خبرگزاری کتاب ايران (IBNA) 7 بهمن 1399 ساعت 8:50 http://www.ibna.ir/fa/longtrans/301913/لی-لارنس-دوست-داشتم-بخش-هایی-کودکی-ام-قبل-تیراندازی-مرور-کنم -------------------------------------------------- گفت‌وگو با برنده جایزه بیوگرافی کاستا؛ عنوان : لی لارنس: دوست داشتم بخش‌هایی از کودکی‌ام قبل از آن تیراندازی را مرور کنم -------------------------------------------------- لی لارنس، نویسنده برنده جایزه بیوگرافی کاستا درباره کتاب خاطراتش می‌گوید. کتابی درباره مادرش که پس از شلیک پلیس لندن در مقابل چشمان خانواده‌اش او را برای همیشه فلج کرد. متن : به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) به نقل از گاردین - لی لارنس ۴۶ ساله این ماه توانست جایزه کاستا در بخش بیوگرافی را به خاطر کتاب خاطراتش بلندتر آواز می خوانم از آن خود کند. گزارشی مستند از تیراندازی به مادرش، چری گروس، در سال ۱۹۸۵ توسط پلیس که به زور وارد خانه اش شد. لارنس در آن زمان ۱۱ ساله بود و در همان اتاقی که به مادرش شلیک شد حضور داشت. پلیس به دنبال برادر بزرگ ترش بود که آنجا زندگی نمی کرد. این کتاب همچنین شامل قیام بریکستون که پس از آن به وقوع پیوست، فلج شدن مادرش، زندگی اش پس از آن و مرگ زودهنگامش و همچنین ماموریت پسرش برای گفتن داستان اوست. لارنس به عضویت هیات مشاوره ای پلیس در بریکستون در آمده و بنیان گذار تاکسی های معلولین در بریتانیاست. او همچنین یک موسسه خیریه به یاد مادرش تاسیس کرده، بنیاد چری گروس. چه حسی داشتید که با اولین کتاب تان جایزه بیوگرافی کاستا را بردید؟ فوق العاده بود، اما جا خوردم. من کتابم را ننوشتم تا به عنوان نویسنده پذیرفته شوم. آن را نوشتم به این خاطر که حس می کردم ماموریت دارم این داستان مهم را بگویم، به گونه ای که با مردم ارتباط برقرار کند و پُلی از همدلی میان زندگی ما و آنها بسازد. می خواستید این کتاب چه کاری انجام دهد؟ می خواستم مردم داستان چیزی را که برای خانواده ما اتفاق افتاده بخوانند و درباره تعصبات ناخودآگاه فکر کنند، درباره افرادی فکر کنند که در نزدیکی شان زندگی یا با آنها کار می کنند، که با هم چه چیزی می توانیم از این ماجرا یاد بگیریم و بعد به همدیگر کمک کنیم. دیروز یک افسر پلیس با من تماس گرفت و گفت کتاب را خوانده و به گریه افتاده. او می خواست به نحوی با من ارتباط برقرار کند. من موفقیت کتابم را این طور می سنجم. شما اولین بار داستان مادرتان را در اکتبر ۲۰۱۱ با لورنا گیل بازیگر که خاله شماست در نمایشی کوتاه به اسم داستان او به روی صحنه تئاتر بردید. این اتفاق تنها هفت ماه پس از مرگ مادرتان بود. آن تجربه چطور بود؟ این یک همکاری خلاقانه بود که خیلی سریع بین ما انجام شد و موقعیتی که در آن بودیم را شرح داد. (آنها متوجه شدند که مرگ گروس در نتیجه عفونت ناشی از ترکش در ستون فقراتش اتفاق افتاده؛ سه سال طول کشید تا تحقیقات ثابت کرد چندین نمونه تکان دهنده از کوتاهی پلیس در مرگ او نقش داشته است. آن وقت بود که من به عنوان یک بزرگسال شروع کردم به کنار هم گذاشتن اتفاقاتی که برای مادرم افتاده بود. به خاطر داشته باشید در زمان آن حادثه من فقط یک بچه بودم. به سراغ مدارکی رفتم که مادرم از تحقیقات اولیه نگه داشته بود و هرآنچه در سر داشتم روی کاغذ بیرون ریختم. شبیه نوشتن خاطرات روزانه گذشته بود. آیا این برایتان به نوعی تخلیه روانی بود یا آسیب زننده یا هر دو؟ به لحاظ احساسی می تواند مثل رفتن به جلسات روان درمانی فرساینده باشد. گاهی اوقات یک یا دو روز طول می کشید تا دوباره بتوانم تعادلم را بازیابم. شما مبتلا به خوانش پریشی (دیسلکسیا) هستید و بسیاری از جاهای کتاب را با دیکته کردن متون به دیکتافون (دستگاهی که متون دیکته شده را ضبط می کند تا بعدا تایپ شوند) نوشتید. این روند چطور بود؟ این نگرانی اولم را برطرف کرد: اینکه این کتاب باید صحیح و معتبر باشد. می خواستم آدم هایی که مرا می شناسند آن را بخوانند و بگویند آره زبان لی این طور جاری می شود، این نحوه حرف زدن اوست. دوست داشتم آن بخش های کودکی ام را که مربوط به قبل از تیراندازی بود مرور کنم. شادی، خنده و هیجان زیادی در زندگی مان وجود داشت. ساختار آن (حرکت بین بخش ها با عنوان قبل و بعد و بررسی قبل و بعد از مرگ مادرش) حاصل همکاری با ویراستارم بود. این به من کمک کرد تا بین حال و گذشته ارتباط برقرار کنم. واضح است که زبان برای شما بسیار مهم است. در کتاب درباره این صحبت می کنید که چطور به حوادث پس از تیر خوردن مادرتان در بریکستون هنوز با عنوان شورش و نه قیام اشاره می شود، و چطور بازرس داگلاس لاولاک در تحقیقات وقتی به تیراندازی به مادرتان اشاره می کرد گفت از این اتفاق مایوس است. همیشه می دانستم که نحوه بیان یک عقیده می تواند نظری متفاوت از آنچه هست ارائه دهد. اتفاقی که برای مادرم افتاد در اخبار در میان کلمات شورش و اراذل و اوباش غرق شد. یک زن اوایل یک صبح در خانه خودش و در مقابل چشمان فرزندانش مورد اصابت گلوله قرار گرفت. در نتیجه آسیب و درد این عمل قیامی شکل گرفت. این داستانِ واقعی بود. در سال گذشته نیاز به تنوع نژادی در صنعت نشر بسیار شدید و مبرم احساس شد. تجربیات شما از این صنعت چطور بوده است؟ بیشتر افرادی که می شناسم که کتاب چاپ کرده اند، به شیوه ناشر-مولف این کار را کرده اند. همیشه فکر می کردم تنها راه برای من هم همین است. برای همین امیدوارم انتشار کتابم توسط یکی از ناشران جریان اصلی بقیه را تشویق کند. پروژه من در سال ۲۰۱۹ امضا شد، مدت ها پیش از اعتراضات جان سیاهان مهم است و نگرانی ام این است که بعضی افراد برخی پروژه ها را اقدام ناشران برای عقب نماندن از قافله قلمداد کنند. این حمایت باید پیوسته و دائمی باشد و نباید راضی شویم. نمی شود یک سال پر از صدای سیاهان باشد و بعد هیچ! همین امر درمورد فیلمسازان، بازیگران و کارگردانان خوب هم صدق می کند. چه کتاب هایی معیار زندگی تان هستند؟ من دیر به خواندن روی آوردم و کتاب های صوتی دنیایم را عوض کردند. ترس را احساس کن و هر طور شده انجامش بده سوزان جفرز به من کمک کرد در زندگی ام شجاعت را مقدم بر ترس بدانم. نیروی حال اکهارت تول کمک کرد تا گذشته و انتظاراتم از آینده را مدیریت کنم. این کتاب در جریان تحقیقات پس از مرگ مادرم باعث شد بر حضور در لحظه متمرکز شوم و بفهمم بقیه چیزها خارج از کنترل من است. بومیان: نژاد و طبقه در ویرانه های امپراتوری آکالا هم یکی از کتاب هایی است که اخیرا به آن علاقه مند شدم. او توانایی درک، انتقال و بیان ایده های بزرگ را دارد و قابل احترام است. آیا کتاب دیگری در دست چاپ دارید؟ مدام به این فکر می کنم که اگر توانستم کاری را که شروع کردم ادامه دهم، و این داستان را به شیوه ای که منتقل کردم انتقال دهم و اثرم دارد با مردم ارتباط برقرار می کند، دیگر چه کاری می توانم انجام دهم تا تعادل بیشتری در جهان ایجاد کنم یا به ساختن یک جامعه عادلانه تر کمک کنم؟ چیزهایی برایم پیش می آید که احساس می کنم می توانم ذهن مردم را بازتر کنم و این می تواند با یک کتاب دیگر اتفاق بیفتد. اما هر کاری انجام بدهم در همین زمینه خواهد بود.