیدی و ترس پیدا می‌کند. تصمیم می‌گیرد ترس را یک بار برای همیشه از خودش دور کند. بله؛ جهان با همه‌ی تیرگی‌ها و تاریکی‌ها آنقدر ها هم جای بدی نیست. می‌شود چیزهایی پیدا کرد و به آن آویخت، رگه‌هایی از امید و خوشبختی‌های کوچک و شاید هم بزرگ ... راوی اینچنین شروع می‌کند به امیدبخشیدن به دخترک و سعی می‌کند در آستانه‌ی تولد، همه‌ی آن بهانه‌های ترسناکی را که خودش را یک‌عمر چهارمیخ کرده بود، از ذهن و فکر دخترک دور کند. پس به او اطمینان می‌دهد: «آنقدر مراقبت خواهم بود تا عاشق بشوی...» (صفحه 151) این رمان در صدوپنجاه‌ودو صفحه، به تازگی از سوی نشر پیدایش منتشر شده و در دسترس است. ]]> نقد و معرفي Mon, 29 Jan 2018 15:55:38 GMT http://www.ibna.ir/fa/doc/book/257236/آنقدر-مراقبت-خواهم-عاشق-بشوی ناخوانده در غبار* http://www.ibna.ir/fa/doc/book/257235/ناخوانده-غبار خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)_علی شروقی:آمبروس بیرس، نویسنده آمریکایی قرن نوزدهم، آن‌طور که کتی ان. دیویدسون در پیش‌گفتارش بر مجموعه داستان‌های هولناک او، پیش‌گفتاری که در آغاز ترجمه فارسی جلد اول این داستان‌‌ها نیز آمده، نوشته است در سال ١٩١٣، در سن هفتادویک‌سالگی به مکزیک می‌رود و آن‌جا ناپدید می‌شود. سرنوشتی این‌سان غیرطبیعی و پررمزوراز، از قضا شاید طبیعی‌ترین سرنوشت برای نویسنده‌ای چون آمبروس بیرس باشد؛ آن هم نه‌فقط به آن دلیل که دیویدسون در پیش‌گفتارش بر قصه‌های او نقل می‌کند، یعنی به دلیل «زندگی پرفرازونشیب» بیرس، بلکه به دلیل سرشت قصه‌های او که البته اگر آن را برآمده از همان زندگی پرفرازونشیب بگیریم، این دلیل دوم در دل دلیلِ دیویدسون می‌تواند جای گیرد. در اغلب داستان‌های هولناک بیرس با گونه‌ای ناپدیدشدن روبه‌روییم و این ناپدیدشدن همواره نسبتی نزدیک با مرگ و حضور اشباح دارد. این در مورد فرم قصه‌های بیرس نیز صادق است. در قصه‌های او همواره انگار سطرهایی پاک شده است نه به قصد طراحی معمایی پیچیده که قرار است با عقل و منطق و ترفند و هوشمندی به‌خرج‌دادن‌های کارآگاهی گشوده شود بلکه درست به قصد زدنِ گرهی بر گره دیگر. ازهمین‌روست که در قصه‌های او پرونده‌های پلیس و آن‌چه به‌اصطلاح «شواهد و قرائن» نامیده می‌شود همواره یا گرهی دیگر در کار می‌زند و یا دمِ آخر نشانه‌ای غریب پیدا می‌شود که شواهد و قرائن پیشین را باطل می‌کند. نشانه‌ای که هیچ‌کجای پازل جا نمی‌گیرد و قطعه‌ای است که با قطعه‌های دیگرِ پازل جور درنمی‌آید. در قصه «ماجرای نولان» از این مجموعه پدر و پسری به دنبال یک درگیری لفظی کارشان به زدوخورد می‌کشد. پدر که آدمی است که همواره زود خشمگین می‌شود و خشمش را بروز می‌دهد و زود هم پشیمان می‌شود و از در آشتی درمی‌آید، پسر را با مشت می‌کوبد. پسر که آدم توداری است و دیر خشمگین می‌شود اما «استعدادی غریب برای نفرتی عمیق و ریشه‌دار در او» هست مشت پدر را با تهدید او به مرگ پاسخ می‌گوید: «به خاطر این کار زنده نخواهی ماند.» پدر که خشمش را خالی کرده و حالا پشیمان است درصدد دلجویی از پسر برمی‌آید اما پسر آشتی نمی‌کند. حدود دو هفته بعد پدر خانه را پس از صبحانه ترک می‌کند و یک بیل نیز با خود می‌برد. او دیگر به خانه بازنمی‌گردد. دو برادر به نام برادران جکسون که وقت مشاجره پدر و پسر از نزدیک جایی که مشاجره اتفاق افتاده بوده می‌گذشته‌اند، تهدید پسر به قتل پدر را شنیده‌اند. پسر به اتهام قتل پدر محاکمه می‌شود، اما کمی بعد شاهدانی دیگر از راه می‌رسند و شهادت می‌دهند که پدر احتمالا مقتول را (جسدی هنوز یافت نشده است) در همان زمانی که ناپدید شده است، در فروشگاه‌شان دیده‌اند. فروشگاه با جایی که پدر در آن ناپدید شده فاصله دارد، پس پسر نمی‌تواند قاتل پدر باشد و بر اساس این شهادت آخر، تبرئه می‌شود. اما چندی بعد کودکانی که در نزدیکی خانه مقتول بازی می‌کنند «زیر توده‌ای از برگ‌های خشک‌شده بیل پنهان‌شده‌ای» می‌یابند. «زمین نزدیک محلی که بیل در آن پیدا شده» بازرسی و جسد پدر کشف می‌شود. قصه با این پرسش پایان می‌یابد: «آن‌چه از میان فروشگاه آدل در نولان عبور کرد، واقعا چه بود؟» تاکید راوی داستان بر راستگویی آن‌ها که به دیدن مرد در فروشگاه شهادت داده‌اند، پیشاپیش احتمال شهادت دروغ را منتفی می‌کند؛ پس پای یکی از آن شواهد بازیگوشانه‌ای در میان است که بر سردرگمی کلاف معما می‌افزاید. شواهدی که منطق عقلانی کشف معما را به بازی می‌گیرند و بر ابهام می‌افزایند، چراکه بیرس جهان و کار جهان را این‌گونه می‌بیند و در قصه‌هایش بی‌آن‌که تلاشی برای پیچیده‌نمایاندن وضعیت به خرج دهد، خیلی ساده گرهی کور به معما می‌زند و لبخندزنان به راهش ادامه می‌دهد. چون دیوانه‌ای که سنگی در چاه می‌اندازد.    ازهمین‌رو مرگ در قصه‌های بیرس نه وجهی هیولاوش که حضوری بازیگوشانه دارد. اگر نویسنده‌ای مانند تالستوی در «مرگ ایوان ایلیچ» مرگ را عنصری می‌داند که از پس زندگی می‌آید و به‌تدریج جسم و روح مردی موفق و مرفه را که پله‌های ترقی را طی کرده است، می‌فرساید در قصه‌های بیرس مرگ از جایی دیگر نمی‌آید، بلکه همان‌جا در لابه‌لای زندگی خانه کرده است. همچنانکه مردگان این قصه‌ها با مرگ، از جهان خارج نمی‌شوند تا زندگان پس از این‌که طی مراسم رسمیِ سوگواری مرده را به جهان دیگر انتقال دادند و از بارِ او خلاصی یافتند، خود بر سرِ کار و زندگی خویش بازگردند. مردگان در این قصه‌ها جایی نمی‌روند بلکه در هیات‌های گوناگون بازمی‌گردند و اشباحِ جنازه‌ها تا ابد روی دست زندگان می‌مانند و آنان را معذب می‌کنند. در قصه‌های بیرس زمان به صورت خطی پیش نمی‌رود و زندگی با حرکتی خطی به سوی مرگ میل نمی‌کند بلکه لحظه‌ها همواره و همزمان از مرگ و زندگی انباشته‌اند. چنین نگرشی را شاید بیرس از حضور در جنگ‌های داخلی به ارث برده باشد و همچنین از تجربه شخصی‌ترش از مرگ، یعنی تجربه تلخ مرگ فرزند و این دو تجربه بیرس را به سمت درافتادن با عقلانیتِ از خودمتشکری می‌کشاند که هرآن‌چه را بیرون از قاعده علم و عقل است متفرعنانه انکار می‌کند. در قصه‌های بیرس این انکار به محض بروزیافتن، فورا و به‌شدت با وقوع واقعه‌ای غریب مجازات می‌شود. در داستان «مرد و مار» هارکر برایتون در حال مطالعه نوشته‌ای درباره افسون چشم‌های افعی است: «این گفته‌ای است موثق که بسیاری بر آن مُهر تایید نهاده‌اند و هیچ انسان باخرد و فهمیده‌ای آن را رد نمی‌کند که