گفت‌وگوی ایبنا با مولف کتاب «جابجایی دو انقلاب»؛

عنصر اولیه برای کتابخوان کردن جامعه، آزادی بیان است

«مهدی نجف‌زاده»، دانشیار گروه علوم سیاسی دانشگاه فردوسی و نویسنده کتاب «جابجایی دو انقلاب؛ چرخش‌های امر دینی در جامعه ایرانی» معتقد است که عنصر اولیه برای اینکه جامعه‌ای کتابخوان شود، آزادی بیان است.
عنصر اولیه برای کتابخوان کردن جامعه، آزادی بیان است
به گزارش خبرنگار خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) در خراسان رضوی، در روزگاری نه‌چندان دور که خبری از همه‌گیری کرونا نبود و محافل علمی، ادبی، سیاسی و اجتماعی دانشگاه فردوسی به‌صورت حضوری برقرار بود، نام «مهدی نجف‌زاده»، دانشیار گروه علوم سیاسی دانشگاه فردوسی در سخنرانی‌ها و مناظره‌ها زیاد به گوش می‌خورد؛ استادی که تفکرات و گرایش‌های خاص خود را داشت و با وقایع روز جامعه همراه بود و شاید همین امر موجب می‌شد دانشجویان در تشکل‌های دانشجویی برای برگزاری همایش‌ها، سخنرانی‌ها و مناظرات مختلف از او دعوت به عمل آورند.

نجف‌زاده کتابی با عنوان «جابجایی دو انقلاب؛ چرخش‌های امر دینی در جامعه ایرانی» دارد که در نهمین جشنواره بین‌المللی فارابی، ویژه تحقیقات علوم انسانی و اسلامی برگزیده شد. این کتاب معطوف به بررسی منطق‌های متناقض «انقلاب مشروطه» با «انقلاب اسلامی ۱۳۵۷» است و ضمن بررسی فرماسیون اجتماعی در دوره‌های قاجار و پهلوی به این پرسش می‌پردازد که چرا در جامعه سنتی دوره قاجار «انقلابی مدرن» و در جامعه در مسیر مدرنیزاسیون پهلوی «انقلابی مذهبی» رخ داد؟

این عضو هیئت علمی دانشگاه فردوسی، در این اثر می‌کوشد با شرح و بسط مؤلفه‌های مذهب شیعه در ایران و با نیم‌نگاهی به سایر عناصر نظریه اجتماعی اعم از اقتصاد، سیاست و فرهنگ، پاسخی برای این پرسش بیابد. در آستانه هفته کتاب با «مهدی نجف‌زاده» به گفت‌وگو نشستیم تا پاسخی به این پرسش بیابیم که آیا مسئولان
سیاسی و همچنین فرهنگی ما دغدغه‌ای برای کتاب و کتابخوانی جامعه دارند؟ آنچه در ادامه میخوانید، شرح این گفت‌وگو است.
 
 
می‌خواهم گفت‌وگو را با این سوال کلیشه‌ای و پرتکرار آغاز کنم: آیا شما جامعه ایرانی را جامعه کتابخوانی می‌دانید که مسئولانش هم دغدغه کتاب دارند؟
 
جامعه ایران در طول تاریخ بیشتر جامعه‌ای شفاهی بوده تا کتاب محور، و به‌طور کلی مسائلش هم در کتاب‌ها یافت نمی‌شود، مسئولین هم آینه‌ای از همین جامعه هستند، اگر به تیراژ کتاب‌ها نگاه کنید، می‌بینید که جامعه ایران تقریباً کتاب نمی‌خواند؛ شمارگان 2000 و 5000 نسخه برای یک جامعه 80 میلیونی عددی بسیار پایین و مایه تاسف است.

ما تنها شاهد یک گفتمان فرهنگی میان روشنفکران هستیم که بین خودشان کتاب می‌خوانند، بنابراین کل جامعه هم به این درد مبتلا است و این مختص مسئولین نیست؛ اما، آنها هم به نحو تاسف‌آورتری از کتاب و مطالعات به دورند و اساسا، مسئله‌محوری در حل مسائل و مشکلات جامعه ندارند؛ بلکه، بیشتر فلسفی محورند، درواقع یک نوع نگاه فلسفی در میان دولتیان حاکم است که آن را هم تقریبا حکومت تعیین می‌کند و بنابراین نیازی هم به خواندن کتاب ندارند.

