۳
 
گفت و گو با امیرحسین خورشیدفر، نویسنده رمان‌ «تهرانی‌ها»؛

رمان به اقتضای داستان و زیبایی‌شناسی، تاریخ را جعل می‌کند

 
تاریخ انتشار : چهارشنبه ۲۲ فروردين ۱۳۹۷ ساعت ۱۴:۲۱
 
 
خورشیدفر گفت: من فکر می‌کنم پیام من، یعنی «تهرانی‌ها» به درستی و وضوح به مخاطبان منتقل شده‌است. فروش «تهرانی‌‍ها» از یک طرف و یادداشت و نقد و ریویو که خوانندگان، آنها که نه مرا می‌شناسند و نه منتقد و روزنامه‌نگارند، برای کتاب نوشته‌اند معنای روشنی دارد. «تهرانی‌ها» در حقیقت یک منظومه است. یعنی در فرم وامدار شیوه قصه‌سرایی منظومه‌های داستانی فارسی است.
 
خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)_مریم منصوری؛ «تهرانی‌ها» نخستین رمان امیرحسین خورشید‌فر است. او که موفقیت‌های بسیاری در جایزه‌های ادبی برای مجموعه داستان نخستش «زندگی مطابق خواسته تو پیش می‌رود» به دست آورد، بیش از یک دهه در حوزه ادبیات داستانی کتابی منتشر نکرد. او پارسال با انتشار مجموعه داستان «شرط‌بندی روی اسب مسابقه» در نشر ثالث و رمان « تهرانی‌ها» در نشر مرکز، یکی از پرکارترین‌ها بود. با او درباره این رمان گفت‌و‌گویی داشته‌ایم که در پی می‌آید.


دهه قبل ما بیشتر با آثار کم‌حجمی به عنوان رمان مواجه بودیم، اما دوباره چند سالی ست که حجم رمان‌ها بیشتر شده و مطول‌تر. این نکته را وابسته به سلیقه مخاطب یا بازار می‌دانید یا نویسندگان هم از پس تجربه دورانی به این نگاه رسیده اند؟
راستش من کتاب‌های جدید را نخوانده‌ام. بنابراین نمی‌توانم راجع به دلایلی که ممکن است مسبب این امر باشند، حرفی بزنم. فقط راجع به «تهرانی‌ها‌» می‌توانم بگویم که مطلقا به سلیقه بازار ربطی نداشت. فکر نمی‌کنم بلند بودن رمان یک نویسنده ایرانی از حیث بازار مثبت باشد. خوانندگان به سختی حاضر هستند چهل هزارتومان برای یک رمان ایرانی خرج کنند. وقتی با همین مبلغ می‌توانند رمان ترجمه‌ای بخرند که کیفیت آن تضمین شده است. با این وجود، در حدود هفت ماه «تهرانی‌ها» به چاپ سوم رسید. اما من فکر نمی‌کنم فروش «تهرانی‌ها»، چه خوب چه بد به این مسئله مربوط باشد.


انتشار نزدیک به هم رمان و مجموعه داستان ، باعث جفا به یکی از آن‌ها نشد؟
«شرط‌بندی روی اسب مسابقه» در یک ماه اول انتشارش جزو فهرست پرفروش‌ترین کتاب‌ها بود. این را با استناد به گزارش فروشی می‌گویم که در ایبنا منتشر شد. اما بعد از دو هفته، زمانی که «تهرانی‌ها» منتشر شد، خوانندگان به طور طبیعی به خرید رمان تمایل نشان دادند. بنابراین ظاهرا و در نگاه اول به «شرط‌بندی...» جفا شد. اما باید کمی حوصله کنیم. راستش تلقی و چشم انداز من بلندتر از نه ماه و یک سال است. فکر می‌کنم راجع به این مسئله،‌باید بعد از گذشت حداقل دوسال حرف زد.
 
