پهنا و درازای زمان

یادداشتی بر کتاب «نقاشی ماریا»
 
تاریخ انتشار : سه شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۷ ساعت ۱۰:۵۵
 
 
فریبا حاج‌دایی داستان‌نویس یادداشتی بر کتاب «نقاشی ماریا» به قلم میترا داور نوشته و برای انتشار در اختیار ایبنا قرار داده است.
 
خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - فریبا حاج‌دایی: مگر نه این است که کتاب، رمان و داستان، به نوعی آینه زمانه و دورانش نیز هست؟ آدم‏‌های کتاب«نقاشی ماریا» اثر دست «میترا داور» به نظر در تکه‏ تکه‌‏های کابوسی ظاهر و بعد ناپدید می‌شوند. این آدم‏‌ها، که بی‏‌نام هم نیستند، هویت‏‌شان را نه از نام‏‌شان که از اعمال و افکار گاه گیج‏گونه‏‌شان می‌‏گیرند ولی می‏‌توانند خواننده را به عمق وضعیت خود ببرند و متر و معیاری برای سنجش جایی که آن آدم‏‌ها(چه می‏‌گویم! خودِ خواننده) در آن زندگی می‏‌کند به دستش بدهند. آدم‏‌های این کتاب تنهایند. روح سرگشته‏‌ای دارند. اجزاي زندگی روزمره‌‏شان با کابوسی غیرقابل‌‏باور عجین شده است. آن‌ها ما نیستند و در همان حال ما به عنوان خواننده را هر لحظه به یاد آدم‏‌هایی می‏‌اندازند که هرروزه در دوروبرِ خود دیده‌‏ایم، انگار که در واقع بازنمودی از روان‏‌زخم فردی و جمعی جامعه در قالبی کاملاً داستانی در پیش چشم خواننده نمود پیدا کرده است. روان‌زخمی که سبب آن می‏‌تواند رخداد یا موقعیتی باشد که شدت ناخوشایندی آن ورای آستانه تحمل روانی فرد است و بدین سان است که آدم و آدم‏‌های داستانی کتاب خود به مدفوع مبدل می‏‌شوند و طرفه آنکه حس بدی هم ندارند چون خود تنها نیستند و کابوس‌‏وارتر از آن این است که نسل بعدِ این آدم‏‌های داستانی این عارضه(مدفوع شدن) را کاملا عادی تلقی می‏‌کند و با آن به راحتی کنار می‏‌آید: در داستان «نقاشی ماریا» دختر خیلی طبیعی و عادی خطاب به مادر مدفوع‌‏شده‌اش می‏‌گوید«مامان فرشید هم مدفوع شده» و مادر خوشحال می‏‌شود که تنها نیست و جمعی چنان شده‌‏اند که او شده است، مگر نه این است که در ضرب‏‌المثل‏‌های این دیار آمده که «مرگ دست‏ جمعی عروسی است!»

کتاب «نقاشی ماریا» را می‏‌توان مجموعه داستان دانست و یا رمانی که هر فصلش به مثابه داستان کوتاهی است. هر دو خوانش به دل می‏‌نشیند و انگار خواننده مخیر است به نحوی که خود می‏‌خواهد کتاب را بخواند. من خودم خواندن کتاب را از آخر شروع کردم. از داستانی که از قضا نامش نام خودِ کتاب هم هست و بعد وقتی به سراغ داستان اول رفتم تازه متوجه شدم داستان‏‌ها با نخی نامرئی به هم پیوسته‌‏اند. میترا داور نویسنده کهنه‏‌کاری است. رمان و مجموعه داستان کم ندارد. جایزه هم کم نبرده و داستان‏‌هاش به زبان‏‌های غیرفارسی هم ترجمه شده‌‏اند. مدیریت سایت «مرور ادبیات ایران» را هم به عهده دارد و همه این‏‏‏‌ها موید آن است که او به خوبی از عهده نوشتن کتابی با خصوصیتی که در بند قبل شمردم برآمده است. داستان (بخوانید فصل) اول کتاب ماجرای کارمندانی است که صندلی شده‌‏اند «در لابه‌لای گذر زمان خودمان را سرگرم می‏‌کردیم، با اعداد و ارقام و خوشی‏‌های کوچیک، مثلا یک ساعت می‏‌نشستیم پفک می‌‌خوردیم. تا صدای پا می‏‌شنیدیم، تندتند خودمان را می‏‌تکاندیم و دستمان را می‏‌گذاشتیم روی موس مانیتور و تند تند سند می‌‏زدیم.» زمان صورت این کارمندان را خراش انداخته است. زمان کابوس‌‏شان است: «افسانه آن بُعدی از زمان است که تبدیل به صندلی شده است و آقای سلیمی آن بُعد که تبدیل به قرارداد شده است و...». این آدم‏‌ها (بخوانید کارمند کوچولوها) زندگی خصوصی و شخصیِ به سامانی هم ندارند. کابوس دنیای کار و بیرون به درون خانواده‏‌شان هم‌نشت کرده است و همسرها دیگر با هم هم‏دل و هم‏‌بالین نیستند. در داستان (بخوانید فصل) دوم می‏‌خوانیم:

