سیفیسو مزوبه برنده جایزه وول سوینکا از کتابش می گوید

 
تاریخ انتشار : پنجشنبه ۲۳ شهريور ۱۳۹۱ ساعت ۱۰:۰۰
 
 
چهار روز پیش سیفیسو مزوبه جایزه وول سوینکای 2012 را که در اندازه نوبل آفریقا شناخته می شود، برای رمانش «خون جوان» دریافت کرد.-
سیفیسو مزوبه برنده جایزه وول سوینکا از کتابش می گوید
 
به گزارش خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا) به نقل از کرایم بیت، مزوبه در گفت و گو با این سایت، به بیان چگونگی شکل گیری این رمان و جایگاه آن در دنیای ادبی امروز می پردازد. 

رمان های جنایی زیادی توسط نویسندگان سیاه پوست به زبان انگلیسی منتشر نشده اند - رمان «جوهر قرمز» از آنجلا مخلووا و «مراسم باستانی» از دیاله تلوز، دو مثال دراین حوزه هستند. آیا رمان خود را به عنوان بخشی از این سبک حساب می کنید که می تواند به راحتی در زیرمجموعه گانگستری قرار بگیرد؟ 
مزوبه : این کتاب تا حدودی داستانی جنایی هست اما بسیاری از خوانندگان کتاب هم به من گفتند که این داستانی امروزی است که به طور اتفاقی در زمینه جنایی اتفاق می افتد. من با آن ها هم موافق هستم. خوشحالم که کتاب معانی مختلفی برای خوانندگان دارد. 

خودتان طرفدار سبک داستان جنایی هستید ؟ 
مزوبه : به این دلیل ساده که هیچ وقت در معرض آن قرار نگرفته بودم می گویم که طرفدار مطلق آن نیستم اما من همه سبک های هنری را دوست دارم. در دوره رشد من، در خانه مان کتاب وجود داشت، اما هیچ وقت سبک آن ها داستانی جنایی نبود. وقتی به دبیرستان رفتم هم همین طور بود، هیچ کتابی از این سبک در کتابخانه مان نداشتیم. تنها داستان های جنایی ای که من با آن ها آشنا بودم فیلم های سینمایی بودند. وقتی در حال رشد بودم به سینما اعتیاد داشتم. سالی که دوازده ساله شدم هر شنبه در «د ویل» که همینجا در دوربان واقع است سه فیلم پشت سر هم می دیدم. حالا که این را گفتم، باید این را هم بگویم که من سه سال است که پشت سر هم به نویسندگی می پردازم و فکر می کنم حالا وقت این است که چندماه استراحت کنم و در نقش یک خواننده بروم چون وقتی مشغول نوشتن هستم زیاد کتاب نمی خوانم. دلم برای فقط  کتابخوان بودن تنگ شده است. کتاب های داستانی جنایی هم خواهم خواند چون خواننده سریعی هستم. 

بیا چند لحظه ای این جا صبر کنیم تا ببینیم چه کتاب هایی به سبک نویسندگی نثر پر انرژی شما کمک کرده اند ؟ و چه چیزی در آن ها بود که شما را جلب خود کرد؟ 
مزوبه : سبک کتاب ها با نوع داستان تغییر می کرد. کتاب هایی که برای درست تصویر کردن صحنه ها به انرژی نیاز داشت؛ مثل «گریه کن»، «وطن دوست داشتنی ام»، «فرزندان نیمه شب» و «زمین زیر پای او». «گریه کن» را به خاطر داستان انسانی اش دوست داشتم. «جولیوس سزار» شکسپیر را به خاطر سرعتش، ریتم زبانش و دورن گرایی اش دوست داشتم. من داستان کوتاه هم می خوانم. یک مجموعه داستان کوتاه سبک های مختلفی را در یک کتاب ارایه می کند. من از کتاب ها الهام می گیرم، نه از سبک ها. «خون جوان» هم همین طور نوشته شد و با خود داستان جلو رفت. 

حالا، بریم سراغ فیلم ها. کدام فیلم های جنایی ای به نظر شما جذاب بودند؟
مزوبه : وقتی که به فیلم می رسیم من گلچین می کنم. من از فیلم های مطالعه کاراکترها، داستانی علمی، ابرقهرمانی، قدیمی و کمدی خوشم می آید. من مثل یک اسفنج می مانم، اگر فیلمی مرا جذب کند آن را تماشا می کنم. من از انرژی و تکنیک فیلم های اسکورسیزی خوشم می آید. «کازینو» و «رفقای خوب» از کارهای او هستند که من دوستشان دارم. «Heat» یکی دیگر از فیلم های مورد علاقه ام است، سرعت و واقعیتی که در این فیلم وجود دارد به من این احساس را می دهد که خودم در درون ماجرا هستم. «شهر خدا» که درباره جنگ های داخلی برزیل است هم یک الماس است. خیلی پر از اطلاعات است و داستان خلاقی دارد و البته سریال «سوپرانوز» که در هر قسمت یک فیلم جای داده شده است. من هنوز به همه جور فیلمی اعتیاد دارم، اگر توجهم را جلب کند آن را تماشا می کنم. 

