
پناهگاه نوشتن
20 اسفند 1388 ساعت 15:27
مريم مقيمي - وقتي قلب زندگي در نوشتن كلمات ميتپد و عشق به نوشتن، در ذره ذره وجود انسان سرازير ميشود، از قلم و كاغذ ميتوان پناهگاهي ساخت تا روح انسان بيتاب، در گوشه دنج نوشتهها آرام گيرد و خروش افكار و انديشهاش در ساحل سكوت كلمات بيارامد.
آرامشي كه ثمره چكيدن قطره قطره عشق بر شكوفههاي نوشتن است. حال، وقتي نوشتن، بالاترين تسكين و امنيت است، چه بهتر كه اين آرامش در سايه سار بيبديل ائمه (ع) باشد؛ سايه ساراني كه غروب و برگريزان و انجماد در دامانشان جايي ندارد. هرچه هست، بهار است و بهاري بودن و بهاري ماندن./
خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا)- سيد مهدي شجاعي در 5 شهريور 1339 در تهران به دنيا آمد. دوره ابتدايي را در دبستان كمال تربيت گذراند. وي درباره سالهاي تحصيلش ميگويد: «آن زمان سيستم مدارس دو دوره 6 ساله بود. 6 سال ابتدايي و 6 سال دبيرستان. در زمان تغيير اين دوره به دوره جديد، من كلاس ششم ابتدايي را جهشي خواندم تا دبيرستان را با همان سبك قديم بگذرانم. 3 سال اول دبيرستان را در مدرسه موسوي كه از مدارس مذهبي و واقع در خيابان سقاباشي بود گذراندم. مديريت آنجا را آقاي شاهآبادي برعهده داشت. سه سال بعد را در دبيرستان آذر شماره 2 كه در ميدان بهارستان بود، مشغول به تحصيل شدم. بنابراين حدود 17 سال داشتم كه دوره دبيرستان تمام شد و در سال 56 وارد دانشكده هنرهاي دراماتيك شدم كه محل آن در چهارراه آبسردار بود. بعد از 2 سال كه در آن جا درس خواندم، در سال 1358 بدون هيچ زمينه و مطالعه قبلي و به طور اتفاقي دوباره امتحان دادم و با رتبه صد و هشتادمين نفر در دانشگاه سراسري پذيرفته شدم. در بين همه رشتهها،به علوم سياسي علاقمند تر بودم. وارد دانشكده حقوق دانشگاه تهران شدم و حدود سه سال علوم سياسي خواندم، اما گرفتن دو مدرك ليسانس با هم سختيهايي داشت. تراكم و فشار درسها زياد بود. هر ترمي 20 واحد و با هم بودن زمان امتحان و ... كار را مشكلتر ميكرد. علاوه بر آن، هم در كانون پرورش فكري و هم در روزنامه جمهوري اسلامي كار ميكردم. تقريباً نخستين كارم را در روزنامه جمهوري اسلامي شروع كردم. ابتدا در بخش فرهنگي مشغول شدم و بعد، مصاحبه و گفتگو و مقاله و متن ادبي كه براي نخستين بار در سال 1358 در روزنامه جمهوري اسلامي چاپ شد. كار در مجلات رشد را هم آن زمان شروع كرده بودم. بعد از آن احساس كردم كه راهم را تقريباً انتخاب كردهام و آن، ادبيات است. پس علوم سياسي، به اين رشته كه مسير اصلي زندگيم بود، كمكي نميكرد. بنابراين، حدود سال 61 ـ 60 دانشكده حقوق را رها كردم و ادبيات دراماتيك را ادامه دادم كه شامل كارگرداني، هنرپيشگي و ادبيات دراماتيك، عروسكي، طراحي دكور و لباس بود. به نوشتن علاقه داشتم و پيش از آن هم مينوشتم. ابتدا در رشته كارگرداني امتحان دادم و از اين طريق وارد اين رشته شدم و بعداً كه تمركز در نوشتن بيشتر شد، از كارگرداني به هنرهاي دراماتيك تغيير رشته دادم.»
در مسيري كه گفتيد چه شخص يا چه چيزي بر شما تأثيرگذار بود؟
بارها به اين موضوع اشاره كردهام. در اين مسأله، معلمان انشاء و ادبيات بسيار تأثيرگذارند. خداوند به من لطف كرد و در سالهاي مختلف دبيرستان، چند استاد خوب در اين زمينه نصيبم شد. گرچه اين چيزها به صراحت و شفافيت گفته نميشد اما همين قدر كه معلم ميديد، دانشآموزي علاقه بيشتري دارد و كار بهتري در اين زمينه ارائه ميدهد به او توجه بيشتري ميكرد. در مدرسه موسوي معلمي داشتيم به نام مرحوم آقاي قائمي. سه نفر بوديم كه انشاءهايمان خوب بود؛ يك نفر از من بهتر مينوشت به نام آقاي صدر كه البته به نوشتن ادامه نداد. من خود را در برابر او بسيار كوچك ميديدم. ما چند نفر انشاءهايمان را ميخوانديم و ايشان اشكالاتمان را رفع و تشويقمان ميكرد. اين كار بسيار مؤثر بود. در مقطع ديگر، معلم ادبياتي داشتيم به نام آقاي مهدي احساني كه معلم پسرم هم بودند. شايد خاطره دوباره ديدن اين معلم خواندني باشد. «پسرم ـ علي ـ از معلم ادبياتش بسيار تعريف ميكرد و ميگفت اين معلم بسيار دوست داشتني است. به پسرم گفتم با مشخصاتي كه ميگويي، ايشان بايد آقاي احساني باشند. من دنبال ايشان ميگشتم زيرا حق بزرگي بر گردن من دارد. يادم هست كه بسيار منضبط بود و از همان سالها هميشه نيم ساعت قبل از كلاس در مدرسه حضور داشت. من ساعت 7 صبح يكي از روزهايي كه روز كار ايشان بود، به مدرسه رفتم؛ دستش را بوسيدم و عرض ادب كردم. وقتي ديد من پدر علي هستم بسيار خوشحال شد البته علي هم در كلاس خودي نشان داده بود. ايشان ميگفت من كارهاي سيدمهدي شجاعي را خواندهام اما هرگز فكر نميكردم اين همان مهدي شجاعي باشد كه در دبيرستان شاگرد من بود. آقاي احساني حافظه بسيار قوي و نام همه شاگردانش را در سالهاي مختلف به ياد داشت و اين شگفتآور بود. بعضي از كتابهايم را به ايشان هديه كردم. ايشان بعد از اين ديدار به مدير مدرسه گفته بود كه به اندازه چهل سال ديگر براي درس دادن انرژي پيدا كرده است. معلمان اين چنيني مؤثر و تعيينكنندهاند.
نخستين كتابتان چه كتابي بود؟
از لحاظ تاريخ انتشار و تاريخ نگارش با هم متفاوتند و به همين دليل ترديد دارم كه ابتدا كدام يك نخستين كتابم است. كتابي در كانون، چاپ شد براي كودكان و نوجوانان، به اسم «جاي پاي خون» و «براي همه، براي هميشه» كه براي كودك بود و تقريباً همزمان درآمد و كتاب ديگري براي بزرگسال بود به نام «دست دعا، چشم اميد» كه شامل مجموعه مناجاتهايي بود كه در روزنامه جمهوري اسلامي چاپ ميشدند.
به چه انگيزهاي براي بچهها نوشتهايد؟
زماني كتابهايي را كه براي بچهها نوشته شده بودند ميخواندم و عشق و علاقه به نويسندگي هم داشتم. هميشه علاقهمند بودم بتوانم براي بچهها بنويسم و اين تبديل به يك رسالت شد و بعد تعريفي براي خودم پيدا كرد كه اين انگيزه الآن در آن تعريف ميگنجد. شايد حس ابتدائيم همين بود كه گفتم. وقتي نخستين كتابم، توسط كانون چاپ شد، حس خوبي داشتم، به هرحال مخاطب كودك و نوجوان و جوان، طيف وسيعي بود كه ميتوانستم با آنها تعامل خوبي برقرار كنم و در بحث جوان اين تعامل جديتر شد. حس ميكردم ما در مقابل آنها وظيفهاي داريم و به همين جهت حجم زيادي از كارهايم يعني حدود 70 ـ 80 كتاب، براي كودك و نوجوان است، اعم از تأليف و ترجمه.