چشمان افعی چنان جاذبه‌ای دارد که هرکس در دام آن‌ها بیفتد، علی‌رغم میل خویش به سوی افعی کشیده می‌شود تا مذبوحانه با نیش وی هلاک شود.» راوی پس از نقل این بخش از کتاب قدیمی «شگفتی‌های علم» می‌گوید: «هارکر برایتون که با لباس خانه و کفش راحتی روی کاناپه دراز کشیده بود، هنگامی که عبارت بالا را از کتاب قدیمی شگفتی‌های علم ماریستر می‌خواند، لبخندی زد. او با خود گفت تنها نکته‌ی شگفت‌انگیز آن است که انسان‌های باهوش و فهمیده‌ی روزگار ماریستر یاوه‌سرایی‌هایی را که حتا افراد نادان زمان ما آن‌ها را رد می‌کنند، باور داشته‌اند.» هارکر برایتون به محض ابراز این انکار، با یک افعی زیر تخت خود مواجه می‌شود و این مواجهه به مرگ او می‌انجامد. منتها دست‌آخر معلوم می‌شود که این افعی، نه یک افعی زنده که «ماری پُرشده» است که «چشم‌هایش از دو دکمه‌ی کفش» درست شده‌اند. آن‌چه قصه را پیچیده‌تر می‌کند درست همین جمله‌های پایانی است. قصه با اثبات حقانیت آن‌چه در کتاب «شگفتی‌های علم» آمده است پایان نمی‌پذیرد، چراکه آن‌چه شخصیت داستان را افسون می‌کند و به کام مرگ می‌کشاند نه چشم واقعی افعی که دو دکمه‌ی کفش است. به‌واقع این نفسِ تفرعن و انکار ناشی از عقل‌باوری افراطی است که مجازات می‌شود. هارکر برایتون نه به دلیل حقانیت ادعای نویسنده «شگفتی‌های علم» که از مواجهه با توهمی از چشم افعی است که جان باخته است. این توهم را کالبدی بی‌جان پدید می‌آورد، پس هارکر برایتون به بیانی با خود مرگ که زیر تختش جا خوش کرده و به کمین نشسته است مواجه می‌شود. این‌جا نفسِ انکار و مطلق‌انگاری علم است که با رندی مرگ‌بار مجازات می‌شود. در داستان‌‌های هولناک آمبروس بیرس با جهانی مواجهیم که در آن اشباح و نمودهای گوناگون مرگ در گوشه‌وکنار زندگی روزمره پرسه می‌زنند. بین مرگ و زندگی روزمره و اشباح و آدم‌ها مرزی وجود ندارد و این‌ها همه در هم می‌لولند و اشباح مدام واقعیت را دست می‌اندازند و استدلال‌های عقلانی را به هیچ می‌گیرند. اگر نویسندگانی چون گوگول و الن‌پو را از سرآمدان داستان کوتاه به شمار آوریم چندان عجیب نیست که داستان‌های کوتاه بیرس این‌سان شبح‌آلود و آغشته به مرگ باشند. گویی با خلق شبح آکاکی‌آکاکیویچ توسط گوگول در داستان «شنل» و قصه‌های مالیخولیایی و مرگ‌آلود الن‌پو سرشت داستان کوتاه، دست‌کم شاخه‌ای از آن، با مرگ و شبح آمیخته شده است. با غالب‌شدن سنت رئالیستی چخوف در داستان کوتاه به نظر می‌رسد این سرشت مرگ‌آلود و شبح‌زده قدری به حاشیه رفته باشد، گرچه ردی از آن را در شاخه‌ای نامتعارف‌تر از داستان کوتاه یعنی قصه‌های کافکا و بورخس می‌بینیم.  بااین‌همه با غالب‌شدن هرچه بیشتر سنت چخوفی، داستان‌های بیرس امروزه نیز همان‌قدر ازراه‌رسیدگانی ناخوانده می‌نمایند، که در زمانه خود و در نسبت با ادبیات رئالیستی آن دوره، چنین می‌بودند. بیرس قصه‌هایش را سرخوشانه و بی‌اعتنا به این‌که کدام قطعه را باید کجای پازل جا بدهد و قطعه‌ها را حتما طوری تراش دهد که در پازل جفت‌وجور شوند روایت می‌کند. اساسا سبک او را همین بی‌اعتنایی بازیگوشانه، همین حضور عناصر نامحتمل که خوب در منطق پذیرفته‌شده واقعیت جفت‌وجور نمی‌شوند شکل می‌دهد. او همچون همان کودکانی است که حین بازی به نشانه‌هایی از جنازه‌ای دفن‌شده برمی‌خورند و با این کشف منطق متعارف را به سمت‌وسویی دیگر سوق می‌دهند. در همان پیش‌گفتار کتی ان. دیویدسون که ذکرش رفت گفته شده که بیرس در زمان حیاتش بیشتر به‌عنوان روزنامه‌نگار شناخته ‌شده بود تا داستان‌نویس «اما پس از مرگ اسرارآمیز» او «نسل‌های بعدی نویسندگان و منتقدان او را نویسنده‌ای فراتر از زمانه‌ی خویش خواندند.» گویی حضور بیرس در داستان کوتاه جهان نیز همچون ناپدیدشدن ناگهانی‌اش بیش از حد به سرشت قصه‌هایش شبیه است: او همان شبحی است که در داستان‌نویسی مهندسی‌شده و مبتنی‌بر منطق عقلانی نمی‌گنجد اما خنده‌زنان در لابه‌لای تاریخ ادبیات جهان پرسه می‌زند و اصول متعارف نویسندگی را به پرسش می‌کشد و روح آن‌هایی را که با سخت‌گیری عقلانی به این اصول چسبیده‌اند معذب می‌کند. چنین است آمبروس بیرس و داستان‌های هولناکش.   *عنوانِ رمانی از ویلیام فاکنر   منبع: روزنامه شرق ]]> نقد و معرفي Mon, 29 Jan 2018 15:41:10 GMT http://www.ibna.ir/fa/doc/book/257235/ناخوانده-غبار اگر مسیح در دنیای امروز ظهور می‌کرد چه اتفاقی می‌افتاد؟ http://www.ibna.ir/fa/doc/book/257231/اگر-مسیح-دنیای-امروز-ظهور-می-کرد-اتفاقی-می-افتاد به گزارش خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا) «آوای رستاخیز» نوشته آرتور میلر از نمایش‌نامه‌های تاثیرگذار ارتور میلر است. این نمایش‌نامه که به تازگی از سوی نشر چترنگ با ترجمه شیما الهی منتشر شده است، اولین بار در آگوست 2002 در تئاتر گوتری مینیایولیس اجرا شد و جا بدفرود لوید در نقش ژنرال فلیکس باریوز، جف ویس در نقش هنری شولتس، و لیلا روبینز در نقش امیلی شاپیروز بازی کردند و دیوید اسبیورنسون کارگردانی آن را عهده‌ذار بود. در پشت جلد کتاب آمده است: آوای رستاخیز، نمایشنامه تأثیرگذار آرتور میلر، از دل پرسشی ژرف برمی‌خیزد: اگر مسیح در دنیای امروز ظهور می‌کرد چه اتفاقی می‌افتاد؟ در کشوری نامشخص در آمریکای لاتین ژنرال فلیکس باریوز رهبر فراری انقلاب را دستگیر کرده است. شایعاتی مبنی بر معجزاتی از سوی این مبارز انقلابی، که با نام‌های مختلفی شناخته می‌شود، وجود دارد. ژنرال قصد به صلیب کشیدن او را دارد و حق پخش تلویزیونی آن به قیمت گزافی به شبکه‌ای آمریکایی فروخته شده است. این کمدی تراژدی روایت بنیاد اخلاقی متزلزل ما در عصر اشباع‌شده از رسانه‌هاست.  