شخصیت‌های این کتاب که همه به نوعی درگیر فضای هنری و روشنفکری هستند، خیلی من را به یاد داستان‌کوتاه‌های شمیم بهار و رمان «شب یک شب دو» فرسی و حتی « سفر شب» بهمن شعله‌ور انداخت. به این ترتیب، می توانیم «تهرانی‌ها» را در ادامه ادبیات داستانی نخبه و روشنفکری فارسی بدانیم.
 اینکه شما می‌گویید فارغ از زیبایی‌شناسی و سبک و جهان داستانی، راجع به تبار طبقاتی شخصیت‌هاست. اتفاقا موضوع جالبی است برای یک مقاله. اما مگر نه آنکه هرکتابی را می‌شود در دسته‌ای قرارداد. رده‌شناسی کلا مفید است. اما رده شناسی خام، یعنی اینکه ما بگوییم شخصیت‌های این رمان‌ها از یک طبقه هستند به خودی خود پیش‌برنده نیست. اتفاقا من فکر می‌کنم بعد از آن باید به وجوه تفاوت این آثار نگاه کرد. البته این موضوع مورد علاقه من نیست. اما طبعا می‌توان مصالح یک مطالعه دقیق را از این رده‌شناسی فراهم کرد. در مورد تمام کتاب‌هایی که نام بردید حضور ذهن ندارم و به جز قصه‌های شمیم بهار، آن‌های دیگر آثاری نیستند که بخواهم دوباره بخوانم. اما فکر می‌کنم جملگی جزو آثار شاخص تاریخ داستان فارسی هستند و البته از عمرشان چهاردهه و بیشتر می‌گذرد. اصولا حضور شخصیت آرتیست در داستان فارسی عموما با تلقی استعلایی از هنر همراه بوده است. یعنی سویه رمانتیک خلق هنری و نبوغ ...اما «تهرانی‌ها» داستان وجه ماتریالیستی هنر است. بینید می‌شود دامنه این رده شناسی شما را تا «بوف کور» گسترد. شخصیت اصلی «بوف کور» هم نقاش است. روشنفکر هم هست. در «تهرانی‌ها» نقاش را نه فقط با خلاقیت و جهان ذهنی بلکه با مسئله چگونه کارکردن و قرار گرفتن در کانتکست سرمایه و تقاضا و تولید هنری می‌بنیم. هر اثر ادبی، خوب یا بد، طبیعتا یا در ادامه یک سنت یا در واکنش به آن و یا در نتیجه امتزاج سنت‌های ادبی مختلف پدید می‌آید. مثلا از همان کتاب اول  من، بعضی مرا تداوم سنت شمیم بهار می‌دانستند. همین اواخر، پیمان اسماعیلی گفت قصه خانم کوچولوی صبری در مجموعه «شرطبندی روی اسب مسابقه» برایش حال و هوای «ابر بارانش گرفته است» را تداعی کرده است. من آن قصه را خیلی دوست دارم. اتفاقا فکر می‌کنم نکته ای که در تحلیلش گفتم تا آن روز مغفول مانده بود و درنتیجه یک سوتفاهم را به دنبال داشت... بگذریم! اما مسئله اصلی برای من، اصولا برای نویسنده، فرم است. درنتیجه می‌توانم بگویم تبار مشترکی از حیث فرم میان «تهرانی‌ها» و آثاری که نام بردید وجود ندارد.
 


رمان «تهرانی‌ها» بازه زمانی گسترده‌ای از تاریخ معاصر را در خودش جا داده است. از سال‌های نخست‌وزیری اعلم تا دهه هفتاد. 