گفتید جامعه ایرانی بیشتر شفاهی بوده تا کتاب محور، منظورتان چه دوره تاریخی است؟
 
در کل اینگونه بوده است؛ البته که ما در مورد قبل از اسلام نمی‌توانیم نظر دهیم چون اطلاعات تاریخی دقیقی در این مورد نداریم اما، بعد از ورود اسلام تا قبل از سقوط رضاشاه، جامعه ایران تقریباً جامعه‌ای است که سطح سواد در آن بسیار پایین است، چراکه در آن دوره، داشتن سواد خواندن و نوشتن مسئله جامعه نبوده و پس از آن، کم کم تحت تاثیر مدرنیته و موج‌هایی که از مدرنیته آمد، جامعه ایران تا به الان جامعه باسوادتر و کتابخوان‌تری شد. بنابراین ذات جامعه ایران و گذشته تاریخی که دارد، مبتنی بر فرهنگ شفاهی است.

این را هم بگویم که ما اصلا تاریخ به معنای مکتوب نداریم، ما اصلا نمی‌دانیم به‌واقع در گذشته تاریخی ما، چه اتفاقی
افتاده است. درحالی که در دوره‌های تاریخی مختلف در انگلستان، اطلاعات تاریخی به نگارش درآمده و در کتابخانه‌ها جمع‌آوری شده و دولتمردان‌شان هم اینک نیز از آنها استفاده می‌کنند؛ اما، ما تقریباً چیزی از گذشته تاریخی خود نداریم بلکه تنها یک سری اطلاعات جزیره‌ای داریم که به‌صورت سینه به سینه نقل شده و به تاریخ شفاهی معروف است. البته که طبیعی است در فرهنگ استبدادی، میلی به حفظ میراث‌ها نبوده و یا سنتی برای جمع‌آوری این اطلاعات تاریخی در جوامع گذشته نبوده است.

با توجه به آنچه شما گفتید، پس جامعه ما به سه بخش با سه گفتمان متفاوت تقسیم می‌شود؛ مردم، روشنفکران و مسئولین که این گسست ناشی از حضور کمرنگ کتاب است. آیا گسترش شبکه‌های ارتباط جمعی نتوانسته این فاصله را کم کند؟
 
بله، به دلیل حضور کمرنگ کتاب در سطح زندگی، میان گفتمان روشنفکری و گفتمان عامیانه در جامعه ما شکافی عمیق وجود دارد؛ یعنی در واقع فرهنگ عامیانه و جامعه کار خود را می‌کند، روشنفکران هم کار خود را می‌کنند. به تعبیر من نه جامعه، روشنفکران را می‌پذیرد و نه روشنفکران جامعه را، و هر دو هم حق دارند. برای خیلی از روشنفکران ما دغدغه‌های بسیار مهمی برای جامعه مطرح است که این مسائل به سطح جامعه نمی‌آید و انگار اصلا چنین دغدغه‌هایی وجود ندارد، بنابراین چنین جدایی‌هایی افتاده است.

یک زمانی دکتر علی شریعتی می‌گفت روشنفکران برج عاج‌نشینن‌اند و از درد جامعه خبر ندارند. حالا اوضاع بدتر شده و روشنفکران به عوام‌زدگی روی آورده‌اند، یعنی به جای اینکه فرهنگ کتابخوانی و روشن‌اندیشی را به سطح جامعه بیاورند خودشان عوام‌زده شدند و در افکار عوامانه شریک شدند و حوادث دهه 50 ما را به وجود آوردند.

بنابراین این اختلاف بین روشنفکران و جامعه امری طبیعی است که تنها مختص زمانه ما هم نیست و از همان ابتدا دردی شایع در جامعه ایرانی بوده است؛ مثلا نگاه کنید که جامعه سواددار ما در دوره قاجاریه یک قشر خاصی هستند که بقیه جامعه میان آنها راهی ندارند و خبری از گفتمان‌های فرهنگی نیست.

امروزه هم مثال این گسست و عدم درک درست از مسائل جامعه توسط مسئولان را به‌خوبی می‌بینیم؛ مثلا در حالی که جامعه ایرانی در تب
مشکلات عدیده اقتصادی می‌سوزد، نمایندگان مجلس ما برای کنترل شبکه‌های اجتماعی برنامه‌ریزی می‌کنند؛ این نشان می‌دهد فهمی که مسئولین ما از جامعه دارند، دور از آن چیزی است که در واقعیت رخ می‌دهد.

