نسخه قابل چاپ

نسخه وب

داخلی » گفت و گوی کوتاه »

دو کچل تاجری و شش تا کتاب

۱۳ دی ۱۳۸۸ ساعت ۸:۰۰

دكتر حسن محدثي، نويسنده و مترجم جامعه‌شناسي دين: چه روزی بود امروز! اول صبحی رفته بودم دانشگاه و استاد درس توسعه، شش کتاب معرفی کرد که باید می‌خریدیم و می‌خواندیم و از روی یکی از آنها بحثی ارائه می‌دادیم. خریدن شش تا کتاب؟! ....

خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا):دكتر حسن محدثي، نويسنده و مترجم جامعه‌شناسي دين: چه روزی بود امروز! اول صبحی رفته بودم دانشگاه و استاد درس توسعه، شش کتاب معرفی کرد که باید می‌خریدیم و می‌خواندیم و از روی یکی از آنها بحثی ارائه می‌دادیم. خریدن شش تا کتاب؟!

من و بغل دستی‌ام، دو کچل تاجری، نگاهی به هم کردیم و زهرخندی زدیم. او چهار سال بود که رنگ پیراهنش عوض نشده بود. فقط کمی از غلظت سیاهیش کاسته شده بود. من هم چهار سال بود که رنگ کتم عوض نشده بود. فقط لایی زیر آستین را که درآورده بودم تا آستینم هم‌قد دستم بشود و آستین‌های دو رنگه کُتم، داشت با رنگ اصلی آستینم هماهنگ می‌شد. عجب کت سخت‌جانی بود. حقیقتا یادش به خیر. فکر خرید شش کتاب مرا به یاد دعوایی انداخت که دیشب زنم راه انداخته بود. می‌گفت: «از این زندگی خسته شدم. از این که وقتی مریض میشم می‌ترسم برم دکتر که نکنه پولم کم باشه و تحقیر بشم. از این که می‌خوام یک بسته نون بخرم باید این جیب اون جیب کنم تا صد تومان گیر بیارم و نون بخرم.» بعد هم هر چی دلش خواست بارم کرد. عقده‌ای شده بود و من حق نداشتم چیزی بگویم. حق با او بود: «مرد بی‌پول بی‌لیاقت که فقط بلدی حرفای قلمبه سلمبه بزنی اما عرضه نداری مثل این یعقوب بی‌سروپا زندگیتو درست کنی.».

سرم را برده بودم زیر لحاف و تا نصف شب خوابم نبرده بود. صبح با هم حرف نزده بودیم و خداحافظی نکرده بودیم. یعقوب حالا خانه و ماشینش به‌راه بود و زنش بچه‌ دومش را آورده بود. در یک بیمارستان خصوصی زائیده بود. یعقوب از شادی در پوست خودش نمی‌گنجید. درست مثل همان خرگوش درس فارسی در سوم دبستان که توانسته بود با کمانش خورشید را هدف بگیرد؛ یعنی همان درسی که من توی نوشتنش درمانده بودم و آخرش نیمه کاره تمام کرده بودم و فردا در کلاس گندش درآمده بود. اما من وقتی زنم داشت توی اتاق زایمان می‌زائید، من هم دم در بیمارستان داشتم می‌زائیدم که پول بیمارستان را چه جوری جور کنم تا این که دوستی بدادم رسید و درد زایمانم(!) را تخفیف داد.