بله. همانطور که گفتید بازه زمانی گسترده‌ای در رمان طرح می‌شود. می‌دانید من یک قصه‌نویسم و این کتاب یک رمان است که مثل بسیاری رمان‌های دیگر به اقتضای داستان و زیبایی‌شناسی تاریخ را جعل می‌کند. کرونولوژی به آن مفهومی که برای شما محل ارجاع و استناد است برای داستان نیست. داستان با تاریخ خودش پیش می‌رود. احتمالا هر خواننده جدی ادبیات یا به این موضوع اندیشیده و یا جایی، در مقالات نظری به آن برخورده است. Story , History  و ضمنا نسبتی که میان این دو ساحت متصور هستیم. سنت رمان تراژدی‌کمدی در ایالات متحده به نحو طعن آمیزی آن همزیستی مسالمت آمیز رمان اروپایی را با تاریخ ندارد. از دکتروف گرفته تا نویسنده های دسته چندم امروزی...
  • پس شما خودتان را وامدار سنت رمان آمریکایی می‌دانید؟
    راستش نه. اینها را به عنوان مثال گفتم. راستش من از حیث ذائقه ادبی به اصطلاح اولد فشن هستم. اتفاقا سنت رمان فرانسوی بیشتر مرا مشغول کرده است. اما حتما از نویسندگان آمریکایی به ویژه آنها که به دهه های اول قرن بیستم تعلق دارند تاثیرگرفته ام. 
آیا می توانیم بگوییم در این رمان با بررسی زندگی هنرمندان در دو نسل به بررسی زندگی جمعی و تاریخ مردم یک جامعه می‌پردازیم؟  انگار هنر بهانه‌ای است که ما بدانیم بر دو نسل پدران و پسران چه گذشته است؟
نمی‌توانم این را رد کنم. اما تلقی من از رمان این است. نه تنها تلقی من، بلکه اصولا در تاریخ رمان هم با همین مواجه می‌شویم. «تهرانی‌ها» هم فکر نمی‌کنم رمان غیرمتعارف یا ضدجریانی باشد. همه اینها که شما گفتید هست اما خواننده همه چیز را در متن قصه دریافت می‌کند. در حقیقت، چیزی که در «تهرانی‌ها» طرح می‌شود، موضوعیت واقعی در تاریخ هنر ندارد. یا اگر دارد من از آن مطلع نیستم. اینکه چه فرم‌هایی روایی در تاریخ هنر تکرار می‌شود به حیطه رمان تعلق دارد. درحقیقت، ادبیات، فضای بزرگ و لایتناهی میان تمام چیرها را پرمیکند. فرض کنید فضایی مثل یک استادیوم ورزشی را تصور کنید که ستون‌هایی به ضخامت مداد از سقف تا زمین امتداد داشته باشند. چند ستون؟ صدستون... اما آنچه می‌میاند حجم خالی بسیار بزرگی است. آن ستون‌ها همه دانش ما هستند. مثلا جامعه‌شناسی، روانشناسی یا تاریخ هنر و ادبیات و رمان چیست. تمام آن محیط خالی اطراف این ستون‌ها. رمان می‌تواند با حیطه چیزهای دیگر مماس شود. به آنها ورود کند.

در حالی که می‌گویید قصه برایتان مهم بوده اما «تهرانی‌ها» در عین حال یک مقاله مطول در نقد تاریخ هنر هم هست.
نمی‌دانم. این را بهتر است شما، خوانندگان و منتقدان بگویند. می‌دانید از بین تمام اشخاص، فقط یک نفر، یعنی نویسنده اثر، آن را از زاویه متقاوتی می‌بیند. همان حکایتی که هرکس صدای خودش را به واسطه گوش درونی، جور دیگری می‌شنود که کس دیگری آن را نمی‌شنود. حالا هرچه شما اصرار کنید که صدای خوب است یا صدای تو بد است. نویسنده تنها به آنچه خودش دیده و تجربه کرده واقف است. من قصه نوشتم. خواهید دید که در کتاب‌های بعدی هم با اینکه کاراکترها چه بسا حرفه و مشغولیت دیگری دارند، اما رویکرد رمان مشابه «تهرانی‌ها» است.



در این رمان، ارجاعات بسیاری به سی‌مرغ و هدهد شده است.  اما به طور کلی، روایت در اینجا کاملا وامدار راویت عطار  نیست و به نوعی ما با شکست سی‌مرغ مواجهیم. سی‌مرغی که هرگز به اتحاد نمی رسند و در نتیجه تک افتاده‌اند.
 می‌دانید ادبیات کلاسیک به صورت چیز غیرادبی به ما شناسانده و آموزش داده شده است. انگار آثار کلاسیک ادبیات فارسی برخلاف تمام ادبیات جهان، متن نیستند. بلکه معما هستند. یعنی یک معانی باطنی دارند و همه ما باید یاد بگیریم که معمای‌شان را حل کنیم و پاسخ درست را دریافت کنیم. این که ادبیات نیست. این معماست که یک گونه خیلی سطح پایین ادبی است. از طرفی شما حتما می‌دانید که داستان پرندگان را هم عطار نوشته است و هم بسیاری دیگر از شاعران و ادیبان و از جمله سهروردی...به هرحال، من فکر می‌کنم گرانی‌گاه یا نقطه تاکید «تهرانی‌ها» از قصه پرندگان با قرائت رسمی‌ای که ما از این داستان داریم، متفاوت است. ضمنا قصه پرندگان به صورت تماتیک در بسیاری از اجزای رمان «تهرانی‌ها» اثرگذار بوده است. ببیند برای من مهم‌ترین چیز در قصه پرندگان، دفرماسیون است. متامورفیسم که یک خاصیت ذاتی ادبیات است.
 