ترجمه براي كودكان از حساسيت زيادي برخوردار است. نظرتان در اين باره چيست؟
در كار ترجمه مطالب و موضوع انتخاب من نبود. اما براساس تأمل صورت گرفته است. بخشي از آن مجموعه پازل ذهن من را پر ميكند و كتابها از بين دهها كتاب انتخاب و ترجمه شدهاند كه داراي تفكراتياند كه مدنظر من است.
چه تعدادي از كتابهايتان موضوع مذهبي دارند؟
تأليفها عموماً مذهبياند و ترجمههايم، آنهايياند كه پيام انساني و به نوعي پيام الهي ـ انساني در آن وجود دارد و معنوياند. كارهاي كودك و نوجوانم عموماً مذهبياند.
و آثاري كه براي بزرگترها نوشتهايد؟
هدف آن يا موضوعش؟ اينها با هم فرق ميكنند. اگر به طور مجموعه اين كارها را ملاحظه كنيد هدف معين و واحدي را دنبال ميكند و براساس جهانبيني و انديشه مشخصي است. به اين معنا كه اگر من راهي را پيدا كردهام و احساس ميكنم درست است، تلاش ميكنم كه ديگران را از ابتداي اين مسير قدم به قدم به سوي مقصد پيش ببرم. بنابراين اين آثار هدف مشترك دارند؛ حتي كارهايي هم كه ممكن است به لحاظ ظاهر خلاف اين به نظر بيايند، باز همان هدف را دنبال ميكنند. زماني كه كتاب «غيرقابل چاپ» چاپ شد، بعضيها گفتند، كسي كه نويسنده كتاب «كشتي پهلو گرفته» و «آفتاب در حجاب» بوده چطور به نگارش كتاب «غيرقابل چاپ» رسيده؟ در حالي كه همه اينها از نظر من در يك دسته قرار دارند و يك مجموعه را تشكيل ميدهند. زيرا نيازهاي بشر بايد در بخشهاي مختلف تأمين شود و ديگر اين كه به نظرم ميرسد تا ما وضع موجود را ترسيم نكنيم و شناسايي درستي از آن نداشته باشيم، نميتوانيم به سمت وضع موعود حركت كنيم؛ بنابراين نقد وضع موجود هم يكي از رسالتهاي جدي ماست. در هر صورت، كارهايي هم كه ظاهراً در خط مذهبي و اعتقادي قرار ندارند مبتني بر همان هدف اصلي هستند.
از بين آثارتان كدام يك را بيشتر دوست داريد؟
اينكه ميگويند آثار انسان حكم فرزند را دارد، شعار نيست و شايد واقعاً همينگونه باشد. انسان به هر يك از آنها علاقه و تعلق خاص و ويژهاي دارد. اما به جهاتي، شايد بتوان گفت كه كشتي پهلو گرفته را بيش از بقيه كارها دوست دارم. زيرا از آنجا وارد فضاي جديدي شدم و درهاي تازهاي به رويم گشوده شد.
نخستين كتابي بود كه درباره ائمه معصومين عليهالسلام بود؟
براي مخاطب بزرگسال، بله.
نام كتابهايتان را خودتان انتخاب ميكنيد؟
بله. البته مشورت هم ميشود. گاهي درباره انتخاب اسم بعضي از كتابهايم 14 ـ 15 گزينه را مينوشتم و به افراد مختلفي ميدادم تا نظر بدهند. در مورد «آفتاب در حجاب» همينطور شد. نميخواستم بعضي از عنوانها را حذف كنم، به همين دليل در صفحه تقديميه كتاب، برخي از عبارات را كه دوست داشتم به عنوان اسم كتاب باشد، آوردهام. در مورد اين كتاب حتي مدتها از تأليف آن گذشته بود و من هنوز به اسم آن نرسيده بودم. نام بعضي از داستانها در حين تولد و نوشته شدنشان پيش ميآيد و بعضي هم حتي در همان ابتداي كار در ذهن شكل ميگيرد. اسم آخرين رماني كه هنوز به چاپ نرسيده و البته رو به اتمام است، با خودش متولد شد به نام «لااقل كمي ديرتر بيا». به هر حال پيش آمده كه اسمي پيدا نشود يا اسمي كه گذاشته ميشود، راضيام نكند يا خيلي هم دلچسب نباشد، اما اينكه اسمي عوض شود، خير اينگونه نبوده مگر اين كه چاپ نشده باشد. يكي از اسمهاي خوبي كه در ابتداي نوشتن يك نمايشنامه به ذهن من رسيد و هم زمان با تولد خودكار به دست آمد، «عشق به افق خورشيد» بود كه در سانتامارياي 2 آمده است.
كتابهاي شما سبك خاصي در نگارش دارند. آيا اين سبك كه انتخاب كردهايد در نسل جديد تأثيرگذار است؟
بله، تأثير گذاشته و همين حالا هم كاملاً محسوس و مشهود است. چه كساني كه به شكل حرفهاي ظهور كردهاند و چه كساني كه در نويسندگي در حال پيشرفت هستند و اين تأثير كاملاً طبيعي است.
شايد اينگونه كه ميگوييد طبيعي نباشد زيرا گاهي بعضي از نويسندگان سبك جديد هم دارند اما اثرگذار نيست. چرا سبك شما تأثيرگذار بوده؟
اين را بيشتر منتقدان بايد مورد نقد و بررسي قرار دهند و تحليل كنند و شايد يكي از وظايف آنها همين است. معمولاً سبكها، بعد از خلق اثر توسط نويسندگان يا هنرمندان كشف و يا تبيين ميشوند. به اين ترتيب كه آثار يك نويسنده يا هنرمند، مورد مطالعه و بررسي قرار ميگيرد و تحليل ميشود و مختصاتش در ميآيد و سؤالاتي از اين قبيل در آن جا جواب داده ميشود. منتهي حسن ادامه اين مسير اين است كه به تدريج توسط ديگران، از معايبش كاسته ميشود و تكامل پيدا ميكند. مثلاً در" كشتي پهلو گرفته" و" آفتاب در حجاب" و ... سياهمشقهايي انجام ميشود براي رسيدن به يك زبان مناسب و براي بيان مفاهيم متعالي. طبعاً هيچيك از اين آثار براي من ايدهآل نيستند و قدمهاي نخستين خود را طي ميكنند. اما اگر افرادي بخواهند در همين بستر حركت كنند، طبيعي است كه تأثير بگيرند، زيرا بالاخره راه رفته و قدمهاي طي شدهاي است و به راحتي ميتواند، مقدمه حركتها و قدمهاي بعدي قرار بگيرد. رهروان اين مسير ميتوانند از تجربههاي پيشين استفاده كنند. البته اگر بخواهند در اين مسير بروند و آن را بپسندند. معمولاً خشتهاي بعدي روي خشتهاي قبلي گذاشته ميشود و براي اينكه بتوانند قدمهاي بزرگتري بردارند، قاعدهاش اين است كه اين آثار را خوانده باشند.
شما خودتان هم در اين سبك از كسي تأثير گرفته بوديد؟
خير.
چه طور اين سبك را پيش گرفتيد؛ بر طرح و اجراي آن فكر كرديد يا اتفاقي بود؟
من فقط به دنبال يك زبان تازه براي بيان ميگشتم و هنوز هم به آن كه ميخواهم، نرسيدهام. علتش هم شايد در يك جمله، همان مضموني باشد كه در شعر مشهور شمس تبريزي آمده. «من گنگ خواب ديده و قومي تمام كر، من عاجزم ز گفتن و خلق از شنيدنش»... شخص لالي كه خواب ديده و ميخواهد خوابش را براي آدمهاي ناشنوا تعريف كند. قصه از اين قرار است كه فرد آنچه را كه دريافت كرده، بيش از آن چيزي است كه ميتواند بيان كند، زبان الكن است و هنوز به آن ادبيات و آن زبان و ابزاري كه حس خود را منتقل كند، نرسيده است. اما اين كه تأثيرگذار است نشان ميدهد كه مسير درست است و تمريني بوده كه به حمدا... تا حدودي موفق شده و حالا بايد در همان جهت پيش برويم و همان مسير را ادامه دهيم. به هر حال، خلق اين سبك چيزي نيست كه با تصميم قبلي باشد؛ اما طبيعتاً تلاش براي يافتن مسيري است كه به ايدهآل كمي نزديكتر است و بنابراين بايد آن را جدي گرفت.
