خبرگزاری کتاب ايران (IBNA) 10 اسفند 1398 ساعت 15:14 http://www.ibna.ir/fa/book/287790/تجربیات-تلخ-شیرین-یک-بیمار-دریافت-مراقبت-های-سلامت -------------------------------------------------- مروری بر کتاب «به بیمار خود گوش فرا دهید»؛ عنوان : تجربیات تلخ و شیرین یک بیمار از دریافت مراقبت‌های سلامت فرشته‌ای با موهای فرفری -------------------------------------------------- کتاب «به بیمار خود گوش فرا دهید» روایت تجربیات یک بیمار از دریافت مراقبت‌های سلامت است. هدف نویسنده از بیان این خاطرات، تلنگری به درمانگران است تا بتوانند به حرفه خود از نگاه یک بیمار نیز بنگرند. متن : به گزارش خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، آیدا الهی؛ دانشجویی که در سن 23 سالگی و در اوج جوانی و کمال سلامت به دنبال یک سانحه رانندگی نیاز به مراقبت در مرکز درمانی پیدا کرده و سرنوشتی را تجربه می کند که بی گمان دل آزار و ناراحت کننده است. او به دلیل رشته ای از عوامل ازجمله عدم رسیدگی مناسب، دچار ضایعات نخاعی می شود. آیدا نه یک داستان نویس، بلکه یک شاهد عینی است که به دنبال این حادثه به دلیل نوع مشکلات و نیاز به مراقبت طولانی مدت، تجربیات متعدد تلخ و شیرینی از دریافت مراقبت های سلامت را تجربه کرده است. کتاب به بیمار خود گوش فرا دهید، نقل تجربیات او از مراقبت های درمانی است. آگاه سازی بیماران و درمانگران نویسنده درباره انگیزه اصلی خود از نوشتن این خاطرات می گوید: نمی دانم دقیقا چه زمانی بود... آیا بعد از یکی از آن تجربه های ناخوشایند مرگ! که به دلیل سهل انگاری پرسنل آی سی یو و جدا شدن خودبه خود لوله دستگاه تنفسی بر من عارض می شد؟ یا بعد از آن دفعه ای که کمک بهیار آی سی یو به خاطر کثیف شدن ملحفه هایم، مرا مورد توهین و ضرب و شتم قرار داد؟ شاید هم بعد از آن که پرستاری آنقدر در ساکشن کردن من تعلل کرد که به اغما فرورفتم... یا شاید هم بعد از ... اصلا مگر اهمیت دارد که بعد از کدامیک از آن دفعات بی شمار بود که خواسته یا ناخواسته از سوی پرسنل درمانی مورد بی مهری یا آزار قرار گرفتم، مهم این است که من به عنوان یک بیمار به جای آنکه آرزوی سلامتی خود را درسر بپرورانم، بر روی تختی که قرار بود بستر شفای من باشد، روزی زار گریستم و با خود عهد بستم که اگر از آی سی یو خلاصی یافتم، نگذارم حتی اگر شده یک بیمار دیگر چنین شرایطی را تجربه کند. وقتی سرانجام روزی از آن مکان، جانی سالم اما رنجور به در بردم، با زخم های متعدد جسمی، روحی و صدمات جبران ناپذیری که از شفاخانه برایم به یادگار مانده بود، هدف زندگی ام را بر تحقق آرمانی قرار دادم که خود را متعهد به انجام آن می دانستم، یعنی آگاه سازی دو قشر بیماران و درمانگران... اما هیچگاه گمان نمی بردم که از جانب درمانگرانی که مورد انتقاد من بودند، دست یاری به سویم دراز شود. به بیان آیدا الهی، در میان درمانگران کسانی هم هستند که نقایص را می بینند و دلیرانه به آن ها معترف می شوند، کسانی که آرمانی همسوی من دارند، همراه با آیداها رنج می برند و دغدغه شان این است که طب را به دوران شکوه خود در عصر بقراط و تحقق سوگندها بازگردانند... من خود به عنوان یک بیمار ضمن درک مشکلات کار، دشواری ها و سنگینی بار مسئولیت کارکنان بخش درمان، بر این عقیده ام که عامل برخی از ناملایمات، عدم آگاهی درمانگران از نیازهای انسانی یک بیمار و همچنین تفاوت نگاه بیمار و درمانگر نسبت به مقوله بیماری است و دلیل این ناآگاهی را نیز در آموزش تک بُعدی و تئوری محور رشته های علوم پزشکی و عدم تعامل موثر بیمار و درمانگر می دانم. در نتیجه سعی دارم که با بیان تجربیاتم این دید انسانی را در میان درمانگران به وجود بیاورم و ضرورت این تعامل را برجسته سازم. رضا بزرگ ترین دلگرمی من بود باز هم سرم خیلی درد می کرد و مثل همیشه در تنهایی و در تمنای دست کمکی که از غیب برون آید، درد را تحمل می کردم. نمی دانم که چه مدت از اقامتم در آی سی یو می گذشت، آیا هفته ها و یا فقط چند روز؟ ولی می دانم که آن دفعه برای بار اولی بود که او را می دیدم. برای انجام کاری به کنار تختم آمده بود و با آنکه من قادر به حرف زدن و بیان دردم نبودم، اما گویی که او از چهره ام دردم را می خواند و اگرچه کارش تمام شده بود، ولی نگاه پر زِ تمنای من او را پایبند خود کرده، مجال رفتنش نمی داد. پسر جوانی بود، حتی شاید یکی دو سال کوچکتر از آن زمان من، یعنی حدودا نوزده ساله. قد و هیکلی متوسط داشت با موهای تیمه فرفری و چشمان سیاه و قدری کشیده؛ اسمش رضا بود. کمک بهیاری که از آن روز به بعد، تبدیل شد به بزرگ ترین دلگرمی من و مادرم در آی سی یو مشهد... از آن پس، رضا و آن دختر جوان شدند یار غار من و بارها و بارها به دادم رسیدند. کم کم رضا تنها کسی بود که بعد از مادرم معنای اشاره های مرا سریع می فهمید. اغلب اوقات کارش شیفت شب بود و با شروع شیفت، همیشه اول می آمد به من سلام می کرد و هر بار هم می گفت: من میرم شام می خورم و زود برمی گردم و زود برمی گشت و بین کارهایش هم مدام به من سرمی زد. اگر آن کمک بهیار نبود، مطمئنا تحمل شرایط برای من خیلی سخت تر می شود. اگرچه در آن آی سی یو، فرشتگان دیگری نیز بودند، ولی رضا بزرگ ترین دلگرمی من بود... نخستین چاپ کتاب به بیمار خود گوش فرا دهید در 120 صفحه با شمارگان یک هزار نسخه از سوی انتشارات گارسه راهی بازار نشر شده است.