فیلیپ راث به روایت نویسندگان و دوستان

 
تاریخ انتشار : جمعه ۴ خرداد ۱۳۹۷ ساعت ۱۴:۵۶
, مترجم : مهرناز زاوه
 
 
دوستان و طرفداران فیلیپ راث ازجمله جاناتان سفرن فور و جویس کرول اوتس، در تجلیل از شخصیت برجسته ادبی، فیلیپ راث نوشته‌اند.
 
به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) به نقل از گاردین - فیلیپ راث معتبرترین رمان‌نویس امریکایی دوران بعد از جنگ بود. راث در ۱۹۳۳ در نیوجرسی از مادری خانه‌دار و پدری که نماینده فروش بیمه بود به دنیا آمد و بارها و بارها به آن دوران بازگشت، از اولین رمان برنده کتاب ملی‌اش «خدانگهدار کولمبوس» در سال ۱۹۵۹ تا «ارث پدری»، خاطرات پدرش در سال ۱۹۹۱ و «نغمه امریکایی» در سال ۱۹۹۷ که برنده جایزه پولیتزر شد.

جاناتان سفرن فور، نویسنده
راث به اندازه تمام نویسنده‌هایی که امریکا همراه با ملویل و دیکنسون ساخت، بی‌نظیر و فوق‌العاده است. اگر نوه‌دار شوم امیدوارم آن‌ها هم او را بخوانند و زندگی‌شان با کلمات او شکل گیرد، همانطور که زندگی من شکل گرفت. او قهرمان من بود.

جویس کرول اوتس، نویسنده
فیلیپ راث معاصری قدیمی‌تر از من بود. ما از دوران سرکوبگری مشابهی در دهه ۵۰ امریکا آمدیم. در دوران دست کم گرفتن و بیراهه رفتن ادبیات.
جسورانه، درخشان، در عین حال خشمگین، و با یک احساس ناخوشایند مضحک‌، فیلیپ راث همه این صفت‌ها را انکار می‌کرد.
او برای کافکا احترام قائل بود، اما به لنی بروس، طنزنویس و هنرمند استندآپ کمدی هم احترام می‌گذاشت. (در واقع راث ذاتا خلاف قاعده است: لنی بروس تفسیری شجاعانه از کافکا داشت.) اما این برای فیلیپ، بسیار بیشتر از یک شورش خشمگینانه بود. چون او قلبا یک فرد اخلاق‌گرای حقیقی بود، تحریک می‌شد که دورویی و دروغ را در زندگی عمومی هم مثل زندگی خصوصی ریشه‌کن کند. معدود افرادی، رمان «نقشه‌ای علیه آمریکا» را یک پیشگویی واقعی محسوب کردند، اما حالا این‌جاییم. او پایدار باقی خواهد ماند.

ناتان انگلندر، نویسنده
هر دو­باری که فیلیپ راث را ملاقات کردم به یاد می­‌آورم. روزی، حدود سال ۲۰۰۴ بود، که دوستم هرمیون لی در کتابخانه عمومی نیویورک روی شانه­‌ام زد و پرسید آیا می­‌خواهم با او به دیدار دوست قدیمی­‌ا‌ش بروم. آن ملاقات منجر به رابطه­ دوستی­‌ای شد که تا چند روز پیش، زمانی که فیلیپ درگذشت، ادامه یافت. به همین زودی دلم برایش تنگ شده.
دیگربار که برای اولین مرتبه فیلیپ را دیدم، در نوجوانی­‌ام بود – نوجوانی­‌ای بسیار خام و مذهبی با سوالات زیادی در مورد دنیای غریب و منزوی­‌ای که در آن زندگی می‌کردم و فرهنگی که جنبه­‌های آن نوع زندگی در خود داشت. این گپ­‌وگفت در اتاق خواب پدر و مادر من اتفاق افتاد، جایی که من خلاصه‌ای از«شکایت پورتنوی» − نوشته شده توسط راث در سال ۱۹۶۹− را پنهان­‌شده پشت چند رمان دیگر یافتم. خواندمش و آن صدای قدرتمند و البته به شیوه‌­ای آشنا و شخصی، یهودی شگفت زده‌­ام کرد. به خواندن آثارش ادامه دادم و عاشق «خداحافط کلمبوس»، «نویسنده­‌ی شبح» و «عملیات شایلاک» شدم. و این همان ارتباط است، که با کتاب­‌ها به وجود می­‌آید، که طی سال­‌ها تکامل یافته و رشد کرده است. و امروز، این دوستی، آنی است که هرگز به پایان نمی‌رسد.