كتابهايتان كه با موضوعات مذهبياند داراي اين سبكاند يا در كتابهاي ديگر هم ديده ميشود؟
بعضاً در آثار ديگر هم چنين سبكي وجود دارد. مثلاً مجموعه داستانهايي كه در سانتامارياي جلد يك آمده، مثل «ضيافت»، «ضريح چشمان تو» «امروز بشريت» «دو كبوتر دو پنجره يك پرواز» عموماً تمرينهايي در همين سبك و سياق است، شايد بشود گفت كه داستانهاي اين چند كتاب، تمريني بود براي رسيدن به كتاب «كشتي پهلوگرفته».
در صحبتهايتان از دريافت گفتيد. اين دريافت را به شما دادهاند يا خودتان گرفتيد؟
قطعاً بايد از آن طرف باشد و اينگونه نيست كه من كاري انجام داده باشم. هرچه داريم از جاي ديگر است.
بنابراين خواستيد و برايش تلاش كرديد.
بله. «و الذين جاهدوا فينا لنهدينم سبلناً» يعني درخواستي از اين سمت هست ولي عنايت همه از آن سوست.
با توجه به رسالتي كه گفتيد، ميتوانستيد كارهاي ديگري انجام دهيد مثل توجه و انجام كار با تفسير قرآن. چرا كار بر زندگي ائمه عليهمالسلام را انتخاب كرديد؟
يعني چرا اهلبيت را انتخاب كردم يا اينكه چرا قرآن را انتخاب نكردم؟
بله، هر دو پرسش من است.
نخست اينكه قرآن و عترت هر دو مظلومند. منتهي عترت مظلومتر از قرآن است و خلاء و نياز در اين بخش بيشتر حس ميشود. به خصوص اينكه شناخت غلط و ارائه دريافت نادرست و فقدان معرفت عميق نسبت به اهلبيت عليهمالسلام بيشتر است، البته تحقيق و انجام كار در مورد آيات قرآن را هم در نظر دارم و از خدا خواستهام توفيق شناخت زبان قرآن و مفاهيم قرآني را به من مرحمت كند. زيرا با همه زحماتي كه بزرگان كشيدهاند، هنوز ترجمهاي ايدهآل و به زبان امروزي از قرآن نداريم تا جوانان بتوانند ارتباط دقيق با اين كتاب بزرگ برقرار كنند و به حس خود قرآن نزديك شوند. در اين بخش، تمرينهايي انجام داده و مشغولم، اما به علت كسالتهايي كه برايم پيش آمده، اين كار به تعويق افتاده. به هر حال يكي از آرزوهايم اين است كه انشاءا... بتوانم قرآن را هم با همين زبان ادبي، به نحوي كه بتواند با مخاطب ارتباط برقرار كند، ترجمه كنم؛ همانطور كه در مورد نهجالبلاغه شروع كردهام.
در بين ائمه و معصومين عليهمالسلام، شما به معصوميني(ع) پرداختهايد كه دربارهشان زياد نوشته شده؛ مثل حضرت زهرا ـ سلامالله عليها ـ اما مثلاً درباره امام هادي (ع) نوشته و دانستنيهاي زيادي وجود ندارد. چرا درباره آن بزرگواران كاري انجام ندادهايد؟
اين كه ميفرماييد همه نوشتهاند، بايد ديد الآن اين شناختي كه اين كتابها ارائه ميدهند، همان است كه پيشينيان ارائه دادهاند يا همگان ميشناسند يا اينكه يك قدم جلوتر است؟ نكته ديگر اينكه حضرت زهرا سلامالله عليها نه فقط در عالم كه در ميان معصومين هم محوريت دارند و امام زمان عليهالسلام ميفرمايند «حضرت زهرا(س) براي همه ما اسوهاند و ما اسوهايم براي ديگران». بنابراين جايگاه حضرت فاطمه (س) جايگاه ويژهاي است. اما درباره امام جواد عليهالسلام هم كمتر نوشته شده و اين شخصيت بينظير كمتر شناخته شدهاند. كتاب «آسمانيترين مهرباني» درباره وجود مقدس امام جواد عليهالسلام است. در برنامه خود دارم اگر خدا توفيق دهد، در مورد زندگي چهارده معصوم كار كنم و براي برخي از ايشان حتي فيشبرداري هم كردهام مثل امام هادي (ع) يا امام سجاد عليهالسلام كه مقدمات هر دو كار هم تقريباً مهيا شده و تحقيقات و فيشبرداريهايشان انجام گرفته.
منابع معتبري كه معمولاً از آن استفاده ميكنيد، چه هستند؟
بستگي به سوژه و نياز آن دارد. مثلاً در زندگي حضرت زهرا(س) با اينكه ظاهر و قالب كار ادبي است و ادبيات هم به دليل مختصات ذاتياش مبتني بر خيالپردازي و خيالانگيزي است. ممكن است، اينگونه تصور شود كه بخشي از حرفهايي كه زده شده، حرفهاي خودم است و سختيكار در همين جاست زيرا همه حرفها مستندند. يكي از بزرگان به من گفتند: كتاب «كشتي پهلو گرفته» را يازده بار خواندهام و حتي يك مطلب غيرمستند پيدا نكردم و همه مطالب استناد محكم دارند، اصولاً براي هر كاري، به كتابها و منابع مناسب خودشان رجوع ميشود، مثلاً براي كتاب «آفتاب در حجاب» عموم مقاتل ديده شده، بستگي به سوژه دارد. در بعضي از موضوعات نياز بوده كه به آيات قرآن رجوع شود مثلاً در داستان حضرت يوسف (ع) غور اصلي در تفاسير و مقايسه آنها با يكديگر بوده است.
بيشترين توجه مخاطبان بر كدام يك از آثار شما بوده؟
تا آنجا كه خبرش به من رسيده، «كشتي پهلو گرفته»
پسرتان «علي شجاعي» هم مينويسند، ايشان چقدر از شما تأثير گرفته؛ هم براي نوشتن و هم در سبك نوشتن؟
علي خودش ذاتاً استعداد نويسندگي دارد. حتي گاهي وقتها من باعث ترمز كردنش شدهام. البته براي ارائه. من معتقدم كه نبايد به كار متوسط قانع بود و شخص بايد همتش را بلند كند و دورخيزش را براي كار درجه يك انجام دهد. به طور مثال، براي 20 تلاش كند تا 18 بگيرد. در مصاحبهاي كه با علي شده بود، خودش گفته بود، بخشي از موفقيتم از سختگيريهاي پدرم بوده. من اساساً به اين سختگيري معتقدم. خصوصاً براي ارائه نخستين كار. تا اينكه پخته شود. زيرا آنچه در اذهان ميماند، همان نخستين كارهاي افراد است. بايد اين كارها برجسته و خوب باشند. علي استعداد خوبي دارد، در بخش ادبي جدي است و در بخشهاي هنري هم كوشاست. درباره تأثيري كه پرسيديد، بايد بگويم طبيعي است كه از كتابهاي مختلفي كه ميخواند، تأثير گرفته باشد و بيشترين آثاري هم كه در ابتدا خوانده و به گفته خودش هميشه در دستش بوده، كتابهاي من بوده است؛ بنابراين تأثير گرفته. اما اين تأثير تقليدي نيست و هوشمندانه است و از آن عبور ميكند. يكي از ويژگيهاي علي اين است كه در خواندن جدّيت و مداومت دارد و من فكر ميكنم خودش به سبك خواهد رسيد.
رمان زياد ميخوانيد؟
بايد بخوانم!
