یادداشتی بر مجموعه داستان «آقای چنار با من ازدواج می­‌کنی» اثر میترا معینی

عصیان مرگ

 
تاریخ انتشار : چهارشنبه ۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۷ ساعت ۰۸:۵۷
 
 
داستان‌های میترا معینی اکثراً از مجموع طرح‌واره­‌های کوتاه به‌وجود می­‌بیند تا طرحی کلی را بسازند. اما در بسیاری از آن‌ها، بخاطر گرایشات پر رنگ نوستالژیک، کامل نمی­‌شوند. و چون میترا معینی به این طرح‌واره‌ها تعلق خاطر دارد، در بعضی مواقع طرح کلی داستان تغییر می­‌کند.
 
 خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)_داریوش احمدی: میترا معینی در مجموعه داستانِ «آقای­ چنار با من ازدواج می­‌کنی؟»، روایتگر نُه داستان کوتاه با نام‌های: «دشتِ خاموش»، «آقای چنار با من ازدواج می­‌کنی»، «خِرف­خانه»، «روشنا»، «کاش فقط کمی می­خوابیدم»، «وداع شیر»، «دار آخر»، «صحرای معطر» و «دوست بندان» است.

از مشخصه‌های بارز این داستان‌ها، جغرافیا و زبان است. جغرافیایی که زبان داستان را می‌­پذیرد و گاه با آن عجین می­‌شود. میترا معینی در این مجموعه، دو نمونه داستان را تجربه می­‌کند: داستان‌هایی با بافت و ظرافت و سرشت زنانه، که البته بیشتر نوستالژی هستند، و داستان­‌هایی که افق­ و گستره­ بازتری را به مخاطب نشان می­‌دهند. میترا معینی در داستان‌های نمونه­ دوم که  کاراکترهایش مرد هستند، موفق­‌تر عمل کرده است. موفق از آن جهت که داستان‌گوتر است.

در داستان‌های نمونه دوم، که من آن‌ها را پویا می­‌دانم، جایی برای سکون نیست. همه چیز در وهله نخست دینامیک است. داستان از نقطه مبدأ تا نقطه مقصد، فرآیندی دینامیک را طی می‌کند. هر چند در نقطه مقصد، سکون به‌عنوان نقطه تفکر و اندیشه، حضوری مرگبار دارد. بدین ترتیب، گره‌گشایی این نوع داستان‌ها که با عدم قطعیت گره‌خورده است، در ذهن خواننده ادامه پیدا می­‌کند.

در داستانِ «خِرف خانه» که می­‌تواند نمادی باشد از آدم‌های پا به سن گذاشته­ روزگار ما، غم و حرمان و استیصال پیرمردی روستایی که می­‌خواهد به کوه­‌های «سیاهکوه» پناه ببرد، ذره ذره به خواننده انتقال می­‌یابد. این سفر خوفناک پیرمرد که از روستایش شروع می­‌شود و تا اشکفت­‌ها و غارهای سیاهکوه ادامه می­‌یابد، سفر مرگ است. پذیرش مرگ از طرف کاراکترهای میترا معینی، ترسناک جلوه داده نمی‌­شود. اما شکل و طریقه ی انتخاب مرگ از خودِ مرگ ترسناکتر است. پیرمرد دهاتی که زنش مرده است و دلش در خانه­ گلی و روستائیش آرام و قرار ندارد، در یک روز صبح، تصمیم می­‌گیرد به سمت سیاهکوه برود. او به یاد دارد که زمانی پدرِ پدرش را در اشکفت‌های آنجا رها کرده­‌اند تا به مرگ و زنده به گوری و سرنوشتی که برایش رقم زده­اند، خو بگیرد. و در حقیقت همین اندیشه و خیال او را به آنجا می­‌کشاند تا دور از هیاهوی زندگی در خلوت و تنهایی خودش بمیرد. تکرار این داستان به شکلی فاخرتر و حتی مدرن­‌تر، در داستان «دشتِ خاموش»، دیده می­‌شود. دشتِ خاموش هم، همین روایت دینامیک است، آن هم در پای کوه‌­ها. با این تفاوت که شخصیت مرگ‌اندیش داستانِ دشت خاموش «مهندس یهودی»، انسانی تحصیلکرده است که دنیا و مرگ را از منظری دیگر می­‌بیند. هم او و هم پیرمرد، هر دو زن‌هاشان مرده‌اند و هر دو در صبحی زود به طرف دشت بیضا و سیاهکوه می­‌روند. مرگ، هر دو کاراکتر را یکسان به نزد خودش فرا می­‌خواند. اما شیوه مقابله با مرگ برای هر کدام متفاوت است. پیرمرد، به اشکفت و غار پناه می­برد تا در کنار مُرده‌ی خودش بیاساید. و مهندس، برای آخرین وداع به ایوب پیامبر. در پایان، هر دو دوست دارند، همان‌جا بمانند تا همان جا بمیرند. مهندس گفت: «کاش می­‌شد همین جا بمانم تا بمیرم.» پیرمرد لندید: «برای چه به راننده گفتم که برگرده.»

 میترا معینی در گره‌گشایی هر دو داستان، نقطه­ مقصد را به عنوان راه بی بازگشت به مخاطب نشان می­‌دهد. نقطه‌­ای که­ جایگاه تفکر و اندیشه در جهانی بی‌بازگشت است که در آن هیچ گونه امید و بشارتی نیست. و حتی تا آخرین لحظه، چیستی مرگ و زندگی را عیان نمی­‌کند. در این دو داستان به‌طور نمادین، تا اندازه‌ه­ای فلسفه وجودی انسان در گذار عمر  و کنده شدن از خود نشان داده می­‌شود. هر دو داستان درونمایه‌هایی نیمه فلسفی دارند و هر دو در جاده می‌­گذرند.