جی پارینی، رمان­‌نویس، شاعر و مدرس
عجیب است که اینجا در تعطیلات در جنوب ایتالیا نشسته و در حال خواندن - برای حداقل دهمین بار- «نویسنده­‌ی شبح» اثر فیلیپ راث‌­ام. این کتابی است که نمی‌توانم خواندنش را متوقف کنم. در نقش یک نویسنده برای انرژی و الهام­پذیری در طول سال­ها بارها به رمان­های راث بازگشته­‌ا‌م. صدای تند و تیز و قابل لمسش در طول پنجاه سال گذشته تاثیر به سزایی در داستان­‌های تخیلی آمریکایی داشته. هر چه را که لمس می‌­کرد به شعر تبدیل می­‌شد حتی در رکیک­‌ترین لحظاتش مرا با غنای زبانش محضوظ کرده.
راث نترس بود و همه چیز را همانطور می‌نوشت که می‌خواست. او جهان را مصرف کرد، کل جهان را بلعید. فکر می­‌کنم این درست نیست که بر جنبه یهودی آن یهودی- امریکایی متمرکز شویم. او در تمام جهات یک آمریکایی بود و نسل من - نسلی که بعد از او بود - الان و همیشه، با تحسین و ناامیدی به او نگاه می­‌کرد.

آن مارگارت دانیل، نویسنده
فیلیپ راث در رستوران پرتغالی محبوب خود نشسته بود، زمانی که من وارد شدم؛ پشت تنها میز اشغال­‌شده آنجا. او ایستاد و لبخند زد و صندلی را برای من کشید و به مردی در سایه گفت: «هی، جئو، برای خانم یک منو بیار.» به مدت دو ساعت بعد از آن او و من و یک دوست مشترک از تیم بیس­بال یانکی­‌ها از دهه بیست تا کنون، خوبی‌­های رزولت، دورانی که او در دانشگاه من مدرس نویسندگی بود، و وخامت زمان حال صحبت کردیم. چشمانش عمیق و گرم و پر از افکار تیزبینانه بود و دستان بلندش را موقع صحبت تکان می‌داد.
تا آپارتمان او قدیم زدیم. دم در سه کارگر سیمان تازه را روی پیاده‌­رو صاف می­‌کردند. دوست مشترک گفت: «بیایید اسممان را بنویسیم» و راث مشتاقانه موافقت کرد. کلیدهای‌مان را مقایسه کردیم تا ببینیم که کدام یک به ظاهر جان‌سخت‌­تر است و راث به یکی از کارگران گفت: «ببخشید، ما می­‌خواهیم اسم‌مان را بنویسیم.» و در انتظار پاسخ مکث کرد و پسر سرش را تکان داد که: «نه»، «هنوز نه». سپس به راث سری تکان داد، اما انگشت اشاره­‌اش را بالا گرفت و گفت: «وقتی کارم تمام شد.»
راث فریاد زد. «این باید عنوان زندگینامه‌­ام باشد.»
اسم­‌هایمان را نوشتیم و خداحافظی کردیم.
در حقیقت، او آن زندگینامه را در داستان­‌ها، مقاله­‌ها و نقدهایش نوشت. هیچ نویسنده آمریکایی دانشی بالاتر از او از کشورش نداشت و در گفتن آن صادق‌تر از او نبود. او شدیدا بی‌رحم، بامزه و خوب بود. هیچ‌کس حتا نزدیک به او نبود و یا نخواهد بود.
 
 
Share/Save/Bookmark
کد مطلب: 261511