رمانهايي كه ميخوانيد با هر موضوع و عنواني است يا اينكه آنها را انتخاب ميكنيد؟
حتماً بايد خيلي گزيده خواند. من برخلاف آن حرفي كه شايع است و ميگويد هر كتابي به يك بار خواندنش ميارزد، معتقدم قطعاً اينطور نيست. الآن آنقدر وقت نيست كه همه كتابها را بخوانيم؛ به همين دليل معمولاً سعي ميكنم كه منتخب بخوانم. اين وقت كم نبايد صرف هر كاري شود. گاهي دوستاني كتاب را ميخوانند و ميگويند ارزشمند است يا نويسندهاي كه كار قبلياش را خواندهام و ... اينگونه انتخاب ميشود وگرنه آنچه به عنوان رمان منتشر شود، چه تأليف و چه ترجمه را نميتوانم بخوانم. اگر هم وقت داشتم، اين كار را نميكردم.
به كدام نويسنده علاقه بيشتري داريد؟
اينكه به كدام نويسنده بيشتر علاقهمندم به اين معني نيست كه بيشتر آثار او را ميخوانم و همينطور مثلاً اگر من همه كتابهاي ماركز را خواندهام، به اين معني نيست كه فقط او را دوست دارم، بلكه او يكي از كساني است كه دوستش دارم. از بين نويسندگان ايراني تقريباً آثار آنهايي را كه برجسته بودند خواندهام و اگر آثار جديدي منتشر كنند، باز هم ميخوانم. البته از خواندن كارها و آثار نويسندگان جوانتر محروم بودهام، بخصوص آنها كه سالهاي اخير در جشنوارهها تمجيد ميشوند. آن هم شايد به اين دليل بوده كه بعضي از كارهايشان را خواندهام و اصلاً نپسنديدهام، زيرا احساس كردم ادبيات در حال منحرفشدن از مسير اصلي خودش است و بعضي از كارها خواندني نيستند و البته اين در حالي است كه هم تشويق ميشوند و هم جايزه به آنها اختصاص پيدا ميكند اما خود را ملزم ميكنم آثار كساني را كه به واقع نويسندهاند، بخوانم.
در بين نويسندگان خارجي از ماركز نام برديد، چرا او؟
در بين نويسندگان خارجي سبك رئاليسم جادويي و فضاي ماورايي در آثار ماركز برايم قابل تأمل است. او پرداخت بسيار خوبي از اين فضاها دارد. در همان ابتدا با خواندن اولين آثارش احساس كردم دوستداشتني است و به هرحال در مسير ادبيات صاحب شأن است. قدم نو و جديدي در ادبيات برداشته. البته در همان ابتدا براي ما جديدتر و لذا جذابتر هم بود. فضايي كه او ترسيم ميكند، از چارچوب مادي متعارف در ميآيد و به فضاي ماورايي ميرسد.
گفتيد نخستين نوشتههايتان مربوط به سالهاي 59 ـ 58 است. از آن زمان تاكنون سه دهه ميگذرد. نوشتههاي شما چقدر همراه با اين سه دهه تغيير كرده؟
تغييرات در چه زمينههايي؟
مثلاً نوشتن براي كودك و نوجوان آن زمان با نوشتن براي نسل نو و جديد حتماً متفاوت خواهد بود. نوع قلم شما چقدر متفاوت شده است؟
من در اين موضوع، كمي تأمل دارم. زيرا معتقدم اينگونه كارها تاريخ مصرفدار ميشوند. به نظر من نويسنده نبايد اينگونه باشد، مگر يك ژورناليست. البته كار ژورناليست هم براي خود ارزشمند است و متناسب با زمان و مكان خود. اما يك نويسنده بايد سعي كند، خود را از محدود كردن در عرصه زمان و مكان بيرون بكشد و به نظر ميرسد اينگونه، توفيق بيشتري داشته باشد و به همين دليل است كه حافظ موفقترين است زيرا در بُعد كندهشدن از عرصه زمان و مكان و پارهكردن اين زنجيره، بعد از حدود هفتصد سال حرفهاي امروز را ميتوان در آنها يافت. رسيدن به اين نقطه و نداشتن تاريخ مصرف، بسيار ارزشمند است. اگر كتابي كه بنده در سال 59 ـ 60 نوشتهام، الآن تجديد چاپ ميشود و بحمدالله با مخاطب امروزي نيز ارتباط برقرار ميكند و مخاطب نسبت به آنها حس كهنگي ندارد، دليل بر اين نيست كه آن كتاب، فوقالعاده است، اين حداقل شرط لازمي است كه اين اثر هنري بايد دارا باشد.
در بعضي از موضوعات خواه ناخواه مجبور به تغييريم مثل نوشتن درباره جنگ و دفاع مقدس. مسلماً براي كودكان و نوجواناني كه در دوره جنگ بودند، صداي بمب و گلوله را شنيدهاند با جوان امروز كه فقط دربارهاش شنيده، بايد متفاوت باشد.
حرف اين جاست كه همان زمان و در دوران جنگ اگر نويسنده قصهاي بنويسد كه فقط به درد همان دوران بخورد به يك بار مصرفي دچار شده است. بايد وجوهي را در نظر داشته باشد كه بعدها قابل خواندن باشند و بعد از جنگ هم بايد با همين مختصات بنويسد و منظور من همين وجه است. البته بايد اين را در نظر داشت كه زمان جنگ قصهاي را كه ضد جنگ باشد و انگيزه رفتن به جبهه را تضعيف كند، قطعاً نوشته نخواهد شد؛ در حالي كه بعد از جنگ، نوشتن اينگونه نوشتهها اشكالي نخواهد داشت و به هر حال بايد ديد چه قصهاي در زمان جنگ و چه قصهاي بعد از آن نوشته شده. آيا قصهها فقط براي يك مقطع تاريخياند؟ الآن كتاب جنگ و صلح تولستوي هنوز هم خواندني است يعني توانسته زمان و مكان را درنوردد.
عنوان كتابهايي كه درباره دفاع مقدس نوشتهايد چيست؟
«ضريح چشمان تو» و «دو كبوتر دو پنجره يك پرواز» و «بر محمل بال ملائك»
براي چه گروه سني؟
مخاطب بزرگسال
برميگردم به سؤال قبل؛ در اين زمان، از جنگ برداشتي وجود دارد كه در زمان دفاع مقدس اين برداشت كاملاً متفاوت بود. الآن بچهها شايد جنگ را در بازيهاي كامپيوتري و آن هم هر نوع جنگي را، در بازيها و فيلمها تجربه ميكنند هرچند شما به موضوعاتي در آن دوره توجه كرده باشيد، اما باز زبان تكنولوژي امروز زبان ديگري است و طبيعي است كه ارتباط برقرار كردن با مفاهيم آن زمان دشوار است؟ چگونه پيام دفاع مقدس را به جوانان اين دوره با اين شاخصه رساندهايد؟
تصورم اين است كه به وجوهي پرداختهام كه زماندار نيست و كلّي است. مثلاً با اينكه جنسيت دختر و پسر متفاوت است و خواه ناخواه طبيعت و حس آنها با هم فرق ميكند، اما حتي دختران نوجواني كه قصههاي آن زمان را ميخوانند، حس بسيار مثبتي به آن قصهها دارند و بسيار خوب ارتباط برقرار ميكنند و دريافت خوبي دارند. اين نشان ميدهد در آن دوره، به وجوهي از جنگ پرداخته شده كه زماندار نبودهاند.