آرتور میلر، نمایش نامه نویس شهیر آمریکایی در ایران نامی آشناست و بارها آثار او در تماشاخانه‌های ایران به روی صحنه رفته است. همه پسران من (1947)، مرگ فروشنده (1949)، بوته آزمایش (1953)، چشم‌اندازی از پل و خاطره‌ای از دو دوشنبه (1955)، پس از سقوط (1964)، حادثه در ویشی (1964)، قیمت (1968)، خلقت جهان و دیگر کارها (1972) و ساعت آمریکایی از جمله آثار نمایشی میلر هستند. میلر در سال 1936 برنده جایزه نمایشنامه‌نویسی ایوری هوپوود دانشگاه میشیگان شد. همچنین دو جایزه حلقه منتقدان درام نیویورک، دو جایزه امی و سه جایزه تونی برای نمایشنامه‌ها و یک جایزه امی به پاس یک عمر تلاش را دریافت کرد. جایزه اوبی، بهترین نمایشنامه بی‌بی‌سی، جایزه جورج فاستر پیبادی، مدال طلای درام از موسسه ملی هنر و ادبیات، شیر آدبی کتابخانه عمومی نیویورک، جایزه جان اف. کندی به پاس یک عمر تلاش و جایزه آلگور مدو تعدادی دیگر از دستاوردهای آرتور میلر هستند. وی همچنین مدرک افتخاری دانشگاه آکسفورد و هاروارد، جایزه مولیر تئاتر فرانسه، جایزه دوروتی و لیلیان گیش به پاس یک عمر تلاش، جایزه پولیتزر و جوایز بی‌شمار دیگر و عنوان جفرسون لکچرر در موقوفه ملی علوم انسانی در سال 2001 را نیز از آن خود کرد. جایزه ادبی شاهزاده اتریش در سال 2002 و جایزه اورشلیم در سال 2003 نیز به او تعلق گرفت. میلر جدای از نمایش نامه نویسی، رمان هم نوشته است که از آن جمله باید به کانون (1945) و ناجورها، که در سال 1960 از روی آن فیلمی ساخته شد، اشاره کرد. متن در روسیه (1969)، برخورد چینی (1979) و در روستا (1977) از دیگر آثار میلر است. سه کتاب عکس توسط همسرش اینگه‌مورات را به چاپ رساند. سایر کارهای او شامل فروشنده در پکن (1984)، خطر: خاطره! (1987)، سقوط در کوه مورگان (1991)، آخرین یانکی (1993) و شیشه شکسته (1994) می‌شود که در سال 1995 جایزه اولیویه برای بهترین نمایشنامه را از آن خود کرد و همچنین رمانی کوتاه به نام دختر نازیبا، یک زندگی (1995) را نوشت. نمایشنامه‌های اخیر او شامل ارتباطات آقای پیتر، آوای رستاخیز و آخرین کار او به نام پایان تصویر است.    «آوای رستاخیز» نوشته آرتور میلر با ترجمه شیما الهی در نشر چترنگ با قیمت 11000 تومان منتشر شده است. ]]> نقد و معرفي Mon, 29 Jan 2018 14:57:02 GMT http://www.ibna.ir/fa/doc/book/257231/اگر-مسیح-دنیای-امروز-ظهور-می-کرد-اتفاقی-می-افتاد تجديد چاپ رنجنامه بانوي غصه‌‌دار و ٥٢ سالگي «نمايش در ايران» http://www.ibna.ir/fa/doc/book/257197/تجديد-چاپ-رنجنامه-بانوي-غصه-دار-٥٢-سالگي-نمايش-ايران به گزارش خبرگزای کتاب ایران(ایبنا) سال ٤٤ كه بهرام بيضايي براي اولين‌بار كتاب «نمايش در ايران» خود را براي انتشار سپرد، شايد تصور نمي‌كرد كه اين كتاب بعد از نيم قرن از نگارشش همچنان مهم‌ترين منبع براي مطالعه هنر نمايش در ايران باشد. جوان بيست و هفت ساله آن زمان كتابش را براي انتشار ارايه كرد و سال‌ها بعد هر زمان كه صحبت از تجديدچاپ اين اثر مي‌شد، بيضايي همواره مقاومت مي‌كرد: «كتاب نياز به بازخواني و بازنويسي دارد. بايد كامل شود. امروز حرف‌هاي زيادي درباره نمايش در ايران دارم كه در چاپ اول ناگفته مانده. بايد فرصتي باشد و فراغتي و نبود دلواپسي از گذران روزمرّ‌گي تا بنشينم و كتاب را براي چاپ جديد آماده كنم.»ا ما با وجود شوق بيضايي اين فرصت هرگز دست نداد و كتابي ديگر كه كامل‌تر از اين اثر باشد هم منتشر نشد تا اينكه بيضايي با اصرار شهلا لاهيجي، مدير انتشارات «روشنگران و مطالعات زنان» راضي به چاپ دوباره اين كتاب شد كه در آن سال‌ها نسخه‌هاي زيراكسي و غيرقانوني‌اش با قيمتي بالاتر از قيمت اصلي به دست خوانندگان مي‌رسيد. اكنون بيش از نيم قرن از اولين نوبت انتشار اين كتاب مي‌گذرد و شماره سال‌هاي دوري بيضايي از ايران نيز به ٨ سال رسيده است و به تازگي چاپ يازدهم «نمايش در ايران» در قفسه كتابفروشي‌ها جاي گرفته است. در وضعيتي كه شمارگان كتاب به رقم نا‌اميد‌‌كننده ٥٠٠ و حتي ٣٠٠ هم رسيده است، چاپ يازدهم اين كتاب با شمارگان ٢٠٠٠ نسخه و با قيمت ٢٥ هزار تومان منتشر شده است. در روزهاي اخير اين كتاب به همراه دو كتاب ديگر از بيضايي روانه بازار كتاب شده است. دو اثر ديگر دو فيلمنامه هستند كه هيچ‌كدام هرگز در قالب فيلمي ساخته شده بر پرده سينما جان نگرفتند. بيضايي كه هرگز فيلمسازي پر كار نبوده است؛ در گنجينه آثار خود چه بسيار فيلمنامه‌هاي ساخته نشده و نمايشنامه‌هاي اجرا نشده دارد كه زندگي خود را به صورت كتاب ادامه مي‌دهند و علاقه‌مندان بيضايي ديگر عادت كرده‌اند كه با خواندن اين كتاب‌ها، اين آثار را در قالب نمايش يا فيلم در ذهن خود تصور كنند و اين‌گونه است كه بسياري از فيلمنامه‌ها و نمايشنامه‌هاي بيضايي همواره جزو پرخواننده‌ترين و پرفروش‌ترين آثار منتشر شده از سوي ناشر هميشگي آثار او انتشارات روشنگران بوده‌اند. فيلمنامه «پرده نئي» هم يكي از اين آثار است كه اخيرا براي هفتمين بار منتشر شده است. فيلمنامه‌اي در ١٧٤ صفحه با شمارگان ٢٠٠٠ نسخه و قيمت ١٥ هزار تومان. اين كتاب برخلاف «نمايش در ايران» بدون هيچ مقدمه‌اي آغاز شده است و با اين جملات از «منادي» به پايان مي‌رسد: «آري بدين سان رنج‌نامه بانوي غصه‌دار طوماري شود و در ميدان‌ها خوانده شود. باشد روزي كه آب و نان به شرط ندهند و بيداد از دهان دادگري سخن نگويد و دانش مرد و زن نشناسد. از امروز تا يك هفته ري جشن مي‌گيرد؛ شايد اشك بانوي غصه‌دار كه در اين جوي روان است، به لبخندي بياميزد. لبخندي كه ديريست تا جهان نيازمند آنست.» و كتاب ديگر فيلمنامه «آينه‌هاي رو‌به‌رو» است كه براي اولين‌بار منتشر مي‌شود. فيلمنامه‌اي است كه بيضايي نگارش آن را ١٨ بهمن سال ٥٩ به پايان رسانده است و اكنون پس از ٣٧ سال در قالب كتابي منتشر شده، جان گرفته است. چندي پيش محمد رحمانيان ديگر هنرمند تئاتر بر اساس اين فيلمنامه، نمايشي را روي صحنه برد. ظاهرا اين فيلمنامه پيش‌تر در سال‌هاي ٦١ و ٦٣ از سوي انتشارات «دماوند» منتشر شده است ولي بعدتر كه بيضايي، انتشار آثارش را به انتشارات «روشنگران و مطالعات زنان» سپرد، اين اثر در چند روز گذشته براي اولين‌بار از سوي اين ناشر منتشر شد. اين كتاب در ١٠٣ صفحه و با قيمت ١٥ هزار تومان منتشر شده است. بهرام بيضايي كه يك ماه پيش شمع تولد ٧٩ سالگي‌اش را دور از ميهن روشن كرد، همچنان در خانه خود خبرساز است و در خارج از كشور، فعال. در چند سال گذشته كه نمايش‌هاي «جانا و بلا دور» و «گزارش ارداويراف‌نامه» را در امريكا روي صحنه برده است، چند عنوان از كتاب‌هاي تازه‌اش هم در ايران منتشر شده است؛ كتاب‌هايي مانند «هزارافسان‌كجاست» كه اثري پژوهشي درباره ريشه‌يابي «هزار و يك شب» است. او سال ٨٩ به دعوت دانشگاه استنفورد براي تدريس يك دوره آموزشي يك ساله به امريكا رفت اما اين سفر كه كمتر كسي پيش‌بيني مي‌كرد اين اندازه طولاني شود، همچنان ادامه دارد.   منبع: روزنامه اعتماد ]]> نقد و معرفي Sun, 28 Jan 2018 15:30:00 GMT http://www.ibna.ir/fa/doc/book/257197/تجديد-چاپ-رنجنامه-بانوي-غصه-دار-٥٢-سالگي-نمايش-ايران خودتان را پای چه چیزی فدا خواهید کرد؟ http://www.ibna.ir/fa/doc/book/257193/خودتان-پای-چیزی-فدا-خواهید به گزارش خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا) داستان «معامله زندگی» نوشته فردریک بکمن با ترجمه علی مجتهدزاده،داستانی تکان‌دهنده از نویسنده «مردی به نام اوه» است. کارل فردیک بکمن نویسنده سوئدی از نویسندگان پرمخاطبی است که آثارش با اقبال زیادی روبه رو شده است و در ایران نیز مخاطبان زیادی دارد. او در فاصله اندکی در ایران نیز چنان مشهور شد که چندان نیازی به معرفی ندارد. او اینجا نیز مشهور و محبوب است و به سرعت آثارش به چاپ‌های متعدد می‌رسد. بکمن ارتباط خوبی با مخاطب خود پیدا می‌کند و خیلی زود او را با خودش همراه می‌سازد. داستان«معامله زندگی» نیز از چنین ویژگی برخوردار است. کتابی که علی مجتهدزاده ترجمه و در نشر پارسه منتشر شده است، حاوی مقدمه‌ای از نویسنده است. فردریک بکمن در شرح داستانش می‌نویسد:برای نجات یک زندگی، باید از بعضی چیزها بگذرید و این قصه کوتاه درباره همان چیزهاست. هم درباره آینده است و هم درباره گذشته. هم پیشاپیش جاهایی را می‌کاود که قرار است به آن‌ها پای بگذارید و هم ردپاهایی را نگاه می‌کند که پشت سرخود به‌جا گذاشته‌اید. این قصه را بخواهید و بعد از خودتان بپرسید که اگر شما باشید، خودتان را پای چه چیزی فدا خواهید کرد؟ نویسده سوئدی درباره نوشتن داستان «معامله زندگی» توضیح می‌دهد: این قصه را پیش از کریسمس سال 2016 و در دل‌شبی طولانی نوشتم. به فاصله چند دست آن‌سوتر، همسر و فرزندانم غرق خواب بودند. یادم هست که خیلی خسته بودم؛ سالی غریب و دشوار بر من گذشته و فکرم هم مدام با کارها و تصمیماتی که خانواده‌ها می‌گرفتند درگیر بود. کار ما همین است. هر روز، در هرجا به راهی می‌افتیم. پرسه‌ای می‌زنیم؛ خانه می‌مانیم؛ عاشق می‌شویم و در کنار یکدیگر به خواب در می‌غلتیم. و بعد تازه کشف می‌کنیم که باید کسی ذهن ما را از وجود خودمان پاک کند، تا بفهمیم کجای زمان ایستاده‌ایم. به همین خاطر تلاش کردم قصه‌ای درباره همین مسئله بنویسم. بکمن در اشاره به سرنوشت این داستان می‌نویسد: قصه ‌اولین بار در یک روزنامه محلی در شهر زادگاهم هلسینبورگ، در جنوبی‌ترین بخش سوئد منتشر شد. همه مکان‌های آن واقعی هستند ـ من به همان مدرسه‌ای می‌رفتم که در نزدیکی بیمارستان قرار دارد و میخانه‌ای که آدم اصلی قصه به آن می‌رود، مال رفیق دوران کودکی خودم است. بارها و به مناسبت‌های مختلف، آنجا دمی خمزه زده‌ام و پیشنهاد می‌کنم که راهتان به هلسینبورگ افتاد، حتما به آنجا سری بزنید. این نویسنده ادامه می‌دهد: الان در استکهلم زندگی می‌کنم. ششصد کیلومتر بالاتر از آنجا با خانواده خودم. به همین خاطر، حالا که به آن شب فکر می‌کنم متوجه می‌شوم که این قصه فقط از احساس من درباره عشق و مرگ مایه نگرفته است؛ آن‌هم در فاصله چند‌نفس با بچه‌ها و همسرم. این قصه رنگی از احساسات من درباره جایی که بزرگ شده‌ام دارد. شاید همه آدم‌های دیگر هم این حس را داشته باشند که زادگاه، جایی است که نه می‌شود از آن فرار کرد و نه می‌شود توی آن ماند. چون دیگر انگار خانه‌ات آنجا نیست. ما سر آشتی با این مکان را نداریم. نه با خیابان‌ها و نه با سنگ‌به‌سنگ آنجا. مشکل ما با آن آدمی است که در آن شهر جایش گذاشته‌ایم. که شاید روزی خودمان را برای همه چیزهایی که باید می‌شدیم و نشدیم، ببخشیم. بکمن در انتها نیز خطاب به مخاطب خود می‌نویسد: نمی‌دانم، شاید این قصه به نظرتان غریب بیاید. از طرفی خیلی هم طولانی نیست. پس چندان به زحمت هم نمی‌افتید. ولی فقط امید دارم که آن من نوجوانم این قصه را بخواند و به نظرش... چه بگویم... وحشتناک نیاید. کاش بشود روزی با هم بنشینیم و لبی تر کنیم. که درباره تصمیم‌های مهم خودمان حرف بزنیم. کاش وقتی عکس خودم و خانواده‌ام را به او نشان می‌دهم بگوید: «بسیار خوب. کارت درست بوده.»   بخشی از متن کتاب: زن دستش را از لای موهایم بیرو کشید. تا حدی خجالت‌زده می‌نمود. «ما نباید چیزی را احساس کنیم. ولی من... همه‌اش که کار نیست. من هم یک... کارهایی می‌کنم. من بافتنی می‌بافم.» بعد پلوور خاکستری‌اش را نشان داد. سعی کردم با تحسین سرم را تکان بدهم چون به نظرم او هم چنین انتظاری را داشت. او هم سرش را در هاله‌ای از دود تکان داد. عمیق‌ترین نفس عمرم را همان موقع کشیدم. گفتم: «می‌دانم که آمده‌ای مرا ببری و من هم آماده مردنم.» جوری گفتم که انگار دارم دعا می‌کنم. او هم چیزی گفت که هراسم را باز بیشتر کرد: «به خاطر تو نیامده‌ام. هنوز وقتش نیست. فردا صبح می‌فهمی که سالم و تندرستی بعد از این هم عمر درازی می‌کنی و وقت خواهی داشت که به هرچی می‌خواهی برسی.» لرزیدم. خودم را مثل یک بچه بغل زدم و نالیدم: «پس اینجا چکار می‌کنی؟» «کار.» آرام گونه‌ام را نوازش کرد. بعد به انتهای سالن رفت و جلوی دری ایستاد و پوشه‌اش را باز کرد. آرام مدادسیاهی را درآورد و نامی را خط زد. بعد در اتاق دخترک را گشود.  «معامله زندگی» نوشته فردریک بکمن با ترجمه علی مجتهدزاده در 70 صفحه در نشر نون به چهپ چهارم رسیده است. نشر نون نخستین ناشری است که بکمن را به مخاطبان فارسی زبان معرفی کرده است. ]]> نقد و معرفي Sun, 28 Jan 2018 14:59:03 GMT http://www.ibna.ir/fa/doc/book/257193/خودتان-پای-چیزی-فدا-خواهید همان‌قدر تنها که وقتِ نوشتن ... http://www.ibna.ir/fa/doc/book/257153/همان-قدر-تنها-وقت-نوشتن خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا)_فرشته نوبخت:«می‌خواهید بدانید من چرا آشپزی می‌کنم؟ چون این کار را دوست دارم... آشپزخانه مکانی است که با مکانِ نوشتن، در بیشترین تعارض قرار دارد و در عین حال همان قدر که آدمی در هنگام نوشتن تنهاست به وقت آشپزی نیز تنها می‌ماند و همان خلوت را برای خلق‌کردن در اختیار دارد... نویسنده باشی و املت ویتنامی درست کنی.... درست از همین‌جا آغاز می‌شود، خیلی‌ها به من گفته‌اند که این بهترین چیزی بوده که در زندگی‌شان خورده‌اند! باورتان می‌شود؟» (صفحه 20) آشپزخانه‌ دوراس، کتابِ کوچکِ بسیار شگفت‌انگیزی است. یادداشت‌های روزانه‌ زنی فرزانه، فرهیخته و نویسنده درباره‌ آشپزی و سرهم‌بندی کردن غذاهایی با دستورِ پختِ ویژه. دوراس در این کتاب که مجموعه‌ دل‌انگیزی از تصاویر آشپزخانه و اسباب و لوازمِ آشپزیِ او را نیز گردآورده، همچنان که غذا می‌پزد، حرف می‌زد، فلسفه‌بافی می‌کند و درباره‌ همه‌‌ی چیزهایِ تلخ یا جذابِ جهان، از جمله غذاپختن سخن می‌گوید. در این کتاب خواندنی، با چهره‌ی تازه و شاید کم‌تر شناخته‌شده‌ از زنی روبرو می‌شویم که همان‌گونه که می‌نویسد، همان‌گونه که فکر می‌کند و همان‌گونه که تماشا می‌کند، غذا می‌پزد. غذا پختن برای او جزئی از جهانی است که در مجموعه‌ی آن می‌اندیشد. جهانی سیال، بی‌مرکز و اعوجاج‌گونه.  