وقتی کلاسم تمام شد، از دوست پیراهن مشکی‌ام که مثل من کچل تاجری بود، خداحافظی کردم و از دانشگاه زدم بیرون و بی‌دل و دماغ و عصبانی از دست خودم و از این زندگی به سمت خانه حرکت کردم. وقتی داشتم پیاده می‌شدم، سر بستن در ماشین، راننده کج خلقی کرد که بی‌انصاف چرا محکم می‌بندی! انگار که دلش لای جرز در ماشین گیر کرده بود. من هم که حال خوبی نداشتم، جوری جواب ندادم که راننده آرام‌تر شود بلکه جواب من او را برافروخته‌تر کرد. سریع پیاده شد و یقه‌ام را چسبید و چنان سیلی جانانه‌ای حواله‌ام کرد که هم کلاهم از سر تاجری‌ام افتاد و هم کتابی که با بی‌پولی خریده بودم، نقش بر زمین شد و خاک و گِل کف آسفالت، صفحات سفیدش را مثل پیراهن دوستم کرد. ما را هر طور که بود جدا کردند و من دست از پا درازتر به خانه آمدم. زنم تحویلم نگرفت. رفتم در گوشه‌ای از خانه‌ اجاره‌ای چهل و پنج متری نمورم کِز کردم و شروع کردم به پاک کردن صفحات کثیف کتاب زمین‌خورده. حالا کتابم شبیه خودم شده بود. آن‌قدر عصبانی بودم که نمی‌توانستم گریه کنم. در حین تمیز کردن کتاب آرام‌آرام درگیر خواندن صفحات کثیفش شدم. داستانِ زندگی «خوزه ماریا آرگوداس» بزرگ‌ترین نویسنده‌ پرو در قرن بیستم را شرح می‌داد که غم فقرا و دوتایی بودن خودش، او را به سمت نابودی پیش می‌برد. او که از خدای کلیسا بدش می‌آمد، چون این خدا دستش با دست ثروتمندان زورگو توی یک کاسه بود، به دنبال خدایی بود که هم دوپاره‌ وجود خودش و ملتش را به هم وصل کند و هم فقیران را نجات دهد. از قضا تازه، آن هم کاملا تصادفی، در دل یک شب مه‌آلود و تب‌دار با کشیش گوتیه‌رز آشنا شده بود. کشیش، گوتیه‌رز را ازکلیسا اخراج کرده بود اما او نشانی خدایی را که آقای نویسنده دنبالش می‌گشت، توی جیب زیر بغل چپ کتش داشت. آقای نویسنده تازه می‌خواست به سمت خانه‌ این خدا برود که آن وجود دوتایی کار دستش داد. آخر داستان کتابی که کثیف شده بود، این جوری تمام می‌شد: «تراژدی زندگی آرگوداس با خودکشی‌اش کامل شد. خدای رهایی بخش آقای کشیش فقط توانسته بود کورسوی امیدی به آینده را در آخرین اثر آقای نویسنده وارد کند اما این امید آن‌قدر پرقوت نبود که بتواند در جان و دل وی شاخ و برگ زند و بر یأس و رنج ته‌نشین شده در درونی‌ترین لایه‌های وجودش غلبه کند و تلخیِ لحظه ‌لحظه ریخته شده در این سالیان را بزداید. میراث آرگوداس برای آقای کشیش یک جهان دردمندی بود، درد دوپارگی یک ملت و درد فقرش، دردی که دائم قربانی می‌گرفت و حالا بزرگترین نویسنده‌ی پرویی قرن را قربانی کرده بود؛ کسی که از عمق وجودش به‌دنبال خدایی بود که متحد سازد و رهایی بخشد.»

حالا کتاب تمام شده بود و من که نمی‌توانستم برای خودم گریه کنم، کتابی را که کلی زور زده بودم تمیزش کنم، حسابی خیس گريه کرده بودم. دوباره پاکش کردم و روی تاقچه گذاشتم. ساعت چهار صبح بود و من به آقای نویسنده و آقای کشیش و مردم فقیر پرو فکر می‌کردم. حالا دیگر تنها نبودم. حالا همه‌ آن‌ها با من بودند. با این آرزو خوابیدم که کاش آرگوداس را ببینم و ببوسمش.
..........................................................................................
دكتر حسن محدثي متولد 1345 شهرستان رشت، تحصيلات خود را تا مقطع دكتري در رشته جامعه شناسي ادامه داده است.
وي رساله كارشناسي ارشد و دكتري خود را در زمينه جامعه شناسي دين ارايه كرده است.

همچنين دكتر محدثي تعدادي آثار ترجمه و تاليف در حوزه جامعه شناسي دين دارد كه از جمله آن‌ها مي‌توان به كتاب‌هاي «دين و ساختن جامعه»، «دين و حيات اجتماعي؛ دياليكتيك تغييرات» و «زير سقف اعتقاد؛ بنيان‌هاي ماقبل انتقادي انديشه شريعتي» اشاره كرد.