با توجه به اين ديدگاه، شما درباره نويسندگي و محدود نبودن نويسنده در زمان و مكان، درباره نويسندگان و نويسندگي در اين سه دهه به طور كلي چه نظري داريد؟ آيا به اين موضوع توجه دارند؟
چون خودم نويسندهام، شايد كار درستي نباشد كه درباره نويسندگان ديگر اظهار نظر كنم. اما پاسخ به همين سؤال كه آيا اثر سه دهه پيش يك نويسنده اكنون قابل ارائه است يا خير، ميتواند يك معيار و ملاك تلقي شود. شاعري داشتيم كه در مقطعي نام خود را تغيير داد و گفت شعرهاي قبلي از من نيستند. يكي از دلايلي كه من اصرار دارم نخستين نوشتهها بايد خوب باشند، همين است. از موارد ديگري كه امروز به چشم ميخورد، اين است كه ميبينيد بعضي، امروز تاريخ ادبيات مينويسند اما اين كار را كاملاً جهتدار و خطدار انجام ميدهند. طرف،عنوان كتابش را تاريخ ادبيات يك دهه يا 2 دهه گذاشته،اما و فقط برخي از نويسندگان را به رسميت شناخته! گمان ميكنند كه با اين مكانيزم ها و اهرم ها مي توانند نويسندگاني را ماندگار يا محو كنند. نويسندگان زيادي بودهاند كه بدون اتكا به اين اهرمها، ماندگار شده اند. اقبال مخاطب و برقراري ارتباط با آنها نكته بسيار مهمي است كه نسبت به آن تغافل مي شود. البته بعضي از كارها و نوشتهها عوام پسندند و آنها هم مثلاً 30 سال پيش خوانده ميشدند و الآن هم خوانده ميشوند. اينها مورد نظر من نيستند، منظورم اقبال مخاطبان خاص است كه مي توان ملاك قرار داد و معيار تلقي شود. براي اينكه ببينيم چقدر نويسنده توانسته اثر گذار باشد.
گويا طنز هم مينويسيد.
بله طنز در نوشتههاي من، تقريباً نخي است گاهي مرئي و گاهي نامرئي. بعضي از نوشتههايم قالب طنز ندارند اما خواننده رگههايي از آن را در نوشته ميبيند و بعضي ديگر مشخصاً طنزند. مثل بخش زيادي از داستانهاي «غير قابل چاپ» و بخشي از داستانهاي «سري كه درد ميكند» و آئينه زار. در بعضي از كارهاي ديگر مثل «طوفان ديگري» رگههايي از طنز وجود دارد در حالي كه داستان كاملاً جدي است. پس ميشود گفت كه طنز يكي از مختصات ذاتي اين قلم است و بستگي دارد به اينكه چه جايي و چقدر امكان بروز پيدا كند.
نظرتان درباره جوايز ادبي چيست؟ اينكه در چه سطحياند و ملاكهاي ارزشگذاري چگونهاند و چقدر ميشود با اين معيار و ملاكها نوشتههاي يك نويسنده را سنجيد؟
نفس اينكه كارهاي نويسندگان يا به طور كلي هنرمندان، در يك رقابتي قرار گيرند و سنجيده، ارزيابي و تشويق شوند خوب است. وقتي نويسنده ببيند كه كارش فهميده ميشود، لذت خواهد برد. پس اين كار اصالتاً و ذاتاً حركت مفيد و مثبتي است. اما متأسفانه خيلي وقتها با ملاكها و معيارهاي درستي انجام نشده و اين اهرمها كه ميتوانستند جهتدهي مثبتي براي فرهنگ و هنر ما داشته باشند، بيخاصيت شده و بعضاً اثر معكوس گذاشته است. گاهي به دليل اغراض كودكانه آثار يا نويسندگان ضعيفي مورد تقدير و تمجيد قرار ميگيرند كه كمترين اثر تخريبياش ايجاد يأس و نوميدي در نوينسدگان ديگر است.
كار مطبوعاتي هم انجام دادهايد. كار مطبوعاتي چقدر در نويسندگي تأثيرگذار است؟
كار مطبوعاتي براي كسي كه ميخواهد نويسندة حرفهاي شود، بسيار مفيد است. معمولاً در مشورتهايي كه با من ميشود توصيه ميكنم، حتماً اين تجربه را كسب كنند، اما در آن نمانند. ماندن در كار مطبوعات مسير فرد را به سمت ژورناليست شدن تغيير ميدهد، اما داشتن تجربه آن بسيار مفيد است. از اين حرف، خداي نكرده، كوچكشمردن اين حرفه استنباط نشود. مقصودم صرفاً متفاوت بودن اين دو مسير است.
بعد از انتشار كتابهايتان آنها را آسيبشناسي هم ميكنيد؟
بله، اما سبك و سياق منسجمي براي آسيبشناسي ندارم به تعبير واضحتر، اين طور نيست كه آسيبشناسي به طور سيستماتيك انجام شود، به شكل ساده و ابتدايي و گاهي به طور تصادفي صورت ميپذيرد. مثلاً زماني پس از نوشتن يك داستان كودك و نوجوان آن را در مدارس ميخواندم و عكسالعملها و بازتابها را ميديدم و به وسيله آن ميفهميدم كه كجاي داستان افت كرده يا كجا بيشتر مورد توجه قرار گرفته است، يعني قبل از چاپ با خود مخاطب به گونهاي سنجش داشتم. الآن هم با اينكه به طور سيستماتيك اين نظر سنجي انجام نميشود، اما بازتاب آن از سوي مخاطب به من ميرسد و درصدي از مطلوبم را تأمين ميكند و ميتوانم ميزان گرايش يك كار بر مخاطب، آن هم مخاطب خاص، را ارزيابي كنم و بفهمم چقدر بر تجربهاي كه در كار بدست آوردهام ميتوانم حساب كنم و ادامهاش دهم. يا اصلاً اين مسير، مسير مطلوبي است يا خير.
به نظر شما نويسندگي استعداد است يا آموزش ميخواهد؟
اين دو، دو ركن اصلي نويسندگياند. يعني جوهر و استعداد خدادادي بايد در انسان وجود داشته باشد، و با آموزش رشد و تعالي پيدا كند. و البته ركن سومي هم دارد كه آن تلاش فردي و پشتكار است. در هر صورت اينها بدون يكديگر به ثمر نميرسند. كسي كه استعداد ندارد، آموزش او را به جايي نميرساند. كساني هم هستند كه استعداد زيادي دارند اما پشتكار ندارند. گاهي همين افراد كم استعداد با تلاش و پشتكار زياد از افراد پر استعداد سبقت ميگيرند. به هر حال جمع جبري اين سه عنصر است كه معدل نويسندگي فرد را رقم ميزند.
خودتان كلاسهاي آموزشي داريد؟
خير. اصلاً به كلاس معتقد نيستم، مخصوصاً در باب هنر. يكي از دلايلي كه تدريس در دانشگاه را نپذيرفتم، همين بود كه اين شيوه را براي آموزش هنر درست نميدانم.
به آموزش به چه صورتي معتقديد؟
مدل آموزش را در هنر و فنون ديگر مدل استاد و شاگردي ميدانم؛ مثل گذشته. در گذشته از رشته پزشكي تا خوشنويسي و ... شاگرداني به طور انفرادي در كنار استاد تربيت ميشدند و همه اصول و قواعد آن رشته و بخصوص آدابش را ميآموختند. با اين شيوه ميشود هنرمند تربيت كرد، اما به صورت فلّهاي و توليد انبوه نميشود.
شاگرد اينگونه ميپذيريد؟
بله، در تمام سالهاي گذشته شاگرداني داشتهام. طبعاً متناسب با ميزان وقت و اقتضاي شرايط. البته مدتي است كه به دليل غلبه كسالت و كمبود وقت اين تعامل به حداقل رسيده. معتقدم كه در آموزش دو نكته حائز اهميت است. يكي همين كه گفتم، يعني نفس به نفس و به صورت كارگاهي و يكي هم انتقال اصول و قواعد به نحو غيرمستقيم. مثلاً در داستاننويسي خواندن آداب و اصول داستاننويسي، فرد را داستاننويس نميكند. آداب و اصول داستاننويسي از درون داستانهاي ديگران بيرون ميآيد و هنرجو با استخراج اصول و قواعد و تكنيكها از آثار ديگران بايد آنها را بياموزد و از مصاديق به تعاريف برسد. اگر تعريف بهترين داستان دانسته شود باز نميتوان داستان نوشت، اما اگر داستانهاي زيادي خوانده شود، وجود منفي و مثبت داستان ارزيابي و خود به خود آموخته ميشود. مثلاً وقتي داستاني خوانده ميشود كه جذاب به نظر ميرسد، اين سؤال مطرح است كه چه عللي باعث جذب آن شده. آيا شروع خوبي داشته؟ اگر اينگونه باشد معلوم است شروع داستان بحثي جدي است يا ضربه نهايي داستان يا زبان و نثر آن و ... اينگونه بيشتر قابل درك است تا اينكه براساس تعريف داستاننويسي آموزش داده شود. به همين علت با كساني كه در اين زمينه كار ميكنم، حتماً قدم به قدم با كار خودشان پيش ميروم، چه آنچه ميخوانند و چه آنچه مينويسند. درباره كارهايشان صحبت ميكنيم و بعد هم آنها خودشان را پله پله ارتقاء ميدهند.