آشپزخانه‌ی مارگریت، ما را با چنین زنی، نفس به نفس روبرو می‌کند. این فرصت را داریم تا در صفحاتی از کتاب، دست خط او را همراه نوشته‌ها، ببینیم. روی بعضی کلمه‌ها، خط نازکِ سیاهی کشیده و از واژه‌ای تازه را جایگزین کرده است. گاهی منظم و مرتب و گاهی بی‌حوصله؛ درست همان‌گونه که در یادداشت‌هایش درباره‌ی امکان آشپزی می‌نویسد:«... ولی من تنها آن‌قدر وقت دارم که فقط آشپزی‌ام را تمام کنم، همین.... من نمی‌توانم چهارساعت وقت بگذارم و یک خوراک تاس‌کباب با گوشت گاو درست کنم. حوصله‌ی چنین کاری را ندارم ... اما با این‌حال خوراک تاس‌کباب من بسیار خوشمزه است ... شاید هم خوشمزه‌تر از این حرف‌ها ...» (صفحه 36) فرشته نوبخت/عكس: حميد جاني‌پور دوراس، آشپزی‌کردن و پختن غذا را نوعی آئین و مناسک برایِ دور هم جمع شدن و گریز از تنهاتر شدن آدم‌ها می‌داند. اعتراض می‌کند که چرا نباید در خانه‌های امروزین، خبری از دم کردن قهوه و عطر و بویِ سکرآورش باشد و آشپزخانه‌ها تنها مکانی برای درست کردن تند تندِ استیک و سیب‌زمین سرخ‌کرده؟ دوراس از شتابی که همه‌ی مردم را عاقبت یک روز در خود می‌بلعد، شکایت می‌کند و ما را دعوت می‌کند به پناه‌بردن به حسِ خوب و خوش‌آیندِ ‌‌عطرِ بخارِ آبِ جوشیده‌ درونِ آشپزخانه‌ها.... «اگر چیزی برای خوردن نداشتیم... اگر سوپ آماده نبود... انگار هیچ چیز نداشتیم.... بنابراین کاری دیگری برای انجام دادن نبود جز پاک کردن سبزی ها، بارگذاشتن سوپ بر روی آتش و نوشتن...» (صفحه 50) و گویی پس از آن دیگری کاری در جهان وجود نداشت... این کتابِ کوچکِ دوست‌داشتنی، با ترجمه‌ی مریم قرسو و به همت انتشارات بهجت به تازگی منتشر شده است.    «آشپزخانه‌ مارگریت»،یادداشت‌های روزانه مارگریت دوراس، انتشارات بهجت، چاپ اول، 1396 ]]> نقد و معرفي Sat, 27 Jan 2018 21:17:20 GMT http://www.ibna.ir/fa/doc/book/257153/همان-قدر-تنها-وقت-نوشتن مقدمه صادق هدایت بر رمان علمی_تخیلی مشهور http://www.ibna.ir/fa/doc/book/257152/مقدمه-صادق-هدایت-رمان-علمی-تخیلی-مشهور به گزارش خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا) «کارخانه مطلق‌سازی» کارل چاپک با ترجمه حسن قائمیان و مقدمه صادق هدایت در انتشارات علمی فرهنگی به چاپ چهارم رسید. کارل چاپک نویسنده و شاعر چک با رمان «کارخانه مطلق‌سازی» در زمره یکی از بزرگ‌ترین نویسندگان تخیلی قرن بیستم قرار دارد و از رمان او به‌عنوان یکی از آثار کلاسیک علمی_تخیلی قرار دارد. اساس رمان «کارخانه مطلق‌سازی» بر این نظریه استوار است که اگر ماشینی یافت شود که ماده را کاملاً به انرژی تبدیل کند، مطلق موجود در ماده آزاد می‌شود. چاپک از اندیشه فلسفی اسپینوزا دربارهٔ وحدت وجود بهره می‌گیرد. کتاب را می‌توان نقدی بر چگونگی پیدایش مذاهب و دخالت مذهب در زندگی انسان دانست. «کارخانه مطلق‌سازی» در دهه سی برای نخستین بار در ایران منتشر شد و صادق هدایت از آن به عنوان نمونه‌ای دقیق از برگردان یک اثر انگلیسی به فارسی نام برده است.  صادق هدایت در مقدمه‌اش بر این کتاب می‌نویسد: کارل چاپک یکی از بزرگ‌ترین نویسندگان معاصر چکوسلواکی به‌شمار می‌رود که شهرت جهانی به‌هم رسانیده و آثارش به بیشتر زبان‌ها ترجمه شده است. چاپک در نویسندگی استعداد شگرفی نشان داده و‌ آثار گوناگونی از قبیل داستان، افسانه، رمان، نمایشنامه و غیره از خود باقی گذاشته است که همه آن‌ها به اندازه‌ای تازگی و گیرندگی دارد که نمی‌توان این نویسنده را به‌ آسانی در سلک یکی از دبستان‌های معمولی ادبی جای داد. هدایت درباره چاپک ادامه می‌دهد: چاپک پیرو فلسفه پراگمانیستی می‌باشد که آمیخته با فروتنی و سادگی و بیشتر متمایل به بشردوستی و خوش‌بینی نسبی است. این نویسنده به حقایق ساده‌ای که به سود زندگی باشد و به همدردی با توده‌های گمنام می‌پردازد و از بلندپروازی و کشف حقیقت مطلق و هدف‌های غول‌آسا گریزان است. به همین مناسبت، آنچه پرمدعا و به منظر استفاده‌جویی و عوام‌فریبی است، در نوشته‌هایش بی‌رحمانه مورد طعن و طنز قرار می‌گیرد. نویسنده بوف کور توضیح می‌دهد: چاپک ابتدا با برادر بزرگ خود، ژوزف، در نویسندگی همکاری می‌کرد و طرف‌دار سبک کلاسیک بود. ناگهان رابطه خود را با اسلوب پیشین ترک گفته، سبک ساده و شیوایی را در پیش می‌گیرد؛ یعنی زبان گفت‌وگوی چک را با زبان ادبی می‌آمیزد. ولیکن با وجود سادگی ظاهری، سبک بسیار دقیق و کارکشته‌ای را دنبال می‌کند؛ زیرا به‌خوبی می‌داند چه لغات و اصطلاحاتی را در زبان پهلوانان خود بگذارد که درخور پیشه و مقام و روحیه آن‌ها باشد. صادق هدایت در شرح نویسنده کتاب می‌نویسد: یکی از شاهکارهای چاپک که او را به دنیا شناساند، درام خیالی R.U.R. است که حمله به امریکایی‌مآبی خشک و انتقاد از کسانی است که ایمان به ترقی علوم ماشین دارند. موضوع نمایشنامه در زمان‌های آینده می‌گذرد که کارخانه Robots برپا شده است. این لغت ساختگی در تمام زبان ها به معنی «آدم ـ ماشین» یا «آدمک خودکار» مصطلح شده. آدمک‌های نام برده فقط فاقد احساسات و خاصیت تولیدمثل هستند، وگرنه زنده و باهوش‌اند و همه خواص آدمی را دارا می‌باشند. برای رهایی بشر از شکنجه کار، مقدار زیادی از آن‌ها ساخته شده و به معرض فروش گذارده می‌شود تا بشر بتواند از قید احتیاجات مادی رسته، به عالم معنوی و تربیت اخلاقی خود بپردازد، ولیکن نتیجه معکوس می‌شود؛ زیرا همین که رنج کار برداشته شد، مردم همه به عیش و نوش می‌پردازند و زن‌ها بارور نمی‌شود. زن رئیس کارخانه دستور ساخت آدمک‌ها را می‌سوزاند تا نسلشان منقرض شود. آدمک‌ها که به دوام موقت خود پی می‌برند، شوریده و به جز معمار پیری که با آن‌ها همکاری می‌کند، همه مردم را بی‌رحمانه می‌کشند و بالاخره، به کشف راز تولیدمثل موفق می‌شوند و معمار پیر شاهد عشق‌بازی آن‌ها می‌شود. از این قرار، آدمک‌های خودکار بی‌احساسات جانشین بشر احساساتی می‌گردند. نویسنده سه قطره خون درباره ژانر کتاب می‌نویسد: رمان کارخانه مطلق‌سازی نیز در ردیف آثار خیالی چاپک قرار می‌گیرد و تمام