نگاهی به مجموعه داستان «به ترس­‌هایم سلام می­‌کنم»

زاده شدن در خود

 
تاریخ انتشار : چهارشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۸ ساعت ۱۱:۴۷
 
 
داریوش احمدی، نویسنده و منتقد ادبی اهل مسجدسلیمان، در یادداشتی مجموعه داستان «به ترس­‌هایم سلام می‌کنم» نوشته مجتبی تجلی را مورد نقد و بررسی قرار داد.
 
خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)_داریوش احمدی: مجموعه داستان «به ترس‌­هایم سلام می­‌کنم»، چشم‌انداز شش داستانِ کوتاه به نام‌­های: سوقِ تاریک، وقتی سه نفر بودیم، به ترس­‌هایم سلام می­‌کنم، فِغو، آواز در دامنه­ تنهایی، و ریشه­‌ها است که همگی پیرامون ترس و از خودباختگی و دغدغه­‌های وجودی انسان معاصر دور می‌­زند. حتی در دراماتیک‌­ترین داستان این مجموعه به نامِ «سوقِ تاریک» که من آن را یکی از بهترین داستان­‌های این مجموعه می­‌دانم، این ترس و از خودباختگی وجود دارد. اما آنچه به عنوان درونمایه­ کلی در داستان‌­های مجتبی تجلی مشهود است، آشنازدایی از  ماجراهای نیمه فلسفی و دغدغه­‌های وجودی انسان سرگشته­ امروز است که هر جا می­‌رود با خودش روبه‌رو می‌­شود.

در آخرین داستان این مجموعه، «آواز در دامنه­ تنهایی»، پسر و دختری که می­‌توانند نمادی از آدم­‌های نخستین باشند، در آهنگ موسیقیایی ­که فکر می­‌کنند آن را کشف کرده‌­اند، دوباره زاده می­‌شوند. داستانِ «به ترس­‌هایم سلام می‌­کنم»، در کلیت خود، یک جستجو است. یک کاوش در ضمیر و باورهای انسانی راه گم کرده که با ترس‌­هایی وجودی و ایمانی از نوع کیه‌ر کگاردی­‌اش زندگی می­‌کند. این داستان علاوه بر سیر خطی، داستان سیر و سلوک شخصی است به نام «عرفان» که می­‌خواهد بر دغدغه­‌های وجودی خودش با آیینی که زاده­ ذهنیت خودش است، فایق آید.


و یا در داستان «فِغو»، که من دوست داشتم اسمش «خودِ خویشتنِ خویش» باشد، همان اسمی‌­که راوی در پایان داستان از آن یاد می‌­کند، داستانی است با رگه­‌هایی سوررئال که با تمهیدات گروتسکی وحشتناکی پیوند خورده است. داستان پیرنگی­ ترسناک دارد که گاهی فضای داستان­‌های آلن­ پو را در ذهن تداعی می‌­کند و بیشتر از آن حدیث استیصال و فریاد بی­‌صدای انسان به ستوه آمده و دردمند معاصر است که سعی می­‌کند علاوه بر رنجی که زمانه بر او وارد می­‌کند، رنجی مضاعف را از طرف خود نیز بر دوش بکشد تا به تزکیه نفس برسد.

در حقیقت شخصیت داستان «فغو» همیشه باید صلیب خویش را بر دوش بکشد و انگار اتفاقی و پنهانی زنده است و همین چند صباحی هم که زندگی کرده، از سر او زیاد بوده است. هر چند راوی روابط علت و معلولی داستان را به‌خوبی برای خواننده آشکار نمی­‌کند، اما از شواهد و قراین چنین برمی‌­آید که انسانی شکست خورده می‌خواسته است خلاف جریان آب شنا کند و همسرش از بیماری سرطان مرده است. و او­که هم جسمش حضور دارد و هم روحش، انگار هرگز به آرامش نمی‌‌رسد.

به نظر من مجتبی تجلی در این مجموعه، دو نوع داستان با دو شیوه­ متفاوت را تجربه کرده است. نمونه­ اول برمی­‌گردد به داستان «سوقِ تاریک» که بیشتر دراماتیک و سینمایی است و حتی یادآورد برخی فیلم­‌های وسترن. اما نه وسترنی با خاستگاه و مولفه­‌های غربی؛ بلکه وسترنی که به سرحدات کویر و بیابان­‌های تفته­ گناباد با همان گویش و منش اصیل آنجا پیوندی غریب خورده است.

در نوع دوم، داستان­‌های ذهنی و ایستای تجلی قرار دارند که بیشتر داستان سیر و سلوک و دغدغه­‌های وجودی انسان­‌اند. اما این داستان­‌ها وقتی پررنگ و جاندار می­‌شوند و از حالت سکون درمی‌­آیندکه امر شگرفی در آن­ها اتفاق بیفتد و خواننده را به اندیشه و تفکر وادارد. مثل داستانِ «فِغو» که من آن را یکی از بهترین داستان­‌های این مجموعه می‌­دانم. چون این داستان بیشتر از آنکه بخواهد شعارگونه و یا کلیشه­‌ای باشد، چالش برانگیز است. این داستان می‌­تواند تعبیری از خودِ ما و تضادهای درونی­‌مان باشد که سر به شورش برمی‌­دارند و حتی بیشتر از آن، داستان مسخ‌شدگیِ ما و دوباره زاده شدن­مان در خودمان.
Share/Save/Bookmark
کد مطلب: 279492