از طريق تأليفاتتان امرار معاش ميكنيد؟
خير ـ يكي از مشكلات فرهنگي ما در ايران و كشورهاي جهان سوم، اين است كه به دليل محدود بودن قشر خواننده و اهل كتاب، نويسنده نميتواند از طريق حق التأليف امرار معاش كند. مثلاً اگر بخواهيم نسبي هم نگاه كنيم، آثار بنده از پر تيراژترين آثار منتشره است، اما با اين حال با حق التأليف زندگيام نميگذرد. چه برسد به نويسندگاني كه كار و تيراژ كمتري دارند و اين اصل به ماجراي كتابخواني در ايران و كشورهاي مشابه برميگردد. مثلاً در شهر لندن تيراژ چاپ نخست يك كتاب از يك نويسنده شناخته شده حداقل 500 هزار نسخه است. اين تعداد، حق التأليفي دارد كه نويسنده ميتواند چند سال با آن زندگي كند. اما تيراژ كتاب در ايران 3 تا 5 هزار نسخه است و محصول چندين ماه يا سال كار نويسنده هزينه يكي ـ دو ماهش را هم پوشش نميدهد.
براي امرار معاش چه كار ديگري انجام ميدهيد؟
دوست دارم به جز نويسندگي هيچ كار ديگري نداشته باشم. _ هرچه گفتيم، جز حكايت دوست ، در همه عمر از آن پشيمانيم. _ هرچه جز نويسندگي، مطلوب من نيست و ترجيح ميدهم كه در همين بخش متمركز شوم. اما به جز تأليف، فعاليتها و مسؤوليتهاي متعددي طي سالهاي مختلف داشتهام.
درباره كتابخواني در ايران چه نظري داريد؟
متأسفانه كاملاً محسوس است كه اين عادت رو به رشد نيست و به سمت قله و صعود و به سوي برتري و افزايش حركت نميكنيم. اين دريافتي است كه از مخاطب به دست آمده.
چرا؟
به اين دليل كه اين مقوله، مقوله جدي براي سياستگذاران فرهنگي ما نيست. بسياري از مسؤولان در كمال افتخار ادعا ميكنند كه «من آنقدر كار دارم و سرم شلوغ است كه فرصت كتابخواني ندارم» اين حرف قشنگي نيست در حالي كه افراد عادي در برخي كشورها در اتوبوس، مترو ... و در شرايط نامناسب هم از حداقل زمان، براي خواندن كتاب استفاده ميكنند. مهم است كه عادت به مطالعه وجود داشته باشد، اما متأسفانه اين دغدغهها در برخي از مسؤولان رده بالا هم وجود ندارد كه كتابخواني ترويج شود و ازدياد پيدا كند. البته در اين باره حركتهايي ديده ميشود؛ مثل مادري كه انگيزه دارد و ميخواهد حتي قبل از دوران مدرسه فرزندش را با كتاب مأنوس كند. اينها به طور فردي اتفاق ميافتد و بسيار هم خوب است كه بچهها عادت كنند كتاب بخوانند. اما به عنوان يك اراده عمومي و كلي در سطوح مختلف بسيار كم مشاهده ميشود.
راه حل چيست؟
بايد آموزش داده شود بايد فرهنگسازي شود. دغدغههاي سياستگذاران بخش هاي مختلف اين كشور در اينكه چه فرهنگي رواج پيدا كند، تأثير جدي دارد. بعضي از مسؤولان فوتبال برايشان دغدغه است بنابراين فوتبال در ايران جدي گرفته ميشود، غير از وجه عمومي كه در جهان به آن دامن زده ميشود. زماني كه فوتبال جدي گرفته شود، بازيكن فوتبال تشويق شود و به جايگاه ويژه و امكانات متفاوت دست پيدا كند. در حالي كه نوشتن بهترين كتابها بسيار بسيار كمتر از آن مورد استقبال قرار ميگيرد. ما هم اگر جاي فرزندان اين كشور باشيم، فوتبال را به نويسندگي و كتاب ترجيح ميدهيم!
اهل ورزش هم هستيد؟
زماني به طور جدي پيگيري ميكردم و زمان زيادي را هم براي شنا و كوهنوردي و پيادهروي ميگذاشتم و در صورتي كه كوه نميرفتم، حدود يك ساعت پيادهروي ميكردم. اما الآن به دليل كسالت، شرايطش را ندارم.
درباره نيستان بگوييد.
نيستان در ابتدا مجله بود. حدود 2 سال و نيم اين مجله در ميآمد و بعد از اينكه تعطيل شد، براي كتاب، جواز نشر گرفتيم و كار انتشارات را به طور جدي ادامه داديم.
چرا مجله تعطيل شد؟
كتابي اخيراً منتشر كرديم به نام «حرفهايي كه كهنه نميشوند» در اين كتاب مجموعه سرمقالههاي نيستان در دورهاي كه منتشر ميشد، آمده است و در آن معلوم ميشود كه چرا اين مجله تعطيل شد. اما يك وجه قضيه اين است كه در ايران، مجله مستقل بسيار سخت سرپاي خودش ميايستد و بايد به جناحي متصل باشد و در اردوگاهي قرار گيرد و الاّ زير آتش هر دو طرف خواهد بود.
هدف از راهاندازي انتشارات نيستان چه بود؟
هدف مجله، تبيين مباني فرهنگي و تصحيح مسير بود. اين در كتاب به طور عميقتر و بنياديتر اتفاق افتاد. شروع كار انتشارات با انجام پروژهاي بود به نام «گزيده ادبيات معاصر». در آنجا از همه نويسندگان كه دغدغه تعهد در ادبيات و هنر را داشتند و در سطح جدي مطرح بودند، صد صفحه از نمونه آثارشان را چاپ كرديم تا به عنوان آلبومي در كنار هم قرار بگيرد و معلوم شود كه در بخش فرهنگي و هنري، عِدّه و عُدّه كشور چقدر است. حدود 300 عنوان كتاب شد در بخش داستان و شعر، نثر ادبي و نمايشنامه. اگر مسوولان كمترين دغدغهاي نسبت به اينگونه كارها داشتند، نميبايست بگذارند كه اين پروژه به دليل فشارهاي مالي تعطيل شود. اين كاري نبود كه نشر خصوصي بتواند از عهدهاش بربيايد. بايد حمايت ميشد و نشد. به هر حال دغدغههايي كه ما در بخش مجله داشتيم، در مسير كتاب به طور جديتر و بنياديتر دنبال شد.
به آنچه خواستيد رسيدهايد؟
اگر مقصودتان ايدهآلها و اهداف آرماني است، قاطعانه بايد عرض كنم كه: نه. و شايد بشود گفت كه آن اهداف در عمل دستيافتني و رسيدني نيستند، و ارزيابي ما بايد اين باشد كه اولاً مسير حركتمان درست است يا نه؟ ثانياً ميزان سرعت و اندازه نزديك شدنمان به اهداف تعيين شده چقدر است؟ اگر مقصودتان در عرصه كار و انتشارات است، عرض ميكنم كه بله و من از كار انتشارات با همه فشارهايي كه وجود دارد، بسيار راضيام. البته اگر كسي با مباني اقتصادي و حساب سرانگشتي كه هر مغازهداري متوجه ميشود، بخواهد انتشاراتي داير كند قطعاً خلاف عقل خواهد بود به اين دليل كه خرج و دخل منطقي ندارد. اما اين كار از دسته كارهاي است كه فقط با عشق پيش ميرود. با همه مشكلات مالي كه نيستان داشته و دارد، اما هنوز چراغش روشن مانده و هنوز سرپاست و اين ارزش دارد. يكي از علل و اسباب سرپاماندن نيستان اين بود كه كارهاي خودم را هم در نيستان متمركز كردم. اين آثار به دليل تيراژشان و استقبال مخاطب، شبيه لوكوموتيوي توانست واگنهاي ديگر را به حركت در بياورد و ما به واسطه گردش مالي حاصله توسط اين آثار توانستيم كارهاي ارزشمند ديگر را چاپ كنيم. بركت ديگري كه از تجميع آثارم در نيستان حاصل شد پاسخ به نياز مخاطب در زمان خودش بود خيلي پيش ميآمد كه فلان كتاب درست در زماني كه بيشترين متقاضي را داشت در بازار نبود و ناشر دولتي هم به دليل بيتوجهي يا فقدان دلسوزي حساسيتي نشان نميداد و مراجعات و گلايهها به من معطوف ميشد در حال حاضر ما كمتر با اين مشكل مواجهيم. به عنوان نمونه، وقتي طي سالهاي متمادي فهميدهايم كه در ايام ولادت يا شهادت حضرت زهرا(س) عدهاي كه كتاب «كشتي پهلو گرفته» را خواندهاند از اين كتاب ميخرند و به ديگران هديه ميدهند. وقتي ناشر از قبل اين نياز را ادراك و تدارك كرده باشد، طبيعتاً متقاضي دست خالي و ناراحت برنميگردد.
