یادداشت مهمان؛

«و چشم‌هایش کهربایی بود» رمانی پر از حس مادرانه

 
تاریخ انتشار : چهارشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۸ ساعت ۱۲:۰۰
 
 
«خدیجه شریعتی»، داستان‌نویس و منتقد ادبی، در یاداشتی برای خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) از کتاب «و چشم‌هایش کهربایی بود» نوشته مهری بهرامی، نوشت.
 
خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) در اصفهان - خدیجه شریعتی: کتاب «و چشم‌هایش کهربایی بود» نوشته مهری بهرامی در سال 1398 توسط نشر ققنوس منتشر شد و مورد استقبال کتابخوانان قرار گرفت؛ رمانی که از دریچه‌ای نو و با دیدی خلاقانه به تقابل میان «هستی و نیستی» می‌پردازد. رمانی که راویانش یگانه و منحصربه‌فرد هستند.

مهری بهرامی، بازی خون و خاک و آب و گیاه را در کتاب «و چشم‌هایش کهربایی بود» به‌خوبی به‌تصویر کشیده است. بعد از خواندن این کتاب ممکن است زمانی که از پله‌های خانه بالا می‌روید، دیگر مثل همیشه پاهایتان را نکوبید روی سنگ‌ها؛ چراکه باور دارید سنگ‌ها هم دردشان می‌آید، غمگین می‌شوندد اگر گوشه‌ای از آنها پریده شود یا لق شود!

درست مثل راوی موزاییک مهری بهرامی، می‌خواهم مقنعه خیس عرق‌ام را پرت کنم روی تخت، ولی دست نگه می‌دارم، به آرامی آویزان می‌کنم روی مانتویم طوری که لچکی‌اش چروک و آزرده نشود، سنجاق‌اش هم نزده‌ام؛ امروز که جیغ میزند مثل چادرسیاه زن رضا که کوک‌های گنده خورده، رشته مروارید عهد دقیانوس‌ام را که مدت‌هاست گوشه کابینت از یاد رفته درمی‌آورم، چقدر غصه خورده حتما!

مرواریدها در فضای تاریک شفافیتشان را از دست می‌دهند، می‌گذارمشان در ظرفی پر از نمک دریا تا جان بگیرند و چشمشان سو بگیرد. با دست نوازش‌شان می‌کنم و یادم می‌اندازند چه عشقی می‌کرده‌اند در بازی با گردن و موهای من، مثل گردنبند کهربای ثریا که حالا با یک شیخک بدلی همراه شده و بوی گوشت و چربی و عرق‌هایش را هم می‌دهد.
 
هرچقدر هم دیر باور باشید، ولی باور می‌کنید حتی چاقو که کارش سربریدن است مرام دارد و سر مرغی را که تخم در دل دارد، نمی‌برد. حس چادر را، حس گردنبند و موزاییک و بیش از همه زخم دردناک ایکس، وای و طنازی و مهربانی جنین ایکس ایکسی را که قرار بوده دختری بشود با چشمهای کهربایی.

باید در زندگی قبلی‌تان صد سال موزاییک بوده باشید که از زبان‌اش بنویسید؛ «اینکه شاید ببرندت برای وصله، پینه جایی که توی چشم نباشد و مهم نباشد همرنگ باقی موزاییک‌ها باشی. اینطور جاها دردسر خودش را دارد. از هرجا چیزی هست. طرحش از جایی و رنگش از جایی دیگر. یک‌باره می‌بینی یک تکه آجر هم پیدا می‌شود وسط سنگ و سیمان و هر جایی حرف و سخنی دارد. همین است دیگر، بار اول که جایی درست و حسابی خانه نکنی و قرص نشوی به زمین تا آخر سرنوشت بهتری در انتطارت نیست. اما باز هم بهتر از این است که با نخاله‌ها دم‌خور شوی یا تکه تکه شوی یا عاقبتت بشود نامعلوم».
 
دست و قلم مهری بهرامی قابل تقدیر است با این تخیل بی‌نظیر و ساختارمند، سقط‌ها، لخته‌های خون، قابله که روزی گمان می‌کرده با این کارش به بشریت خدمت می‌کند و جنین‌های کوچکی که اجازه زاده شدن نیافته‌اند و تو باور میکنی می‌توانند در پناه ریشه کاجی حیات دوباره بگیرند، همان کاجی که از زخم مادرش گردنبند ثریا روییده (و چه آهنگ زیبایی دارد این ثریا) و چه زیبا و نرم همه اینها انگار رویش گلی یا زایش دانه‌ای کنار هم در خاک قبرستان جمع می‌شوند، زن‌های بیرون از گذشته میان ایوان به زعم من زن‌هایی بودند که یا مادری کردن بلد نبودند یا از آن گریزان بودند اما این رمان پر است از حس مادرانه.

اما این نویسنده، مادری کردن بلد است که این‌همه خوب و جاندار از آن می‌نویسد، سوای اینها رمان، پر است از جملات زیبایی که تا مدتها می‌توانی هرروز پاراگرافی یا جمله‌از از آن را بخوانی و لذت ببری و به اشتراک بگذاری. مادری که بچه را انداخته ولی مدتی بعد به دنبال بویی شاید ناخودآگاه به قبرستان می‌آید با چمدانی پر از کتاب. حتی اگر یکی از کتاب‌هایش داستان خوب قبرستان نبود و اولین خلاقیت مهری بهرامی است که از او دیدم و اگر کتاب در قبرستان هم ورق نمی‌خورد، مهری بهرامی آنقدر خلاقیت دارد که دم به دم غافلگیرمان کند، حس مادری را حتی جنین ایکس وای و بقیه هم به ما می‌رسانند وقتی از لذت مادری و خوراندن شیر به بچه از پستان مادر می‌گویند.

یادآوری می‌شود، مجموعه داستان «چه کسی گفت عاشقی از یادت می‌رود!؟» و رمان «بیرون از گذشته، میان ایوان» از دیگر آثار مهری بهرامی است.
Share/Save/Bookmark
کد مطلب: 286852