قبل از این‌که به کتاب برسیم، می توانید کمی از خودتان برایمان بگویید. کجا بزرگ شدید؟ در حال حاضر کجا زندگی و کار می کنید؟
مزوبه : من 32 ساله هستم، در شهر اوملازی بزرگ شدم و هنوز هم همان جا اقامت دارم. برای یک روزنامه اجتماعی به عنوان یک روزنامه نگار کار می کنم. 

و شاید کمی هم درباره تصمیمتان برای نوشتن یک رمان. آیا این خواست طولانی مدت شما بود؟
مزوبه : نوشتن یک رمان یکی از آن آرزوهایی بود که هیچ وقت نمرد. وقتی نوجوان بودم به مادرم تمام آن چیزهایی را که می خواستم باشم  می گفتم، که خیلی هم بودند. بیشتر آن آرزوها در طی این سال ها از بین رفتند اما این یکی هیچ وقت نابود نشد. من از زمانی که 13 ساله بودم به نویسندگی مشغول بودم. الان وقتی که اتاقم را تمیز می کنم به بعضی از شعرهای زمان کودکی ام برمی خورم و خنده ام می گیرد.  نویسندگی تنها خواست ثابت زندگی ام بود. وقتی بچه بودم همیشه فکر می کردم که یک شاعرم تا زمانی که تمامی انشاهایم در مدرسه خوانده شدند؛ زمانی که معلم و هم کلاسی هایم به آن ها واکنش نشان دهند متوجه قدرت فوق العاده کلمات در یک داستان شدم. 

حالا بیاید به سراغ رمان برویم. شما در رمانتان تصویری بسیار واضح از اولمازی را شرح کرده اید. به طوری که می توانیم حالات مختلف و شب و روز آن را تصور کنیم. به قدری باطراوت است که با زندگی همراه می شود، اما در عین حال می تواند خیلی خطرناک و خشن باشد. با زندگی به سبکی متفاوت رفتار می کند. چه چیزی باعث شد تا شما اولمازی را به عنوان پس زمینه رمانتان انتخاب کنید ؟ شاید هم فقط برای نزدیک تر بودن به خانه آن را انتخاب کردید؟
مزوبه : همان‌طور که گفتم، من تمام زندگی ام را در اولمازی گذرانده ام. زمانی که تصمیم گرفتم یک رمان بنویسم بی‌کار بودم و محدودیت های مالی این اجازه را به من نمی داد تا برای رمانم تحقیق کنم. برای همین تصمیم گرفتم از چیزی که در مقابلم بود استفاده کنم. این قسمتش را درست حدس زدید، جایی که هم پرطراوت بود و هم خشن. برای من، این تضادی جالب است. و فکر کردم که برای خوانندگان هم می تواند جالب باشد. 

ماشین، الکل و مواد نقش بزرگی در رمان شما بازی می کنند. بیایید اول به ماشین ها نگاه کنیم. در حد شخصی آیا ماشین ها توجه شما را جلب می کنند؟
مزوبه : من عاشق ماشین هستم اما به اندازه سایفو (شخصیت اصلی داستان) نه. باور دارم که من هم به اندازه مردهای دیگر عاشق ماشین هستم. شخصا، وقتی که بحث به ماشین ها می رسد، من قابل اطمینان بودن را به زیبا و پرسرعت بودن ترجیح می دهم. شاید به این خاطر است که نمی توانم ماشین های پرزرق و برق بخرم. خواننده ها باید نسخه های بیشتری از «خون جوان» بخرند تا آن وقت بتوانم به سوال شما پاسخ دهم. 

بسیار خب، پس عاشق ماشین هستید و این مساله از نوع توصیف کردنتان مشخص است. اما هنوز مجبور بودید تا زیاد تحقیق کنید تا بتوانید جزییات را درست دربیاورید؟
مزوبه : من تحقیقات انجام دادم اما آن قدر که ممکن است فکر کنید سخت نبود. ماشین ها در همان خیابان هایی که من به عنوان یک بچه در آن ها بازی می کردم وجود داشتند برای همین من یک غریبه نبودم. همه چیز برایم توضیح داده شد، و آن هم با جزییات زیاد. 