  • متامورفیسم را چطور تعریف می‌کنید؟
    متامورفیسم را به فارسی دگردیسی یا دگرگونی ترجمه می‌کنند. اما می‌دانیم که این کلمات تکافوی معنی را ندارد. در عین حال، متامورفیسمس اسم کتاب معروف اووید است که اتفاقا با ترجمه آقای کزازی که خب معرف حضور هست به فارسی ترجمه شده. اما نسخه انگلیسی اش هم در اینترنت در دسترس است. مسئله دگردیسی یک بدن به بدن دیگر است. همان‌که هرانسانی که تا کهن‌سالی برسد آن را تجربه کرده است چرا که بدنی کوچک در طول پنجاه شصت سال یا بیشتر مدام دگردیسی می‌یابد. همچنی مرلوپونتی یا دولوز رویکرد فلسفی به این مفهوم داشتند. اینها که می‌گویم سیاهه متامورفیسم نیست بلکه چیزی است که در پس‌زمینه «تهرانیها» حضور دارد. متامورفیسم یک مفهوم عمیقا ادبی است. نگاه کنید به تمام گنجینه ادبی بشر. در افسانه‌های تمام جهان شاهزاده، یعنی مردجوان خوش سیما طلسم می‌شود. به قورباغه یا سنگ بدل می‌شود. در قصه سیندرلا...ادبیات عرصه این دگردیسی‌های جسمانی است. در قصه‌های مذهبی همین طور. و در ادبیات مدرن مسخ را به یاد می‌آوریم. اگر درباره مفهوم متامورفیسم در «تهرانی‌ها» بگویم لطف خواندن آن از بین می‌رود.
 
اصولن چه نگاهی به باز خوانی ادبیات کهن ایران دارید؟ آیا «تهرانی‌‌ها» می‌تواند در این جرگه قرار بگیرد؟
من آکادمیسین یا استاد ادبیات نیستم. نگاه من به بازخوانی ادبیات کهن همین کتاب است. اما «تهرانی‌ها» بعید است با هیچ معیاری جزو بازخوانی ادبیات کهن قراربگیرد.