البته در سال‌های اخیر، تکنولوژی ارتباطی توانسته فاصله بین گفتمان روشنفکری با مردم را کم کند، جامعه، دیگر اخبار خود را تنها از تلویزیون دریافت نمی‌کند، بلکه جامعه از منابع مختلف اخبار و دغدغه‌های خود را می‌گیرد و مسائل خود را بروز می‌دهد.

مسائلی که اکنون در حوزه حقوق زنان مطرح می‌شود، مسائلی است که در طول تاریخ مطرح بوده اما، هیچگاه زنان حق خوداظهاری نداشتند ولی شبکه‌های اجتماعی حق خوداظهاری را به زنان ما داده‌اند؛ بنابراین جامعه ایرانی دارد پوست می‌اندازد، عوض می‌شود، به گفتمان‌های فرهنگی خودش نزدیک‌تر می‌شود، ابراز هویت پیدا می‌کند و مسئولین این را باید درک کنند که اگر می‌خواهند افکار عمومی را جهت‌دهی کنند، راهش مسدود کردن شبکه‌های اجتماعی نیست.
 
 
اشاره کردید که مسئولان ما نه مسئله‌محور، بلکه فلسفه‌محورند. لطفا در این باره بیشتر توضیح دهید.
 
مسئولان ما مسئله‌محور نیستند، فلسفه محورند؛ در واقع دغدغه مسئولان این نبوده که مسائل را به‌صورت جزئی حل کنند بلکه بیشتر نگرش‌های فلسفی و هویتی به خودشان و جامعه دارند تا بتوانند قدرت را در جامعه حفظ کنند و اینگونه دولت در طول تاریخ ما تبدیل به یک شرکت سهامی شده و منافع جامعه در درونش در نظر گرفته نشده است.

البته این را در نظر داشته باشید که منظور از نگاه فلسفی دولت به این معنی نیست که اندیشه‌های مختلف از دل جامعه را نگاه کند، درواقع اصلا چنین اندیشه‌ای از سمت جامعه به سمت دولت نمی‌آید، یعنی گروه‌های احزاب جامعه مدنی اندیشه‌ای را متبلور نمی‌کنند تا دولت متوجه دغدغه‌ها و مسائل آنان شود، دغدغه ملت و دولت در ایران با یکدیگر بسیار متفاوت است، بنابراین با چنین رویکردی منظور من این نیست که اینها نگاهی اندیشه‌ای دارند بلکه بیشتر نگاهی هویتی به خود دارند.

اینکه
می‌گویند دولت کتابخوان نیست و به تبع آن به کتاب اهمیت نمی‌دهد، کاملاً حرف درستی است؛ به این خاطر که کتاب آیینه اجتماع است و دولت از اجتماع به دور است. البته در جامعه هم آنطور تبلور اندیشه در کتاب‌ها مشاهده نمی‌شود، به این معنا که جامعه خواسته‌های خود را در قالب کتاب مطرح نمی‌کند تا مسئولین آنها را بخوانند.

با این حساب ما در جامعه مسئول فرهنگی داریم یا آن‌ها صرفا مسئولانی سیاسی هستند که سکان‌دار مسائل فرهنگی جامعه هستند؟
 
من در کل با مقوله‌ای به نام مسئول فرهنگی که وظیفه‌اش سر و سامان دادن به اوضاع فرهنگی و تصمیم‌گیری‌های فرهنگی برای جامعه باشد، موافق نیستم؛ جامعه خود باید در حوزه مسائل فرهنگی تصمیم‌گیرنده باشد آن هم با لحاظ کردن عنصر آزادی بیان در جامعه، مطرح شدن گفتمان‌های مختلف و بیان این اندیشه‌ها و ایده‌ها در دل کتاب و سپس جهت‌دهی جوامع و برنامه‌ریزی مهم و موثر در درازمدت اما، اگر مسئول فرهنگی برای جامعه تصمیم‌گیری کند، همان اتفاقی می‌افتد که در حال حاضر در سطح کشور رخ داده است.