سيد مهدي شجاعي را چگونه ميبينيد؟
بسياري از من گلهمندند و حق هم دارند. زيرا نميتوانم كمترين وظايفم را در قبالشان انجام دهم و اين هم به دليل حجم زياد مشغلهام است. به اين علت از خودم راضي نيستم و نميتوانم نسبت به گله ديگران بيتفاوت و راحت باشم. اگر بخواهم خودم را نقد كنم، حرف زيادي براي گفتن دارم. بسياري از اتفاقاتي كه ميبايست و ميتوانست رخ دهد، به دليل سوء تدبير رخ نداد و بسياري از كارهايي كه نبايد انجام ميشد، به دليل فقدان حسن تدبير، انجام شد. خلاصه اين كه از خودم خيلي شاكيام ولي از خدا خيلي راضيام.
ـ بنابراين اگر قرار باشد دوباره به دنيا بياييد، ميخواهيد همين مهدي شجاعي باشيد كه الآن هستيد؟
در طول اين سالها 80 درصد از وقتم به كارهاي اجرايي گذشت و 20 درصد آن را براي كار مطلوبم كه خواندن و نوشتن است صرف كردم. اين نسبت براي كسي كه از ابتدا عاشق زندگي هنري بوده و نيز هميشه دوست داشته بخواند و بنويسد و بر اين 2 متمركز باشد، خسران بزرگي است و حتي يكي از دلايل آسيبهاي جسمي و روحيام هم همين است كه اين همه سال كارهايي انجام دادم كه دوست نداشتم. منتهي به دلايل مختلفي اين كارها را بر دوش كشيدم. و مسلماً اگر فردي دستش به كاري باشد و دلش به كاري ديگر، دوران سختي را خواهد گذراند. من در مقاطع مختلف ميفهميدم كه اذيت ميشوم و باعث صدمه خوردنم ميشود اما در محظورات بودم. بهرحال مدتي است كه در تلاشم؛ اين نسبت را معكوس كنم و اگر نميتوانم به طور كامل به كار دلخواهم بپردازم لااقل نسبت 80 به 20 را برعكس كنم زيرا وقتي با 20 درصد انجام كار مطلوبم اين محصولات به دست آمده جفاي زيادي نسبت به اين وظيفه و رسالت صورت گرفته. البته حالا كمي براي اين تغيير درصدها دير شده زيرا با صدماتي كه ديدهام در نقطه صفر قرار ندارم. اگر در شرايط صفر بودم اين تغيير نسبت بسيار مثمرثمر بود. با اين حال تلاش ميكنم تا كارهاي اجرايي را به حداقل برسانم و كارهاي ادبياتي و نويسندگي را افزايش دهم.
دوست داريد جاي كدام يك از بزرگان باشيد؟
در وجوه خاصي از شخصيتهاي خاص، اين غبطه برايم پيش آمده منتها هيچ وقت نبوده كه الگوي تمام عياري از بزرگان داشته باشم، (البته بحث ائمه و معصومين و تاليهايش جداست). اين كه به طور مشخص فردي را با همه مختصاتش، مطلوب و مراد ببينم و بخواهم جاي او باشم، نبوده و نيست. وجوهي از بعضيها را ميپسندم كه غبطهشان را ميخوردم اما تجسم همه آرمانها و ايدهآلهايم را در يك فرد خاص نيافتهام.
معمولاً دستتان را به سوي كدام يك از ائمهمعصومين عليهم السلام دراز ميكنيد؟
بحث مفصل و شيريني است. به دليل رابطه مادري و فرزندي هم كه باشد، حضرت زهرا سلام الله عليها جايگاه ويژهاي دارند و بعد امام حسين عليهالسلام كه قصهاش جداگانه است. اما به طور كل هر يك از ائمه اطهار عليهمالسلام در يك بخش يا در عرصهاي، در ارتباط ويژهتري قرار ميگيرند يا انسان ارتباط ويژهتري با آنها برقرار ميكند. مثلاً وقتي به زيارت اهلبيت عليهمالسلام ميرويم، وارد حرم اميرالمؤمنين (ع) كه ميشويم يك حس دارد و داراي ابهت و عظمتي حيرتانگيز است. اما حس انسان در حرم حضرت اباعبدالله به گونهاي ديگر است. يا فرضاً در مورد حضرت جواد عليهالسلام جنس ارتباط كاملاً با اين دو متفاوت است.
زماني كه كتاب «آفتاب در حجاب» را مينوشتيد حتما در موضوع عاشورا تحقيق بسيار و ويژهاي داشتهايد؛ كدام يك از اتفاقات آن روز بيشتر تكاندهنده و دردناك به نظر ميرسد؟
يكي از عجايب آن روز اين است كه انسان به هرجايي كه ميرسد، حس ميكند بيشترين اوج در همانجا است. اما وقتي پرده ديگري كنار زده ميشود، اعجاب تازهاي را برميانگيزد. هيچ كس نميتواند بگويد كدام كمتر يا بيشتر است. هيچ يك ديگري را كمرنگ نميكند، مثلاً بحث وداع حضرت زينب (س) با حضرت امام حسين عليهمالسلام بسيار سنگين است، اما وقتي تنهايي حضرت زينب را زمان سوارشدن بر مركب ميبيني، بسيار دردناك به نظر ميرسد. يا در جايي عبارتي از حضرت سجاد(ع) آمده كه ميفرمايند «يا ليت امي لم تلدني ـ كاش مادرم مرا نزاده بود» وقتي اين سخن از زبان معصوم شنيده ميشود معلوم است كه جايگاه مصيبت بسيار دردناك و سخت بوده. يا مثلاً فضاي عطش، يا جمله حضرت اباعبدالله(ع) در كنار پيكر حضرت عباس (ع) كه ميفرمايد «الآن إنكسر ظهري ـ الآن كمرم شكست.» بنابراين هر حادثهاي در كربلا از يك منظر دردآور و سخت است و نميشود آنها را دستهبندي و ردهبندي كرد. هريك از آن حوادث، تابلويي است كه يك طعم و جنس و عطري دارد. هم به اندازه خودش عزت و شكوه دارد و هم مصيبت و داغ. هريك از منظري با قلب انسان سر و كار دارد.
درباره موضوعات و مفاهيم خاص مثل همين كه خودتان اشاره كرديد، «عطش» «وداع» و ... كاري كردهايد؟
به طور مستقل خير. اما راجع به هريك از اين مضامين در كارهايي كه انجام دادهام، پرداخته شده و به طور جدي بر آن تمركز داشتهام. البته كتابي دارم به نام «واي تشنگي» براي نوجوانان. اين فرازها را در جاهاي مختلف آن ميبينيد. مثلاً رابطه حضرت زينب (س) و حضرت عباس (ع) را كه رابطه ويژهاي بوده، در يك كتاب، ديده ميشود، يا مثلاً رابطه حضرت سكينه با حضرت عباس (ع) يا حضرت علي اكبر (ع) با امام حسين (ع)، در كارهاي ديگر، يا مفهوم عطش و مفهوم تنهايي يا وصال يا وداع در جايي ديگر پيدا ميشوند. يعني هرجا كه مناسبتش پيش آمده، سعي كردهام به اندازه بضاعتم آنها را ترسيم كنم.