کمی درباره مهندسی پلات این رمان صحبت کنیم.  در سه فصل نخست کتاب، در هر فصل ما با کاراکترهای جدیدی مواجه می‌شویم و انگار داستان در شروع هر فصل، از نقطه صفر، شروع می‌شود. کاراکترهای متنوع و مخاطبی که تا انتهای فصل سوم یعنی بیشتر از سیصد صفحه هنوز نمی داند که آدم‌های فصل‌های مختلف چه ارتباطی با هم دارند؟
من فکر می‌کنم جوابش در رمان هست. یعنی روش‌های دیگری وجود دارد که طبیعتا نتیجه‌شان رمان‌های دیگری با تاثیر و محتواهای دیگری است. این شیوه روایی که در سئوال قبلی راجع به آن مختصری گفتم مثل هر روش دیگر امکاناتی را ایجاد می‌کند و طبعا راه‌هایی را مسدود. من فکر می‌کنم پیام من، یعنی «تهرانی‌ها» به درستی و وضوح به مخاطبان منتقل شده‌است. فروش «تهرانی‌‍ها» از یک طرف و یادداشت و نقد و ریویو که خوانندگان، آنها که نه مرا می‌شناسند و نه منتقد و روزنامه‌نگارند، برای کتاب نوشته‌اند معنای روشنی دارد. «تهرانی‌ها» در حقیقت یک منظومه است. یعنی در فرم وامدار شیوه قصه‌سرایی منظومه‌های داستانی فارسی است. بگذارید کمی موضوع را باز کنم. هزارو یک شب، میراث فرهنگی و ادبی بشری است. در این‌حال خاستگاه آن را در حدود هند، ایران یا همین اطراف می‌دانند. منظورم این است که کسی نمی‌گوید «هزارویک شب» مثل نیبلونگن‌ها اروپایی است. فرم روایی در هزار و یک شب وجود دارد که برای همه ما آشناست. این فرم در رمان اروپایی به کرات مورد استفاده قرار گرفته. اما نه آنکه عینا تقلید یا بازسازی شود. بلکه تکامل پیدا کرده و از یک حالت وحشی و بی نظم به حالت هندسی و منتظم رسیده است. براثر استیلای فرم نمایش سه پرده ای وپنج پرده ای، فرم هزارویک شبی به دستگاه دقیقی برای اعمال اقتصاد کنش و حرکت داستانی بدل شده است. حالا اگر یک نویسنده ایرانی بخواهد از فرم هزار‌ و‌ یک شبی در رمانش بهره ببرد مضحک است که سراغ خود هزار و یک شب برود. یعنی سی صد سال طبع آزمایی خلاقانه اروپایی‌ها را نادیده بگیرد. در مورد «تهرانی‌ها» هم گرچه من می‌گویم متاثر از فرم منظومه های ایرانی، اما راستش نه آنکه من رمان اروپایی را نادیده گرفته باشم. بنابراین احتمالا چیزی که شما از آن به عنوان مهندسی پلات نام می‌برید ناظر به همین فرم باشد. ورود هر کاراکتر جدید روند روایت را متوقف می‌کند و ما به جایی بازمی‌گردیم که این کاراکتر را سرانجام به موقعیتی رسانده که با او روبه روییم. قصه معروف «طلب آمرزش» هدایت را اگر به یاد بیاوریم، اجرای ابتدایی همین فرم است. نکته‌ای که شاید برای شما جالب باشد، این است که اجرای مکانیکی این فرم، یعنی عملا به داستان تمثیلی می‌انجامد. اما من بنابرطبیعت داستان آن را تغییر داده‌ام. یعنی به آن فرم وفادار نبودم. در ادبیات به تاسی از موزیک می‌گویند کنترپوان. کنترپوان وقتی است که خطوط ملودی مختلف، فواصل،تم یا ریتم مختلف داشته باشند. این در ابتدا گیج کننده است چون ما عادت داریم خطوط ملودی را به خط کنیم. اما وقتی اینها استقلال دارند عناصر دیگری نقش وحدت بخشی پیدا می‌کنند.
  • اجازه بدهید کمی درباره رابطه روایت هزار و یک شبی و ساختار نمایشنامه‌های سه پرده‌ای و پنج پرداه‌ای صحبت کنیم.  ساختار آکاردئونی یا موزاییکی قصه‌های  هزار و یک شب که البته یک روایت بنیادین دارد که همان قصه شهرزاد و پادشاه است. و داخل این قصه بنیادین، داستان‌های دیگری را به صورت آکاردئونی در کنار هم  قرار می‌دهد. همین ساختار در «دیکامرون » هم دیده می‌شود. اما این چه ارتباطی با ساختار نمایشنامه‌های خوش ساخت دارد؟
می‌دانید که دکامرون و هزارویک شب الهام‌بخش ادبیات جهان هستند. هزار‌ و‌ یک شب اولا الگوی تعویق را در خود دارد و دوما ساختار شبکه ای یا به قول شما آکاردئونی را...اما صحبت من درباره رمان است. به پاموک نگاه کنید. هر قطعه موزاییکی واجد انتظام نمایشنامه خوش ساخت است. اما نسبت این قطعات با هم الگویی هزارویک شبی دارد. 

گروه موسیقی بیک که در رمان می‌بینم چقدر با گروه‌های موزیک دهه چهل منطبق است؟نمونه‌ای وجود دارد؟
بله از دید من چارواوه کلاژی از بندهای موزیک راک یا به قول خودشان موزیک بیت در دهه چهل و پنجاه است. برداشت من دست کم از آنها این بود.



خاطرات یا تجربه های پدرت در نوشتن این فصل موثر بود؟
والله همان‌طور که می‌دانید پدرم نزدیک به چهار دهه مایستر گروه کنترباس ارکستر سموفنیک تهران بود. یعنی فعالیت پدر من متمرکز بود بر موزیک کلاسیک. در تمام سطوح، از آموزش گرفته تا اجرا. اما پدرم در دوره دانشجویی مدتی در باشگاه آمریکایی‌ها موزیک جز اجرا می‌کرده است. مخاطبان این اجراها، آمریکایی‌ها بوده‌اند. تصویرهایی که در این رمان از اجرای چارواوه می‌بیند ملهم از خاطراتی است که پدرم برایم گفت. اتفاقا به عنوان یک دغدغه شخصی، در یک صحنه از رمان، تصویری از پدرم را گنجاندم. تصویری است که بعضی از خوانندگان، یعنی دوستان نزدیکم متوجه آن شدند و شاید بعضی دیگر از خوانندگان هم متوجه نکته شخصی آن شده باشند. اما با این وجود هشتاد درصد آن چیزهایی که به نظر می‌آید از منبعی فراهم شده، ساخته و پرداخته تخیل است. اصلا هم عجیب نیست. چون‌کار من همین است. شغل داستان نویس، تخیل و پرداخت تخیل است. تخیل هم به نظر من یک چیز است. تخیل دیگری. آدم دیگری را که در شرایط متفاوتی است تخیل کنی و بتوانی با او همدلی کنی. خب وقتی کار من این است به این خاطر که آن را انجام داده‌ام نباید کسی تعحب کند. داستان همین است. خاطره که نیست. این را هم بگویم مشغول نوشتن داستانی هستم که مشخصا به پدرم و ارکستر سمفونیک مربوط است. اما به شما اطمینان می‌دهم وود استاکی در خوزستان روی نداده است.
 