حال به نظر شما، برای گسترش فرهنگ کتابخوانی چه باید کرد؟ اقدامات تشویقی چه میزان موثر است؟
 
عنصر اولیه برای اینکه جامعه‌ای را کتابخوان کند، آزادی بیان است. باید اندیشه و تفکر از دل جامعه بجوشد؛ اینکه شما بیایید المان‌هایی بگذارید در مورد کتاب، کاملاً کاری سطحی و مقطعی است، در جامعه‌ای که آزادی بیان وجود داشته باشد، گفتمان‌های مختلف در جامعه تبلور پیدا کنند و هر نوع ایده و تفکری اجازه ابراز وجود داشته باشد، دیگر نیازی به تبلیغ و تشویق به مطالعه کتاب نیست.

جامعه‌ای که در آن کتاب پرفروش تنها 5000 جلد به فروش می‌رسد، اقداماتی همچون المان‌گذاری کتاب در سطح شهر و یا نامگذاری کوچه و خیابان به نام کتاب و یا بعضا برنامه‌های مقطعی صدا و سیما برای معرفی کتاب، تنها اقداماتی پوپولیستی و عوام فریبانه است.

فکر نمی‌کنید اقبال کم نسبت به کتاب ناشی از بی‌حوصلگی عمومی انسان امروز است؟
 
بگذارید مثالی برای شما بزنم؛ در آمریکا رئیس جمهوری روی
کار می‌آید به نام جورج بوش پسر، وقتی پس از اتمام دوران ریاست جمهوری کتابش را منتشر کرد، فکر می‌کنید با چه تیراژی کتاب منتشر شد؟! حدود یک میلیون کتاب در همان دو هفته اول در جامعه آمریکا به فروش رسید یعنی جامعه مشتاق است که بفهمد چه کسی بر او حکومت کرده و آن فرد با چه مسائلی روبه‌رو بوده است.

با مقایسه تیراژ کتاب می‌توان به این پرسش هم پاسخ داد که آیا سرانه پایین مطالعه در ایران به علت بی‌حوصلگی است که انسان نوعی با گسترش راه‌های ارتباط جمعی با آن روبه‌روست یا باز هم صرفا توجیه و راه گریزی برای این مشکل تاریخی ایرانیان و پناه بردن به این صفحات مجازی. درواقع جامعه ایران از این بی‌حوصلگی درطول تارییخ رنج می‌برده است.

به اذعان کتابفروشانی که با آن‌ها صحبت کرده‌‌ام، کتاب‌های زرد روانشناسی این روزها فروش زیادی دارند. فکر نمی‌کنید بیش‌تر از اینکه کتاب زیاد خواندن دغدغه‌مان باشد، کتاب خوب خواندن باید دغدغه‌مان باشد؟
 
آیه‌ای در انجیل هست که می‌گوید «بگذارید در کنار گندم‌ها، علف‌ها هم برویند»؛ جامعه باید به آن حدی از آزادی برسد که همه بتوانند حرف بزنند. در چنین وضعیتی اگر کتاب‌های زرد هم فروش داشته باشند، در کنارش کتاب‌های تاریخی هم فروش خواهند داشت. مسئله عمده این است که جامعه ایران جامعه‌ای است که تحت تاثیر تحولات پرشتاب مدرنیته و تحت تاثیر گسترش سیاست‌هایی که در چند دهه اخیر در پیش گرفته شده است، تقریباً جامعه‌ای است که به دلیل وجود مشکلات عدیده اقتصادی که در طول روزگار روبه‌رو بوده، دارد پناه می‌برد به سمت کتاب‌های زرد روانشناسی که یا دغدغه خود را در لابلای آن کتاب‌ها پنهان کند و یا بتواند مسئله خودش را پیدا کند، به‌عنوان مثال در این نوع کتاب‌های روانشناسی که امروزه بسیار هم پرفروش است مطرح می‌شود که در شرایط سخت چه کار بکنید، به مشکلات اهمیت ندهید و زندگی خود را بسازید، پس اقبال عمومی نسبت به این کتاب‌ها باز هم به دلیل جامعه‌ای است که ما در آن زندگی می‌کنیم؛ جامعه‌ای که در آن توانایی فکر کردن را از دست داده‌ایم و به همین خاطر پناه برده‌ایم به مُسَکِن‌هایی مثل چنین کتاب‌هایی.
کد مطلب : ۲۹۷۷۳۱
http://www.ibna.ir/vdcgwu9xqak9yu4.rpra.html
ارسال نظر
نام شما
آدرس ايميل شما