نگاهی به مجموعه داستان «سوار بر ماشین مشتی ممدلی»؛

نوستالژی یک دوران

داریوش احمدی، نویسنده در یادداشتی به مجموعه داستان «سوار بر ماشین مشتی ممدلی»، اثر شهبانو بهجت پرداخته است.
نوستالژی یک دوران
خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - داریوش احمدی: شهربانو بهجت در مجموعه داستان «شاهزاده­‌ای سوار بر ماشین مشتی ممدلی»، که علیرغم اسمش می‌­توانست نام­‌های بهتری داشته باشد، روایتگر نُه داستان به هم پیوسته و در عین حال مستقل، از دوران کودکی­‌اش است. اگر انقلاب سال 58 را به‌عنوان مبدأیی از تاریخ در نظر بگیریم، همه­‌ این داستان­‌ها به دوران قبل از انقلاب تعلق دارند. دورانی ­که از اینترنت و موبایل و ماهواره خبری نبود و تنها وسایل رسانه‌­ای، به رادیو و تلویزیون و روزنامه­‌ها محدود می‌شد.

شهربانو بهجت ما را با داستان‌­هایش که به گروه سنی نوجوان تعلق دارند، به جهانی دیگر می‌­برد. جهانی نوستالژیک که امروز شاید برای خیلی‌­ها که بعد از انقلاب به دنیا آمده‌اند غریب باشد. اکثر داستان­‌های بهجت، رجعت به گذشته است. گذشته‌­ای سرشار از عواطف و احساسات کودکی. در این داستان­‌ها تجلی واقعیت، آنچنان عریان و ساده و بی غل و غش اتفاق می‌­افتدکه مخاطب حس می­‌کند می‌­توانست این طور هم زندگی کند و در حقیقت، زندگی به خودی خود سخت نیست و یا نبوده و شاید هم مخاطب با غبطه از آن دوران یاد کند. بهجت، دورانی را تصویر می­‌کند که هر چیزی ساده و ملموس بود و دلخوشی­‌های آدم­‌ها اگر چه پیش پا افتاده و حقیر بودند؛ اما اصالت و بارِ عاطفی و اخلاقی خاصی داشتند. اما چه پیش­‌آمد که زندگی این قدر سخت شد و مهر و دوستی و شفقت و انسانیت، کم­کم از میان رفت. داستان‌­های بهجت، خیلی سریع و منطقی دینامیک می­‌شوند و روابط علت و معلولی داستان، در عین سادگی بسیار منطقی و پویا اتفاق می­‌افتد.

در داستان­‌های بهجت، شخصیت­‌ها جاندار و ملموس‌­اند و شخصیتِ خودِ راوی بسیار صمیمی و دوست داشتنی است. تمام داستان­‌ها از ورای افکار دختری نوجوان در شهر پرت و دور افتاده­ی «آباده»، از استان فارس بیان می‌­شود. کتاب، چشم­‌انداز نُه داستان است به نام‌­های «پالتو پوست پلنگی دختر پادشاه، این اون کی بود، راز آب سیاه جادو، طعم شکلاتی کتاب­‌ها، من عروس کی بودم؟، به خدا من دزد نیستم، سیب‌­های یاقوت لابه‌لای لجن­‌ها، آتشی از تاج قوقول خان، و شاهزاده­‌ای سوار بر ماشین مشتی ممدلی»

در داستانِ «پالتو پوست پلنگیِ دختر پادشاه»، که راوی از داشتن اسم خود«شهربانو»، ناراحت است و دوست دارد آن­ را عوض کند، تحت تاثیر معلم و مدیر مدرسه­‌ خود، تا اندازه­‌ای مرعوب و مجاب می­‌شود و از خیر عوض‌­کردن اسمش می­‌گذرد. اما حسرت آن در دلش می­‌ماند. در این داستان، تضاد به هر نوعی، چه فقر و چه ثروت، و چه پالتوِ فاخر پوست پلنگی و ژاکت‌­های معمولی، چه کلان شهری مثل تهران و شهر کوچک و دور  افتاده­ای مثل «آباده»، و حتی اسم­‌هایی مثل شیلا و شهربانو، تحت تاثیر عنصر طنز، بازنمود خاصی به خود می‌­گیرند.