مشخصات او را از خیال‌بافی افسارگسیخته علمی و جد و هزل به‌هم‌آمیخته گرفته تا اندک‌بینی افکار شاعرانه، گوشه و کنایه تلخ و مهر و دلبستگی نویسنده را برای مردم معمولی به‌خوبی آشکار می‌سازد. موضوع انتخاب شده بکر و با شیوه بسیار تازه و گیرنده‌ای پرورانیده‌ شده است. چاپک فرض می‌کند مهندسی به اختراع دستگاهی کامیاب می‌شود که ماده را کاملا تجزیه می‌کند و به مصرف می‌رساند و به این وسیله نیروی محرکه فناناپذیر و بسیار ارزانی به دست می‌آورد. اما در اثر تجزیه ماده، «مطلق» آزاد می‌شود؛ یعنی قسمتی از پرتو الوهیت که به موجب عقیده پیروان فلسفه «وحدت وجود» در ماده زندانی شده بود رها می‌گردد. از این‌رو دستگاه نام برده خدای حقیقی و بی‌غل‌وغش را داخل در امور دنیوی می‌نماید. سپس نویسنده تفریح می‌کند که نتایج فاجعه‌انگیز این سوخت تمام‌نشدنی و مفت را در دنیای اقتصادی و اخلاقی و انسان شرح بدهد. در نتیجه افزایش محصولات، ورشکستگی، قحطی، ناخوشی‌های واگیردار مذهبی و عرفانی و شورش پدید می‌آید و بالاخره منجر به بزرگ‌ترین جنگ‌ها می‌گردد. برخی از این پیشامدها که چاپک در بیست سال پیش تصور کرده بود، با وقایع بعد از جنگ اخیر جور در می‌آید. صادق هدایت بر دقت مترجم در برگردان رمان کارخانه مطلق‌سازی می‌نویسد: چاپک برای اینکه فرض خیالی خود را به کرسی بنشاند و آن را بقبولاند. تأثیر اقتصادی و روحانی این پیشامد را در جرگه‌های گوناگون می‌کشاند و از دریچه چشم اشخاص مختلف می‌نگرد. همچنین توضیحات تاریخی و مذهبی و سیاسی و جغرافیایی فراوان می‌دهد که مربوط به مسائل جهانی می‌شود. از این لحاظ، با اصطلاحات و لغات فنی و علمی و فلسفی روبه‌رو می‌شویم که در زبان فارسی، اغلب آن‌ها سابقه ذهنی ندارد و به همین علت، کار ترجمه را دشوار می‌کند. از لحاظ جغرافیایی در نسخه اصلی، مبدأ این پیشامد در شهر پراگ پایتخت چکوسلواکی است و چون اسم‌های خاصی که ذکر می‌شود عموما به گوش خواننده ایرانی نامأنوس است، لذا در این کتاب مترجم سبک ترجمه فرانسوی را پذیرفته که مبدأ‌ آن پیشامد را در پاریس قرار داده است. نیز ناگفته نماند که آقای حسن قائمیان با دقت و ممارست کاملی که به سرحد وسواس می‌رسد، کوشیده‌اند تا معنی کامل هر لغت و جمله را بعد از مقابله با ترجمه فرانسه و انگلیسی، به کالبد زبان فارسی دربیاورند؛ به‌طوری که می‌توان گفت این کتاب نمونه‌ای از ترجمه دقیق و صحیح آثار نویسندگان اروپایی است و در نتیجه، آقای قائمیان خدمت شایانی به ادبیات و زبان فارسی انجام داده‌اند. کارل چاپک جدای از هنر رمان نویسی‌اش در نمایش‌نامه نویسی هم شهرت دارد. اولین نمایش‌نامه او نیز در سال 192 منتشر می‌شود. در جنگ جهانی اول، روزنامه‌نگاری می‌کند و از معاشران نزدیک توماش مازاریک است. چاپ نمایش نامه روبات‌های عمومی روسوم برای او شهرت جهانی به همراه دارد. «کارخانه مطلق‌سازی»کارل چاپک با ترجمه حسن قائمیان و مقدمه صادق هدایت در انتشارات علمی فرهنگی با قیمت 12000 تومان منتشر شده است. ]]> نقد و معرفي Sat, 27 Jan 2018 15:32:39 GMT http://www.ibna.ir/fa/doc/book/257152/مقدمه-صادق-هدایت-رمان-علمی-تخیلی-مشهور نویسنده بارون درخت‌نشین چگونه به سوی مرگ گام برداشته است http://www.ibna.ir/fa/doc/book/257100/نویسنده-بارون-درخت-نشین-چگونه-سوی-مرگ-گام-برداشته به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) «هِرمیت در پاریس» در برگیرنده متن‌هایی از ایتالو کالوینو است که روزنه‌ای برای شناخت بیشتر این نویسنده مشهور ایتالیایی است.   کالوینو در ایران داستان نویسی شناخته شده است و تقریبا بیشتر آثار او با چند ترجمه منتشر شده است. مجموعه مقالات و آثار مربوط به پژوهش‌های او درباره افسانه‌ها نیز ترجمه شده‌اند. از کالوینو به عنوان داستان نویس شاخصی باید یاد کرد که بر داستان نویسی ایرانی نیز تاثیر گذاشته است و همواره مورد علاقه مخاطبان نیز بوده است. از همین روی سخنرانی‌ها و یادداشت‌هایش نیز از اهمیت برخوردار شده‌اند و مورد توجه قرار می‌گیرند. «هِرمیت در پاریس» را اتوبیوگرافی ایتالو کالوینو برشمرده‌اند. با این توضیح که یک خود زندگی‌نامه مرسوم نیست، بلکه پاره‌هایی از نوشته‌هایی اوست که پس از مرگش کنار هم گذاشته شده است تا زاویه‌های مغفول مانده زندگی و جهان داستانی او را واضح‌تر کند. این پاره‌ها در کتاب‌های دیگر نویسنده منتشر شده است و در واقع از کتاب‌های دیگرش استخراج و کنار هم گذاشته شده است. کتاب در برگیرنده نوزده بخش است. در معرفی پشت جلد کتاب آمده است: «کتاب نوزده بخش دارد که در آن هم مثلاً پاسخ‌های کالوینو را می‌خوانیم به یک پرسش‌نامه عادی، هم خاطراتِ جذابِ سفرش به امریکا را. هم مقاله درخشانش درباره موسولینی و برخورد او با این دیکتاتور سیاه‌پوش را، هم روایتش را از استالین و درگیری‌های نسلش. کتابِ هِرمیت در پاریس مملو از تکه‌های گوناگون فکر و زیستنِ این نویسنده پیشرو ایتالیایی است. او که درباره تورین و دغدغه‌هایش می‌نویسد و در جایی دیگر از رابطه نویسنده با شهرش روایت می‌کند، به‌ناگاه سراغِ نیویورک می‌رود و آن‌جا را می‌ستاید و در عین حال پل می‌زند به سال‌های جوانی‌اش در ایتالیا. کتاب را همسرِ کالوینو تدوین کرده است و در آن بسیاری از اعتراف‌ها و احساس‌های نویسنده را به جهانی که در برش گرفته می‌توان مشاهده کرد. نویسنده بارون درخت‌نشین در این یادداشت‌ها، مقالات و تک‌نگاری‌ها بی‌واسطه با مخاطبانش سخن گفته و نشان داده که چگونه زیسته، چگونه نگاه کرده و حتا چگونه به سوی مرگ گام برداشته است.» استر کالوینو که جمع آوری این مجموعه و تنظم آن را عهده دار است در توضیح کتاب و کاری که انجام داده است، می‌نویسد: این کتاب همچنین قطعه‌ای منتشر نشده به نام خاطرات آمریکایی و همین طور هرمیت در پاریس را در برمی‌گیرد که در ایتالیا منتشر نشده، ولی در لوگانو به‌صورت محدود چاپ شده بود. همسر کالوینو توضیح می‌دهد: در آگوست 1985، یک‌ماه پیش از عزیمت به دانشگاه هاروارد، کالوینو خسته و نگران بود. دوست داشت پیش از رسیدن به ایالات متحده امریکا تهیه شش سخنرانی هارورادش را به پایان برساند، اما نتوانست. اصلاحاتی اعمال می‌کرد، ترتیب‌ها را تغییر می‌داد، متن را دست‌کاری می‌کرد، سپس همه‌چیز را مانند قبل، یا تقریباً مانند قبل رها می‌کرد. هیچ پیشرفتی نمی‌کرد. فکر کردم که یک راه‌حل ممکن ترغیبِ او برای گذرکردن به کاری دیگر و تمرکز بر یکی دیگر از پروژه‌های بسیاری است که در ذهن داشت. به سؤالم که پرسیدم «چرا سخنرانی‌ها را رها نمی‌کنی و سراغ تکمیل جاده به سن جووانی نمی‌روی؟» پاسخ داد «چون آن زندگی‌نامه‌ من است و زندگی‌نامه من هنوز...»