گفت‌وگو با مهری بهرامی به مناسبت انتشار «و چشمهایش کهربایی بود»

مرگ زیباترین تضاد زندگی است

هنگام نوشتن گاهی به احترام مخاطب از جا بلند می‌شوم
 
تاریخ انتشار : پنجشنبه ۲۰ تير ۱۳۹۸ ساعت ۰۸:۴۴
 
 
مهری بهرامی می‌گوید: قطعی­‌ترین امر درباره­ زندگی، مرگ است. ابهام و رمز آلودترین واژه مرگ است. پس چطور می‌‌شود از مرگ گذشت. مرگ زیباترین تضاد زندگی است.
 
خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)-حمید بابایی: مهری بهرامی در سومین اثر خود باز به همان مباحث قبلی، این بار از دید دیگری پرداخته است، گویی مسأله مرگ و زندگی عنصری مهم در داستان‌­های وی است، از زمان انتشار رمان «و چشم­هایش کهربایی بود» استقبال خوبی از این اثر شده است، به این بهانه گفت‌وگویی با وی داشته‌ایم.

قبل از پرداختن به رمان سوم­تان کمی در مورد اثر قبلی حرف بزنیم که با این رمان هم در ارتباط است، در اثر قبلی بحث زندگی و مرگ بود و شاعرانگی که در اثر دیده می‌شد، نشانه‌شناسی که در اثر پراکنده بود و می‌شد رویکردی زنانه را در آن به خوبی دید، کمی از آن رمان بگویید؟
در مورد اثر قبلی «بیرون از گذشته میان ایوان» که سال نود و پنج در نشر نیلوفر چاپ شد، منتقدان لطف داشتند و زیاد نوشتند. در مجلاتی چون اندیشه پویا و تجربه و زنان امروز و روزنامه‌های اعتماد، همشهری، ایران و... پس هرچه نویسنده­ اثر بگوید گزاف است. آنجا اساس کار بر تعدد شخصیت و کثرت زن بود، در تقابل با داستان سیندرلا، نیاز و چیزی که روایت طلب می‌کرد فرمی تو در تو بود، در قصه‌های نیم کاره و زنان متکثر حالا بگذریم که وقتی می‌نوشتم دیدم چه عداوتی با سیندرلای یکی یکدانه دنیا دارم، برای همین قصه از هزارتوهای خودش رد می‌شد. در زمان‌های متفاوت و هر بار زنی را  پیدا می‌کرد، حالا بگذارید بسنده کنم و مثل همیشه دنبال کشف مخاطب قصه منتظر بمانم. سخت است حرف زدن درباره چیزی که نوشته‌ای. اشیاء و نشانه‌­ها همیشه دغدغه­ من بوده. نمی‌­دانم ولی شاید وقتی بخواهی آن همه از زن بگویی و نخواهی آویزان هیچ جا و گروه شوی نشانه‌­ها به فریادت می‌­رسند.

در اثر قبلی کثرت شخصیت داشته‌­اید و در رمان فعلی­‌تان،«و چشم‌هایش کهربایی بود» شخصیت‌­های محدودی را استفاده کردید، الزام قصه بود یا می‌‌خواستید داستان فشرده­‌تر روایت شود؟
سوال دوم شما کمی برایم عجیب است. هر اثر برای خود باید هویت مستقل داشته باشد و تمام تلاشم همین بود. اتفاقا «و چشم‌هایش کهربایی بود» با اینکه به گونه‌­ای از شکم بیرون از گذشته، میان ایوان بیرون می‌آید اما مستقل با فرمی متفاوت از داستان بیرون از گذشته بیان می‌شود. اینجا الزام چیز دیگری بود. مرگ به سمت زندگی می‌رفت و .‌‌‌..باقی را بگذاریم تا مخاطبان و کتاب خودشان باهم کنار بیایند.

تنوع در زاویه دید و نوع خاصی از راوی در این اثر وجود دارد، چرا این راوی خاص را انتخاب کردید؟
یک واقعیتی وجود دارد این که صدها بار قبل از ما و بعد از ما داستان‌­های تکراری گفته شده و خواهد شد. اما وقتی بحث روایت­گری پیش می­‌آید باید هر اثر شناسنامه خودش را داشته باشد. بخش سخت کار همین است، تنیدگی که در فرم و محتوا باید به‌وجود آید، باید بافته شود مثل تار و پود. اینجاست که راوی منتخب نویسنده مسئولیت خطیر پیدا می‌­کند. راوی ایکس وای داستان، جان دوباره می‌­خواهد برای زندگی، حکایت جان و بی‌جانی است و... دیگر باقی را بگذاریم برای مخاطبی که موقع نوشتن گاهی به احترامش از جا بلند می‌شوم. او برایم در عین بی‌­رحمی باهوش­‌ترین فرد محسوب می‌شود، بگذاریم با داستانی که برایش نوشته­‌ایم خودش کنار بیاید.

اثر قبلی شما به گونه­‌ای به مرگ می­‌پرداخت و حالا شما به تولد در کنار مرگ می‌­پردازید، این نگاه براساس دغدغه فعلی شما شکل گرفته است یا کلا رویکردتان به ادبیات رابطه مستقیم به مسأله مرگ دارد؟
در اثر قبلی هم مرگ کمرنگ نبود. قطعی­‌ترین امر درباره­ زندگی، مرگ است. ابهام و رمز آلودترین واژه مرگ است. پس چطور می‌­شود از مرگ گذشت. مرگ زیباترین تضاد زندگی است. اما چیزی که جریان روند را در زیستن پیش می­‌برد مفهوم میرایی است. میرایی رونده است اما لزوما تکاملی نیست و ویژگی است که به جانداران نسبت داده می‌شود، اما مرگ لحظه است. در دوسالی که درگیر نوشتن «و چشمهایش کهربایی بود». بودم، لحظاتی نبود که مفهوم میرایی از ذهنم نگذرد. ما به میزان تولد در دنیا مرگ داریم چرا به اندازه مرگ­‌ها زندگی نداشته باشیم؟ همین بود که میرایی برایم ارجح بود و سیال.

در ابتدای گفت‌وگو اشاره کردم به شاعرانگی و فضای خاص رمان قبلی‌تان و در این اثر مخصوصا در ابتدای آن با فضایی پلشت مانند چاه فاضلاب و جنین‌های مرده طرفیم، این تفاوت نگاه از کجا نشات می‌گیرد؟  
مکان از عناصری است که چه در بیرون از گذشته میان ایوان و چه در «و چشمهایش کهربایی بود» بخش عظیمی از پتانسیل داستان‌­ها را برعهده می­‌گیرد. راه آب بی‌اهمیت‌ترین جای خانه بود شاید و دلش می‌­خواست یک نفر برایش داستانی بنویسد. مگر چه چیز کم داشت از ایوانی که خاتون میانش مرده بود وقت زاییدن. شاعرانگی طلب داستان زنان بیرون از گذشته میان ایوان بود، کما اینکه در نظر بگیرید در آنجا راوی، زن نویسنده‌ای است. اما جاه‌طلبی من این بود که باید به قول شما از پلشتی این مکان در نثری منسجم باغستانی ساخته می­‌شد پر از زندگی.
Share/Save/Bookmark
کد مطلب: 277939