در داستان «سیب‌های یاقوت سرخ»، شهربانو بهجت، سنت‌ها و رسم و رسوم کهنه را زیر سؤال می‌­برد. در این داستان، عشق و ارمغان‌­های آن به طور تلویحی لای لجن­‌ها گم می‌­شود. داستان، علیرغم سادگی کودکانه­‌ روایتگر، طرحی سنتی دارد. و یا به عبارتی، سنت، در این داستان طرح می‌­آفریند. دختری در خیال و رویای خود، همسر آیند‌ه‌اش را سبک سنگین می­‌کند و سعی می‌کند گوشواره‌­هایی که در روز عید، به او عیدی داده‌­اند، زینت‌بخش گوش­‌هایش­ کند و با آن­ها به مدرسه برود. در مدرسه دوستانش از گوشواره‌­های بی­‌بدیل او تعریف و تمجید می­‌کنند و حتی با متلک نامزدی­‌اش را تبریک می­‌گویند. در حالی ­که او نمی­‌داند با این گوشواره­‌ها، او را برای پسرعمویش نامزد کرده­‌اند. سرانجام، دختر که نام‌­های شهرو، شَرو، شرشری، شِری، شربونو و شریوکه را در داستان یدک می­‌کشد، یکی از گوشواره­‌هایش را در جویی پر از لجن گم می­‌کند و در نهایت، کریم، پسر عمویش آن را در میان لجن‌­ها پیدا می­‌کند. با این حال خوبی و انسانیت و فداکاری پسر عمویش «کریم»، باعث نمی‌­شود تا او آن­ها را به زن عمویش پس ندهد. در این داستان و اکثر داستان‌­های این مجموعه، نقاط اوج و کشمکش و تعلیق­‌های داستانی با روابط علت و معلولی داستان، قرابت و هم­خوانی چشمگیری دارد.

داستان «شاهزاده‌­ای سوار بر ماشین مشتی ممدلی»، داستانی است یگانه و بی‌نظیر. داستانی است که شاید بیشترِ آدم‌های هم نسل شهربانو بهجت، آن را تجربه کرده‌­اند. در این داستان، طرح و موضوع و فضا، برای هم نسلان او کاملاً واضح و روشن است. اما شیوه­ ارائه­ داستان و بازگویی آن، حرف اول را می‌­زند. در آن سال­‌ها، تلویزیون یا جعبه‌­ جادو، بیشتر منحصر به آدم‌­های متمول و پولدار بود. و فقری که شهربانو بهجت از آن یاد می­‌کند، چهره­‌ای با شکوه داشت. با شکوه از آن جهت، که بسیاری از آدم­‌هایی که دست‌شان به دهن‌­شان می‌­رسید، به‌خصوص در شهرهای پرت و دور افتاده، تلویزیون را طوری در معرض دید همسایگان و دیگران میگذاشتند تا آن‌ها و حتی رهگذران هم بتوانند تماشا کنند.

در آن زمان، سریال «خانه به دوش»، یا «مراد برقی»، ناکجاآبادِ آدم‌هایی بود که زندگی را به همان سادگی دوست داشتند. و زندگی و صفا و صمیمیت را در ورای همان آدم­‌ها جست‌وجو می­‌کردند. راوی داستان «شاهزاده‌ای سوار بر ...» می‌­خواهد تابوهای خانوادگی را ببیند. می‌­خواهد آن­‌ها را تجربه کند و یا بر ضد آن­‌ها و سنت­‌های مرسوم قیام کند. او دست به هر کاری می­‌زند تا بتواند مراد برقی و ملیحه را که از ذهنیت پدر و عمویش، تابو به حساب می­‌آیند، ببیند. از آنجا که او دست به هر کاری می­‌زند، کارهایش ناقص و نیمه تمام می‌­ماند، تصمیم می­‌گیرد با کمک خواهرش از پشت‌بام خانه­‌­شان به پشت‌بام خانه­ شخصی به نام آقای نادری یا لندرچیتان برود. اما خواهرش از کمک به  او منصرف می‌­شود و او مجبور می‌شود خودش به تنهایی وارد خانه­ آقای نادری «لندرچیتان» که مجرد بود و  شب‌­ها دیر به خانه می‌­آمد برود. آقای نادری برای او انسانی است اسرارآمیز. و بعد که وارد خانه­‌اش می­‌شود، سعی می‌­کند با خواندن یادداشت‌ها و  نوشته­‌های او، به دنیایش نزدیک­‌تر شود و او را بهتر بشناسد که چرا هنوز زن نگرفته است و چرا بر روی کاغذی نوشته است: «روی سنگ قبرم بنویسید جنایتی­ که پدرم در حق من­ کرد، من به هیچ کس نکردم.»