، جمله را تمام نکرد. آیا او در شرف گفتن این بود که «هنوز پایان نیافته»؟ یا شاید گمان می‌کرد «آن کتاب همه شرح حال من نیست؟» استر کالوینو در ادامه به ذکر خاطره‌ای می پردازد تا شرحی باشد بر قطعه‌های انتخابی. او می‌نویسد: سال‌ها بعد به پوشه‌ای تحت عنوان قطعاتی از زندگی‌نامه خودنوشت برخوردم که شامل مجموعه‌ای از متون بود به همراه یادداشت‌هایی که خودش پیش‌تر درباره اولین انتشارشان نوشته بود. در آن پوشه پروژه‌ شرح حال‌نویسی‌ای وجود داشته به‌کل متفاوت با آن‌چه در جاده به سن جووانی به ‌آن اشاره شده بود. فهم این که کالوینو این نوشته‌ها را، که به ترتیب وقوع مرتب کرده بود، به چه صورتی ارائه می‌کرد، اگر نگوییم ناممکن، مشکل است. شکی نیست که آن‌ها به مهم‌ترین جنبه‌های زندگی‌اش ارجاع داشتند، با قصد آشکارِ توضیح دقیق انتخاب‌های سیاسی، ادبیاتی و وجودی‌اش، با مطلع‌کردن ما درباره این‌که چگونه، چرا و کِی آن‌ها اتفاق افتادند. کِی بسیار مهم بود: در یادداشتِ همراه «شرح احوال سیاسی مردی جوان» کالوینو می‌نویسد «باتوجه به عقاید ابراز شده... آن‌ها... ـ مانند همه کارهای دیگر این مجموعه ـ تنها شهادتی بر آن‌چه هستند که در آن زمان خاص و نه ضرورتاً پس از آن، به آن باور داشته‌ام.»  گردآورنده و تنظیم کننده کتاب اضافه می‌کند:مواردی که کالوینو برای این کتاب آماده کرده است تا دسامبر 1989 را در برمی‌گیرد. این اراده صریح نویسنده که سه قسمت از چهارده قسمت در دو نسخه پی‌درپی بیایند. پنج متن آخر را من اضافه کردم زیرا آن‌ها هم دقیقاً شرح حال گونه‌اند و به نظرم آمد که باقی متون را کامل می‌کنند. استر کالوینو می‌نویسد: با نگاه به این مجموعه متن‌ها به نظرم‌ آمد که برخی از آن‌ها دارای حسی بی‌واسطه هستند که شخص از یک اتوبیوگرافی انتظار دارد. تنها به این دلیل نبود که به افزودن «خاطرات امریکایی 1960 ـ 1959» فکر کردم. کالوینو در چند مناسبت درباره اهمیت آن سفر در زندگی‌اش سخن گفته و نوشته بود. و با این حال در مرحله اصلاحات دوم تصمیم گرفت یک خوش‌بین در امریکا را که الهام‌گرفته از آن سفر بود منتشر نکند. توضیح این تغییرِ تصمیمِ خشن در نامه‌ای پیدا می‌شود که به لوکا بارانلی در 24 ژانویه‌ 1985 نوشت؛ «تصمیم گرفتم کتاب را منتشر نکنم زیرا هنگام بازخوانی‌‌اش در مرحله اصلاحات حس کردم به‌عنوان اثر ادبی بیش از حد ناچیز است و برای این‌که گزارشی ژورنالیستی باشد هم آن‌قدری اصیل نیست. آیا حق با من بود؟ کسی چه می‌داند؟ اگر آن‌وقت چاپ می‌شد، حداقل مستندی از دوران خودش و مرحله‌ای در سفر زندگی من بود...» به‌هرحال خاطرات آمریکایی چیزی نبود جز مجموعه‌ای از نامه‌ها که مرتب به دوستش دنیلیه پونکیرولی در اینائودی می‌‌نوشت، اما همین‌طور همه همکارانش در انتشارات تورین و حتا، آن‌طور که کالوینو می‌گوید، همه کسانی که می‌خواهند برداشت‌ها و تجربه‌های آمریکایی‌اش را بدانند مخاطب قرار می‌داد.به‌نظرم این اثر به‌عنوان سندی شرح‌ حال‌گونه ـ و نه به‌عنوان بخشی از ادبیات ـ اهمیتی اساسی دارد؛ به‌عنوان یک خودنگاره، این خودانگیخته‌ترین و مستقیم‌ترین چیزی است که در اختیار داریم. همسر کالوینو در پایان نیز نتیجه می‌گیرد: پس فهم این مجموعه می‌تواند این‌گونه باشد: ایجاد رابطه‌ای نزدیک‌تر بین نویسنده و خوانندگانش و عمیق‌تر کردن آن از طریق این نوشته‌ها. کالوینو باور داشت که «آن‌چه به حساب می‌آید چیزی است که ما هستیم و راهی که رابطه‌مان را با جهان و دیگران تعمیق می‌کنیم، رابطه‌ای که می‌تواند هم عشق به همه آن‌چه وجود دارد باشد و هم میل به دگرگون‌سازی آن.» برشی از متن کتاب: من از کودکی شروع به نوشتن کردم، گرچه بسیار دور از جهان ادبیات بودم؛ در سن رمو پدر و مادر با کشت گل‌ها و میوه و با استفاده از ژنتیک درگیر اقلیم‌پذیری گیاهان خارجی بودند. آن‌هایی که بسیار به خانه ما رفت‌وآمد می‌کردند اصولا به جهان علمی و فنی تعلق داشتند، جهان کشاورزی و آزمایش‌های کشاورزی. هر دوی والدینم شخصیتی بسیار قوی داشتند، پدرم بسیار عملگرا و مادرم پژوهشگری سخت‌گیر بود. هر دو دانش بسیاری در رشته‌شان داشتند، که همیشه مرا مرعوب می‌کرد و نوعی انسداد روانی در من ایجاد می‌کرد، به این معنا که نخواهم توانست از آنان چیزی یاد بگیرم، چیزی که به تلخی حسرتش را می‌خورم. در نتیجه من به کمیک‌ها، نمایش‌‌نامه‌های رادیویی و سینما روی آوردم؛ خلاصه، درکی تخیلی پرورش دادم که احتمالاً اگر در محیطم محرکی به آن‌سو وجود داشت یا اگر من بیشتر برای چنگ‌زدن به آن انگیزه آماده بودم، به شغلی ادبی می‌انجامید. شاید می‌توانستم زودتر این را بفهمم که حرفه من ادبیات است و رابطه‌ام با جهان را بهتر سمت‌وسو می‌دادم، اما اندکی کند بودم، به‌خصوص در شناخت خودم.    «هِرمیت در پاریس» نوشته  ایتالو کالوینو با ترجمه محمدحسین واقف را نشر چشمه منتشر کرده است. ]]> نقد و معرفي Sat, 27 Jan 2018 13:59:36 GMT http://www.ibna.ir/fa/doc/book/257100/نویسنده-بارون-درخت-نشین-چگونه-سوی-مرگ-گام-برداشته تک تک قصه ها را بلعیدم http://www.ibna.ir/fa/doc/book/257094/تک-قصه-بلعیدم به گزارش خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا) جمعه ششم بهمن ماه، در موسسه پیرسوک شیراز، جلسه نقد و بررسی مجموعه داستان « دهکده پرملال» نوشته امین فقیری برگزار شد. در این جلسه که با حضور جمعی از دوستداران حوزه ادبیات داستانی برپا شد، آقایان سیروس رومی، محمد کشاورز، دکتر زمانیان، مجتبی فیلی و سندی مومنی صحبت کردند. در ابتدای جلسه امین فقیری داستان جدیدی از مجموعه «مستند-داستان» قرائت کردند. ایشان اشاره کردند که داستان های این مجموعه نیز در حال و هوای دهکده پرملال است. امین فقیری پیش از قرائت داستان، در ارتباط با چگونگی چاپ اول مجموعه داستان دهکده پرملال صحبت کرد. فقيري گفت: ناشر برای این که اکثر داستان‌ها در مجله خوشه چاپ شده بود برای چاپ مجموعه تردید داشت. در نهایت شرطی گذاشت. گفت صد جلد از کتاب را باید خودت بخری. من هم برای اینکه علاقه مند بودم داستان هایم چاپ شود قبول کردم. قیمت کتاب شش تومان بود. صد جلد کتاب را بین دوستان و اقوام پخش کردم. سه ماه بعد چاپ، کتاب تمام شد و ناشر