«جنگ سرد همیشه بین ما بود. سر هیچ مسئله‏‌ای جدی با هم حرف نمی‏‌زدیم... گاهی روزها و شب‏‌ها درباره مسائل بی‏‌اهمیت بحث می‏‌کردیم و اصل موضوع را می‏‌گذاشتیم تو حاشیه...». راوی داستان‏‌ها (بخوانید فصل‏‌ها) زنی است که آرزوهای کوچک ولی قشنگی داشته اما تبدیل شده به کسی که فقط هشدار می‏‌دهد، هشدار! «فقط به بچه‏‌ها گفتم مواظب باشین... فقط ترساندم‌شان. از همه چی آسیب دیدند. از خود من بیشترین آسیب را دیدند، از اضطراب‏‌های من.»


                                


آیا جای فراری هست؟ مثلا ییلاق و طبیعتی برای فرار از کابوس؟ در داستان(فصل) چهارم می‏‌خوانیم:

«آمدیم تو، در را هم دو قفله کردیم. شاهین می‏‌دانست من از عاصف می‏‌ترسم... آینه می‏‌گفت این عاصف گوش‌ سگ‏‌ها رو می‏‌بره، همین جور یک روز کله‏ ام رو می‌‏بره.» و آیا باید از عاصف ترسید و یا از زمین‏‌خورهایی که خروار خروار سند و پول انبار کرده‏‌اند؟ انگار کابوس همه جا هست«اگه کابوس‌‏ها... شاید دیگه سیگار نکشم... به سرعت می‏‌دویم، همه جوونیم. می‏ رسیم به جایی که دور از آتیشه، جلوی پام منفجر می‏‌شه... پاهام.»، «برگشت تو، بندک‏‌های پایش را باز کرد. پای مصنوعی‏‌اش را نوازش کرد و گفت: بیا نوازشش کن، خیلی مهربونه. هردو نشسته بودیم و پای مصنوعی‏‌اش را نوازش می‌ کردیم.» و از این همه آیا گریزی هست؟ هست. ماریا، دختر راوی و شاهین. «ماریا شاید می‏‌توانست ما را از این وضعیت نجات بدهد.» البته اگر ما بیدار باشیم. ماریا هروقت ما را می‏‌بیند ما خوابیده‌‏ایم.«ماریای من آرتیست بود. خودش این کلمه را دوست داشت. اگر می‏‌گفت نقاش هستم دیگران به اشتباه فکر می‏‌کردند دیوار نقاشی می‏‌کند، حتی وقتی به دوست و آشناها می‏‌گفتیم ماریا هنر می‏‌خواند می‏‌گفتند یعنی هنرپیشه می‏شود!... ما هیچ باری فرصت نکردیم نمایشگاه‏‌هایی را که ماریا می‏‌گذاشت برویم. همیشه سر کار بودیم... ماریا می‏‌گفت: روز تعطیل می‏‌تونید برید... اما شما هی قرص می‏‌خورید که بخوابید... تنها تصویری که از شما دارم یک خط افقی‏ ست.»

کتاب«نقاشی ماریا» از سوی انتشارات پر به بازار کتاب آمده و حتما به بیش از یک بار خواندن می‌ارزد.

حجم یک انسان
امتداد اثر اوست به پهنای زمان
و درازای زمان

شعری از «مفتون امینی»
Share/Save/Bookmark
کد مطلب: 272990