بهجت در این داستان، جسته گریخته و به طور ضمنی، ما را با تنها روشنفکر جامعه‌­ داستانش­ آشنا می‌­کند. هر چند خیلی ­گذرا. و همان‌طور که موفق نمی­‌شود فیلم «خانه به دوش» را ببیند، موفق نمی‌­شود پرده از اسرار آقای نادری بر دارد. هم چنان که آمال و آرزوهای او در این داستان­‌ها نیمه تمام می‌­ماند.

نمونه‌­ دیگری از این داستان­‌ها، که به نظر من داستانی بسیار موفق و دلنشین از کار در آمده است، داستان «طعم شکلاتی کتاب‌ها» است.  شاید بتوان این داستان را یک متافیکشن تکامل نیافته به حساب آورد. در حقیقت داستانی است درباره­ داستان. از آنجا که قبلاً گفته بودم داستان‌های شهربانو بهجت به علت­‌های بازدارنده­‌ای که در داستان‌­ها رخ می‌­دهد، نیمه تمام می‌­مانند. هر چند در کلیت خود، کامل هستند. اکثر کاراکترهای شهربانو بهجت را هنوز می­‌توان در کوران زندگی امروز دید. آدم­‌های پا به سن گذاشته‌­ای که تاریخ را به‌صورت مصور پشت سر گذاشته‌­اند. و هرگاه آن­ها را بر روی مرکزیت یک محور مختصات نشان دهیم، به سمت منفی حرکت می­‌کنند. چون هنوز در گذشته مانده‌­اند و آن را دوست دارند. راوی داستان‌­های بهجت، در اکثر داستان‌­ها شکست می‌­خورد. شکست‌­هایی که همه آدم‌­های هم نسل او تجربه کرده‌­اند. شکست در عشق و دوست داشتن. شکست در آرمان‌­ها و اندیشه­‌ها. با این حال، همان طور که راوی داستان‌­های او قد می­‌کشد، شکست­‌ها و پیروزی‌­های او هم به فراخور، رنگ عوض می­‌کنند.

آیا در داستان­‌های بهجت، شکست و نوستالژی یک دوران به مثابه­ی پیروزی است؟ آیا آن دختربچه­ ساده و شوخ و شنگ راویِ داستان­‌های او، که از دیوارها بالا می‌­رفت و از پشت بام‌­ها فرود می‌­آمد، و شباهت زیادی به شازده کوچولوی سنت اگزوپری داشت، حالا که قدکشیده است توانسته است طعم پیروزی را از آن نوع کودکانه‌­اش بچشد؟ من حس می­‌کنم شهربانو بهجت با همین داستان‌­ها که به گروه سنی نوجوان تعلق دارند توانسته است از نوستالژی یک دوران با ما سخن بگوید. او با داستان‌هایش توانسته است زندگی را برای ما ساده­‌تر و راحت­‌تر کند. توانسته است چیزی را به یاد ما بیاورد. چیزی که گریخته است و ما اسمش را زندگی می­‌گذاریم.
کد مطلب : ۲۷۶۴۷۹
http://www.ibna.ir/vdccmeqio2bqm08.ala2.html
ارسال نظر
نام شما
آدرس ايميل شما