نامه خداحافظی گارسیا مارکز/ کینه ها و نفرت ها را روی یک تکه یخ بنویسید و زیر آفتاب دراز بکشید

 
تاریخ انتشار : جمعه ۲۹ فروردين ۱۳۹۳ ساعت ۱۵:۵۹
 
 
"گابریل گارسیا مارکز" دو سال پیش نامه برای خداحافظی با دوستدارانش نوشت و پیش از مرگش منتشر کرده بود.
مارکز در روزهای پایانی عمرش
 
مارکز در روزهای پایانی عمرش

متن این نامه به شرح زیر است:

« اگر خداوند براي لحظه اي فراموش مي‌كرد كه من عروسكي كهنه‌ام و تكه كوچكي از زندگي به من ارزاني مي داشت احتمالا همه آنچه را به فكرم مي‌رسيد نمي گفتم، بلكه به همه‌ي چيزهايي كه مي گفتم فكر مي كردم. كمتر مي خوابيدم و بيشتر رويا مي ديدم. چون مي دانستم هر دقيقه‌اي كه چشممان را بر هم مي گذاريم شصت ثانيه ي نو را از دست مي دهيم.

هنگامي كه ديگران مي ايستادند راه مي رفتم و هنگامي كه ديگران مي خوابيدند بيدار مي ماندم. هنگامي كه ديگران صحبت مي كردند گوش مي‌دادم و از خوردن يك بستني شكلاتي چه لذتي كه نمي بردم. کینه ها و نفرت هایم را روی تکه ای یخ می نوشتم و زیر نور آفتاب دراز می کشیدم.

اگر خداوند تكه اي زندگي به من ارزاني مي‌داشت، قبايي ساده مي پوشيدم و طلوع آفتاب را انتظار مي كشيدم... با اشك‌هايم گل هاي سرخ را آبياري مي كردم تا درد خارشان و بوسه‌ي گلبرگ هايشان در جانم بخلد و هر روز غروب خورشید را عاشقانه می نگریستم.

خدايا اگر تكه اي زندگي مي داشتم نمي گذاشتم حتي يك روز بگذرد بي آنكه به مردمي كه دوستشان دارم نگويم كه دوستشان دارم. بله تا جایی که می توانستم به آنها می گفتم که دوستشان دارم. هر لحظه. به همه‌ي مردان و زنان می قبولاندم كه محبوب منند و در كمند عشق زندگي مي كردم. به انسان ها نشان مي دادم كه چه در اشتباه اند كه گمان مي‌برند وقتي پير شدند ديگر نمي توانند عاشق باشند. به آدم ها می گفتم که عاشق باشند و عاشق باشند و عاشق . به هر كودكي دو بال مي‌دادم اما رهايش مي كردم تا خود پرواز را بياموزد و به سالخوردگان ياد مي‌دادم كه مرگ نه با سالخوردگي كه با فراموشي سر مي رسد. به انسان ها یاد آوری می کردم که در قبال احساسی که به یکدیگر می دهند مسئولند.

آه ! انسان ها ، از شما چه بسيار چيزها آموخته ام . من دريافته ام كه همگان مي‌خواهند در قله كوه زندگي كنند بي آنكه بدانند خوشبختي واقعي جایی ست که سراشیبی را به سمت قله را می پیماییم. دريافته ام كه وقتي طفل نوزاد براي اولين بار با مشت كوچكش انگشت پدر را مي فشارد او را براي هميشه به دام مي اندازد. دريافته ام كه يك انسان فقط هنگامي حق دارد به انسان ديگر از بالا به پايين بنگرد كه ناگزير باشد او را ياري دهد تا روي پاي خود بايستد.

من از شما بسي چيزها آموخته ام اما در حقيقت فايده چنداني ندارد چون هنگامي كه آنها را در اين چمدان مي گذارم بدبختانه در بستر مرگ خواهم بود. اما شما این را بخاطر بسپارید. چون هنوز زنده اید. »

Share/Save/Bookmark
کد مطلب: 197860