داستانِ «دارِ آخر»، حضیض پیرزنی دردمند است که با خاطراتش زندگی می‌کند. واگویه‌ای است از عشق و شکست و ناکامی عشق. «بی­بی» در حال بافتن قالی برای «صنم» که راوی داستان می‌باشد، گذشته پرغرورش را به یاد می‌­آورد. از شکست­‌های زندگی­‌اش می­‌گوید. داستان، داستانی نوستالژیک است از غم و تنهایی انسانی که گویی دارد با قالی و نقش و نگارهای آن حرف می­‌زند. او در جایی از داستان می­‌گوید: «آخرش آمدم تو خونه‌ات، سر سفره‌ات، بچه‌هات رو نومم بازی می­‌کنند.» بچه‌های خیالی! این که هنوز بچه‌ای وجود ندارد و قالی­‌ای به خانه­ صنم نرفته است و هیچ قطعیتی برای زندگی و عروسی صنم وجود ندارد، به کشش و جذابیت داستان می­‌افزاید. داستان نقشی است از خیال و واقعیت با زبانی بومی که میترا معینی به فراخور داستان از آن استفاده می‌­کند. در داستان دارِ آخر، انگار «بی­بی» دارد مرگ خود را می‌­بافد. و وقتی که بافه­ای از موهای سفید خودش را قیچی می­‌کند تا صنم آن‌ها را لابه‌لای تارهای سفید ببافد، انگار می­‌داند که دارد به دنیایی دیگر می­‌رود و می­‌خواهد چیزی از وجود خودش را در این دنیا به جا گذاشته باشد، ولو آنکه با تارهای سفید قالی یکرنگ باشند و دیده نشوند.

داستانِ «وداع شیر»، واگویه­‌ای است از خاطرات دوران کودکی راوی که دارد به شهر پرت و دور افتاده­ زادگاهش برمی­‌گردد تا بتواند نشانی از «دایه» که زمانی در خانه­‌شان کُلفتی می­‌کرده است، باز یابد. دایه­‌ای که پسری الکن و گیج و منگ با چشم‌هایی نمناک و دهانی پر آب داشته و واله و شیدای راوی بوده و در شب عروسی او خودکشی کرده است. راوی دارد او را که اسم رویش گذاشته بود: «کله چغندری»، به یاد می‌آورد. طبیعت آن کوه‌ها و دره­‌ها و رمه­‌های اسب و سپیدارهای سبز و کوچه‌های تنگ و تاریکی را که با هم بزرگ شده بودند به یاد می‌­آورد. این داستان با آنکه طرح خاص و منسجمی ندارد، اما به یاری فضاسازی و فلش بک‌هایی از زندگی خانواده راوی و خواهرش سیما و  مرگ فرزند کوچک دایه داستانی سزاوار و قابل اعتنا است.

 

داستان‌های میترا معینی اکثراً از مجموع طرح‌واره­‌های کوتاه به‌وجود می­‌آیند تا طرحی کلی را بسازند. اما در بسیاری از آن‌ها، بخاطر گرایشات پر رنگ نوستالژیک، کامل نمی­‌شوند. و چون میترا معینی به این طرح‌واره‌ها تعلق خاطر دارد، در بعضی مواقع طرح کلی داستان تغییر می­‌کند. هر چند در داستان‌های «دشت خاموش» و «خرف خانه» چنین چیزی دیده نمی­‌شود. آن‌ها داستان‌هایی هستند که تمام المنت‌های یک داستان خوب را دارا هستند و غلیانی عاطفی را برنمی­‌تابند. درونمایه تمام داستان‌های میترا معینی مرگ است و شاید بتوان گفت آخرین داستان این مجموعه، تنها داستانی است که بوی مرگ نمی­‌دهد.

داستان «دوست بندان»، داستانی است که بن‌مایه و رویکردی چخوفی دارد و از طرح خاصی پیروی نمی­‌کند، اما این داستان مضمون پیامی اخلاقی والایی است. دست‌آویزی است برای عشقی دوباره که می­‌خواهد پا بگیرد. با همان بوها و همان نگاه‌ها. این داستان روایت عشقی قدیمی است که رو به سردی گذاشته است. هر دو شخصیت به ظاهر غریبه داستان که با هم حرف نمی‌زنند، همدیگر را خیلی خوب می­‌شناسند. و در لحظه‌ای که حادثه اصلی داستان اتفاق می‌افتد، خود را تسلیم شده می­‌بینند. این داستان اگر چه یک واقعیت عینی را نشان می‌دهد که بر مبنای باوری خرافی پا گرفته است، اما بسیار دلنشین است و منطق خاص خودش را دارد. موضوعیت داستان آن چنان خوب و بدیع است که در برخی مواقع ناهمگونی نثر داستان را پوشش می­‌دهد. پسری سیه‌چرده که گویا بلوچ است، وسیله عجیبی از کوله‌پشتی‌اش درمی‌آورد، لوله‌ای از جنس ساقه گندم با بافتی ریز و متخلخل و به قطر یک انگشت و به طول دو انگشت سبابه.  و دو نفر باید از دو طرفِ این لوله، انگشت‌های سبابه ی خود را داخل بفرستند و دو دقیقه وقت دارند تا انگشت‌هایشان را از لوله دربیاورند. اما از آنجا که لوله، کش می‌آید، انگشتهاشان آزاد نمی­‌شود. و در نهایت باید نوک هر دو انگشت را آن‌قدر به هم نزدیک کنند تا به همدیگر برخورد کنند و بدین‌ترتیب قطر لوله گشادتر می‌شود. به این وسیله می­‌گویند دوست بندان یا دوست گیر.
1/2/1397
Share/Save/Bookmark
کد مطلب: 260360