دنبالم آمد و ششصد تومان پولم را برگرداند و پیشنهاد داد حق چاپ آثار بعدیم را به او واگذار کنم. با مشورت با بزرگ ترهای این حوزه پیشنهادش را نپذیرفتم. نویسنده عنوان کرد که داستان های دهکده پرملال پیش از انقلاب پنج چاپ و بعد از انقلاب سه چاپ داشته است. که البته داستان حمام از مجموعه حذف شده است. سپس سیروس رومی شاعر و روزنامه نگار و دوست پنجاه ساله نویسنده درباره نحوه آشنایی اش با امین فقیری و سه سال زندگی باهم در سروستان و شباهت هایی که با هم دارند، صحبت کرد. ایشان گفتند: اگر کسی بخواهد بزرگ بشود باید زمینه ها را در دو جهت داشته باشد. یکی استعداد و دیگری تلاش و پشتکار. امین فقیری هر دو را داشت. تلاش امین فقیری برای رسیدن به داستان و خلقش، درست مثل تلاش راوی برای به دست آوردن اسبی بود که در داستان امروز خواند. امین فقیری نظم خاصی در خانه داشت و در آن سه سالی که با او در سروستان هم خانه بودم چیزهای بسیاری آموختم. مسئله مهم دیگر این بود که ما در سروستان چهار نفر بودیم و امین فقیری همه مان را به سمت مطالعه سوق داد. محمد کشاور نویسنده مجموعه داستان روباه شنی در ادامه جلسه از تاثیرگذاری داستان های دهکده پرملال در سال های چاپ اولش گفت و اشاره کرد: نگاه متفاوتی در داستان های دهکده پرملال بود. تاثیر اجتماعی داستان ها بیشتر از تاثیر ادبی آن ها بود. وقتی تیراژ پنچ هزار نسخه در سال چهل و هفت، سه ماهه تمام می‌شود،یک اتفاق است. داستان ها صادقانه نوشته شده است. تصویر غیرواقعی از روستانشین ها داده نشده است. كشاورز ادامه داد: من پانزده ساله بودم و شاگرد دبیرستان اورنگ در مرودشت که معلمم کتاب را به من داد و من نیز در یک عصر بی توجه به تکالیف مدرسه، تک تک قصه ها را بلعیدم و دیدم چقدر این قصه ها به زندگی مردمانی که من می شناسم نزدیک است. تصویری که از روستا در مجموعه داستان بود، روستای غیرواقعی که به دور از هیاهوی شهر و دور از دسترس شیطان است تصویر نشده بود بلکه روستایی بود با تمام مشکلات واقعی اش. در ادامه سندی مومنی با تمرکز بر هفت داستان، نقد خود را در سه بخش مجزا ارائه کرد. نویسنده مجموعه داستان کولی با شکلات تلخ گفت: با هدف ترسیم سیمای زن در جامعه روستاییِ داستان های دهکده پرملال، هفت داستان را (با باران ببار، شاهگل، ترس، کنیز، مادر، آبی و عشقش و آقای صابری) مورد نقد و بررسی قرار می دهم، در این هفت داستان رویداد اصلی و بحران داستان ها حول محور شخصیت زنان شکل گرفته است. او با اشاره به اینکه  از رویکردی جامعه شناختی برای تفسیر داستان ها استفاده می کند، سه بخش نقد خود را معرفی کرد: ویژگی های جامعه روستایی و ترسیم آن در جامعه متن داستان ها، حضور زن و خضونت علیه او و نهایتا اشاره به مذهب به عنوان خاستگاه اقتدار. در بخش اول جامعه و فرهنگ و نسبت آن ها با داستان ها معرفی شد. جامعه سنتی و بسته داستان ها در بخش جامعه، به نظارت اجتماعی خاصی که وابسته به آداب و رسوم و بی توجه به قانون بود معنا شد و در بخش فرهنگ به طرد اجتماعی زنان داستان. در بخش حضور زن و خشونت علیه او، خشونت فیزیکی و روانی و خشونت آشکار و پنهان معنا و مصادیق آن از داستان ها آورده شد و در نهایت خشونت زن علیه زن نیز مورد بررسی قرار گرفت و در بخش نهایی پیوند مذهب با خرافات و قدرت در دو داستان مادر و کنیز بررسی شد. در ادامه مجتبی فیلی که عنوان کرد از دوازده سالگی افتخار شاگردی امین فقیری را داشته است  به جایگاه تاثیر گذار ادبیات در معنای فرهنگ و انتقال آن و اثربخشی محصول ادبی پرداخت. او عنوان کرد: هیچ رسانه ای نمی تواند آن گونه که یک داستان می تواند فرهنگ را انتقال بدهد، این مهم را منتقل کند. اگر بعد از پنجاه سال گرد هم جمع شده ایم و درباره داستان های دهکده پرملال صحبت می کنیم ارزش تاریخی و پژوهشی یک اثر هنری بر ما معلوم می شود.  او با تاکید بر داستان باباران ببار و تقدس زدایی از رابطه فرزند و مادر و تصاویر شفاف داستان عنوان کرد: در داستان ها خشونت به وفور دیده می شود. افراد روستایی داستان ها اندیشه ندارند. تا مشکلی پیش می آید سنگ در دست می گیرند. تمام شخصیت های داستان، چه مرد و چه زن و حتی راوی تنها هستند. او عنوان کرد: پنجاه سال پیش، مجموعه داستانی به قلم نویسنده ای شیرازی منتشر شد که به طبقات محروم و فرودست جامعه ایران پرداخته بود.مجموعه داستان دهکده پرملال، نشان دهنده فرهنگ جوامع روستایی در مقطعی مهم از تاریخ معاصر سرزمین ماست. تأثیر اصلاحات ارضی شاهنشاهی بر رابطه‌ی مالک و رعیت، مسأله زمین و آب، خشکسالی، کاشت و داشت و برداشت محصول، خرافات و مذهب، مهاجرت، استثمار، سلف خرها، نزول خوارها، بانک‌ها و آداب و رسوم رایج در روستاهای ایران و نیز سپاه دانش و درگیری های بین کشاورزان، ژاندارمری و اداره آبیاری، بستر داستان های کوتاه این کتاب است. دهکده پرملال یکی از مهمترین و اثرگذارترین آثار در ادبیات فولکلور ایران است که در زمان انتشار، تحسین بسیاری از منتقدان و همچنین سیاسیون را به دنبال داشت. در زمان پهلوی دوم، حزب توده که به مسائل طبقه کارگر علاقمند بود، تلاش بسیاری برای جذب امین فقیری به حزب نمود. او سالهاست که می نویسد و زیر بار هیچ جریانی نرفته است و همچنان به آزادی مطلق هنرمند از هر گونه حزب و جریان سیاسی اعتقاد دارد و نشان دادن واقعیت جامعه و نقد فرهنگ و سیاست را در قالب آثار هنری از وظایف هنرمند آگاه و مستقل می داند. در پایان دکتر زمانیان صحبت هایی عنوان کردند. ایشان بعد از اتمام درس شان در اروپا و بازگشت به ایران با این مجموعه داستان آشنا می شوند. دکتر زمانیان گفتند: مجموعه را از پرویز خائفی شاعر گرفتم. چون هر کتابفروشی می رفتم می گفتند کتاب را تمام کرده اند. داستان ها را که خواندم با خودم گفتم چه آنتوان چخوفی ظهور کرده! ایشان در ادامه تاکید کردند نویسنده می بایست از جامعه شناسی و روانشناسی آگاه باشد و در این زمینه شکسپیر و تراژدی هایش را مثال زدند. ایشان بیان کردند: نکته مهم در نویسندگی امین فقیری این است که او در داستان های رئالیستی دهکده پرملال نماند و خود را در شیوه نگارش رئالیتسی تکرار نکرد. مثلا در سگ های خاکستری اش از مکتب رئالیسم جادویی بهره گرفته است و در داستان های دیگری به سبک سوررئال دست به قلم برده است.  گزارش از سندي مومني ]]> نقد و معرفي Fri, 26 Jan 2018 20:32:48 GMT http://www.ibna.ir/fa/doc/book/257094/تک-قصه-بلعیدم