نویسنده کتاب شکلات در گفت و گو با ایبنا:

هیچکس نباید غم را بپذیرد، اما برای فرار از غم همیشه لازم نیست که قدم‌های غول آسا برداریم

 
تاریخ انتشار : چهارشنبه ۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۸ ساعت ۰۹:۱۹
 
 
ژوان هریس، نویسنده ی موفق بریتانیایی در گفت و گو با ایبنا از تمایلش به سفر به ایران گفت. وی همچنین بر تاثیر پیشینه ی ادبی کشورش بر نوشته های خود تاکید کرد.
 
خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا)- چهارسوقي: در تاریخ سوم جولای هزار و نهصد و شصت و چهار، ژوان هریس از مادری فرانسوی و پدری بریتانیایی در یورکشایر متولد شد. وی نوشتن را از سنین کودکی آغاز کرد، نوشته‌های اولیه او متاثر از آثار شارل پرو، داستان نویس فرانسوی بودند. پس از اتمام دوره مدرسه، هریس خودش را به حسابداری مشغول کرد اما نتوانست بیش از یک سال دوام بیاورد و بعد از آن وارد دنیای معلمی شد. هنگامی که کتاب شکلات منتشر شد، او همچنان نویسنده‌ای پاره وقت بود اما پس از انتشار «شکلات» از معلم بودن کنار کشید و تمام وقتش را به نوشتن اختصاص داد. کتاب شکلات به قدری جذابیت دارد که فیلمش نامزد هشت جایزه بفتا و پنج جایزه اسکار شده وخود کتاب به زبان‌های مختلف دنیا، از جمله فارسی، ترجمه شده. کوتوله‌های مقدس، کفش‌های آب نباتی و شکلات از جمله کتاب‌های وی هستند که توسط انتشارات کتابسرای تندیس وارد بازار کتاب ایران شده‌اند. گفت و گویی با این نویسنده فوق­‌العاده انجام داده‌ايم که متن آن در ادامه آورده شده است.

سلام، امیدوارم که سرحال باشید. خب آماده ی شنیدن سوال اول هستید؟
محمد عزیزم، قبل از اولین سوالت می­‌خواهم از رسانه شما به مخاطبان ایرانی خود سلام کنم و از آن‌­ها بابت خواندن کتاب­‌هایم تشکر کنم. اینکه تا این اندازه کتاب‌هایم استقبال شده است من را از خود بی‌خود می‌­کند. واقعا دوست دارم که به ایران سفر کنم و شخصا از همه مخاطبان ایرانی‌ام تشکر کنم.

 قطعا حضور شما در ایران همه ما را مفتخر خواهد کرد. سوال اولم راجع به دکتر هو است ،این شخصیت به اندازه دوست داشتنی و بزرگ است که ترجیح دادم به جای اینکه سوالی در ارتباط با بخشی از این شخصیت مطرح کنم ،از خودتان بخواهم هرچه به نظرتان می­‌رسد راجع به دکتر بگویید.
رمان دکتر هو که توسط من نوشته شد ،یکی از بهترین آثار داستانی بی­بی­سی است. دکتر در طی زمان صورت های مختلفی داشت اما دکتری که شخصیت اصلی کتاب من است در حقیقت دکتری است که جان پرتوی نقش او را بازی کرد، یعنی همان دکتر سوم. دلیل اینکه این چهره از دکتر را انتخاب کردم این است که  این چهره با دوران کودکی من همبستگی دارد. در این کتاب بخشی رازآلود از زندگی دکتر برای مخاطب روایت می­‌شود ، آنجا که به پایان ماجرای سیاره عنکبوت‌ها می‌­رسم و دکتر سوم در اثر تابش کشنده  رادیواکتیو از بین می‌­رود و جایش را به دکتر چهارم می‌­دهد. در انتها باید بگویم که من داستانی نوشتم راجع به مرگ، تنهایی، ترس که در انتها رستگاری و قدرت عشق را نشان‌مان می‌­دهد. این­ که بخواهی راجع به شخصیتی که از پیش وجود داشته بنویسی واقعا شگفت­‌انگیز و ترسناک است. دکتر هو یک عالم طرفدار دارد –از جمله من و شما- من هم باید برای راضی نگه داشتن این طرفدار‌ها از تمام جزئیات زندگی دکتر با اطلاعات کسب می­‌کردم.

نمی­‌خواهم از کتابی اسم ببرم چون ممکن است داستان کتاب برای مخاطب لو برود، نکته این جا است که شخصیت اصلی یکی از کتاب‌های شما تا انتهای کتاب می­‌جنگد تا به پیروزی برسد و در کتابی دیگر شخصیت اصلی که خلق کرده‌اید ناامید می­‌شود و ترجیح می­‌دهد شرایط را بپذيرید، خودتان کدام شخصیت را بیشتر دوست دارد؟
شخصیت‌های اصلی من عمدتا در پی تلاش برای تغییر دادن زندگی خود یا دیگران هستند، پیامی که در همه کتاب‌های من وجود دارد این است که هیچکس نباید غم را بپذیرد. اما برای فرار از غم همیشه لازم نیست که قدم‌های غول­آسا برداریم، گاهی اینکه به خوشی‌های کوچک زندگی‌مان توجه کنیم کفایت می‌کند، قناعت به این خوشی‌های کوچک بهتر از این است که خودمان را با فکر کردن به اندازه تغییراتی که باید در زندگی‌مان ایجاد کنیم عذاب بدهیم.