من فکر می‌کردم مبنای واقعی دارد. چون به پیتربروک و  افرادی از این دست هم  اشاره کرده‌ای که مبنای واقعی دارد.
برایت قصه‎ای تعریف می‌کنم. ده سال قبل، من همراه دوستم که کارگردان سینماست به تمام شهرهای ساحل گیلان سفر کردیم. قرار بود من فیلمنامه‌ای براش بنویسم. طرحی داشت که در صحنه آخرش دو شخصیت بودند و دریا و خورشید که در آب فرو می‌رود. یک صحنه آشنا. یعنی قاب تصویری که در ذهن همه ما هست. من برای آنکه فضاهای قصه را بشناسم در این سفر همراه کارگردان بودم. طبعا دنبال لوکیشینی بودیم که این موقعیت در آن پیش بیاید. پیدا نمی‌شد. یک عکس دیدیم از عکاس طبیعتی به اسم کپورچالی و خود خودش بود. طرف را پیدا کردیم و گفتم شرمنده این طلوع است و به خاطر لنز من این رنگی شده است. خلاصه دوستم با مادرش که سال‌ها ساکن رشت بود – البته رشت دریا ندارد ولی همان بغل انزلی است که ساحل زیبایی دارد - تماس گرفت. و ایشان مطمئن بود چنین موقعیتی را تجربه کرده حتی عکسی دارد که پشت سرشان خورشید توی آب می‌رود. خلاصه دو سه روزی گشتیم و آخر سر فهمیدیم علی‌رغم تمام خاطرات و تصویرهای ذهنی چنین موقعیت در تمام ساحل جنوبی خزر به دلیل بدیهی موقعیت جعرافیایی پیش نمی‌آید. حال آنکه من و شما هم ممکن است چنین چیزی را به خاطر داشته باشیم که در ساحل دریای خزر بوده‌ایم و خورشید در آب رفته است....مکانیزم این جور اشتباهات البته خیلی پیچیده نیست.



نه! من فکر می‌کنم تو اینجا جعل را با اتفاق‌های مشابه بازسازی کرده‌ای!
صددرصد درست می‌گویی. اصولا داستان چیست؟ امر ممکن است. یعنی سازمان ثبت احوال هرگز شناسنامه فردی به اسم بیک رادشم را که ویولن بزند و بعد بند راک راه بیندازد و فلان فلان صادر نکرده اما درعین حال ممکن بود همه اینها روی بدهد.

نمی‌دانم این نکته را چقدر می‌توان به عنوان سوال مطرح کرد. توجه به دوگانگی و جفت در کتاب هست. در تمام فصلها. مثلا تمام فصل‌ها با نگاه به یک رابطه روایت می‌شود. شاپور و پوران، کاترین و رحمت و ...کریستین و آندره آ...
درست است. خب این هم یک ویژگی این رمان است. همان‌طور که خودت گفتی سئوالی نیست. شما دقیق می‌خوانید و تشخیص درست می‌دهید. همین است. 
Share/Save/Bookmark
کد مطلب: 259475
 


 
محبوبه سلیمانی
Iran, Islamic Republic of
۱۳۹۷-۰۱-۲۲ ۱۸:۳۴:۴۵
رمان تهرانی ها بسیار خسته کننده بود. یکی از بدترینهای سال که من یکی را ناامید کرد (224968)
 
عليرضا
Russian Federation
۱۳۹۷-۰۱-۲۲ ۲۰:۲۶:۰۹
اتفاقا به نظر من عالى بود. پر از نكته هاى ظريفى كه بايد كشف مى شد و خواننده را شگفت زده مى كرد (224970)
 
سهند
Iran, Islamic Republic of
۱۳۹۷-۰۱-۲۷ ۱۵:۰۲:۵۲
بیچاره شدم تا خواندمش. یکی به من بگه برای چی خوبه؟ واقعا برای چی؟ (224995)