ماشین ها همیشه چند موضوع مخلتف را مطرح می کنند؛ دزدی، سرقت، وضعیتشان، و بعد هم البته هیجان سریع رانندگی کردن. شما این مسایل را با جزییات و انرژی خاصی توصیف می کنید، اما در عین حال لحنی هزلی و اخلاقی در نوشته هایتان وجود دارد؟
مزوبه : باید این‌طور می بود. اولمازی پایتخت ماشین دزدی این منطقه است. پسرهای جوان کارهایی در ماشین های انجام می دهند که هیچ وقت فکر نمی کنید امکان پذیر باشند. توصیف کردن با انرژی زیاد دقیقا روش درست توصیف کردن است چون آن ها هم وقتی پشت فرمان ماشین می نشینند همین احساس را دارند. حس می کنند این تنها زمانی است که می درخشند. باید با داستان روراست می بودم، نمی توانستم داستان سایفو را تعریف کنم اما لحظه هایی که به او احساس زنده بودن را می دهند، کنار بگذارم. شهرستان من مکان عجیبی است، ما زمانی که بزرگ می شویم انتخاب های متفاوتی داریم اما این به این معنی نیست که وقتی شما یک دکتر شدید دیگر با دوست دوران بچگی تان رابطه ای نداشته باشید چون که الان برای زندگی کردن ماشین می دزدد. از طریق همین دوستی ها بود که بیان اخلاقی داستان شکل گرفت. در بیشتر مکالمه هایی که با ماشین دزدهای قدیم و جدید هم داشتم ثابت بود، آن ها آرزو می کردند که کاش انتخاب های دیگری هم داشتند. بیشترشان حسرت می خورند که خلافکار هستند. من کسی را دیدم که به تازگی برای دزدی ماشین از زندان آزاد شده بود و به من گفت «من دیگه این کار را نمی کنم.» او یک فرزند دارد، هیچ کس او را استخدام نمی کند، و هفته ها هم گذشته اند. وقتی که او را در یک ماشین دزدیده شده دیدم، واقعا نمی توانستم قضاوت کنم. بیان اخلاقی داستان از موقعیت هایی مانند این شکل گرفت. 

در این کتاب مواد مخدر و زندگی سریع که در ماشین هایی که سریع رانده می شوند، دست به دست می شوند، به نظر می رسد برای جوانان خیلی جذاب باشد، اما در عین حال پوچی زندگی آن ها را نشان می دهد.
مزوبه: آن ها باید از من متنفر شوند چون از چیزی سخن گفته ام که زندگی پوچ آن ها را نشان می دهد. اما گذاشتن برنامه های فوق برنامه برای جوانان تازه دارد جا می افتد. آن ها کاری ندارند انجام بدهند. آن ها وقتی در خانه مشکل داشته باشند، جایی ندارند بروند. بچه ها خیلی زود از بازی جدا می شوند و در خشونت بزرگ می شوند. باید به همه این ها این را هم اضافه کرد که ما به عنوان یک ملت به درجات مختلفی قربانی می شویم. 

اما برخلاف این پیشینه ما «سیفو» یک جوان 17 ساله را، به عنوان کسی می بینیم که تاثرپذیر است و اغلب به خطار کوتاهی به راه های نادرستی می افتد. چرا؟ آیا جوان ها فقط در خطر هستند؟ یا این اتفاق ها فقط به این دلیل می افتد که راه های دیگری در برابرش نیست؟
مزوبه: جوان ها در خطرند چون راه دیگری ندارند. «سیفو» به راه غلط می افتد برای این که این کار آسان است. او از جایی می آید که مردم متعددی برای چیزی که در جیبشان دارند کشته می شوند. این را هر روز در خبرها می خوانیم. من «سیفو»های زیادی در زندگی ام دیده ام. 

اما خانواده «سیفو» و خانواده های دیگران با رفتار خشن مخالفند.
مزوبه: این اوملازی برای شماست. در حقیقت قلب ها همه جور درجه حرارت دارد- سرد، نیمه گرم و داغ. همه این ها وجود دارند. پیچ و خم ها در قطب نمای اخلاقی «سیفو» گم شده اند چون راه دیگری برای موفقیت را در برابر خودشان نمی بینند. 

این کتاب خیلی سریع خوانده می شود، اما به نظر می رسد شما به یک منظور دیگر این کتاب را نوشته اید و خواسته اید با این کتاب هشدار بدهید.
مزوبه: به عنوان یک نویسنده فکر می کنم این وظیفه من است که خواننده را سرگرم کنم اما امیدوارم که خوانندگان این کتاب به جای دنبال ماجرا، بیشتر به خود ماجراها هم فکر کنند. 

قصد دارید باز هم در این ژانر بنویسید؟
دارم به چیزهای دیگری فکر می کنم. گفته ام که دوست دارم اندکی در کارم فاصله بیفتد اما نمی خواهم کارم متوقف شود. فکر می کنم باز هم سراغ یک رمان جنایی می روم.
Share/Save/Bookmark
کد مطلب: 148791