خوشی‌های کوچک چگونه می­‌توانند باعث شوند غم‌های بزرگ را نادیده بگیریم؟
محمد باور کن که زندگی ما بیش از آن که تحت تاثیر مسائل بزرگ دنیا قرار بگیرد،از همین چیزهای کوچک تاثیر می­‌پذیرد و این چیزی است که ما اکثر اوقات فراموش می­‌کنیم. همه  ما می­‌توانیم تغییر کنیم و این تغییرات را به دنیای اطراف‌مان هدیه بدهیم اما باید از چیز‌های کوچک شروع کنیم. شاید کارهای که یک فرد به تنهایی می­‌تواند از پس آن­‌ها بربیاید کوچک و ناچیز جلوه کند اما باور کن که عشق یک انسان، انگیزه یک انسان و پشتکار یک انسان می‌­تواند تغییر ایجاد کند.

اگر بخواهیم راجع به غم بنویسیم ،باید آن را تجربه کنیم؟
به نظر من هر وقت که یک نویسنده می‌­خواهد از یک حالت احساسی خاص بنویسند باید بداند که آن احساس دقیقا چگونه است. غم، عش  ،عصبانیت و غیره از جمله احساساتی هستند که مردم سرتاسر جهان قادر به درک آ‌ ها هستند. زمانی که ما می­‌خواهیم به شکلی واقع نگرانه این احساسات را بیان کنیم باید به درون افراد افرد نفوذ کنیم تا به این احساسات دسترسی داشته باشیم می‌خواهم از تو بپرسم آیا راه دیگری برای انتقال احساسات به مخاطب وجود دارد؟

مشابه این سوال را از کارول میسون پرسیده بودم به نظر او تخیل می‌­تواند جای تجربه را بگیرد.
نه وقتی که از احساسات صحبت می­‌کنیم.

شما کتاب شکلات را مدت‌ها پیش نوشتید اما این کتاب همچنان محبوب است ،دلیل این محبوبیت چیست؟
می­‌توانم بگویم عوامل زیادی در موفقیت کتاب نقش داشتند ،از شانس تا زمان بندی. بیست سال پیش که این کتاب منتشر شد فضای ادبیات واقعا غم افزا و به شکل زمختی واقع­گرایانه بود اما شکلات اصلا این طور نبود. همین شد که شکلات توانست ذهن مردم را درگیر خود کند. مردم راجع به این کتاب با هم حرف می‌زدند و بخشی از موفقیت این کتاب به علت همین سر زبان ها افتادنش است. دلیل اینکه مردم از این کتاب خوش‌شان آمد پیام این کتاب بود که راجع به عشق، تحمل و مورد قبول واقع شدن است. جدا از این‌ها کیست که شکلات دوست نداشته باشد.

شما یک جورهایی دو رگه اید ،فرانسوی و انگلیسی، پیشینه ادبی فرانسه و بریتانیا چه تاثیری روی نوشته‌های شما می‌گذارد؟ کدام یک تاثیر بیشتری روی شما می‌گذارند؟
-همانطور که خودت گفتی من دو رگه‌ام و از باید بگویم که فولکلورها و سنن هر دوی این کشورها نوشته‌های من را تحت تاثیر قرار می­‌دهد. این سنن و فولکلورها برای من الهام­بخش هستند. وقتی که از فولکلور صحبت می‌­کنم منظورم همه داستان‌ها، اشعار، هنرها و افسانه‌هایی است که در فرهنگ مردم این کشورها آمیخته شده، حتی آشپزی این کشورها هم از همین فولکلورها تاثیر می‌­گیرد.

خانم هریس،به عنوان سوال آخر از شما می‌­خواهم که یکی داستانی از زندگی خود برایمان تعریف کنید.
وقتی شش ساله بودم از خانه فرار کردم. وقتی من را به مدرسه بردند به این نتیجه رسیدم که مدرسه جای من نیست و باید فرار کنم. کوله‌ام را پر از غذا و لباس کردم و تا جنگلی که در هشت کیلومتری خانه‌مان بود پیاده رفتم. نقشه ام این بود که هر روز مسافت کوتاهی را راه بروم تا در نهایت به دریا برسم و از دریا با قایقی مخفیانه به فرانسه بروم. قبل از تاریک شدن هوا برای خودم یک پناهگاه درست کردم و با تاریک شدن هوا سعی کردن آتش روشن کنم اما یک پلیس پیدایم کرد و مجبورم کرد به خانه برگردم، راستی آن پلیس یک چاقوی جیبی هم به من هدیه داد و گفت که می­‌توانم با آن چاقو از خودم در برابر خرس‌ها دفاع کنم. هنوز هم آن چاقو را دارم.

از بچگی خلاق بودید، ممنون که به سوالات ما پاسخ دادید.
برایت بهترین آرزوها را دارم، ممنون که با من تماس گرفتید.
 
 
Share/Save/Bookmark
کد مطلب: 275456