تصميم نداريد از اين واژهها و مفاهيم، دايرة المعارفي گردآوري كنيد؟
در مفاهيم، كاري انجام دادهايم در رابطه با دايرة المعارف امام حسين (ع) كه كتابي است به نام موسوعه الامام حسين (ع) و 20 جلد پيشبيني شده كه الآن 13 جلد آن به چاپ رسيده است. اين كار سه مسير را دنبال ميكند. يك مسير تاريخي است كه حدود 8 جلد آن از مدينه تا مدينه است... از جلد 9 به بعد، درباره بنيهاشم و اصحاب است تا جلد 17 و سه جلد آخر هم مفاهيم را شامل ميشود. در اين دايرةالمعارف، مخاطب، هر مطلبي را كه حول محور عاشورا يا امام حسين(ع) يا كربلا بخواهد آنچه در مقاتل اصلي و اصيل وجود دارد را مييابد. يعني لزومي ندارد براي پيدا كردن مطلبي كه ميخواهد، به 10 يا 20 كتاب مراجعه كند. در اين دايرةالمعارف، كتابهاي مرجع و اساسي و بنيادي ديده و مقابله شده و كنار هم قرار گرفتهاند و براي كسي كه بخواهد تحقيق كند يا تأليفي انجام دهد، كمك خوبي خواهد بود.
اهل شعر هم هستيد؟
گاهي، اما منتشر نميكنم. از ابتداي راه، بين شعر و نثر ترديد داشتم و بالاخره راه نثر را پيش گرفتم و الآن هم راضيام. رگههايي از حس شاعرانه را در نثر ميبينيد و البته گاهي هم به طور مجزا شعر ميگويم. منتهي در اين بخش حرفهاي نيستم و كار قابل ارائهاي ندارم و عموماً جسته و گريختهاند. مثلاً در مطبوعات و ... . اما اينكه بتوانم مجموعهاي را به طور كتاب ارائه دهم، نبوده است.
كدام شاعر را بيشتر دوست داريد؟
حافظ كه به عقيده من حرف نخست را ميزند و سعدي كه جايگاه بالايي برايم دارد و معتقدم به اندازه خودش شناخته نشده و بيدل كه شاعري محيّر العقول است و صائب كه يك دنيا حرف براي گفتن دارد و بعد نظامي. در شعراي معاصر، آقاي ابتهاج را يكي از برجستهترين شاعران معاصر ميدانم و بديلي براي ايشان سراغ ندارم. مرحوم قيصر امينپور و مرحوم حسيني و احمد عزيزي كه با اين سه عزيز پيوند عاطفي و رفاقتي هم داشتهام و رهي معيري قربان وليئي و فريدون مشيري و بسياري از شاعران ديگر كه در مجموعه گزيده ادبيات معاصر در خدمتشان بودهام. يا مرحوم مصدق با اين كه كارهايش اندك است، اما ارزشمندند و شفيعي كدكني كه در مقاطعي واقعاً مجذوب آثارش بودم و نيز بعضي از غزليات علي معلم و مثنويهايش و ... .
روزانه چقدر مطالعه ميكنيد؟
براي اينكه كارهايي را در انتشارات چاپ كنيم بايستي مطالب زيادي را بخوانم كه تنها تعدادي از آنها به مرحله چاپ و انتشار ميرسند. در طول روز و هفته و گاهي بسياري از شبها تا صبح درگير خواندنم و حجم زيادي از وقتم صرف خواندن آثار ديگران ميشود.
بنابراين براي نوشتن وقت لازم را نخواهيد داشت!
زماني بود كه نسبت به نظر ماركز حسرت ميبردم. ماركز ميگفت هر روز ساعت 6 صبح پشت ميز مينشينم. من هميشه دلم ميخواست كه يك نظم اينچنيني در كارهايم داشته باشم. ولي عمدتاً حسي و دلي كار ميكنم و خيلي منضبط نيستم. مشكل اصلي، كارهاي اجرايي و مشغوليتهاي ديگر است كه عمده وقتم را اشغال ميكند و نوشتنم اندك ميشود. اين فاصله كه ايجاد ميشود حالم را بدتر ميكند. نوشتن پناهگاه من است. وقتي مينويسم حال خوبي دارم. گاهي حدود 8 ـ 7 روز يا حتي 2 هفته فقط مينويسم و به اصطلاح وارد قرنطينه ميشوم. زيرا تمركزم سخت به دست ميآيد و بايد كاملاً در فضاي نوشتن قرار بگيرم. به همين دليل، خلوتهايي دارم كه هيچكس به آن راه ندارد؛ در اين زمانها ارتباطات كاريام را قطع ميكنم.
دوست داريد فرزندانتان مثل خودتان باشند؟
دخترم رشته اقتصاد خوانده، اما اهل قلم است و مطالبي كه نوشته، چاپ شدهاند اما به شهرسازي و معماري علاقهمند است كه اين موضوعات بر نوشتنش غلبه كرده و اگر نوشتن را جدي ميگرفت، به طور جديتري هم مطرح ميشد. مناجاتهايي نوشته كه در مجلات دانشگاهي به چاپ رسيدهاند و داستاننويسي و ترجمه هم كرده است.
همسرتان در نويسندگي به شما كمك ميكنند؟
همين قدر كه مرا تحمل ميكند، هنر بزرگي انجام داده هم از جهت اشتغالات هم به لحاظ روحيه. يكي از مشغلههاي من مشاوره خانواده است و بخشي از وقتم را ميگيرد. در همين مشاورهها معمولاً توصيه ميكنم 2 هنرمند با هم ازدواج نكنند، زيرا هميشه يكي بايد ديگري را تحمل كند و اغلب منجر به جدايي ميشود. بسياري از طلاقها در حوزه هنر، به همين دليل است. به هر حال، همسرم انصافاً حق بزرگي دارد زيرا مطالباتش را به حداقل رسانده و مرا با همه اين شرايط تحمل و درك ميكند. اين نكته مهمي است كه شخصي از حق خودش بگذرد به اين دليل كه حس ميكند اگر همسرش مثلاً اين ساعت مشغول نوشتن است، بهرهاش به ديگران ميرسد. خانواده ام لطف داشته و من را اينگونه پذيرفتهاند. البته سعي خودم را كردهام كه زماني را به طور مجزا براي آنان داشته باشم و از نظر كيفي اين حضور، حضور مردهاي نباشد و گاهي كه ميخواهم براي نوشتن چند روزي تنها باشم، از خانوادهام ميپرسم كه اگر در اين چند روز نيازي به من نداريد، مشغول باشم. مثلاً كاري كه درباره حضرت يوسف انجام دادم، بيشترين زمان را در مكه بودم. سفرهاي 20 روزه كه ميرفتم و در كنار خانه خدا شروع به نوشتن ميكردم. يك هفته برميگشتم و دوباره 20 روز را در مكه ميگذراندم. عمق اين دوريها و فقدان و نبودنها، اذيتكننده بود اما صبوري و پذيرش همسر و خانوادهام زياد بود و اين برايم بسيار ارزشمند است.
آثار
حرفهايي كه كهنه نميشوند
مردي از جنس نور
دمكراسي با دموقراضه
سري كه درد ... ميكند
كرشمه خسرواني
آيين زندگي
مردان و رجزهايشان
صميمانه با جوانان وطنم
طوفان ديگري در راه است
آئينه زار
غير قابل چاپ
سانتاماريا 2 (نمايشنامه)
سانتاماريا 1 (داستان)
رزيتا خاتون
از ديار حبيب
كشتي پهلو گرفته
مناجات
آسمانيترين مهرباني
پدر، عشق و پسر
آفتاب در حجاب
متقين
دعاي كميل
زيارت عاشورا
شكواي سبز 2
شكواي سبز 1
دست دعا، چشم اميد
خدا كند تو بيايي
کد مطلب: 64722
آدرس مطلب: http://www.ibna.ir/vdcau0ni.49nyu15kk4.html