خبرگزاری کتاب ايران (IBNA) 14 مرداد 1398 ساعت 10:50 http://www.ibna.ir/fa/doc/shortint/279147/دانش-شرط-لازم-شعر-اما-کافی-نیست -------------------------------------------------- گفت‌وگوی ایبنا با اسماعیل باستانی به مناسبت انتشار اولین مجموعه شعرش؛ عنوان : دانش شرط لازم شعر است اما شرط کافی نیست -------------------------------------------------- اسماعیل باستانی می‌گوید: دانش و علم شرط لازم شعر است اما هیچ‌وقت شرط کافی نبوده و نخواهد بود­. چرا که اگر «آن» شاعری نباشد شما چند خط ساده و بی‌روح را کنار هم ردیف می­‌کنید و درگیر آن می‌شوید که چطور این نوشته را با آرایه­‌های ادبی زیبا کنید. متن : به گزارش خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)مجموعه شعر تهران ـ لوبیتل ـ چشمهای تو، سروده اسماعیل باستانی به تازگی از سوی انتشارات نیستان منتشر شده است. این شاعر در گفت وگو با ایبنا از اتفاق شعر در نخستين مجموعه اش می گوید. مجموعه شعر نخست شما پیش روی مخاطب قرار گرفته است. این شعرها چگونه خلق شدند؟ همیشه معتقد بودم که بخش عمد ه ای از زندگی من براساس اتفاق هایی شکل می گیرد که من گاهی جدی می گیرمشان. مثل همین کتاب تازه، یعنی تهران - لوبیتل - چشمهای تو، سا ل ها بود که دلم می خواست اگر روزی کتابی چاپ کنم این عنوان را بر پیشانی اش بگذارم. چرا که تهران زیست بوم من است و متاسفانه یا خوشبختانه اصلا دوستش ندارم و عجیب این که بسیاری از شعرها در همین لوکیشن خلق شده اند. لوبیتل هم دوربینی است که دوستش دارم. دوربینی که لذت عکاسی را چند برابر می کند و اما چشم ها که بی شک صادق ترین عضو هر انسان است. چشم ها دروغ نمی گویند حتی اگر دلشان بخواهد نمی توانند دروغ بگویند و کارشان هم مثل همان دوربین لوبیتل ثبت لحظه هایی ست که در خاطر و خاطره ما به شکل عجیبی جریان دارند. پس ترکیب این سه کلمه، ترکیب ناهمگن آرزوها و خاطرات و دردهایی بود که گاهی شعر می شد. گاهی آهی بلند و گاهی در جریان زندگی روزمره حل می شد. چه شد که این مجموعه را به انتشارات نیستان دادید؟ داستان چاپ کتاب هم برمی گردد به یکی از همین اتفاق ها. یعنی ملاقات و گفت وگوی من با سیدعلی شجاعی نازنین که این روزها جانی دوباره به انتشارات نیستان داده است و ماجرا برمی گردد به بعد از رونمایی کتاب زمان دست دوم و شعری که آنجا خواندم برای کوچک جنگلی. و بعد از این اتفاق بود که جناب شجاعی با پیگیری فراوان شان کتابم را به سرانجام رساندند. که اگر نبودند شاید به این زودی ها این اتفاق رقم نمی خورد. چندین بار از اتفاق گفتید. یعنی به این اعتقاد دارید که شعر از روی اتفاق رخ می دهد؟ تاکید من روی همین کلمه اتفاق است. باور کنید که شعر یک آن دارد. و این همان لحظه ای ست که شاعر مرتکب شعر می شود. من به شدت ایمان دارم که دانش و علم شرط لازم شعر است اما هیچ وقت شرط کافی نبوده و نخواهد بود. چرا که اگر آن شاعری نباشد شما چند خط ساده و بی روح را کنار هم ردیف می کنید و درگیرشان می شوید که چطور این نوشته را با آرایه های ادبی زیبا کنید. باور کنید که شعر جوششی ست نه کوششی. فکر می کنم در دنیای کدر و خسته و بی رحم این روزها بهترین تعریف را از شعر واهه آرمن شاعر خوش ذوق هم روزگار ما کرده است که می گوید: سخنی شعر است که در ناهشیاری شاعر سروده می شود و خواننده را در هشیاری ویران می کند. پس اینطور برداشت می شود که شعر در جهان واقعیت شاعر صورت نمی بندد. راستش را بخواهید تمام این شعرها محصول همین ناخودآگاهی ها و بی خویشی هاست. داستان درگیرشدن در ناکجای یک لحظه واقعی؛ شاید مثلا در مترو تهران که ناگهان خط پایانش ایستگاهی در حومه شهر پاریس باشد. در این مجموعه تصویرهای متنوعی از تاریخ و زیست امروز شاعر می خوانیم. این سفر چگونه و به اصطلاح امروزی با چه وسیله نقلیه ای انجام گرفته است؟ شعرهایم شاید محصول یک ترکیب عجیب باشد از زیست امروزی در بستر تاریخی که خواند ه ام. گاهی عاشقانه مثل یک عکس و گاهی بی رحمانه تلخ مثل طعم سیگار کاسترو. درست مثل همین تاریخی که داریم از آن حرف می زنیم. تاریخی که نمی دانیم فاتحان می نویسندش یا برپایه حقیقت استوار است. شاید خوشبینانه چیزی باشد شبیه روایت بیهقی در تاریخی که نگاشته، پر از تصویر و ترکیبش با واقعیت و گاهی انگار خیال. این درگیری من و تاریخ و عاشقی کردن ها در بستر تاریخ، فارغ از زمان و مکان، باعث شده تا در شعرهایم بی توجه به هرکجا که دلم می خواهد سفر کنم، محبوبم را در آغوش بگیرم، تماشایش کنم، با او حرف های فلسفی بزنم و بازبرگردم به همان جایی که نشسته ام یا همان خیابانی که داشتم بی او راه می رفتم و از او می نوشتم. و باید بگویم که تهران-لوبیتل-چشم های تو، ماه عسل زیست اتفاقی من در این دوران از تاریخ بشریست، آن هم در این سرزمین. در ادامه نمونه هایی از اشعار کتاب تهران-لوبیتل-چشمهای تو را می خوانیم: 1 . از نو ! بعد در چشم هایش فرو رفت خواب هایش را دوره کرد و به گل نشست به باران به یارانی که رویا را میان کابوس هایشان دوره می کردند. از نو ! آینه را رو به روی صورتش گرفت خسته گی هایش را تراشید و تاریخ را روی چشم بند سیاهش بست. و سکوت روی ماشه ها از نو چکید ! 2 . انسان همیشه راه می بندد بر نفس. گاهی با آهن گاهی با تور گاهی با گلوله و گاهی به چشم هایت خیره می شود بعد دستی روی سرت می کشد و بعد مثل ماهی روی خاک مثل دوستم روی دستم مثل گوسفند کوچکی بعد از ذبح جان می دهی. دردهایت که زیاد باشند دریا هم قفس می شود برای آن همه رهایی 3 . شیراز سال خورده ای در چشم های توست وقتی سرخ ترین شراب ها از لبانت می ریزد و حوض سکه آبی کاشی پیراهنت می شود در بلندترین روزهای تابستانی که تویی.